|
|
|
|
|
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند
( مونتسکیو)
و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس میکند
( گوته)
من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد
همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد
( ابراهام لینکلن)
لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و نوش و خوشیهای عالم نیست
( ارتور شوپنهاور)
غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است
که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست
( موریس متر لینگ)
خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم
دیگران را از آن بر خوردار کنیم
( کارمن سیلوا)
من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید
( درایدن)
بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند
مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید
( لناو)
( دشتی)
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند
خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است
( اندره موروا)
یکی از راههای خوشبختی این است که
شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشی
( هرشل)
به دست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است
اما چیزی را که برای به دست آوردن آن تلاش نمی کنیم خوشبختی است
( لوسیا)
( ساموئل اسمایلز)
( ساچل پیچ)
( اوسکارو ایلد)
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد
بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد
( ویلیام شکسپیر) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:41 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در Malachi آیه 3:3 آمده است: "او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست." این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند. همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت. وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود. زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟ مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد. زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.» اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند. «زندگی چون یک سکه است. تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.» |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:19 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا میدانید زرتشت یعنی ستاره زرین! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:34 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در 15
سالگي
آموختم
كه
مادران
از همه
بهتر مي
دانند ،
و گاهي
اوقات
پدران هم
در 20
سالگي
ياد
گرفتم كه
كار خلاف
فايده اي
ندارد ،
حتي اگر
با مهارت
انجام
شود
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
در 30
سالگي پي
بردم كه
قدرت ،
جاذبه
مرد است
و جاذبه
، قدرت
زن
در 35
سالگي
متوجه
شدم كه
آينده
چيزي
نيست كه
انسان به
ارث ببرد
؛ بلكه
چيزي است
كه خود
مي سازد
در 40
سالگي
آموختم
كه رمز
خوشبخت
زيستن ،
در آن
نيست كه
كاري را
كه دوست
داريم
انجام
دهيم ؛
بلكه در
اين است
كه كاري
را كه
انجام مي
دهيم
دوست
داشته
باشيم
در 45
سالگي
ياد
گرفتم كه
10 درصد
از زندگي
چيزهايي
است كه
براي
انسان
اتفاق مي
افتد و
90 درصد
آن است
كه چگونه
نسبت به
آن واكنش
نشان مي
دهند
در 50
سالگي پي
بردم كه
كتاب
بهترين
دوست
انسان و
پيروي
كوركورانه
بد ترين
دشمن وي
است
در 55
سالگي پي
بردم كه
تصميمات
كوچك را
بايد با
مغز گرفت
و
تصميمات
بزرگ را
با قلب
در 60
سالگي
متوجه
شدم كه
بدون عشق
مي توان
ايثار
كرد اما
بدون
ايثار
هرگز نمي
توان عشق
ورزيد
در 65
سالگي
آموختم
كه انسان
براي لذت
بردن از
عمري
دراز ،
بايد بعد
از خوردن
آنچه
لازم است
، آنچه
را نيز
كه ميل
دارد
بخورد
در 70
سالگي
ياد
گرفتم كه
زندگي
مساله در
اختيار
داشتن
كارتهاي
خوب نيست
؛ بلكه
خوب بازي
كردن با
كارتهاي
بد است
در 75
سالگي
دانستم
كه انسان
تا وقتي
فكر مي
كند نارس
است ،
به رشد
وكمال
خود
ادامه مي
دهد و به
محض آنكه
گمان كرد
رسيده
شده است
، دچار
آفت مي
شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 5:6 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
زمین خوردن بار سوم
وقت دارید بخوانید..... داستان خیلی قشنگ......
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه اخلاقی داستان: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد، پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. ستایش خدایی را است بلند مرتبه! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 4:57 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر ما خواهر میبینیم در اینجا !!!
دیوار یک مدرسه دخترانه در .... !!
دیگه از این ضایع تر امکان نداشت !!! مجبورید مگه گیر بدید به روز ولنتاین که اینطوری گند بزنید ؟!
این هم جدید ترین سیستم جراحی !! از سرنوشت بیمار هنوز اخباری یافت نشده است !!!
الوار (جمع لر) از کجا در اومده؟! اسراییل رو بدید الوار ... کامران هومن رو پس بگیرید !!!
ای بابا این تلفن عمومی تو VOLVO چه میکنه؟!
آها یافت شد ... از اینجا خفت شده !! چقدر هم که طرف خونسرد بوده و آبمیوه اش رو هم تا آخر خورده
مجددا در خدمت سوتیهای املایی هستیم
بازم یک دانشگاه و یک سوتی ... !!
بنده خدا نمیدونسته چندمی هست؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 4:49 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در اینجا فهرستی از اظهار نظرهایی که در Paolo Coelho Newsletter جمع آوری شده است، عنوان میشود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:21 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.
به دعای مرد آهنگر دقت کردید؟ چه دعای قشنگی. به نظر شما اینطور نیست؟ فکر نمی کنم کسی که طعم با خدا بودن رو چشیده باشه دلش بخواد خدا اون رو کنار بذاره. ترجیح بده توی اون کوره قرار بگیره سختی ها رو تحمل کنه. خیلی ها رو دیدم که وقتی توی زندگی دچار مشکلات می شن خیلی زود می گن خدا عادل نیست، یکی باید مثل من سختی بکشه و یکی دیگه بالای شهر دنبال عشق و حال باشه. یا می گن خدا ما رو دوست نداره. سختی ها و مشکلات در زندگی در رشد شخصیتی ما تأثیر به سزایی داره. همونطوری که در انجیل گفته شده: در سختیها نیز فخر می کنیم، زیرا می دانیم سختی ها بردباری به بار می آورد و بردباری شخصیت را می سازد و شخصیت سبب امید می شود و امید به سرافکندگی نمی انجامد. این هم یک مثل هندی که فکر می کنم بد نباشه اگر بخونید: فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج خود می رسد. در غیاب باد، یک پنبه مانند یک کوه استوار است. حرفهام رو با یه آیه از انجیل به تموم می کنم: هرگاه با آزمایشها روبرو می شوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا می دانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد. امیدوارم کنار توی کوره خوب خوب آماده بشید. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 10:58 توسط احمد
|
|
||