|
|
|
||||
_________
من آموخته ام...
آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند |
|||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:27 توسط احمد
|
|
|||||
|
|
|
|
|
ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند. پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد .آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.
به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .
وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.
پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم .وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.
يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:
نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .
در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.
هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست. زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:26 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||
|
|||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:23 توسط احمد
|
|
|||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:22 توسط احمد
|
|
|||||||||||||||||
|
|
|
|
|
افسردگی عبارت است از احساس غم، دلسردی، یا ناامیدی به مدت حداقل 2 هفته در اغلب روزها و اغلب ساعات روز، به علاوه علایم همراه. علایم شایعاز دست دادن علاقه؛ بیحوصلگی و دلزدگی؛ ناتوانی از لذت بردن احساس ناامیدی؛ بیحالی و خستگی بیخوابی؛ خواب زیاد یا ناراحت گوشهگیری اجتماعی؛ احساس بیارزش بودن ومورد نیاز نبودن بیاشتهایی یا پرخوری؛ یبوست از دست دادن میل جنسی مشکل داشتن در تصمیمگیری؛ مشکل داشتن در تمرکز یکباره به گریه افتادن بدون توضیح مشخص احساس گناه شدید به خاطر وقایع بیاهمیت یا خیالی تحریکپذیری؛ بیقراری؛ افکار خودکشی دردهای مختلف، مثل سردرد، درد قفسه سینه بدون شواهدی از بیماری جسمی عللبرای بیماری افسردگی واقعی هیچ علت یگانه و روشنی نمیتوان متصور بود. بعضی از عوامل زیستشناختی مثل بیماریهای جسمی، اختلالات هورمونی، یا بعضی داروها میتوانند نقش داشته باشند. عوامل اجتماعی و روانی نیز میتوانند نقش داشته باشند. اختلالات ارثی نیز میتوانند مؤثر باشند. بروز این حالت ممکن است با تعداد وقایع ناراحتکننده زندگی فرد ارتباط داشته باشد. عوامل تشدید کننده بیماریعصبانیت یا احساس دیگری که فرو خورده شده باشد. داشتن شخصیتی وسواسی، منظم و جدی، تکاملگرا، یا شدیداً وابسته سابقه خانوادگی افسردگی وابستگی به الکل شکست در کار، ازدواج، یا روابط با دیگران مرگ یا فقدان یکی از عزیزان از دست دادن یک چیز مهم (شغل، خانه، سرمایه) تغییر شغل یا نقل مکان به یک جای جدید انجام بعضی از اعمال جراحی مثل برداشتن پستان به علت سرطان وجود یک بیماری یا معلولیت عمده گذر از یک مرحله از زندگی به مرحلهای دیگر، مثلاً یائسگی یا بازنشستگی استفاده از بعضی از داروها مثل رزرپین، داروهای مسدودکننده بتا آدرنرژیک، یا بنزودیازپینها محرومیت از داروها و مواد محرک مثل کوکائین ، آمفتامینها، یا کافئین بعضی از بیماریها مثل دیابت، سرطان لوزالمعده ، و اختلالات هورمونی پیشگیری
عواقب مورد انتظاردر بسیاری از موارد، بیماری خود به خود خوب میشود، اما با کمک گرفتن از پزشک میتوان مدت افسردگی را کم کرد و روشهای مقابله با افسردگی را فرا گرفت. عود افسردگی شایع است. درصد بهبودی بالا است، حتی اگر فرد به هنگام افسردگی، نسبت به بهبودی خود دید منفی داشته باشد. عوارض احتمالیخودکشی. علایم هشداردهنده آن عبارتند از: ـ گوشهگیری از خانواده و دوستان ـ عدم توجه به ظاهر خود ـ به زبان آوردن این که فرد میخواهد «همه چیز را تمام کند» یا اینکه «زیادی است و مزاحم دیگران.» ـ شواهدی از داشتن نقشه برای خودکشی (مثلاً نوشتن وصیتنامه یا توجه به یک سلاح قتاله) ـ خوشحالی ناگهانی پس از احساس نومیدی طولانی مدت ـ عدم بهبود افسردگی درماناصول کلی در صورتی که علایم خفیف تا متوسط باشند، روشهای به عهده گرفتن مراقبت از خود را در پیش گیرید: با دوستان و خانواده صحبت کنید. به طور منظم ورزش کنید. یک رژیم غذایی متعادل و کمچرب داشته باشید. الکل مصرف نکنید؛ کارهای عادی زندگی خود را ادامه دهید. فیلمهای خندهدار و شاد ببینید. در صورت امکان به تعطیلات بروید. احساسات خود را در یک دفتر خاطرات روزانه بنویسید. سعی کنید مشکلات در روابط با دیگران را حل کنید (البته بهتر است که در این زمان تصمیمات عمده نگیرید). تا حدی که میتوانید فعالیت در زمان ابتلا به این بیماری خود را حفظ کنید. مسؤولیتهای خود را تا زمان بهبودی به فرد دیگری واگذار کنید. به گروههای حمایتی در مورد افسردگی بپیوندید. داروها داروهای ضدافسردگی برای بعضی از افراد که افسردگی طولانیمدت یا نسبتاً شدید دارند. لیتیم برای مواردی که دورههایی از سرخوشی غیرطبیعی و افسردگی متناوباً رخ میدهند. فعالیت در زمان ابتلا به این بیماریمحدودیتی برای آن وجود ندارد. فعالیت در زمان ابتلا به این بیماری ها و علایق روزانه را حفظ کنید حتی اگر حوصله آنها را ندارید. رژیم غذایییک رژیم عادی و متعادل داشته باشید حتی اگر اشتها به غذا ندارید.درچه شرایطی باید به پزشک مراجعه نمود؟اگر شما یا یکی از اعضای خانوادهتان علایم افسردگی دارید. اگر احساس تمایل به خودکشی یا ناامیدی دارید.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:19 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||
|
|||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:18 توسط احمد
|
|
|||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||
|
||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:17 توسط احمد
|
|
||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:16 توسط احمد
|
|
|||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||
|
|||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:15 توسط احمد
|
|
|||||||||||||
|
|
|
|
|
A Husband Shopping Center has opened where a woman can go to choose a husband from among many men. It is laid out in five floors, and the men increase in positive attributes as the shopper ascends the flights. There is, however, a catch. As you arrive on any floor you may choose a man from that floor, but if you go up a floor, you cannot go back down, except to exit the building. So, a woman goes to the shopping center to find a husband. On the first floor the sign says: Floor 1: These men have jobs and love kids. The woman reads the sign. "Well that's better than not having jobs, or not loving kids, but I wonder what's further up?" So up she goes. The second floor sign says: Floor 2: These men have high paying jobs, love kids, and are extremely good looking. "Hmmm, better." says the woman. "But, I wonder what's further up?" The third floor sign reads: Floor 3: These men have high paying jobs, love kids, are extremely good looking, and help with the housework. "Wow," says the woman, "very tempting. BUT, there must be better further up!" And, again, she goes up. On the fourth floor the sign reads: Floor 4: These men have high paying jobs, love kids, are extremely good looking, help with the housework, and have a strong romantic streak. "Oh, mercy me! But just think...what must be awaiting me further on? So up to the fifth floor she goes. The sign on that door says: Floor 5: This floor is just to prove that women are impossible to please. