فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم."
|
|
|
|
|
ایدز در ایران؛ فاجعه انسانی در راه است! ? ایدز هم چون یک کابوس و بختک شوم بالای سر ایران ایستاده و با همین روند مبارزه، به زودی فاجعه انسانی عظیمی را به کشور تحمیل خواهد کرد. وزارت درمان و بهداشت ایران که در موردی چنین حساس و حیاتی افسار علمی خود را به تجویزها و استفساء های فقهی غیرعلمی داده است دیگر عملکردش را نمی توان به کم کاری یا بی تجربگی نسبت داد بلکه خیانت به علم و جامعه و بویژه به نسل جوان است ... به مناسبت روز جهانی مبارزه با ایدز، حقایقی پراکنده اما هولناک درباره گسترش بیماری ایدز در ایران انتشار یافت. از جمله یک کارشناس برنامه های ایدز در استان کرمان گفت: ?با وجود ۵۴۲ بیمار قطعی ایدز در این استان، مهم ترین مشکل در مورد شناسایی این بیماری نبود نیروهای فنی کار آزموده است.? و یا یک فرد مسئول در ستاد مبارزه با مواد مخدر اعلام کرد: ?تنها در شش ماهه اول سال جاری ۹هزار نفر از معتادان تزریقی از طریق سرنگ های مشترک به بیماری ایدز مبتلا شده اند? و نیز ?رییس مرکز مدیریت بیماری های وزارت بهداشت? گفت: ?ما فقط یک ششم بیماران ایدزی را شناسایی کرده ایم و در حال حاضر باید گفت حدود ۷۰ هزار نفر در کشور مبتلا به ایدز هستند?.
با وجود این گونه از اطلاع رسانی ?قطره چکانی?، با اطمینان می توان گفت هنوز اخبار واقعی در این خصوص که می تواند بسیار هولناکتر باشد، با پنهانکاری مقامات به شدت از رسانه ها و مردم ایران دریغ می شود. عدم اطلاع رسانی در مورد این معضل بزرگ، در کنار فرصت سوزی های دیگر سبب شده است تا مبارزه با این بیماری در ایران بدون برداشتن گام های جدی به سوی یک فاجعه انسانی، سپری شود. فقدان آمار بیماران ایدزی در ایران معنایش به هیچ عنوان آن نیست که جامعه درمانی پزشکی کشور قصد دارد برای حفظ آرامش جامعه از خبرهای بحران آفرین جلوگیری کند. سانسور و عدم اطلاع رسانی در باره ایدز در ایران از کاربردی سیاسی برخوردار است. پشت این انفعال، حکومت می خواهد ناتوانی خود را در مبارزه و پیشگیری این بیماری، پنهان سازد؛ چرا که واقعیت های آماری بسیار هولناک، مردم را با ندانم کاری و حیف و میل ثروت عمومی و نیز دخالت های متحجرانه دستگاه مذهب حاکم در امور بهداشت و درمان آشنا می سازد. آنگاه نه تنها توقع مردم جهت بهره مند شدن از امکانات مدرن پیشگیری و درمان به شدت رو به فزونی خواهد گذاشت بلکه جامعه در خواهد یافت که تا چه میزان مصلحت های حکومتی و تابو های مذهبی (عموما) راه شیوع و گسترش این بیماری مهلک را در جامعه دامن زده است. به هر رو، واقعیت آن است که هیچ آمار و ارقامی در ایران نسبت به حقیقت ماجرای ایدز در کشور قابل استناد و باور نیست. همه چیز، از سانسور سیاسی که خود را در پوشش حفظ امنیت بر جامعه اعمال می کند گرفته تا بحران ?عدم شناخت بیماران ایدزی? و هم، تجویز راه های کنترل و پیشگیری ?شرعی?، دست به دست هم داده اند تا این چالش عظیم در ایران برای شهرونداش ناشناخته بماند. و مصیبت بار این که هیچ نشانه ای در دست نیست که حکومت اسلامی مرگ خاموش هزاران بیمار ایدزی در کشور را عبرت مبارزه با این بیماری مسری ساخته باشد. هر آن چه که هست گام های بسیار کندی است که به هیچ رو با آهنگ پر شتاب این بیماری هماهنگ نیست. مسئله این است که ایدز هم چون یک کابوس و بختک شوم بالای سر ایران ایستاده و با همین روند مبارزه، به زودی فاجعه انسانی عظیمی را به کشور تحمیل خواهد کرد. وزارت درمان و بهداشت ایران که در موردی چنین حساس و حیاتی افسار علمی خود را به تجویزها و استفساء های فقهی غیرعلمی داده است دیگر عملکردش را نمی توان به کم کاری یا بی تجربگی نسبت داد بلکه خیانت به علم و جامعه و بویژه به نسل جوان ماهیت چنین نقشی را روشن می سازد. اما، این سیاستکاری پلید به یقین چندان پایدار نخواهد بود چرا که اساسا مواردی همچون ویروس این بیماری به مانند یک معضل سیاسی و امنیتی نمی تواند سانسور پذیر باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:33 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
||||||
|
|||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:29 توسط احمد
|
|
|||||||
|
|
|
|
|
زنگ تفریح تمام شده بود بچه ها دسته دسته به کلاس میومدن و بطرف نیمکت هاشون می رفتن.
