تبليغاتX
مطالب علمی و احساسی
 
ایدز در ایران؛ فاجعه انسانی در راه است!

 

? ایدز هم چون یک کابوس و بختک شوم بالای سر ایران ایستاده و با همین روند مبارزه، به زودی فاجعه انسانی عظیمی را به کشور تحمیل خواهد کرد. وزارت درمان و بهداشت ایران که در موردی چنین حساس و حیاتی افسار علمی خود را به تجویزها و استفساء های فقهی غیرعلمی داده است دیگر عملکردش را نمی توان به کم کاری یا بی تجربگی نسبت داد بلکه خیانت به علم و جامعه و بویژه به نسل جوان است ...

 

به مناسبت روز جهانی مبارزه با ایدز، حقایقی پراکنده اما هولناک درباره گسترش بیماری ایدز در ایران انتشار یافت. از جمله یک کارشناس برنامه های ایدز در استان کرمان گفت: ?با وجود ۵۴۲ بیمار قطعی ایدز در این استان، مهم ترین مشکل در مورد شناسایی این بیماری نبود نیروهای فنی کار آزموده است.? و یا یک فرد مسئول در ستاد مبارزه با مواد مخدر اعلام کرد: ?تنها در شش ماهه اول سال جاری ۹هزار نفر از معتادان تزریقی از طریق سرنگ های مشترک به بیماری ایدز مبتلا شده اند? و نیز ?رییس مرکز مدیریت بیماری های وزارت بهداشت? گفت: ?ما فقط یک ششم بیماران ایدزی را شناسایی کرده ایم و در حال حاضر باید گفت حدود ۷۰ هزار نفر در کشور مبتلا به ایدز هستند?.
با وجود این گونه از اطلاع رسانی ?قطره چکانی?، با اطمینان می توان گفت هنوز اخبار واقعی در این خصوص که می تواند بسیار هولناکتر باشد، با پنهانکاری مقامات به شدت از رسانه ها و مردم ایران دریغ می شود.
عدم اطلاع رسانی در مورد این معضل بزرگ، در کنار فرصت سوزی های دیگر سبب شده است تا مبارزه با این بیماری در ایران بدون برداشتن گام های جدی به سوی یک فاجعه انسانی، سپری شود. فقدان آمار بیماران ایدزی در ایران معنایش به هیچ عنوان آن نیست که جامعه درمانی پزشکی کشور قصد دارد برای حفظ آرامش جامعه از خبرهای بحران آفرین جلوگیری کند. سانسور و عدم اطلاع رسانی در باره ایدز در ایران از کاربردی سیاسی برخوردار است. پشت این انفعال، حکومت می خواهد ناتوانی خود را در مبارزه و پیشگیری این بیماری، پنهان سازد؛ چرا که واقعیت های آماری بسیار هولناک، مردم را با ندانم کاری و حیف و میل ثروت عمومی و نیز دخالت های متحجرانه دستگاه مذهب حاکم در امور بهداشت و درمان آشنا می سازد. آنگاه نه تنها توقع مردم جهت بهره مند شدن از امکانات مدرن پیشگیری و درمان به شدت رو به فزونی خواهد گذاشت بلکه جامعه در خواهد یافت که تا چه میزان مصلحت های حکومتی و تابو های مذهبی (عموما) راه شیوع و گسترش این بیماری مهلک را در جامعه دامن زده است.
به هر رو، واقعیت آن است که هیچ آمار و ارقامی در ایران نسبت به حقیقت ماجرای ایدز در کشور قابل استناد و باور نیست. همه چیز، از سانسور سیاسی   که خود را در پوشش حفظ امنیت بر جامعه اعمال می کند گرفته تا بحران ?عدم شناخت بیماران ایدزی? و هم، تجویز راه های کنترل و پیشگیری ?شرعی?، دست به دست هم داده اند تا این چالش عظیم در ایران برای شهرونداش ناشناخته بماند. و مصیبت بار این که هیچ نشانه ای در دست نیست که حکومت اسلامی مرگ خاموش هزاران بیمار ایدزی در کشور را عبرت مبارزه با این بیماری مسری ساخته باشد. هر آن چه که هست گام های بسیار کندی است که به هیچ رو با آهنگ پر شتاب این بیماری هماهنگ نیست.
  مسئله این است که ایدز هم چون یک کابوس و بختک شوم بالای سر ایران ایستاده و با همین روند مبارزه، به زودی فاجعه انسانی عظیمی را به کشور تحمیل خواهد کرد. وزارت درمان و بهداشت ایران که در موردی چنین حساس و حیاتی افسار علمی خود را به تجویزها و استفساء های فقهی غیرعلمی داده است دیگر عملکردش را نمی توان به کم کاری یا بی تجربگی نسبت داد بلکه خیانت به علم و جامعه و بویژه به نسل جوان ماهیت چنین نقشی را روشن می سازد. اما، این سیاستکاری پلید به یقین چندان پایدار نخواهد بود چرا که اساسا مواردی همچون ویروس این بیماری به مانند یک معضل سیاسی و امنیتی نمی تواند سانسور پذیر باشد.

 
 
***
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:33  توسط احمد  | 

 
تغذیه سالم - ده فرمان
 
 
 
غذیه درست در عمل کاریست دشوار. این سختی بیشتر مربوط به کنارگذاشتن عادت های کهن و سالهای سال شیوه تغذیه نادرست است. اما تغذیه سالم حتما به معنای صرف نظرکردن ازخوردنی های دوست داشتنی و لذیذ نیست. اصل مطلب رعایت حد و مرز در خوراک است. این مقاله دربرگیرنده ده دستور در جهت چگونگی تغذیه درست می باشد.
متنوع بخوریم!
متنوع و به اندازه خورده و به تناسب در ترکیب مواد غذایی بایکدیگر توجه کنیم.
در روز چندین بار غلات و به اندازه کافی سیب زمینی بخوریم!
نان- ماکارونی-برنج- غلات و سیب زمینی منبع ویتامین ها و مواد معدنی و fiber هستند و درعین حال کم چربی می باشند.
درمورد سبزیجات و میوه- اصل پنج بار در روز را فراموش نکنیم!
مصرف پنج بار میوه و سبزیجات در روز ایده ال است. بهتر است که این محصولات -تازه مصرف شده و یا در صورت امکان خیلی کم وکوتاه پخته شده باشند. یک بار از این پنج بار، آب میوه مصرف کنیم.
روزانه به اندازه کافی- لبنیات و حداقل یکبار در هفته ماهی بخوریم.گوشت و تخم مرغ هم به اندازه مصرف کنیم!
لبنیات و ماهی مواد غذایی زیادی مثل کلسیم در بردارند. ماهی منبع ید و selenium و omega 3 میباشد. گوشت بخاطر درصد زیاد آهن و ویتامین های B1 - B6 و B12 اهمیت دارد. مصرف ۳۰۰ تا ۶۰۰ گرم گوشت درهفته معمولا کافیست. در صورت مصرف گوشت و لبنیات - نوع کم چربی آن پیشنهاد میشود.
چربی - کم مصرف کنیم و از مواد پرچربی صرف نظر کنیم!
مصرف زیاد چربی باعث چاقی شده و می تواند ناراحتی های قلبی و سرطان را به دنبال داشته باشد. ۷۰ تا ۹۰ گرم چربی در روز - آنهم در صورت امکان روغن ویا چربی های گیاهی کافی خواهدبود. فراموش نکنیم که مقدار زیادی چربی نامرئی در محصولات گوشتی-مثل سوسیس و کالباس- و شیرینی ها و شکلات ها و محصولات لبنیاتی وجود دارد.
در مصرف قند و شکر و نمک صرفه جوئی کنیم!
شکر و محصولاتی که با شکر تولید شده اند بهتر است بمقدارخیلی کم استفاده شوند. توجه: در تولید انواع نوشابه ها نیز درصدی شکر بکاررفته است. به جای مصرف نمک - بهتراست از ادویه های گیاهی استفاده شود و درغیر این صورت از نمک همراه با ید، Jodine، استفاده کنیم.
به اندازه بنوشیم!
آب ماده ایست زندگی بخش. برای افراد بالغ- مصرف حداقل یک لیترو نیم آب پیشنهاد می شود.
خوشمزه و سالم بپزیم!
کوتاه بپزیم - با آب کم - با چربی کم و حرارت کم. بدین ترتیب مزه طبیعی و مواد حیاتی در مواد گیاهی موجود درغذا از بین نمی رود و مواد مضر جدید درحین پخت وپزبا حرارت زیاد تولید نمیشوند.
آهسته بخوریم و لذت ببریم!
درست - آهسته و آگاهانه بخوریم و با تمام وجود لذت ببریم.
به طور مرتب خود را وزن کنیم و پرتحرک باشیم!
وزن مناسب - مشوق ما و باعث شادمانی و سلامتی خواهد بود. تحرک و ورزش - سرحالی و سرزندگی و شادمانی را درپی خواهند داشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:29  توسط احمد  | 

زنگ تفریح تمام شده بود  بچه ها دسته دسته به کلاس میومدن  و بطرف نیمکت هاشون می رفتن.
سلیمانی و حق پرست شکلاتهای تو دهنشون را تند تند می جویدن........احمدی نیک پور  زمانی و باستانی  داشتن سر بازی گرگم به هوا با هم دعوا می کردن....رضوانی و قاسمی سر مارک اتومبیل پدرشون واسه هم قورت می مالیدن.توکلی و صادقی که گویا خویشاوند بودن از مهمونی دیشب می گفتن و قاه قاه می خندیدن......راستی و  احدی کنار میز معلم استاده بودند و از سریال تلویزونی می گفتن....فاطمی که یکی از بچه پولدار های کلاس بود کنار نیمکتش خم شده بود و یواشکی پولهاشو میشمرد..ند تا از بچه ها هم روی میزاشون ضرب گرفته بودن و می رقصیدن..چند تا از بچه درسخونای کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصدای بقیه حرص میخوردن....کریمی رو جلد کلاسورش شکل   دل شکسته را نقاشی می........... بر پا
بچه ها به  احترام خانم معلم ایستادن و خانم معلم همونطور که بطرف میزش میرفت از بچه ها تشکر کرد.کیف را روی میزش گذاشت..بچه ها خوب هستین... بـــــلـــــــــــه..انشاهاتون را نوشتین..؟ اونائی که انشاشون را خوب نوشته بودن با صدای بلند......اونائی که چند خطی برای فرار از نمره صفر نوشته بودن یواشتر جواب بله دادن ..خوب بچه ها این دو ساعتی که با هم هستیم اول چند نفری میان انشا هاشونو میخونن بعدش در مورد نگارش و فن بیان هم  صحبت خواهیم کرد....حالا کی میخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟ صدای خانم اجازه ما..خانم اجازه ما از هر طرف کلاس شنیده می شد..یه سری هم پشت سر جلویی ها قایم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پریدشون نیفته ..............چند نفری داوطلبانه و چند نفری هم از روی دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن...راستی یادم رفت بگم که خانم معلم  هفته قبل موضوع  انشا را  اینطور داده بود  که : فرض کنید پدر شما برای مدتی در شهر دیگری کار می کند..شما نامه ای به پدرتان بنویسید و از او بخواهید در تابستان شما را به ییلاق ببرد و آرزوهای دیگرتان را نیز در قالب این نامه از او بخواهید...آنهائیکه انشاء  خوندن هر کدوم آرزوهایی بزرگ و کوچیک داشتن..یکی شهر های خوش آب و هوای شمال..دیگری اروپا....یکی ژاپن ..دیگری رفتن به هتل های مجلل..یکی رفتن به ساحل وجنگل...دیگری تقاضای گردنبند ....یکی خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....احمدی انشاءشو خونده بود و منتظر  اجازه نشستن بود.....خانم یه نگاهی به دفترش انداخت و زمانی را صدا کرد....زمانی در حالی که رنگش پریده بود ایستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتی دختر تنبل..همه دفتر ا رو میز  میخوام ببینم  و در یکی از راهرو های میان نیمکت ها به راه افتاد....یکي را راهنمایی ..یکی را تشویق و به دیگری وعده تنبیه انظباطی می داد تا این که به نیمکت ما رسید..بعد از این که دفتر منو کنترل کرد  دفتر بغل دستیمو برداشت و گفت: حسینی این که دفتر املاته......خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را به حسیني داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد.........
حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت......
خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد سرش را پائین انداخت و مضطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم  گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها کرد.....به چه فکر می کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگیش..!!!؟ یا به نمره انشایش..!!!؟ به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر دیر شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........پدرم...!!!!!!؟اگر چه در این شانزده سال که نه..دراین شانزده هزار سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما نشنیده ام..باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر انشا و یا در آخر دفتر املاء..ایجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...اینجا کلاس است..با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم..و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!! پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی  که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائی که هرگز نشناختید..بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی شناخته نشوم...به خاطر اینکه  تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما بنویسم و از شمت بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!! او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...او نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید..به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پاره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!! پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنم بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..شما برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد..مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد..زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!! نه..نه من هرگز آرزوی دیدن شبهای ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت از خانه بیرون نفرستید..!!! بیاد دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید..هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آنشب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!! اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه دریا بدوم..گیسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!! پدرم  گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و ار هر هدیه ای با ارزش تر است.....پدرم..ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ..حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرستگهای دور حس میکنم..اما افسوس ..وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....پدر نامهربانم..انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم..آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته..جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..مرحم می گذارد..میبوسد..اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم.......
سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش بر گونه هایش میلغزند و روی میز بر روی دفتر حضور و غیاب می ریزند..حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...زمان از حرکت ایستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند  بابای مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست..شاید در این آ رزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود...........
حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم..بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را در فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آیا از آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.بیاد دارید  هنگامی که آن بیماری کشنده سراسر وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید..بیاد...
خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را آتش زدی..صدای حسینی به یکبار خاموش شد..دهانش نیمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!! اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به زمین افتاد...!!!!
فردای آنروز هنگامی که از گورستان  به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت مرگباری بر فضای داخل  اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....شاید همه در این اندیشه بودند که دیگر دوست ندارند به ییلاق بروند................
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:44  توسط احمد  | 

                                                                    

تمامي کاربران تلفن همراه توجه داشته باشند که در صورتيکه با شما تماسي برقرار شدو در نمايشگر گوشي شما اين پيغام ظاهر شد( XALAN)   از پاسخ دادن به ان خودداري نماييد و تماس را به سرعت قطع کنيد در صورت جواب دادن به تماس گوشي شما ويروسي خواهد شد اين ويروس اطلاعات IMEI و IMSI را از روي گوشي و سيم کارت  شما پاک خواهد کرد که اين امر باعث قطع ارتباط شما با شبکه تلفن خواهد شد و شما مجبور خواهيد شد گوشي ديگري خريداري نماييد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:37  توسط احمد  | 


21-st Century... :    

Our communication - Wireless
Our dress - Topless
Our telephone - Cordless
Our cooking - Fireless
Our youth - Jobless
Our  food - Fatless
Our labour - Effortless
Our conduct - Worthless
Our relation - Loveless
Our attitude - Careless
Our feelings - Heartless
Our politics - Shameless
Our education - Valueless
Our follies - Countless
Our arguments - Baseless
Our boss - Brainless
Our Job - Thankless
Our Salary - Very  less
Our Future - Hopeless!

Have a good day, with LESS problems
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:33  توسط احمد  | 


گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابي
گفتي که منم با تو وليکن تو نقابي اما تو نقابي
فرياد کشيدم تو کجايي تو کجايي
گفتي که طلب کن تو مرا تا که بيابي
چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
هر منزل اين راه بيابان هلاک است
هر چشمه سرابيست که بر سينه خاک است
در سايه هر سنگ اگر گل به زمين است
نقش تن ماريست که در خواب کمين است
در هر قدمت خار هر شاخه سر دار
در هر نفس آزار هر ثانيه صد بار
گفتم که عطش مي کشدم در تب صحرا
گفتي که مجوي آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چمشه اي انجا ست
گفتي چو شدي تشنه ترين قلب تو درياست
گفتم که در اين راه کو نقطه ي آغاز

گفتي که تويي تو خود پاسخ اين راز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:30  توسط احمد  | 

 
دکترصفابخش: جوان ایرانی سرخورده است
آفتاب : جامعه ایران ،جامعه جوانی است که در آن به نیازهای جوانانش پاسخ داده نمی شود. جوانانی که به دلیل نرسیدن به خواسته های خود ناکام و سرخورده شده اند،به نوعی سعی دارند هنجارهای اجتماعی موجود را زیر سوال ببرند و با کناره گیری و پشت پازدن به این هنجارها ،به اعتیاد و سایر آسیب های اجتماعی روی می آورند. پس بی دلیل نیست که هر روز شاهد کاهش سن آسیب دیدگان اجتماعی ،بزه دیدگان ،کاهش سن فحشا و اعتیاد در ایران هستیم .
 
 
دکترصفابخش: جوان ایرانی سرخورده است
دکتر صفابخش ،از محققان موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی ،در این رابطه می گوید: ? برخی از نیازهای جوانان بی پاسخ مانده و فرصت های تحصیلی ،اشتغال ،ازدواج و .... به صورت مساوی در اختیار همه جوانان نگرفته است .این مسائل باعث ایجاد سرخوردگی و ناکامی در جوانان می شود که این ناکامی خود به خشم منجر می شود .از سوی دیگر جوانان ایرانی با این سرخوردگی های عدیده ،جایی برای تخلیه خشم و یا انرژی های مخرب ناشی از شکست و ...ندارند .پس جوانی که نتواند خشم خود را تخلیه کند مجبور آست آن را به درون خود بریزد .?

وی با استناد به تئوری مرتون ،ریختن این خشم در درون را عاملی برای کناره گیری از هنجارهای اجتماعی موجود و روی آوردن به اعتیاد و سایر آسیب های اجتماعی و یا حتی خودکشی ذکر می کند و می افزاید :?طبق این تئوری وقتی در جامعه ،فرصت های دسترسی
? گرایش روزافزون به ارتباطات مجازی، نوجوانان را از دنیای واقعی به دنیای مجازی و هیجانی می کشاند در حالی که در دنیای واقعی جامعه ایرانی جایی برای تخلیه این هیجانات اندیشیده نشده است... ?
 
به اهداف برای همه به صورت مساوی و یکسان وجود نداشته باشد عده ای ممکن است آن اهداف را طرد کنند و یا از طریق دیگری بخواهند به اهداف خود برسند. این افراد انزواطلبی را پیشه می کنند ،از نظام اجتماعی کناره گیری می کنند و سعی می کنند خشم را در درون خود بریزند و مسلما در این حالت به اعتیاد و سایر آسیب های اجتماعی روی می آورند . ?

صفابخش با اشاره به بحران هویت جوانان ایرانی می گوید : ?ریشه این موضوع را باید در دوران نوجوانی که دوران هویت یابی افراد است ،جستجو کرد .همراه با تغییرات جسمی دوره بلوغ ،نوجوانان در جستجوی هویت خویش هستند و اگر نهادهای جامعه پذیر مانند خانواده و آموزش و پرورش بتوانند کارکرد خود را به درستی ایفا کنند و بستر مناسب را برای هویت بخشی به فرد نوجوان مهیا کنند ، فرد دچار بحران هویت نخواهد شد . ?

وی می افزاید : ?اما اگر این نهادها نتوانند نقش خود را به خوبی ایفا کنند ،احتمال این که فرد برای یافتن هویت خویش به گروه همالان یا همسالان روی بیاورد بسیار زیاد است.?