سلیمانی و حق پرست شکلاتهای تو دهنشون را تند تند می جویدن........احمدی نیک پور زمانی و باستانی داشتن سر بازی گرگم به هوا با هم دعوا می کردن....رضوانی و قاسمی سر مارک اتومبیل پدرشون واسه هم قورت می مالیدن.توکلی و صادقی که گویا خویشاوند بودن از مهمونی دیشب می گفتن و قاه قاه می خندیدن......راستی و احدی کنار میز معلم استاده بودند و از سریال تلویزونی می گفتن....فاطمی که یکی از بچه پولدار های کلاس بود کنار نیمکتش خم شده بود و یواشکی پولهاشو میشمرد..ند تا از بچه ها هم روی میزاشون ضرب گرفته بودن و می رقصیدن..چند تا از بچه درسخونای کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصدای بقیه حرص میخوردن....کریمی رو جلد کلاسورش شکل دل شکسته را نقاشی می........... بر پا
بچه ها به احترام خانم معلم ایستادن و خانم معلم همونطور که بطرف میزش میرفت از بچه ها تشکر کرد.کیف را روی میزش گذاشت..بچه ها خوب هستین... بـــــلـــــــــــه..انشاهاتون را نوشتین..؟ اونائی که انشاشون را خوب نوشته بودن با صدای بلند......اونائی که چند خطی برای فرار از نمره صفر نوشته بودن یواشتر جواب بله دادن ..خوب بچه ها این دو ساعتی که با هم هستیم اول چند نفری میان انشا هاشونو میخونن بعدش در مورد نگارش و فن بیان هم صحبت خواهیم کرد....حالا کی میخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟ صدای خانم اجازه ما..خانم اجازه ما از هر طرف کلاس شنیده می شد..یه سری هم پشت سر جلویی ها قایم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پریدشون نیفته ..............چند نفری داوطلبانه و چند نفری هم از روی دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن...راستی یادم رفت بگم که خانم معلم هفته قبل موضوع انشا را اینطور داده بود که : فرض کنید پدر شما برای مدتی در شهر دیگری کار می کند..شما نامه ای به پدرتان بنویسید و از او بخواهید در تابستان شما را به ییلاق ببرد و آرزوهای دیگرتان را نیز در قالب این نامه از او بخواهید...آنهائیکه انشاء خوندن هر کدوم آرزوهایی بزرگ و کوچیک داشتن..یکی شهر های خوش آب و هوای شمال..دیگری اروپا....یکی ژاپن ..دیگری رفتن به هتل های مجلل..یکی رفتن به ساحل وجنگل...دیگری تقاضای گردنبند ....یکی خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....احمدی انشاءشو خونده بود و منتظر اجازه نشستن بود.....خانم یه نگاهی به دفترش انداخت و زمانی را صدا کرد....زمانی در حالی که رنگش پریده بود ایستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتی دختر تنبل..همه دفتر ا رو میز میخوام ببینم و در یکی از راهرو های میان نیمکت ها به راه افتاد....یکي را راهنمایی ..یکی را تشویق و به دیگری وعده تنبیه انظباطی می داد تا این که به نیمکت ما رسید..بعد از این که دفتر منو کنترل کرد دفتر بغل دستیمو برداشت و گفت: حسینی این که دفتر املاته......خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را به حسیني داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد.........
حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت......
خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد سرش را پائین انداخت و مضطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها کرد.....به چه فکر می کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگیش..!!!؟ یا به نمره انشایش..!!!؟ به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر دیر شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........پدرم...!!!!!!؟اگر چه در این شانزده سال که نه..دراین شانزده هزار سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما نشنیده ام..باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر انشا و یا در آخر دفتر املاء..ایجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...اینجا کلاس است..با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم..و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!! پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائی که هرگز نشناختید..بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی شناخته نشوم...به خاطر اینکه تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما بنویسم و از شمت بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!! او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...او نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید..به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پاره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!! پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنم بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..شما برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد..مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد..زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!! نه..نه من هرگز آرزوی دیدن شبهای ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت از خانه بیرون نفرستید..!!! بیاد دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید..هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آنشب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!! اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه دریا بدوم..گیسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!! پدرم گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و ار هر هدیه ای با ارزش تر است.....پدرم..ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ..حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرستگهای دور حس میکنم..اما افسوس ..وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....پدر نامهربانم..انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم..آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته..جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..مرحم می گذارد..میبوسد..اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم.......
سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش بر گونه هایش میلغزند و روی میز بر روی دفتر حضور و غیاب می ریزند..حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...زمان از حرکت ایستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند بابای مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست..شاید در این آ رزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود...........
حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم..بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را در فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آیا از آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.بیاد دارید هنگامی که آن بیماری کشنده سراسر وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید..بیاد...
خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را آتش زدی..صدای حسینی به یکبار خاموش شد..دهانش نیمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!! اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به زمین افتاد...!!!!
فردای آنروز هنگامی که از گورستان به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت مرگباری بر فضای داخل اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....شاید همه در این اندیشه بودند که دیگر دوست ندارند به ییلاق بروند................ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:44 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
تمامي کاربران تلفن همراه توجه داشته باشند که در صورتيکه با شما تماسي برقرار شدو در نمايشگر گوشي شما اين پيغام ظاهر شد( XALAN) از پاسخ دادن به ان خودداري نماييد و تماس را به سرعت قطع کنيد در صورت جواب دادن به تماس گوشي شما ويروسي خواهد شد اين ويروس اطلاعات IMEI و IMSI را از روي گوشي و سيم کارت شما پاک خواهد کرد که اين امر باعث قطع ارتباط شما با شبکه تلفن خواهد شد و شما مجبور خواهيد شد گوشي ديگري خريداري نماييد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:37 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
21-st Century... : Our communication - Wireless Our dress - Topless Our telephone - Cordless Our cooking - Fireless Our youth - Jobless Our food - Fatless Our labour - Effortless Our conduct - Worthless Our relation - Loveless Our attitude - Careless Our feelings - Heartless Our politics - Shameless Our education - Valueless Our follies - Countless Our arguments - Baseless Our boss - Brainless Our Job - Thankless Our Salary - Very less Our Future - Hopeless! Have a good day, with LESS problems |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:33 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابي گفتي که منم با تو وليکن تو نقابي اما تو نقابي فرياد کشيدم تو کجايي تو کجايي گفتي که طلب کن تو مرا تا که بيابي چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش هر منزل اين راه بيابان هلاک است هر چشمه سرابيست که بر سينه خاک است در سايه هر سنگ اگر گل به زمين است نقش تن ماريست که در خواب کمين است در هر قدمت خار هر شاخه سر دار در هر نفس آزار هر ثانيه صد بار گفتم که عطش مي کشدم در تب صحرا گفتي که مجوي آب و عطش باش سراپا گفتم که نشانم بده گر چمشه اي انجا ست گفتي چو شدي تشنه ترين قلب تو درياست گفتم که در اين راه کو نقطه ي آغاز گفتي که تويي تو خود پاسخ اين راز |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:30 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:5 توسط احمد
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد. یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد، نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد.
![]() دو شاگرد به شدت روی نظریه ي خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند. ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا از جا پریدند. شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند. جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی نگر به همراه عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند. وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت:" استاد! آیا حق با من نبود!؟ الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم. اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور ما را نشانه ي مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!"
شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود برد.
صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت:" آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد آنها او را بکشند. شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد. امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت و منفی وجود ندارند. هرچه هست فقط نشانه است و علامت!"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:1 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا مردها دروغ میگویند
فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم." تذکر: در این مقاله در جایی که کلمات "مردان" و "آنها" به کار رفته است، منظور تمام مردان نبوده است، بلکه منظور تنها گروهی از مردان است که این موارد درباره آنها صدق میکند. مردان صراحتا برای رسیدن به جنس مخالف دروغ میگویند. بعضی از آنان چنان از خود نا امید شده اند که دست به دامان دروغهای شاخداری میشوند که حتا یک بچه دو ساله عقب افتاده و کر و لال هم متوجه دروغ بودن آن میشود. برای مثال: 2. آنها دروغ گفتن را دوست دارند و در اکثر موارد این کار را نادرست نمیدانند. آنها واقعا تصور میکنند که "آشکار نکردن تمام حقیقت" دروغ گفتن نیست. مردان به هم جنسان خود هم دروغ میگویند و از همان کودکی به این کار خو گرفته اند. بنابراین دروغ گفتن به زنان هم برایشان عادی است. آنها به همکاران خود دروغ میگویند و هنگام ناهار یا گردهمایی های کاری، درباره قهرمانی خود در جنگ، درآمدشان، قرضهایشان، اتوموبیلشان و "خواص" منحصر به فردش و ... داستانهای بی شماری نقل میکنند. ظاهرا در اینجا قانون نامکتوبی وجود دارد که میگوید "من به روی تو نمی آورم، پس تو هم به روی من نیاور". 3. مردان علی رغم علاقه داشتن به جنگ و ماجراهای پر زد و خورد، برای پرهیز از درگیری دروغ میگویند. 4. آنها برای رها شدن از وظیفه ای ناخوشایند یا زمانی که برای انجام کاری که دوست ندارند تحت فشار قرار میگیرند، دروغ میگویند. 5. مردی که در روابط خود احساس نا امنی و تزلزل کند بیشتر مستعد دروغگویی یا انجام کاری بدتر از آن است. 6. آنها در گفتگوهی اینترنتی و در فرمهای آن لاین دروغ میگویند زیرا تصور میکنند که نباید پاسخگوی کسی باشند و هیچ کس هم نمیفهمد. 7. مردان در زمانی که تصور کنند به دام افتاده اند یا اینکه کسی قصد به دام انداختنشان را دارد، دروغ میگویند. 8. اگر مچ آنها را بگیرید یا احساس کنند که جنگ در راه است، دروغ میگویند. 9. آنها دروغ میگویند چون همسر یا نامزدشان احمق است، یا اینکه آنها چنین تصور میکنند. 10. آنها به خاطر پول یا منافع دیگر با بدجنسی دروغ میگویند. اگر میبینید که هنگام صحبت از چنین مردی مدام برایش بهانه تراشی میکنید و و میخواهید دوستانتان را مجاب کنید که او شما را دوست دارد، باید درباره این رابطه بیشتر بیاندیشید.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:44 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق چیست؟
* عشق بهترین و پاک ترین است.عشق تنها چیز پاک در این دنیاست.
* ما در اسارت جامعه گرفتاریم و عشق به حاشیه رانده شده است.
* عشق واقعی یا کذاب بی معنی ست.عشق,عشق است.
* همه ی ما عشق را تجربه کرده ایم.
* هیچ تعریفی از عشق کامل نیست,چون عشق همه چیز است,عشق بهترین و پاک ترین است.
*در روابط انسانی,سکس, وسیله ی عشق برای ایجاد پیوند بین انسان هاست.سکس وسیله ای بیش نیست! هدف,پیوند است.
* جامعه می گوید مستقل و تنها باش ولی در خدمت من.عشق می گوید در خدمت خود باش ولی آزاد و عاشق.
* باور جدایی می آفریند.عشق,یگانگی.
* تمام تلاش های جامعه در جهت حکومت بر ما و محو عشق به عنوان نیروی رقیب است.
هر کدام از ما, از کودکی تعریفی از عشق در ذهنمان بوده است.و این تعریف به مرور
زمان تغییر کرده است.گفته ها و شنیده و دیده ها در تغییر این تعریف موثر بوده است.
جامعه و ابزارهایش و همچنین تلخی ها و رنج های زندگی هم تاثیر گذار بوده.
کودک که بودم,عشق,انرژی موجود بین دو دختر و پسر یا زن و مرد بود.بعد ها پیش
خود گفتم : شاید عشق همان دوست داشتن است! بعدها گفتند دوست داشتن از
عشق برتر است!
از خود می پرسیدم : عشق چیست؟
و همانطور که بزرگتر می شدم تعریفم از عشق تغییر می کرد.(و خواهد کرد! )
چندی پیش به این نتیجه رسیدم:
عشق تنها چیز پاک در این دنیاست.
هیچ تعریفی از عشق کامل نیست,چون عشق همه چیز است,عشق بهترین و پاک
ترین است.
عشق درس از خودگذشتگی می دهد.با عشق دیگر خود را نمی بینی.با عشق بدی
های دیگران را نمی بینی.فقط خوبی می بینی.با عشق همه چیز خوب است.
آنجایی که جز معشوقه چیز با ارزش دیگری نداری,پیام عشق عدم وابستگی به دنیا و
رهایی ست.آنجا که بدی ها و زشتی های معشوقه را نمی بینی,عشق می گوید
فقط خوبی را ببین.بدی اصیل نیست!
آنجا که فقط خوبی می کنی و بدی نی کنی,عشق درس محبت و ایثار و از
خودگذشتگی می دهد.
آنجا که دست به خشونت می زنی,عشق می گوید که برای اثبات محبتت,برای
وصال,برای معشوقه ات,برای اثبات از خودگذشتگی ات,حتی می توانی خشونت
کنی.عشق به هرطریقی می خواهد خودنمایی کند!
عشق نمی خواهد فاصله و ابهامی بین انسان ها باشد,بنابر این در ابهام,عشق
بسیار تاثیرگذار می شود.