این محقق اجتماعی ادامه می دهد : ?نهادهای جامعه پذیر در گذشته کارکرد بیشتری داشتند ولی هم اکنون به دلیل تفاوت های جدی بین دو نسل ، تمام پل های موجود بین نوجوانان و والدین از بین رفته است و زبان گفتگو و تفاهم بین آنان تضعیف شده است .در مدارس ایران هم که مبحث آموزش ضعیف است و به پرورش نوجوانان هم  پرداخته نمی شود .اما رسانه های گروهی به عنوان سومین نهاد جامعه پذیری تا حدودی 
توانسته اند در آگاهی رساندن به نوجوانان نقش داشته باشند . 

با شرایط ذکر شده نوجوان به چهارمین نهاد جامعه پذیری یا همان گروه همالان روی می آورند که معایب این گروه ذکر شد اما اکنون مشکل از این هم فراتر رفته و این گروه که قبلا قابل مشاهده بود بدلیل استفاده نوجوانان از اینترنت و گپ های اینترنتی به گروه
? در فرهنگ ما شادی های دسته جمعی به درستی تعریف نشده است و نسل جوان ما امکان شادی ندارد... ?
 
همالان مجازی تبدیل شده است و نمی توان در این رابطه ها به صداقت و درستی طرفین اعتماد کرد . ?

این استاد جامعه شناس می افزاید :?یکی دیگر از ویژگی های دوره بلوغ،هیجان طلبی است در حالی که چنین مجاری ای در جامعه ما پدید نیامده است .بعد از انقلاب هم یک سری مجاری که قبلا برای تخلیه هیجان های دوره جوانی وجود داشت ،مسدود شده و دیگر وجود ندارند . از سوی دیگر هیچ برنامه ریزی صحیحی برای اوقات فراغت نوجوانان مهیا نیست.پس گرایش روزافزون به ارتباطات مجازی، نوجوانان را از دنیای واقعی به دنیای مجازی و هیجانی می کشاند در حالی که در دنیای واقعی جامعه ایرانی جایی برای تخلیه این هیجانات اندیشیده نشده است .پس به همان میزان که افراد وقت خود را برای روابط مجازی صرف می کنند از تعامل آنان با دیگران در محیط کار و خانواده کاسته می شود و مسلما وقتی ارتباط تعاملی به صورت مستقیم باشد آسیب های اجتماعی هم کمتر می شود ولی روابط مجازی و فاصله دار،آسیب پذیرتر هم می شوند.?

صفابخش با استناد به تحقیقاتی که بر جامعه ایرانی و همچنین رفتار تماشاگران ایرانی در مسابقات فوتبال انجام داده می گوید :? در فرهنگ ما شادی های دسته جمعی به درستی تعریف نشده است و نسل جوان ما امکان شادی ندارد .تمام اتوبوس هایی که بعد از مسابقات شکسته می شوند خون بهایی است که مسئولان حاضرند برای تخلیه جوانان بپردازند تا به آشوبهای شهری منجر نشود . ?

 
 
***
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:5  توسط احمد  | 

 
 منفی یا مثبت؟!
 
روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد. یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد، نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد.
دو شاگرد به شدت روی نظریه ي خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند. ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا از جا پریدند. شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند. جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی نگر به همراه عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند. وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت:" استاد! آیا حق با من نبود!؟ الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم. اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور ما را نشانه ي مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!"
 
شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود برد.
صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت:" آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد آنها او را بکشند. شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد. امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت و منفی وجود ندارند. هرچه هست فقط نشانه است و علامت!"

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:1  توسط احمد  | 

چرا مردها دروغ میگویند


دروغهای مردان متنوع هستند، از انواع بی اثر و بی مزه تا انواع بسیار خلاقانه

 

فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم."
 

تذکر: در این مقاله در جایی که کلمات "مردان" و "آنها" به کار رفته است، منظور تمام مردان نبوده است، بلکه منظور تنها گروهی از مردان است که این موارد درباره آنها صدق میکند.

مردان دروغ می گویند ...
مردان دروغ میگویند و هچ شکی در این باره وجود ندارد و آن دسته که چنین میکنند، زیاد هم دروغ میگویند! (زنان هم دروغ میگویند و ما بعدا به حساب آنها هم رسیدگی خواهیم کرد).

دروغهای مردان متنوع هستند و از انواع بی اثر و بی مزه - آنهایی که هر کسی بلافاصله متوجه دروغ بودنشان میشود - تا انواع بسیار خلاقانه را دربر میگیرد. مساله عجیبی که در وجود دارد این است که ظاهرا آنها هرگز یاد نمیگیرند که کدام دروغ اثر میکند و کدام یک بی فایده است. گاهی تصور میکنم که همه مردان کتابی دارند با نامی شبیه این "دروغهای کارآمد" و همه آنها در مواقع ضروری به آن مراجعه میکنند و به همین دلیل دروغهایشان شبیه هم است.

برای مثال یک بار یک فرد خارجی از طرف یک آژانس دوست یابی اینترنتی با من تماس گرفت، او مدعی بود که:

نماینده کشورش در سازمان ملل است
هم پزشک است هم وکیل
100 میلیون دلار ثروت دارد
جوان، خوش چهره و بسیار علاقمند به ملاقات با من است

من با وام گرفتن جمله ای از دوروتی پارکر (Dorothy Parker 1967-1893 نویسنده و شاعر آمریکایی) برایش نوشتم : "البته! و من هم ملکه رومانی هستم".

برایم بسیار عجیب بود که این شخص واقعا انتظار داشت داستانش را باور کنم. البته شکی نیست که او امیدوار بود که دختری 18 ساله - یا در واقع 15 ساله - حرفش را باور کند، هر چند که این روزها دختران 15 ساله هم بسیار عاقل شده اند.

بعضی از کارشناسان عقیده دارند که مردان بیشتر از زنان دروغ میگویند و عده ای نیز با این نظر مخالفند و معتقدند همه دروغ میگویند. اما چرا مردان اینقدر زیاد دروغ میگویند؟ در اینجا ده دلیل عمده آن را خواهید دید.


دلایل عمده دروغ گویی مردان
1. برای به دست آوردن دل زنان و پیشرفت در رابطه دوستی.

مردان صراحتا برای رسیدن به جنس مخالف دروغ میگویند. بعضی از آنان چنان از خود نا امید شده اند که دست به دامان دروغهای شاخداری میشوند که حتا یک بچه دو ساله عقب افتاده و کر و لال هم متوجه دروغ بودن آن میشود. برای مثال:

"زیبایی تو از حد تصور من خارج است" (این حرف را به دختر بد قیافه ای میزنند که خودش به خوبی میداند چه قیافه ای دارد!) این حرف، حتا با توجه به اینکه هر کس سلیقه ای خاص دارد، باز هم نمیتواند به جایی برسد.

"من واقعا دلم میخواهد که با دختر خوبی ازدواج کنم" (بله، اما به نظر نمیرسد که این کار را بکند، چون 48 سال دارد، هنوز ازدواج نکرده و من باید از خودم بپرسم، چرا حالا؟ چرا من؟)


2. آنها دروغ گفتن را دوست دارند و در اکثر موارد این کار را نادرست نمیدانند.

آنها واقعا تصور میکنند که "آشکار نکردن تمام حقیقت" دروغ گفتن نیست. مردان به هم جنسان خود هم دروغ میگویند و از همان کودکی به این کار خو گرفته اند. بنابراین دروغ گفتن به زنان هم برایشان عادی است. آنها به همکاران خود دروغ میگویند و هنگام ناهار یا گردهمایی های کاری، درباره قهرمانی خود در جنگ، درآمدشان، قرضهایشان، اتوموبیلشان و "خواص" منحصر به فردش و ... داستانهای بی شماری نقل میکنند. ظاهرا در اینجا قانون نامکتوبی وجود دارد که میگوید "من به روی تو نمی آورم، پس تو هم به روی من نیاور".

بعضی از مردان تصور میکنند که اگر ماجرایی تعریف کنند که "روی دست" ماجرای دوستشان بلند شود، جذاب تر جلوه میکنند. در رابطه با زنان هم، این کار بخشی از "تعقیب" و "زورآزمایی" است و بعد هم به دوستان خود میگویند :

"بهش گفتم که بهترین دختری است که تا حالا دیده ام و اون هم از خوشحالی بیهوش شد." اما نباید این خصوصیت را بر علیه آنها به کار برد و از طرفی کوشش در راه متوقف کردن این دروغها هم بی فایده است. بسیاری از مردان نمیتوانند دروغ نگویند.

مردان چنین تصور میکنند نیت خیر، دروغ را به راست تبدیل میکند. برای مثال جلوگیری از اینکه احساسات کسی لطمه ببیند (معمولا احساسات خودشان).


3. مردان علی رغم علاقه داشتن به جنگ و ماجراهای پر زد و خورد، برای پرهیز از درگیری دروغ میگویند.

بسیاری از مردان هیچ چیزی را به اندازه پرداختن به بازیهای کامپیوتری جنگی و تماشا یا شرکت در ورزشهای خشن و رقابتی دوست ندارند. آنها - به خصوص مردان جوان - از خیال پردازی درباره رفتن به جنگ لذت میبرند، اما اگر همسرشان آنها را در حین انجام کار نادرستی غافلگیر کند، آنها مثل بلبل دروغ میگویند تا از برخورد و کشمکش فرار کنند.

البته واقعیت این است که مردان در هر شغل و مقام، از درگیری بیزارند. یک دلیل آن هم این است که بیشتر آنها در طول روز و در محل کار خود به اندازه کافی با تنشها و مشکلات کار روبرو میشوند و زمانی که به خانه باز میگردند میخواهند بنشینند، استراحت کنند و چیزی بخورند، کمی تلویزیون تماشا کنند یا با بچه ها بازی کنند و ... یک نفس تا صبح بخوابند. زنان عاقل مطرح کردن مشکلاتی نظیر اجاق گاز خراب، قبض تلفن و مشکلات غیر ضروری را برای صبح که همسرشان استراحت کرده و سرحال است، میگذارند.


4. آنها برای رها شدن از وظیفه ای ناخوشایند یا زمانی که برای انجام کاری که دوست ندارند تحت فشار قرار میگیرند، دروغ میگویند.