مادر بدی های فرزند را نمی بیند,حتی دیدن این بدی ها هم مانعی در راه عشق
ورزی او نخواهد بود.ولی نمونه ها و تجربه های مادران جامعه به او می گوید در راه
عشق ورزی کمی بیشتر بیندیشد! به بی وفایی های دیگر فرزندان جامعه نیز توجه
کند!
عشق همه ی خوبی ها را دارد.عشق همه چیز است.
Love Is All
با عشق بدی بی معنی ست.عشق یعنی فنا.عشق می گوید که خودت را(محصول
جامعه) فراموش کن و در خدمت من باش.در خدمت صلح و محبت باش.در خدمت
پاکی و راستی باش.
همه ی ما عشق را تجربه کرده ایم.
ولی تفاوت در شرایط فرد و البته شخصیت است.هر کدام از ما با عشق در ارتباط بوده
ایم.ولی بسته به اینکه چقدر از قید و بند جامعه آزاد شده باشیم,می توانیم عشق را
درک کنیم.بسته به اینکه چقدر آزاد و رها باشیم.بسته به اینکه باورها و اعتقادات و
آداب و رسوم و عوامل محیطی چقدر بر ما تاثیر گذار بوده است...
عشق واقعی یا کذاب بی معنی ست.عشق,عشق است.
شنیده اید که می گویند عشق کاذب.یا عشق حقیقی و واقعی.
عشق عشق است.حتی عشقی که که بین دو نوجوان وجود دارد و به آن عشق
سطحی می گوییم ,عشق است.ولی چیزی که موثر است و نادیده گرفته شده
شخصیت فرد(محصول جامعه) است.
شخصیت و تمام عوامل موثر بر آن,در رفتارهای یک شخص موثر است.عشق بر رفتار
فرد تاثیر می گذارد,شخصیت هم تاثیر گذار است.با تغییر شخصیت,رفتار فرد هم
ممکن است تغییر کند. عشقی که می گویند سطحی ست همین است.در اینجا
جوانب مختلف شخصیتی دو فرد در نظر گرفته نشده است.عشق سطحی نبوده.
ولی اگر در روابط عاشقانه,شخصیت و جوانب آن در نظر گرفته شود,و به طور
کلی آینده نگری شود,رابطه ماندگار تر خواهد بود.وگرنه عشق همیشه ماندگار است!
و از بین رفتنی نیست! …
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 15:30 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
لیاقت اشک
![]() زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند! او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد. شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت : هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد. ![]() روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند. عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!" ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند! سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد! شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:44 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:43 توسط احمد
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
غسال های بهشت زهرا بیش از یک میلیون تومان حقوق می گیرند شايد اگر با چشمانم نمي ديدم هيچ وقت باور نمي كردم. با ديدن ارقامي كه مقابل چشمانم رژه مي رفتند بهت زده شدم. چند روز قبل به همراه يكي از همكاران براي تهيه گزارشي به بهشت زهرا رفتيم.وقتي براي هما هنگي مقابل اتاق رئيس غسالخانه و امور كفن و دفن منتظر بوديم با ديدن زنان و مردان مرده شور كه براي گرفتن فيش حقوقي شان داخل اين اتاق مي شدند كنجكاو شدم تا سر از ميزان حقوق آنها در بياورم. از آنجايي كه سال گذشته من و همكارم با دو تن از زنان مرده شور گفتگو كرده بوديم و من از داخل غسال خانه زنان عكس گرفته بودم اغلب آنها ما را مي شناختند. يكي از آنها بعد از سلام و احوالپرسي گرم فيش حقوقي اش را نشانمان داد و از مشكلات زندگي گله كرد. با ديدن رقم دريافتي در ابتدا تصور كردم كه ۶۰ هزار و ۲۰۰ تومان حقوق مي گيرد . دلم خيلي سوخت و در ذهنم دنبال واژه اي مي گشتم تا با او اظهار همدردي كنم ولي وقتي خوب دقت كردم متوجه شدم اعداد را اشتباه ديد ه ام و رقم واقعي ۶۰۰ هزار و ۲۰۰ تومان است . باورم نمي شد ولي وقتي كار سخت آنها را در ذهنم تداعي كردم به نظرم اين حقوق مناسب آمد . ولي موضوع به اين جا ختم نشد و وقتي به اتاق رئيس كه انساني با خدا و خوش اخلاق بود رفتيم موضوع حقوق كاركنان قسمت كفن و دفن و مرده شور ها را مطرح كردم. او با خوشرويي گفت كه آن فيشي را كه ما ديديم مربوط به كاركنان روزمزد است و حقوق كاركنان رسمي بيش از اين است. در بين همين صحبتها يكي از زنان مرده شور كه از قديمي هاي آنجا بودو ما نيز با او گفتگو كرده بوديم براي گرفتن فيش وارد اتاق شد و آقاي رئيس به او كه سواد هم نداشت توضيح داد حقوق او با كسر اقساط وام و همچنين قسط تعاوني مبلغ يك ميليون و سيصدو چهل هزار تومان است كه ۱۵۰ هزار توامن آن مربوط به عيدي اعياد شعبانيه است . با شنيدن اين ارقام من و همكارم بهت زده همديگر را نگاه مي كرديم. در همان لحظات به ياد فيش حقوقي ام كه روز قبل از روزنامه گرفته بودم افتادم. براي چندمين بار آن را نگاه كردم. خالص دريافتي ۱۹۱ هزار تومان. نمي دانستم چه بگويم . آقاي رئيس كه متوجه بهت ما شده بود گفت كار اينها بسيار سخت است و ما بايد به نوعي از زحمات آنها قدر داني بكنيم. كاري را كه آنها انجام ميدهند بسیاری حاضر به انجام دادن آن نيستند. هنوز هم صحبتهاي آن مرد در ذهنم بارها تكرار مي شود. از اين كه مديري نسبت به كاركنانش اين گونه نگاه مثبتي دارد خوشحالم ولي هنوز نتوانسته ام با اين موضوع كه چرا بايد اينقدر تفاوت بين حقوق هاي دريافتي وجود داشته باشد كنار بيايم. نمي خواهم منكر كار طاقت فرساي اين عزيزان باشم׀ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:24 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
سیر تکاملی دخترا:
سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم... زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده... مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش... -- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه سال 1280 مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟ زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده... مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت... -- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه سال1330 مرد: چي؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم... زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ... مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني... -- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه سال1380 مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم... زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا). مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره... سال1400 دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو... باباه:جیکش در نمی یاد... زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پايين مياد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:23 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
1. Chewing on gum while cutting onions can help a person from stop producing tears. Try it next time you chop onions. جويدن آدامس وقتي داري پياز خورد ميکني باعث ميشه...اشکت در نياد...دفعه ديگه امتحان کن
2. Until babies are six months old, they can breathe and swallow at the same time. plz be careful for my life's sake. بچه کوچولو ها تا شيش ماهگي در حين نفس کشيدن مي تونن يه چيزي رو هم ببلعند...جان من مواظب باش
نود و هفت درصد از مردم وقتي يه خودکار بهشون ميدي اولين چيزي که مينويسن اسمشونه..