قرار دادن مردان در فشار روانی، مانند آن است که حلقه ای را دور گردنشان بیاندازید و مدام تنگ ترش کنید، آنها طبعا واکنشی منفی نشان میدهند (این همان کاری است که زنان را به همسر غرغرو تبدیل میکند)

زنان هم معمولا در چنین شرایطی واکنش منفی نشان میدهند اما احتمال اینکه واکنش آنها خشونت آمیز باشد اندک است. هیچ کس دوست ندارد تحت فشار قرار بگیرد. اگر مردان می آموختند که در چنین شرایطی، احساسات خود را به شکلی غیر مخرب بیان کنند و به جای بهانه آوردن و دروغ گفتن، صاف و ساده بگویند این کار را برای خاطر تو انجام میدهم اما از آن بیزارم یا به این دلایل این کار را انجام نمیدهم، نتایج بسیار بهتری به دست می آمد. بعضی از مردان طویری رفتار میکنند که گویی احساسات اصلا برایشان معنا ندارد و چیزی است که تنها زنان با آن زاده شده اند.

مردانی که احساسات خود را پنهان میکنند، راه را برای شکل گیری ارتباطات بسیاری مسدود میکنند و هنگامی که این روابط از بین رفت، هیچ کس به غیر از خودشان مقصر نیست. احساسات جهانی هستند و مردمان دور افتاده ترین قبایل تا مدرن ترین جوامع میدانند که خشم، حسادت، ماتم و هر احساس شدید دیگر چگونه است.


5. مردی که در روابط خود احساس نا امنی و تزلزل کند بیشتر مستعد دروغگویی یا انجام کاری بدتر از آن است.

نا امنی برای هر کسی ترسناک است، اما به نظر میرسد که مردان در مقابل آن آسیب پذیرترند. من مردی را میشناختم که در تمام لحظات روز باید از احوال همسرش مطلع میشد. او از کارها و برنامه همسرش خشمگین و عصبی نمیشد، فقط میخواست همه چیز را بداند. اگر در راه این دانستن، کاری میکرد که میتوانست ارزش او را در چشم همسرش پایین بیاورد یا او را خشمگین کند، تا بی نهایت دروغ میگفت.

این دلیلی است که زنان را هم به دروغ گفتن وادار میکند، زیرا هیچ کس دوست ندارد در مقابل دیگران کم ارزش یا خرابکار جلوه کند. مرد دیگری را هم میشناختم که همواره دروغ میگفت، اما فقط درباره یک چیز، سنش. او مجرد و 54 ساله بود اما همیشه در هنگام ملاقات با زنان سن خود را 45 سال اعلام میکرد و البته عده ای حرف او را باور میکردند. این قبیل مردان ممکن است تا جایی در این دروغ پیش بروند که گواهینامه رانندگی خود را دستکاری کنند یا 5 تا 10 سال از عمر خود را به کلی حذف نمایند.


6. آنها در گفتگوهی اینترنتی و در فرمهای آن لاین دروغ میگویند زیرا تصور میکنند که نباید پاسخگوی کسی باشند و هیچ کس هم نمیفهمد.

یک حسن بزرگ اینترنت این است که میتوانی لباس مبدل بپوشی و هر دروغی که دوست داری سرهم کنی (البته این یکی از بزرگترین مضرات آن هم هست) مردانی وجود دارند که برای به حرف گرفتن دختران نوجوان در اتاقهای گفتگوی اینترنتی دروغهای عجیبی میگویند که این دختر باور کند که 1) همسن و سال خودش هستند 2) گپ زدن با او برایش کاملا بی ضرر است و 3) اگر تقاضای دیدار با او را رد کند شانس بزرگی را از دست میدهد.

این مردان با وجود اینکه میدانند قانون برای این رفتارها مجازاتهای سختی وضع کرده است، اما باز هم به دروغ پردازی در اینترنت ادامه میدهند.


7. مردان در زمانی که تصور کنند به دام افتاده اند یا اینکه کسی قصد به دام انداختنشان را دارد، دروغ میگویند.

هیچ کس به تله افتادن را دوست ندارد و اگر مردی حس کند که علی رغم میل خود در حال افتادن به "دام" ازدواج است و روش طرف مقابل خود را نیز ناجوانمردانه بداند - برای مثال اعلام اینکه "ما داریم ازدواج میکنیم" به تمام اقوام و همکاران مرد - خود را محق میداند که برای رهایی از این دام، دروغ بگوید.


8. اگر مچ آنها را بگیرید یا احساس کنند که جنگ در راه است، دروغ میگویند.

این مورد شباهت زیادی به مورد شماره 3 دارد، اما در اینجا تفاوتهای ریزی وجود دارد. به نظر میرسد که مردان در مقابل همسر خود بیشتر خود را موظف به راست گویی میدانند، در مقابل فرزندانشان کمتر و در مقابل دیگران هم این مقدار به هیچ میرسد.

اگر مردی کاری انجام دهد که بداند همسرش با آن موافقت نخواهد کرد، با دست و دلبازی دروغ میگوید تا از عصبانیت و از آن بدتر قطع امید همسرش جلوگیری کند. داستانهایی که در چنین مواردی میشنویم از همان کتاب فرضی درآمده اند و شامل چنین جملاتی هستند : "لاستیک ماشین پنچر شده بود"، "یک دوست قدیمی دانشگاهم را دیدیم" (او اصلا دانشگاه نرفته!) و "شب نیامدم چون گفتگو به درازا کشید و من برای بیدار نکردن تو در ماشین خوابیدم" اما شاخدار بودن این دروغها کاری به اصل ماجرا ندارد، آنها همچنان دروغ میگویند و از همسرشان توقع دارند که حرفشان را باور کند.


9. آنها دروغ میگویند چون همسر یا نامزدشان احمق است، یا اینکه آنها چنین تصور میکنند.

یکی از دوستان شوهرم تقریبا هر شب پس از کار در شهر میماند و یا اصلا به خانه نمیرفت یا تا 1 و 2 بامداد مشغول گردش و تفریح بود. هنگامی که شوهرم از او پرسید که چگونه این تفریحات شبانه او فاش نشده است، خندید و گفت : "همسرم خیلی احمق است، او فکر میکند سوپرمن واقعیت دارد و هرچه به او بگویم باور میکند." همسر او حالا طلاق گرفته است.


10. آنها به خاطر پول یا منافع دیگر با بدجنسی دروغ میگویند.

برای بعضی از مردان اهمیتی ندارد که دروغهایشان چه کسی را و تا چه حدی آزار میدهد. آنها برای دسترسی به پس اندازتان، کاری میکنند که باور کنید زن رویاهایش هستید و با گفتن اینکه پولشان در جایی (مثلا یک سرمایه گذاری) گیر است، از پول شما استفاده میکنند.

اگر میبینید که هنگام صحبت از چنین مردی مدام برایش بهانه تراشی میکنید و و میخواهید دوستانتان را مجاب کنید که او شما را دوست دارد، باید درباره این رابطه بیشتر بیاندیشید.

 


 
 
***
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:44  توسط احمد  | 

عشق چیست؟

* عشق بهترین و پاک ترین است.عشق تنها چیز پاک در این دنیاست.
* ما در اسارت جامعه گرفتاریم و عشق به حاشیه رانده شده است.
* عشق واقعی یا کذاب بی معنی ست.عشق,عشق است.
 
* همه ی ما عشق را تجربه کرده ایم.
* هیچ تعریفی از عشق کامل نیست,چون عشق همه چیز است,عشق بهترین و پاک ترین است.
 
*در روابط انسانی,سکس, وسیله ی عشق برای ایجاد پیوند بین انسان هاست.سکس وسیله ای بیش نیست! هدف,پیوند است.
 
* جامعه می گوید مستقل و تنها باش ولی در خدمت من.عشق می گوید در خدمت خود باش ولی آزاد و عاشق.
* باور جدایی می آفریند.عشق,یگانگی.
* تمام تلاش های جامعه در جهت حکومت بر ما و محو عشق به عنوان نیروی رقیب است.
 
 
 
 
هر کدام از ما, از کودکی تعریفی از عشق در ذهنمان بوده است.و این تعریف به مرور
 
زمان تغییر کرده است.گفته ها و شنیده و دیده ها در تغییر این تعریف موثر بوده است.
 
جامعه و ابزارهایش و همچنین تلخی ها و رنج های زندگی هم تاثیر گذار بوده.
 
کودک که بودم,عشق,انرژی موجود بین دو دختر و پسر یا زن و مرد بود.بعد ها پیش
 
خود گفتم : شاید عشق همان دوست داشتن است! بعدها گفتند دوست داشتن از
 
عشق برتر است!
 
از خود می پرسیدم : عشق چیست؟
 
و همانطور که بزرگتر می شدم تعریفم از عشق تغییر می کرد.(و خواهد کرد! )
 
چندی پیش به این نتیجه رسیدم:
 
عشق تنها چیز پاک در این دنیاست.
 
هیچ تعریفی از عشق کامل نیست,چون عشق همه چیز است,عشق بهترین و پاک
 
ترین است.
 
عشق درس از خودگذشتگی می دهد.با عشق دیگر خود را نمی بینی.با عشق بدی
 
های دیگران را نمی بینی.فقط خوبی می بینی.با عشق همه چیز خوب است.
 
آنجایی که جز معشوقه چیز با ارزش دیگری نداری,پیام عشق عدم وابستگی به دنیا و
 
رهایی ست.آنجا که بدی ها و زشتی های معشوقه را نمی بینی,عشق می گوید
 
فقط خوبی را ببین.بدی اصیل نیست!
 
آنجا که فقط خوبی می کنی و بدی نی کنی,عشق درس محبت و ایثار و از
 
خودگذشتگی می دهد.
 
آنجا که دست به خشونت می زنی,عشق می گوید که برای اثبات محبتت,برای
 
وصال,برای معشوقه ات,برای اثبات از خودگذشتگی ات,حتی می توانی خشونت
 
کنی.عشق به هرطریقی می خواهد خودنمایی کند!
 
عشق نمی خواهد فاصله و  ابهامی بین انسان ها باشد,بنابر این در ابهام,عشق
 
بسیار تاثیرگذار می شود.
 
مادر بدی های فرزند را نمی بیند,حتی دیدن این بدی ها هم مانعی در راه عشق
 
ورزی او نخواهد بود.ولی نمونه ها و تجربه های مادران جامعه به او می گوید در راه
 
عشق ورزی کمی بیشتر بیندیشد! به بی وفایی های دیگر فرزندان جامعه نیز توجه
 
کند!
 
 
عشق همه ی خوبی ها را دارد.عشق همه چیز است.
Love Is All
 
با عشق بدی بی معنی ست.عشق یعنی فنا.عشق می گوید که خودت را(محصول
 
جامعه) فراموش کن و در خدمت من باش.در خدمت صلح و محبت باش.در خدمت
 
پاکی و راستی باش.
 
 
همه ی ما عشق را تجربه کرده ایم.
 
ولی تفاوت در شرایط فرد و البته شخصیت است.هر کدام از ما با عشق در ارتباط بوده
 
ایم.ولی بسته به اینکه چقدر از قید و بند جامعه آزاد شده باشیم,می توانیم عشق را
 
درک کنیم.بسته به اینکه چقدر آزاد و رها باشیم.بسته به اینکه  باورها و اعتقادات و
 
آداب و رسوم و عوامل محیطی چقدر بر ما تاثیر گذار بوده است...
 
عشق واقعی یا کذاب بی معنی ست.عشق,عشق است.
 
شنیده اید که می گویند عشق کاذب.یا عشق حقیقی و واقعی.
 
عشق عشق است.حتی عشقی که که بین دو نوجوان وجود دارد و به آن عشق
 
سطحی می گوییم ,عشق است.ولی چیزی که موثر است و نادیده گرفته شده
 
شخصیت فرد(محصول جامعه) است.
 
شخصیت و تمام عوامل موثر بر آن,در رفتارهای یک شخص موثر است.عشق بر رفتار
 
فرد تاثیر می گذارد,شخصیت هم  تاثیر گذار است.با تغییر شخصیت,رفتار فرد هم
 
ممکن است تغییر کند. عشقی که می گویند سطحی ست همین است.در اینجا
 
جوانب مختلف شخصیتی دو فرد در نظر گرفته نشده است.عشق سطحی نبوده.
 
ولی اگر در روابط عاشقانه,شخصیت و جوانب آن در نظر گرفته شود,و به طور
 
کلی آینده نگری شود,رابطه ماندگار تر خواهد بود.وگرنه عشق همیشه ماندگار است!
 
و از بین رفتنی نیست!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 15:30  توسط احمد  | 

لیاقت اشک
زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.
 

روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.

عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"

ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!

سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!

شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:44  توسط احمد  | 

 
 
 
اعتياد در كشور جوان‌ و زنانه‌تر شده است
آفتاب :براساس آخرين پژوهشها ميزان زنان مراجعه كننده به مراكز درمان سرپايي سازمان بهزيستي كشور طي سالهاي 77 تا 81 از 9/2 به 4 درصد رسيده است كه اين امر مي‌تواند ناشي از شيوع اعتياد در بين زنان و يا مراجعه بيشتر آنان به مراكز درمان باشد.
 
 
اعتياد در كشور جوان‌ و زنانه‌تر شده است
مجري طرح پژوهشي مركز آموزشي و پژوهشي سوء مصرف و وابستگي به مواد با بیان این مطلب افزود : بررسي 130 هزار نفر از معتادان مراجع به مراكز درمان سرپايي سازمان بهزيستي كشور طي سالهاي 77 تا 81 نشان داد كه ميزان افراد پذيرش شده در اين مراكز در طيف سني 20 تا 24 سال در طول سالهاي 77 تا 79 افزايش يافته است. 

نارنجی ها  تصريح كرد: افراد روستايي مراجعه کننده به مراكز درماني در طول سالهاي اخير دو برابر شده‌اند كه اين امر مي‌تواند ناشي از نبود مراكز درمان اعتياد در روستاها و در نتيجه افزايش مراجعه روستاييان به شهر باشد.هر چند اين نكته نيز مستلزم انجام تحقيقات تكميلي است. 

وی، اولين محل شروع مصرف مواد مخدر را در مهماني‌ها با 40 درصد دانست و گفت:20 درصد مصرف‌كنندگان در منزل و 10 درصد در محل كار براي اولين بار مواد مخدر مصرف كرده‌اند كه اين نشان مي‌دهد، آمار آغاز مصرف مواد مخدر در محل كار طي 5 سال گذشته 2 برابر شده و از 5/6 درصد در 5 سال گذشته به حدود 15 درصد رسيده است .

 همچنين 42 درصد معتادان كشور سابقه دستگيري، 34 درصد سابقه زنداني شدن و ارتكاب به جرايم مختلف داشته‌اند.

مجري طرح پژوهشي مركز آموزشي و پژوهشي سوء مصرف و وابستگي به مواد خاطرنشان كرد: 61 درصد سابقه اقدام به ترک، 20 درصد يک بار، همين ميزان 2 بار، 15 درصد نيز 3 بار سابقه اقدام به ترک داشته‌اند.

به گفته وي؛ 50 درصد معتادان اولين محل ترک را منزل خود عنوان داشتند كه اين نشان مي‌دهد از 130 هزار پذيرش مراكز ترک اعتياد سازمان بهزيستي از سال 81 به قبل درصد كوچكي از معتادان را شامل مي‌شده است و مابقي از دارو و  25 درصد از كپسول دست ساز كه جايگاهي در درمان اعتياد ندارد ،استفاده مي‌كردند.

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:43  توسط احمد  | 



غسال های بهشت زهرا بیش از یک میلیون تومان حقوق می گیرند

  
 

شايد اگر با چشمانم نمي ديدم هيچ وقت باور نمي كردم. با ديدن ارقامي كه مقابل چشمانم رژه مي رفتند بهت زده شدم.
چند روز قبل به همراه يكي از همكاران براي تهيه گزارشي به بهشت زهرا رفتيم.وقتي براي هما هنگي مقابل اتاق رئيس غسالخانه و امور كفن و دفن منتظر بوديم با ديدن زنان و مردان مرده شور كه براي گرفتن فيش حقوقي شان داخل اين اتاق مي شدند كنجكاو شدم تا سر از ميزان حقوق آنها در بياورم. از آنجايي كه سال گذشته من و همكارم با دو تن از زنان مرده شور گفتگو كرده بوديم و من از داخل غسال خانه زنان عكس گرفته بودم اغلب آنها ما را مي شناختند. يكي از آنها بعد از  سلام و احوالپرسي گرم فيش حقوقي اش را نشانمان داد و از مشكلات زندگي گله كرد. با ديدن رقم دريافتي در ابتدا تصور كردم كه ۶۰ هزار و ۲۰۰ تومان حقوق مي گيرد . دلم خيلي سوخت و در ذهنم دنبال واژه اي مي گشتم تا با او اظهار همدردي كنم ولي وقتي خوب دقت كردم متوجه شدم اعداد را اشتباه ديد ه ام و رقم واقعي ۶۰۰ هزار و ۲۰۰ تومان است . باورم نمي شد ولي وقتي كار سخت آنها را در ذهنم تداعي كردم به نظرم اين حقوق مناسب آمد . ولي موضوع به اين جا ختم نشد و وقتي به اتاق رئيس كه انساني با خدا و خوش اخلاق بود رفتيم موضوع حقوق كاركنان قسمت كفن و دفن و مرده شور ها را مطرح كردم. او با خوشرويي گفت كه آن فيشي را كه ما ديديم مربوط به كاركنان روزمزد است و حقوق كاركنان رسمي بيش از اين است. در بين همين صحبتها يكي از زنان مرده شور كه از قديمي هاي آنجا بودو ما نيز با او گفتگو كرده بوديم براي گرفتن فيش وارد اتاق شد و آقاي رئيس به او كه سواد هم نداشت توضيح داد حقوق او با كسر اقساط وام و همچنين قسط تعاوني مبلغ يك ميليون و سيصدو چهل هزار تومان است كه ۱۵۰ هزار توامن آن مربوط به عيدي اعياد شعبانيه است .

با شنيدن اين ارقام من و همكارم بهت زده همديگر را نگاه مي كرديم. در همان لحظات به ياد فيش حقوقي ام كه روز قبل از روزنامه گرفته بودم افتادم. براي چندمين بار آن را نگاه كردم. خالص دريافتي ۱۹۱ هزار تومان. نمي دانستم چه بگويم . آقاي  رئيس كه متوجه بهت ما شده بود گفت كار اينها بسيار سخت است و ما بايد به نوعي از زحمات آنها قدر داني بكنيم. كاري را كه آنها انجام ميدهند بسیاری حاضر به انجام دادن آن نيستند.
هنوز هم صحبتهاي آن مرد در ذهنم بارها تكرار مي شود. از اين كه مديري نسبت به كاركنانش اين گونه نگاه مثبتي دارد خوشحالم ولي هنوز نتوانسته ام با اين موضوع كه چرا بايد اينقدر تفاوت بين حقوق هاي دريافتي وجود داشته باشد كنار بيايم.
نمي خواهم منكر كار طاقت فرساي اين عزيزان باشم׀

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:24  توسط احمد  | 

 
سیر تکاملی دخترا:
سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1330
مرد: چي؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پايين مياد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:23  توسط احمد  | 

 

1. Chewing on gum while cutting onions can help a person from stop producing tears. Try it next time you chop onions.

جويدن آدامس وقتي داري پياز خورد ميکني باعث ميشه...اشکت در نياد...دفعه ديگه امتحان کن


 

2. Until babies are six months old, they can breathe and swallow at the same time. plz be careful for my  life's sake.

بچه کوچولو ها تا شيش ماهگي در حين نفس کشيدن مي تونن يه چيزي رو هم ببلعند...جان من مواظب باش 



3. Offered a new pen to write with, 97% of all people will write their own name.

hey guys if you dont know a  girl's name ...try this way....