4. Male mosquitoes are vegetarians. Only females bite. پشه هاي نر گياهخوارن..فقط ماده ها نيش ميزنن متوسط ميدان ديد يک انسان در بر گيرنده زاويه اي 200 درجه از محيط مي باشد اگه ميخواين بدونين که يه هندوونه رسيده هست يا نه...يه ضربه کوچولو بزنين بهش ..اگه صداي پوک بودن داد يعني رسيده مردم کانادا نامه هاشونو با تمبر هاي شخصي و اختصاصي که عکس خودشون روشه پست ميکنن چشم بچه کوچولو ها از بدو تولد تا هفته ششم الي هشتم اشک توليد نميکنه
برف در صحراي بزرگ افريقا در فوريه سال 1979 گياهاني که با آب گرم آبياري ميشوند سريعتر و بيشتر از گياهاني که با آب سرد آبياري ميشوند رشد ميکنند
استفاده از هدفون به مدت تنها يک ساعت باعث رشد باکتري در گوش شما به ميزان 700 برابر قبل ميشود
اگه انگور رو تو مايکروويو بزارين دونه هاش مي ترکه نام ستاره و اشکال و رنگ هايي که وقتي چشمانتون رو ميماليد ..جلوي چشمتون ظاهر ميشن phosphenes هست اندازه چشمان ما از بدو تولدديگر رشد نمي کند ولي بيني و گوش هايمان هميشه در حال رشد کردن است
15. Everyone's tongue print is different, like fingerprints. مدل و اشکال روي زبان هر شخص مانند اثر انگشت با بقيه آدم ها متفاوت است
برعکس باور عمومي مبني بر باقيماندن آدامس بلعيده شده در رود ه ها ... آدامس از بدن دفع ميشود در دماي 40 درجه سانتي گراد ..بدن در زمان تنفس ساعتي 14.4 کالري مصرف مي کند
هتلي در سوئد وجود دارد که کاملا با يخ ساخته شده و هر سال تجديد بنا ميشود
گربه . شتر و زرافه ها تنها حيواناتي هستند که ريتم راه رفتن آن ها بر پايه دو بار پاي راست..سپس دو بار پاي چپ است.به جاي اين که يه بار پاي راست و يک بار پاي چپ باشند
20. Onions help reduce cholesterol if eaten after a fatty meal. پياز حتي اگر پس از يک غذاي پر چربي خورده شود..باعث کاهش کلسترول خون ميشود
صدايي که شما در هنگام (رفع خستگي از انگشتانتون)از بند انگشتاتون ميشنويد..صداي ترکيدن حباب هاي گاز نيتروژن موجود در بند انگشتاتون است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:29 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
قتل مرموز پیرمرد نیکوکار پاداش نیکوکاری و وطن دوستی
? خبر قتل پیر مرد ثروتمند که ۳۲ میلیارد تومان از ثروت خود را تنها در راه ساخت و ساز دهها فضای آموزشی در کشور هزینه کرده بود؛ تنها تکان دهنده نبود بلکه بسیار تاسف بار، ناگوار و هشدار دهنده بود. غلامرضا مردانی آذری تا سال ۱۳۸۰، ۲۳ مدرسه، ۵ خوابگاه و ۵ پانسیون به وسعت ۱۰۳ هزار متر مربع با هزینه ۲۷ میلیارد تومان احداث کرد که در این مدارس قریب به ۱۰ هزار دانش آموز در حال تحصیل هستند ... خبر قتل پیر مرد ثروتمند که ۳۲ میلیارد تومان از ثروت خود را تنها در راه ساخت و ساز دهها فضای آموزشی در کشور هزینه کرده بود؛ تنها تکان دهنده نبود بلکه بسیار تاسف بار، ناگوار و هشدار دهنده بود .