نود و هفت درصد از مردم وقتي يه خودکار بهشون ميدي اولين چيزي که مينويسن اسمشونه..
قابل توجه اقايون اگه ميخوان اسم يه خانومو بدونن  يه خودکار بدن دستش با يه کاغذ


 

4. Male mosquitoes are vegetarians. Only females bite.

پشه هاي نر گياهخوارن..فقط ماده ها نيش ميزنن


 

5. The average person's field of vision encompasses a 200-degree wide angle.

متوسط ميدان ديد يک انسان در بر گيرنده زاويه اي 200 درجه از محيط مي باشد


 

6. To find out if a watermelon is ripe, knock it, and if it sounds hollow then it is ripe.

اگه ميخواين بدونين که يه هندوونه رسيده هست يا نه...يه ضربه کوچولو بزنين بهش ..اگه صداي پوک بودن داد يعني رسيده


 
7. Canadians can send letters with personalized postage stamps showing their own photos on each stamp.

مردم کانادا نامه هاشونو با تمبر هاي شخصي و اختصاصي که عکس خودشون روشه پست ميکنن



8. Babies' eyes do not produce tears until the baby is approximately six to eight weeks old.

چشم بچه کوچولو ها از بدو تولد تا هفته ششم الي هشتم اشک توليد نميکنه



9. It snowed in the Sahara Desert in February of 1979.

برف در صحراي بزرگ افريقا در فوريه سال 1979



10- plants watered with warm water grow larger and more quickly than plans watered with cold water.

گياهاني که با آب گرم آبياري ميشوند سريعتر و بيشتر از گياهاني که با آب سرد آبياري ميشوند رشد ميکنند



11. Wearing headphones for just an hour will increase the bacteria in your ear by 700 times.

استفاده از هدفون به مدت تنها يک ساعت باعث رشد باکتري در گوش شما به ميزان 700 برابر قبل ميشود



12. Grapes explode when you put them in the microwave.

اگه انگور رو تو مايکروويو بزارين دونه هاش مي ترکه



13. Those stars and colours you see when you rub your eyes are called phosphenes.

 نام ستاره و اشکال و رنگ هايي که وقتي چشمانتون رو ميماليد ..جلوي چشمتون ظاهر ميشن phosphenes هست



14. Our eyes are always the same size from birth, but our nose and ears never stop growing.

اندازه چشمان ما از بدو تولدديگر رشد نمي کند  ولي بيني و گوش هايمان  هميشه در حال رشد کردن است


 

15. Everyone's tongue print is different, like fingerprints.

مدل و اشکال روي زبان هر شخص مانند اثر انگشت با بقيه آدم ها متفاوت است



16. Contrary to popular belief, a swallowed chewing gum doesn't stay in the gut. It will pass through the system
and be excreted.

برعکس باور عمومي مبني بر باقيماندن آدامس بلعيده شده در رود ه ها ... آدامس از بدن دفع ميشود



17. At 40 Centigrade a person loses about 14.4 calories per hour by breathing.

در دماي 40 درجه سانتي گراد ..بدن در زمان تنفس  ساعتي 14.4  کالري مصرف مي کند



18. There is a hotel in Sweden built entirely out of ice; it is rebuilt every year.

هتلي در سوئد  وجود دارد که کاملا با يخ ساخته شده و هر سال تجديد بنا ميشود



19. Cats, camels and giraffes are the only animals in the world that walk right foot, right foot, left foot, left foot, rather than right foot, left foot.

گربه . شتر و زرافه ها تنها حيواناتي هستند که ريتم راه رفتن آن ها بر پايه دو بار پاي راست..سپس دو بار پاي چپ است.به جاي اين که يه بار پاي راست و يک بار پاي چپ باشند


 

20. Onions help reduce cholesterol if eaten after a fatty meal.

پياز حتي اگر پس از يک غذاي پر چربي خورده شود..باعث کاهش کلسترول خون ميشود



21. The sound you hear when you crack your knuckles is actually the sound of nitrogen gas bubbles bursting.

صدايي که شما در هنگام (رفع خستگي از انگشتانتون)از بند انگشتاتون ميشنويد..صداي ترکيدن حباب هاي  گاز نيتروژن موجود در بند انگشتاتون است



 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:29  توسط احمد  | 

 
قتل مرموز پیرمرد نیکوکار پاداش نیکوکاری و وطن دوستی
 



? خبر قتل پیر مرد ثروتمند که ۳۲ میلیارد تومان از ثروت خود را تنها در راه ساخت و ساز دهها فضای آموزشی در کشور هزینه کرده بود؛ تنها تکان دهنده نبود بلکه بسیار تاسف بار، ناگوار و هشدار دهنده بود. غلامرضا مردانی آذری تا سال ۱۳۸۰، ۲۳ مدرسه، ۵ خوابگاه و ۵ پانسیون به وسعت ۱۰۳ هزار متر مربع با هزینه ۲۷ میلیارد تومان احداث کرد که در این مدارس قریب به ۱۰ هزار دانش آموز در حال تحصیل هستند ...

 

خبر قتل پیر مرد ثروتمند که ۳۲ میلیارد تومان از ثروت خود را تنها در راه   ساخت و ساز دهها فضای آموزشی در کشور هزینه کرده بود؛   تنها تکان دهنده نبود بلکه بسیار تاسف بار، ناگوار و هشدار دهنده بود .
کشتن این پیر مرد ۸۰ ساله با هر انگیزه ای که اتفاق افتاده باشد ، چیزی نیست جز خود زنی مرگبار جامعه ای   که عاطفه خود از دست داده است. خفه کردن این مرد انسان دوست، بی شک   کشتن وجدان، کشتن عاطفه و قتل ترحم و مهربانی جامعه است. در جامعه عاطفه گم کرده کنونی که خائنان بیش از خادمان از مصونیت برخوردارند، پاداش   وطن خواهی و انسان دوستی   گویی نه ستایش و مهر، که مرگ فجیع است. بی عاطفگان تبهکاری که به پشیزی خدمتکار فرهنگ و علم کشور خود را به قتل می رسانند بی تردید قصد دارند با کارد قتاله خود ریشه های انسانیت، نیکو کاری و ایران دوستی را از پای درآورند.
روز دوشنبه گذشته روزنامه اعتماد با چاپ تصویری از ?غلام رضا مردانی آذر? مرد نیکوکاری که به ?چهره ماندگار مدرسه سازی ایران?   شهرت داشت، نوشت این مرد خیر به طرز دلخراشی در محل شرکت خود در خیابان ایرانشهر به قتل رسیده است. جسد این پیر مرد   ساعاتی پس از آن که از محل کارش ?شرکت آسانسور سازی? به خانه اش برنگشت، در پی اطلاع دخترش به پلیس در شرکتش پیدا شد. جسد این چهره ماندگار مدرسه سازی در حالی کشف شد که قاتل یا قاتلان او را به طرزی حرفه ای به قتل رسانده بودند.   پلیس وقتی وارد اداره این مرد ثروتمند خیر شد به جسد خفه شده او برخورد که سرش در   یک گونی پلاستیکی که دورش چسب کاری شده بود فرو رفته بود.
قتل این مرد نیکوکار از هر زاویه و نگاهی، یک جنایت ساده و معمولی نیست. شخصی که از ثروت و پول شخصی خود دهها فضای آموزشی در مناطق محروم کشورش ایجاد می کند انسانی به مراتب ارزشمند برای کشور و مردم   وطن و سرزمینش است. از این رو حفظ چینن انسان هایی که سرمایه های معنوی وطن خود محسوب می شوند یک وظیفه ملی است. جامعه می بایست هم به لحاظ   پاسداشت و تقدیر از آرمان های این انسان و هم به جهت حفظ و احترام شخصی به او   از خود مسئولیت نشان می داد که چنین نکرد.
دربرابر این کوتاهی اما اکنون   جامعه می باید نشانه هایی از درک انسانی و ملی خود را بروز دهد. و تاسفبار آن که پس از کشف جسد این مرد تا کنون آن گونه لازم بود نه مطبوعات و نه هیچ حرکت مردمی که خواستار تسریع و تلاش مضاعف در شناسایی قاتل یا قاتلان باشد دیده نشده است. در برابر این کوتاهی اما، اکنون جامعه می باید نشانه هایی از درک مسئولانه و انسانی خود را بروز دهد. هر چند گمانه زنی در باره قتل او تا حدود بسیاری مرتبط است با شخصیت سیاسی و اجتماعی مقتول که در این خصوص هیچ خبری تا کنون درجایی درج نشده اما چهره (عکس) منتشر شده از مردانی آذر با ظاهری آراسته و کراوات به خوبی می توان دریافت که او سرمایه دار و ثروتمندی خارج از کادر حکومتیان بوده است.
با این وجود هنوز زود است که بتوان ابعاد و انگیزه های قتل مرموز این مرد نیکوکار را به دقت بازشناخت. چه او قربانی یک توطئه مافیایی ـ سیاسی شده باشد و یا در پی اخاذی خرده تبهکاران سارق، توسط یک یا چند جنایتکار به قتل رسیده باشد، ماهیت چنین جنایتی فراتر از یک قتل و جنایت معمولی است و می باید از آن به مانند یک جنایت بزرگ ملی یاد کرد. در این میان کمک رسانه های مستقل که بتوانند مسئولانه پیگیر آشکار شدن ابعاد این جنایت باشند خود یک اقدام مهم ملی است.
 
غلام رضا مردانی آذر کی بود؟
آن چه که روزنامه های داخل کشور تاکنون در باره قتل این مرد نیکوکار نوشته اند تنها اخباری سردستی، کم اهمیت و بی مسئولیت   بود. در خبرهای آمده تنها روزنامه اعتماد در روز اول جنایت، کمی بیش از یک خبر در باره آن نوشت. کم توجهی روزنامه ها نسبت به این جنایت خود گویای رمز و رازی فراتر و مهمتر از یک جنایت عادی است. به نظر یک نوع سانسور خبری در حال اعمال نسبت به آن است تا هم خود شخص معتبر نیکوکار و هم عملکرد انسان دوستانه اش کمتر مورد کنجکاوری جامعه قرار گیرد. تنها واکنشی که نسبت به این جنایت و شناخت این پیرمرد خیر صورت گرفته، اطلاعیه و درخواست سازمان نوسازی مدارس کشور از قوه قضائیه بود که دو روز پس از قتل او بخش هایی از آن در روزنامه اعتماد ۲۱ آذر به چاپ رسید.
این درخواست که خواستار پیگیری سریع قانون نسبت به شناسایی قاتل یا قاتلان شده است در معرفی ?مردانی آذر? چنین آمده است:
?غلامرضا مردانی آذری در سال ۱٣۰۵ در شهر تبریز متولد شد و در سال ۱٣۷۹ مدرسه سازی را آغاز کرد و اولین مدرسه اهدایی خود را در استان آذربایجان شرقی ساخت. وی تا سال ۱٣٨۰، ۲٣ مدرسه، ۵ خوابگاه و ۵ پانسیون به وسعت ۱۰٣ هزار متر مربع با هزینه ۲۷ میلیارد تومان احداث کرد که در این مدارس قریب به ۱۰ هزار دانش آموز در حال تحصیل هستند.
مردانی آذری به همراه دو برادر دیگر خود اقدام به مدرسه سازی می کرد که مدارس دخترانه را به اسم مادر خود زهرا مردانی آذری و مدارس پسرانه را به اسم پدر خود محمد مردانی آذری نامگذاری می کرد.
وی از سال ۱٣٨۰، ٨ میلیارد تومان در زمینه مدرسه سازی هزینه کرده و تعداد مدارس وی به ۲۷ مدرسه رسیده است.?

 
 
***
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:19  توسط احمد  | 

 
چند نما از جامعه

 

? اشتغال کاذب در هر قشری به نوعی خودنمایی می کند. اشتغال کاذب در بین اقشار فقیر و کم درآمد حتی کودکان را وارد عرصه کار می کند تا از گرده آنها نیز بخشی از مخارج خانواده ای هفت هشت نفری تامین شود. در اقشار متوسط میل به شغلهای واسطه گری افزایش یافته و در بسیاری از موارد هنوز والدین کارمند و کارگر خرج جوانان بیکار خود را می دهند ...

 

(۱)
 
کودکان کار؛ کودکانی که به جای نشستن پشت نیمکت های مدرسه، گاری کوچکی به دست گرفته   و در کوچه های شهر پرسه می زنند و یا ترازویی جلویشان گذاشته اند و با چند کتاب و دفتر مدرسه که هر سال همان است تلاش می کنند تا توجه عابران بیشتری را در سرما و گرمای خیابانهای پر ازدحام به خود جلب کنند. گل فروشی و روزنامه فروشی و دست فروشی هم که دیگر از آن شغلهایی شده که از محدوده سنی کودکان تا بزرگسالان را شامل می شود.
 
(۲)
 
جمعیت عظیم جوانانی که بیشتر وقت خود را به پرسه زدن در خیابان ها می گذرانند. کسانی که هفته ای هفت روز آگهی های روزنامه را به دنبال کار مناسب زیر و روز می کنند و در نهایت کاری گیر می آورند که دستمزدش فقط به اندازه کرایه راه می شود و نه تنها چیزی بدست نمی آورند بلکه مورد سرزنش خانواده نیز قرار می گیرند و اگر تحصیل کرده باشند که صد درجه بدتر. عده ای دیگر نیز در نهایت راه دلالی و واسطه گری در پیش می گیرند و با خرید و فروش خانه و ماشین و موبایل و هر چیزی که سود بیشتری داشته باشد خرج زندگی خود را بدست می آورند. در این میان هیچ چیز تولید نمی شود و کاری نیز انجام نمی گیرد. تنها کالایی دست به دست می چرخد تا به گزاف ترین قیمت به دست مصرف کننده برسد و از این طریق چندین نفر خرج زندگی خود را بدست آورند. دست آخر نیز کسادی و خرابی بازار گریبان همین دلالان خرده پا را می گیرد و ضرر رکود بازار به جیب آنها می رود.
 
(٣)
 
زنانی که در زیر زمین های نمور و تاریک پشت دار قالی نشسته اند و رج می زنند و دستمزد این همه زحمت حتی برای درمان بیماریهایی که پس از این همه قالی بافی به آن دچار می شوند، کفایت نمی کند. زنانی که برای پاک کردن هر کیلو سبزی ۱۰۰ تومان مزد می گیرند و گاه از همین طریق خرج خانواده ای را می دهند. زنانی که هر روز در خانه های مردم بیشتر از ٨ ساعت کار نظافت خانه را انجام می دهند و در نهایت   چیزی کمتر از یک ساعت کار یک کارگر ساختمانی مزد دریافت می کنند. زنانی که با کودکان خود هنگام برداشت زعفران در صفهای طویل می ایستند تا به ازای پاک کردن هر کیلو گل زعفران ۴۰۰ تومان مزد بگیرند در حالی که هر مثقال زعفران به قیمت ۶ الی ۷ برابر دستمزد این کارگران فروخته می شود.
 
(۴)
 
خیل عظیم دختران تحصیل کرده که وارد بازار کار شده و اغلب با دستمزد کمتری نسبت به مردان حاضر به انجام کار می شوند. در این میان خواه ناخواه دستمزدها کاهش می یابد اما این برخلاف تصور عمومی به خاطر حضور زنان در بازار کار نیست. بلکه رکود اقتصادی و نبودن کار تولیدی باعث کاهش سود سرمایه دار شده و در نتیجه سرمایه دار برای بازگرداندن سود به میزان قبلی از دستمزدها کم می کند و چون اغلب زنان راحت تر حاضر به کار با این دستمزدهای پایین می شوند عامل کاهش دستمزدها حضور زنان در بازار کار دانسته می شود. در حالی که در چنین وضعتی مردان جویای کار نیز   مجبور به پذیرفتن همین دستمزدهای پایین می شوند. دستمزد تصویبی مجلس یعنی ۱٨۰ هزار تومان دستمزدی زیر خط فقر است که هر زن و مرد شاغلی مجبور به پذیرش آن می شود. اما مسئله این است که در واقع حتی این دستمزد نیز پرداخته نمی شود.
 
...
 
این ها همه در حالی است که در هیچ یک از این مشاغل کار تولیدی صورت نمی گیرد و قسمت عمده کاری که انجام شده و منجر به درآمد زایی می شود واسطه گری و دلالی است.
 
اشتغال کاذب در هر قشری به نوعی خودنمایی می کند. اشتغال کاذب در بین اقشار فقیر و کم درآمد حتی کودکان را وارد عرصه کار می کند تا از گرده آنها نیز بخشی از مخارج خانواده ای هفت هشت نفری تامین شود. در اقشار متوسط میل به شغلهای واسطه گری افزایش یافته   و در بسیاری از موارد هنوز والدین کارمند و کارگر خرج جوانان بیکار خود را می دهند. در قشر سرمایه دار چه از نوع خرده پا و چه عمده مالکین سرمایه نسل به نسل منتقل می شود و هر نسل تنها به راههایی برای بدست آوردن سود بیشتر فکر می کند. بدست آوردن سود بیشتر حتی در ازای بهره کشی مداوم از دیگر اقشار جامعه.

 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:18  توسط احمد  | 

نامزدي محمدرضا پهلوي با فرح ديبا

اگر انگيزش ازدواج و طلاق شاه و فوزيه در پرده ابهام ماند، ازدواج شاه با ثريا بسيار روشن بود. و جدايي آنها هيچ سببي جز سترون بودن ثريا نداشت. خاندان سلطنت "وارث" مي‌خواست و دربار "وليعهد". بدين ترتيب "ايل" ثريا اسفندياري بختياري جاي خود را به "طايفه" فرح ديبا داد، براي به دنيا آوردن "فرزند" آن هم " پسر".
      شيوه موروثي سلطنت، در عمل هيچ جايي براي "دفاع از حقوق زن" باقي نگذاشته بود. سرانجام وليعهد به دنيا آمد، رضا پهلوي؛ آنكه سلطنتش تقدير نبود.
 
فرح ديبا در منزل محمدعلي قطبي

 فرح ديبا در منزل دايي خود محمدعلي قطبي هنگام عزيمت به دربار و ديدار با محمدرضا پهلوي براي اولين بار

 فرح ديبا به همراه محمدعلي قطبي و غلامعلي سيف ناصري هنگام عزيمت به دربار
و ديدار با محمدرضا پهلوي براي اولين بار
 
فرح ديبا به هنگام خريد لباس نامزدي در پاريس

 فرح ديبا به هنگام بازگشت به ايران پس از خريد لباس نامزدي از پاريس
1- فرح ديبا 2- ابوالفتح آتاباي 3- فريده ديبا 4- لوئيز قطبي   5- محمدعلي قطبي

عزيمت فرح ديبا به كاخ مرمر براي شركت در مراسم جشن نامزدي با محمدرضا پهلوي از راست:
اردشير زاهدي، فرح ديبا و فريده ديبا
 
 
 

 فرح ديبا به اتفاق چند تن از بستگان خود در حال مطالعه اخبار منتشره در نشريات درخصوص
نامزدي وي با محمدرضا پهلوي
از راست : 2. لوئيز قطبي 3. فرح ديبا 4. محمدعلي قطبي
 
 
فرح ديبا در ايام نامزدي با محمدرضا پهلوي در اپراي پاريس

 فرح ديبا در دوران نامزدي با محمدرضا پهلوي
 
 
مصاحبه خبرنگار مجله اطلاعات بانوان با فرح ديبا در دوران نامزدي (15/9/1338)

 محمدرضا پهلوي و فرح ديبا در دوران نامزدي در آرامگاه رضاشاه
 
 اگر دقت کرده باشيد فرح، همسر محمدرضا پهلوي(شاهنشاه آريامهر) همون لباس نامزديش رو براي جشن ازدواج "فاطمه پهلوي و محمد خانمي" پوشيده. اتفاقي که هر 124هزار سال، فقط يکبار ممکنه بيفته.
من اين اتفاق خجسته رو به همه آقايون تبريک ميگم.  با همچين اتفاقي نتيجه مي‌گيريم که آقايون!! اگر شاه شديد همسرتون ممکنه(فقط ممکنه) 1 لباس رو توي 2 تا مهموني بپوشه...
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:16  توسط احمد  | 