کشتن این پیر مرد ۸۰ ساله با هر انگیزه ای که اتفاق افتاده باشد ، چیزی نیست جز خود زنی مرگبار جامعه ای که عاطفه خود از دست داده است. خفه کردن این مرد انسان دوست، بی شک کشتن وجدان، کشتن عاطفه و قتل ترحم و مهربانی جامعه است. در جامعه عاطفه گم کرده کنونی که خائنان بیش از خادمان از مصونیت برخوردارند، پاداش وطن خواهی و انسان دوستی گویی نه ستایش و مهر، که مرگ فجیع است. بی عاطفگان تبهکاری که به پشیزی خدمتکار فرهنگ و علم کشور خود را به قتل می رسانند بی تردید قصد دارند با کارد قتاله خود ریشه های انسانیت، نیکو کاری و ایران دوستی را از پای درآورند. روز دوشنبه گذشته روزنامه اعتماد با چاپ تصویری از ?غلام رضا مردانی آذر? مرد نیکوکاری که به ?چهره ماندگار مدرسه سازی ایران? شهرت داشت، نوشت این مرد خیر به طرز دلخراشی در محل شرکت خود در خیابان ایرانشهر به قتل رسیده است. جسد این پیر مرد ساعاتی پس از آن که از محل کارش ?شرکت آسانسور سازی? به خانه اش برنگشت، در پی اطلاع دخترش به پلیس در شرکتش پیدا شد. جسد این چهره ماندگار مدرسه سازی در حالی کشف شد که قاتل یا قاتلان او را به طرزی حرفه ای به قتل رسانده بودند. پلیس وقتی وارد اداره این مرد ثروتمند خیر شد به جسد خفه شده او برخورد که سرش در یک گونی پلاستیکی که دورش چسب کاری شده بود فرو رفته بود. قتل این مرد نیکوکار از هر زاویه و نگاهی، یک جنایت ساده و معمولی نیست. شخصی که از ثروت و پول شخصی خود دهها فضای آموزشی در مناطق محروم کشورش ایجاد می کند انسانی به مراتب ارزشمند برای کشور و مردم وطن و سرزمینش است. از این رو حفظ چینن انسان هایی که سرمایه های معنوی وطن خود محسوب می شوند یک وظیفه ملی است. جامعه می بایست هم به لحاظ پاسداشت و تقدیر از آرمان های این انسان و هم به جهت حفظ و احترام شخصی به او از خود مسئولیت نشان می داد که چنین نکرد. دربرابر این کوتاهی اما اکنون جامعه می باید نشانه هایی از درک انسانی و ملی خود را بروز دهد. و تاسفبار آن که پس از کشف جسد این مرد تا کنون آن گونه لازم بود نه مطبوعات و نه هیچ حرکت مردمی که خواستار تسریع و تلاش مضاعف در شناسایی قاتل یا قاتلان باشد دیده نشده است. در برابر این کوتاهی اما، اکنون جامعه می باید نشانه هایی از درک مسئولانه و انسانی خود را بروز دهد. هر چند گمانه زنی در باره قتل او تا حدود بسیاری مرتبط است با شخصیت سیاسی و اجتماعی مقتول که در این خصوص هیچ خبری تا کنون درجایی درج نشده اما چهره (عکس) منتشر شده از مردانی آذر با ظاهری آراسته و کراوات به خوبی می توان دریافت که او سرمایه دار و ثروتمندی خارج از کادر حکومتیان بوده است. با این وجود هنوز زود است که بتوان ابعاد و انگیزه های قتل مرموز این مرد نیکوکار را به دقت بازشناخت. چه او قربانی یک توطئه مافیایی ـ سیاسی شده باشد و یا در پی اخاذی خرده تبهکاران سارق، توسط یک یا چند جنایتکار به قتل رسیده باشد، ماهیت چنین جنایتی فراتر از یک قتل و جنایت معمولی است و می باید از آن به مانند یک جنایت بزرگ ملی یاد کرد. در این میان کمک رسانه های مستقل که بتوانند مسئولانه پیگیر آشکار شدن ابعاد این جنایت باشند خود یک اقدام مهم ملی است. غلام رضا مردانی آذر کی بود؟ آن چه که روزنامه های داخل کشور تاکنون در باره قتل این مرد نیکوکار نوشته اند تنها اخباری سردستی، کم اهمیت و بی مسئولیت بود. در خبرهای آمده تنها روزنامه اعتماد در روز اول جنایت، کمی بیش از یک خبر در باره آن نوشت. کم توجهی روزنامه ها نسبت به این جنایت خود گویای رمز و رازی فراتر و مهمتر از یک جنایت عادی است. به نظر یک نوع سانسور خبری در حال اعمال نسبت به آن است تا هم خود شخص معتبر نیکوکار و هم عملکرد انسان دوستانه اش کمتر مورد کنجکاوری جامعه قرار گیرد. تنها واکنشی که نسبت به این جنایت و شناخت این پیرمرد خیر صورت گرفته، اطلاعیه و درخواست سازمان نوسازی مدارس کشور از قوه قضائیه بود که دو روز پس از قتل او بخش هایی از آن در روزنامه اعتماد ۲۱ آذر به چاپ رسید. این درخواست که خواستار پیگیری سریع قانون نسبت به شناسایی قاتل یا قاتلان شده است در معرفی ?مردانی آذر? چنین آمده است: ?غلامرضا مردانی آذری در سال ۱٣۰۵ در شهر تبریز متولد شد و در سال ۱٣۷۹ مدرسه سازی را آغاز کرد و اولین مدرسه اهدایی خود را در استان آذربایجان شرقی ساخت. وی تا سال ۱٣٨۰، ۲٣ مدرسه، ۵ خوابگاه و ۵ پانسیون به وسعت ۱۰٣ هزار متر مربع با هزینه ۲۷ میلیارد تومان احداث کرد که در این مدارس قریب به ۱۰ هزار دانش آموز در حال تحصیل هستند. مردانی آذری به همراه دو برادر دیگر خود اقدام به مدرسه سازی می کرد که مدارس دخترانه را به اسم مادر خود زهرا مردانی آذری و مدارس پسرانه را به اسم پدر خود محمد مردانی آذری نامگذاری می کرد. وی از سال ۱٣٨۰، ٨ میلیارد تومان در زمینه مدرسه سازی هزینه کرده و تعداد مدارس وی به ۲۷ مدرسه رسیده است.?
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:19 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
چند نما از جامعه ? اشتغال کاذب در هر قشری به نوعی خودنمایی می کند. اشتغال کاذب در بین اقشار فقیر و کم درآمد حتی کودکان را وارد عرصه کار می کند تا از گرده آنها نیز بخشی از مخارج خانواده ای هفت هشت نفری تامین شود. در اقشار متوسط میل به شغلهای واسطه گری افزایش یافته و در بسیاری از موارد هنوز والدین کارمند و کارگر خرج جوانان بیکار خود را می دهند ... (۱)
کودکان کار؛ کودکانی که به جای نشستن پشت نیمکت های مدرسه، گاری کوچکی به دست گرفته و در کوچه های شهر پرسه می زنند و یا ترازویی جلویشان گذاشته اند و با چند کتاب و دفتر مدرسه که هر سال همان است تلاش می کنند تا توجه عابران بیشتری را در سرما و گرمای خیابانهای پر ازدحام به خود جلب کنند. گل فروشی و روزنامه فروشی و دست فروشی هم که دیگر از آن شغلهایی شده که از محدوده سنی کودکان تا بزرگسالان را شامل می شود. (۲) جمعیت عظیم جوانانی که بیشتر وقت خود را به پرسه زدن در خیابان ها می گذرانند. کسانی که هفته ای هفت روز آگهی های روزنامه را به دنبال کار مناسب زیر و روز می کنند و در نهایت کاری گیر می آورند که دستمزدش فقط به اندازه کرایه راه می شود و نه تنها چیزی بدست نمی آورند بلکه مورد سرزنش خانواده نیز قرار می گیرند و اگر تحصیل کرده باشند که صد درجه بدتر. عده ای دیگر نیز در نهایت راه دلالی و واسطه گری در پیش می گیرند و با خرید و فروش خانه و ماشین و موبایل و هر چیزی که سود بیشتری داشته باشد خرج زندگی خود را بدست می آورند. در این میان هیچ چیز تولید نمی شود و کاری نیز انجام نمی گیرد. تنها کالایی دست به دست می چرخد تا به گزاف ترین قیمت به دست مصرف کننده برسد و از این طریق چندین نفر خرج زندگی خود را بدست آورند. دست آخر نیز کسادی و خرابی بازار گریبان همین دلالان خرده پا را می گیرد و ضرر رکود بازار به جیب آنها می رود. (٣) زنانی که در زیر زمین های نمور و تاریک پشت دار قالی نشسته اند و رج می زنند و دستمزد این همه زحمت حتی برای درمان بیماریهایی که پس از این همه قالی بافی به آن دچار می شوند، کفایت نمی کند. زنانی که برای پاک کردن هر کیلو سبزی ۱۰۰ تومان مزد می گیرند و گاه از همین طریق خرج خانواده ای را می دهند. زنانی که هر روز در خانه های مردم بیشتر از ٨ ساعت کار نظافت خانه را انجام می دهند و در نهایت چیزی کمتر از یک ساعت کار یک کارگر ساختمانی مزد دریافت می کنند. زنانی که با کودکان خود هنگام برداشت زعفران در صفهای طویل می ایستند تا به ازای پاک کردن هر کیلو گل زعفران ۴۰۰ تومان مزد بگیرند در حالی که هر مثقال زعفران به قیمت ۶ الی ۷ برابر دستمزد این کارگران فروخته می شود. (۴) خیل عظیم دختران تحصیل کرده که وارد بازار کار شده و اغلب با دستمزد کمتری نسبت به مردان حاضر به انجام کار می شوند. در این میان خواه ناخواه دستمزدها کاهش می یابد اما این برخلاف تصور عمومی به خاطر حضور زنان در بازار کار نیست. بلکه رکود اقتصادی و نبودن کار تولیدی باعث کاهش سود سرمایه دار شده و در نتیجه سرمایه دار برای بازگرداندن سود به میزان قبلی از دستمزدها کم می کند و چون اغلب زنان راحت تر حاضر به کار با این دستمزدهای پایین می شوند عامل کاهش دستمزدها حضور زنان در بازار کار دانسته می شود. در حالی که در چنین وضعتی مردان جویای کار نیز مجبور به پذیرفتن همین دستمزدهای پایین می شوند. دستمزد تصویبی مجلس یعنی ۱٨۰ هزار تومان دستمزدی زیر خط فقر است که هر زن و مرد شاغلی مجبور به پذیرش آن می شود. اما مسئله این است که در واقع حتی این دستمزد نیز پرداخته نمی شود. ... این ها همه در حالی است که در هیچ یک از این مشاغل کار تولیدی صورت نمی گیرد و قسمت عمده کاری که انجام شده و منجر به درآمد زایی می شود واسطه گری و دلالی است. اشتغال کاذب در هر قشری به نوعی خودنمایی می کند. اشتغال کاذب در بین اقشار فقیر و کم درآمد حتی کودکان را وارد عرصه کار می کند تا از گرده آنها نیز بخشی از مخارج خانواده ای هفت هشت نفری تامین شود. در اقشار متوسط میل به شغلهای واسطه گری افزایش یافته و در بسیاری از موارد هنوز والدین کارمند و کارگر خرج جوانان بیکار خود را می دهند. در قشر سرمایه دار چه از نوع خرده پا و چه عمده مالکین سرمایه نسل به نسل منتقل می شود و هر نسل تنها به راههایی برای بدست آوردن سود بیشتر فکر می کند. بدست آوردن سود بیشتر حتی در ازای بهره کشی مداوم از دیگر اقشار جامعه.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:18 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||
نامزدي محمدرضا پهلوي با فرح ديبااگر انگيزش ازدواج و طلاق شاه و فوزيه در پرده ابهام ماند، ازدواج شاه با ثريا بسيار روشن بود. و جدايي آنها هيچ سببي جز سترون بودن ثريا نداشت. خاندان سلطنت "وارث" ميخواست و دربار "وليعهد". بدين ترتيب "ايل" ثريا اسفندياري بختياري جاي خود را به "طايفه" فرح ديبا داد، براي به دنيا آوردن "فرزند" آن هم " پسر".
شيوه موروثي سلطنت، در عمل هيچ جايي براي "دفاع از حقوق زن" باقي نگذاشته بود. سرانجام وليعهد به دنيا آمد، رضا پهلوي؛ آنكه سلطنتش تقدير نبود.
اگر دقت کرده باشيد فرح، همسر محمدرضا پهلوي(شاهنشاه آريامهر) همون لباس نامزديش رو براي جشن ازدواج "فاطمه پهلوي و محمد خانمي" پوشيده. اتفاقي که هر 124هزار سال، فقط يکبار ممکنه بيفته.
من اين اتفاق خجسته رو به همه آقايون تبريک ميگم. با همچين اتفاقي نتيجه ميگيريم که آقايون!! اگر شاه شديد همسرتون ممکنه(فقط ممکنه) 1 لباس رو توي 2 تا مهموني بپوشه...
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:16 توسط احمد
|
|
||||||||||
|
|
|
||
|
مهارت شناخت خود
امروزه عليرغم ايجاد تغييرات عميق فرهنگي و تغيير در شيوههاي زندگي، بسياري از افراد در رويارويي با مسائل زندگي،فاقد تواناييهاي لازم و اساسي هستند و همين امر آنان را در مواجهه با مسائل و مشكلات زندگي روزمره و مقتضيات آن آسيبپذير نموده است.
بشر امروز هدف اصلي زندگي را كه تعالي و شگوفايي انسان است زير پا گذاشته و اين به دليل نداشتن شيوههاي صحيح زندگي است.