 
مهارتهاي زندگي
مهارت شناخت خود
   امروزه عليرغم ايجاد تغييرات عميق فرهنگي و تغيير در شيوه‌هاي زندگي، بسياري از افراد در رويارويي با مسائل زندگي،‌فاقد توانايي‌هاي لازم و اساسي هستند و همين امر آنان را در مواجهه با مسائل و مشكلات زندگي روزمره و مقتضيات آن آسيب‌پذير نموده است.
   بشر امروز هدف اصلي زندگي را كه تعالي و شگوفايي انسان است زير پا گذاشته و اين به دليل نداشتن شيوه‌هاي صحيح زندگي است.
امروزه اكثريت جوامع آموزش‌هاي مختلفي را برگزار مي‌كنند ولي در مورد شيوه‌هاي درست زندگي مهارت‌ لازم را به مردم نمي‌آموزند. مردم نيز همه كار مي‌كنند به جز زندگي، براي همه چيز وقت دارند به جز زندگي.
مهارت‌هاي زندگي چيست؟
مهارت يعني چه؟
   مهارت يعني توانايي انجام يك كار و مهارت‌هاي زندگي آنهايي هستند كه به ما كمك مي‌كنند تا زندگي خوب، شاد و موفقي داشته باشيم. براي رسيدن به اين زندگي شاد بايد مهارت‌ها و توانايي‌هاي مختلفي داشته باشيم. براي مثال بايد بتوانيم استعدادها و نقاط قوت خود را خوب بشناسيم و آنها را پرورش بدهيم، با ديگران ارتباط برقرار كنيم و روابط خوب و صميمانه‌اي با آنها داشته باشيم. بايد بتوانيم احساسات، آرزوها و خواسته‌هاي خود را بيان كنيم، مسايلي را كه در زندگي با آنها مواجه مي‌شويم. حل كنيم،‌ خوب تصميم‌گيري كنيم و وقتي دچار هيجان‌هايي مثل ترس، خشم، خجالت يا غمگيني مي‌شويم، با آنها كنار بياييم و آنها را به شكل درستي ابراز كنيم كه به ما و ديگران صدمه نزند. در اين جا با يكي از اين مهارت‌ها آشنا خواهيم شد.
مهارت شناخت خود:
   يكي از مهمترين عواملي كه به ما كمك مي‌كند زندگي خوب و موفقي داشته باشيم اين است كه خود را بشناسيم، احساس خوبي در مورد خود داشته باشيم. و از كسي كه هستيم شاد و راضي باشيم.
   فكر مي‌كنيد كسي كه احساس خوبي نسبت به خود دارد چه ويژگيهايي دارد؟
   تعدادي از ويژگيهاي چنين فردي در زير آمده است:
  • خصوصيات مثبت، توانايي‌ها و استعدادهاي خود را مي شناسد و آنها را به كار مي‌گيرد.
  • خصوصيات منفي و نقاط ضعف خود را مي‌شناسد، مي‌پذيرد و سعي مي‌كند آنها را اصلاح كند.
  • موفقيت‌ها و شكست‌هاي خود را مي‌شناسد، به موفقيت‌هايش افتخار و از شكست‌هايش درس مي‌گيرد.
  • به خود و ديگران احترام مي‌گذارد.
  • براي رسيدن به اهداف خود تلاش مي‌كند.
  • مسئوليت اعمال و رفتار خود را مي‌پذيرد.
  • اكنون به سئوالات زير پاسخ دهيد:
   شما چه احساسي در مورد خود داريد؟
   آيا فردي هستيد شاد و راضي و احساس خوبي در مورد خود داريد؟ آيا تا به‌حال فكر كرده‌ايد كه ديگران از شما بهتر هستند و دوست داشته باشيد به جاي آنها باشيد؟
   به نظر شما اگر كسي خود را دوست نداشته باشد و هميشه آرزو كند كه اي كاش جاي كس ديگري باشد؟ مي‌تواند زندگي شادي داشته باشد؟اگر كسي فكر كند ديگران از او بهتر هستند و او هيچ توانايي و استعدادي ندارد مي‌تواند در زندگي موفق شود؟ آيا كسي كه وقتي در كاري شكست مي‌خورد، خود را سرزنش مي‌كند و خود را آدم بي‌استعداد و بي‌عرضه‌اي مي‌داند، مي‌تواند براي رسيدن به آرزوها و اهدافش تلاش كند و زندگي موفق و شادي را براي خود بسازد؟
كسي كه احساس خوبي نسبت به خود دارد، توانايي‌ها و استعدادهاي خود را مي‌شناسد، نقاط ضعف خود را مي‌پذيرد و سعي مي‌كند كه نقاط ضعف خود را تقويت و نقاط ضعف خود را اصلاح نمايد.
 چنين ويژگي‌هايي نقش خيلي مهمي در يك زندگي شاد و موفق دارد چون كسي كه خود و ديگران را دوست دارد در زندگي شاد و خوشحال‌تر است و كسي كه توانايي‌ها و استعدادهاي خود را مي‌شناسد براي موفق شدن تلاش بيشتري مي‌كند و موفق هم مي‌شود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:4  توسط احمد  | 

 
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟
پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره . تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی . داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است . امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه .
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:28  توسط احمد  | 

 
 
يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟ در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم.
 
در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: گوش هايم. اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند.
 
در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد.
 
در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري. سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: مهم ترين عضو بدن شانه هايت است. متعجب پرسيدم: آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟"
 
گفت: نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. پسرم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي.
 
از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:23  توسط احمد  | 

 
 
فارس يا پارس منسوب به يکی از شعب نژاد آريا است که حدود 1100 پيش از ميلاد به اين سرزمين وارد و نام خود را به آن داده‌اند.
 پس از تصرف اين سرزمين توسط اعراب، واژه پارس معرب شد و به فارس تبديل گرديد. احمد حشمت‌زاده‌ی شيرازی قصيده‌ی زير را درباره‌ی پارس سروده است:
جان پرور است و دلکش، آب و هوای فارس         گلزار خلد نيست به روح و صفای فارس
 از خاک فارس دور بلاهای آسمان                    آید به جان دشمن ايران بلای فارس (1)
 نژاد
بيشتر مردم پارس آريايی و از نژاد اصيل ايرانی هستند. ولی گروه‌هايي از اقوام مختلف هم وارد اين منطقه شده‌اند.
زبان
بيشتر مردم پارس به زبان پارسی سخن می‌گويند، چون از روزگاران کهن اقوام مختلف در اين سرزمين ساکن شده‌اند، زبان‌ها گوناگونی رواج پيدا کرده است.
منش و كردار
مردم استان پارس «فارس»، به‌ويژه عشاير آن سخت‌کوش، دلاور و ميهمان نوازند. آرنولد ويلسن که از سال 1921 تا 1930 ميلادی از مديران شرکت سابق نفت ايران و انگليس بود، درباره‌ی مردم استان پارس از جمله عشاير می‌نويسد:
    «سکنه‌ی اين نواحی را به‌طور کلی افرادی تشکيل می‌دهند که عموم آن‌ها در تيراندازی مهارت کامل دارند و همواره به جنگ و پيکار ابراز علاقه می‌نمايند.»(2)
پارس‌ها «فارس‌ها»، به فرهنگ باستانی سنتی خود پای‌بندند.
آثار باستانی و شهرهای اين استان
شيراز (تخت جمشيد، سعدی، حافظ، خواجوی کرمانی و...)– آباده (قلعه‌ی کهنه، قلعه نارنجی، قلعه شيرازی و ...)– اقليد(سنگ نبشته‌های گوناگون و ...) – جهرم(قلعه‌ی گبری و...) – داراب(قلعه‌ی دهيا، نقش شاهپور، آتشکده‌ی آذرجو و...)- فسا(تل ضحاک، شهرساسانی و...)- کازرون(غارشاپور، خرابه‌های شاپور و...) – مرودشت(تخت جمشيد، نقش رستم، پاسارگاد، چادرهای سلطنتی و...)- ممسنی (نقوش برجسته‌ای از دوره‌ی عيلامی،‌آتشکده ميل اژدها، برج نورآباد مربوط به دوره‌ی اشکانی، نقوش برجسته سراب بهرام از دوره‌ی ساسانی.)
شيراز
دارای قدمت زيادی است. در کتيبه‌های هخامنشی و ساسانی نام شيراز آمده است. بنای شيراز قديم را به فرزند تهمورس، دومين شاه پيشدادی نسبت داده‌اند.
برخی بر اين باورند که در اين سرزمين شهری به نام فارس وجود داشته است که در سال 74 ه.ق توسط محمد‌بن يوسف ثقفی بنا شده و تدريجا جايگزين شهر قديمی استخر گرديده است.
کريمخان زند در سال 1180 ه.ق شيراز را به پايتختی انتخاب کرد و عمران و ابادی بسياری در آن انجام داد. شيراز در طول تاريخ فرزندانی چون ابن مقفع (روزبه پارسی) ، سيبويه، ملاصدرا، سعدی، حافظ، شيخ روزبهان، اهلی شيرازی و ... را در دامان خود پرورانده و بدين جهت اين شهر دارالعلم‌لقب يافته است.(3)
سِماي ايران، ايرج افشار سيستاني برگ 317-330
1-     
افشار سيستانی، ايرج. مقدمه‌ای بر شناخت ايل‌ها، چادرنشينان و طوايف عشايری ايران، جلد دوم، برگ 609
2-     
ويلسن، آرنولد. سفرنامه‌ی ويلسن، برگ 210
3-      دبيران گروههای آموزشی جغرافيای استان‌ها. جغرافيای کامل ايران، برگ 856-854
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:7  توسط احمد  |