مهارتهاي زندگي چيست؟
مهارت يعني چه؟
مهارت يعني توانايي انجام يك كار و مهارتهاي زندگي آنهايي هستند كه به ما كمك ميكنند تا زندگي خوب، شاد و موفقي داشته باشيم. براي رسيدن به اين زندگي شاد بايد مهارتها و تواناييهاي مختلفي داشته باشيم. براي مثال بايد بتوانيم استعدادها و نقاط قوت خود را خوب بشناسيم و آنها را پرورش بدهيم، با ديگران ارتباط برقرار كنيم و روابط خوب و صميمانهاي با آنها داشته باشيم. بايد بتوانيم احساسات، آرزوها و خواستههاي خود را بيان كنيم، مسايلي را كه در زندگي با آنها مواجه ميشويم. حل كنيم، خوب تصميمگيري كنيم و وقتي دچار هيجانهايي مثل ترس، خشم، خجالت يا غمگيني ميشويم، با آنها كنار بياييم و آنها را به شكل درستي ابراز كنيم كه به ما و ديگران صدمه نزند. در اين جا با يكي از اين مهارتها آشنا خواهيم شد.
مهارت شناخت خود:
يكي از مهمترين عواملي كه به ما كمك ميكند زندگي خوب و موفقي داشته باشيم اين است كه خود را بشناسيم، احساس خوبي در مورد خود داشته باشيم. و از كسي كه هستيم شاد و راضي باشيم.
فكر ميكنيد كسي كه احساس خوبي نسبت به خود دارد چه ويژگيهايي دارد؟
تعدادي از ويژگيهاي چنين فردي در زير آمده است:
شما چه احساسي در مورد خود داريد؟
آيا فردي هستيد شاد و راضي و احساس خوبي در مورد خود داريد؟ آيا تا بهحال فكر كردهايد كه ديگران از شما بهتر هستند و دوست داشته باشيد به جاي آنها باشيد؟
به نظر شما اگر كسي خود را دوست نداشته باشد و هميشه آرزو كند كه اي كاش جاي كس ديگري باشد؟ ميتواند زندگي شادي داشته باشد؟اگر كسي فكر كند ديگران از او بهتر هستند و او هيچ توانايي و استعدادي ندارد ميتواند در زندگي موفق شود؟ آيا كسي كه وقتي در كاري شكست ميخورد، خود را سرزنش ميكند و خود را آدم بياستعداد و بيعرضهاي ميداند، ميتواند براي رسيدن به آرزوها و اهدافش تلاش كند و زندگي موفق و شادي را براي خود بسازد؟
|
|||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:4 توسط احمد
|
|
|||
|
|
|
|
|
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره . تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی . داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است . امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه. فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:28 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟ در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم.
در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: گوش هايم. اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند.
در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد.
در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري. سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: مهم ترين عضو بدن شانه هايت است. متعجب پرسيدم: آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟"
گفت: نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. پسرم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي.
از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:23 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
فارس يا پارس منسوب به يکی از شعب نژاد آريا است که حدود 1100 پيش از ميلاد به اين سرزمين وارد و نام خود را به آن دادهاند.
پس از تصرف اين سرزمين توسط اعراب، واژه پارس معرب شد و به فارس تبديل گرديد. احمد حشمتزادهی شيرازی قصيدهی زير را دربارهی پارس سروده است:
جان پرور است و دلکش، آب و هوای فارس گلزار خلد نيست به روح و صفای فارس
از خاک فارس دور بلاهای آسمان آید به جان دشمن ايران بلای فارس (1) نژاد
بيشتر مردم پارس آريايی و از نژاد اصيل ايرانی هستند. ولی گروههايي از اقوام مختلف هم وارد اين منطقه شدهاند.
زبان
بيشتر مردم پارس به زبان پارسی سخن میگويند، چون از روزگاران کهن اقوام مختلف در اين سرزمين ساکن شدهاند، زبانها گوناگونی رواج پيدا کرده است.
منش و كردار
مردم استان پارس «فارس»، بهويژه عشاير آن سختکوش، دلاور و ميهمان نوازند. آرنولد ويلسن که از سال 1921 تا 1930 ميلادی از مديران شرکت سابق نفت ايران و انگليس بود، دربارهی مردم استان پارس از جمله عشاير مینويسد:
«سکنهی اين نواحی را بهطور کلی افرادی تشکيل میدهند که عموم آنها در تيراندازی مهارت کامل دارند و همواره به جنگ و پيکار ابراز علاقه مینمايند.»(2)
پارسها «فارسها»، به فرهنگ باستانی سنتی خود پایبندند.
آثار باستانی و شهرهای اين استان
شيراز (تخت جمشيد، سعدی، حافظ، خواجوی کرمانی و...)– آباده (قلعهی کهنه، قلعه نارنجی، قلعه شيرازی و ...)– اقليد(سنگ نبشتههای گوناگون و ...) – جهرم(قلعهی گبری و...) – داراب(قلعهی دهيا، نقش شاهپور، آتشکدهی آذرجو و...)- فسا(تل ضحاک، شهرساسانی و...)- کازرون(غارشاپور، خرابههای شاپور و...) – مرودشت(تخت جمشيد، نقش رستم، پاسارگاد، چادرهای سلطنتی و...)- ممسنی (نقوش برجستهای از دورهی عيلامی،آتشکده ميل اژدها، برج نورآباد مربوط به دورهی اشکانی، نقوش برجسته سراب بهرام از دورهی ساسانی.)
شيراز
دارای قدمت زيادی است. در کتيبههای هخامنشی و ساسانی نام شيراز آمده است. بنای شيراز قديم را به فرزند تهمورس، دومين شاه پيشدادی نسبت دادهاند.
برخی بر اين باورند که در اين سرزمين شهری به نام فارس وجود داشته است که در سال 74 ه.ق توسط محمدبن يوسف ثقفی بنا شده و تدريجا جايگزين شهر قديمی استخر گرديده است.
کريمخان زند در سال 1180 ه.ق شيراز را به پايتختی انتخاب کرد و عمران و ابادی بسياری در آن انجام داد. شيراز در طول تاريخ فرزندانی چون ابن مقفع (روزبه پارسی) ، سيبويه، ملاصدرا، سعدی، حافظ، شيخ روزبهان، اهلی شيرازی و ... را در دامان خود پرورانده و بدين جهت اين شهر دارالعلملقب يافته است.(3) سِماي ايران، ايرج افشار سيستاني برگ 317-330 1- افشار سيستانی، ايرج. مقدمهای بر شناخت ايلها، چادرنشينان و طوايف عشايری ايران، جلد دوم، برگ 609 2- ويلسن، آرنولد. سفرنامهی ويلسن، برگ 210 3- دبيران گروههای آموزشی جغرافيای استانها. جغرافيای کامل ايران، برگ 856-854 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:7 توسط احمد
|
|
||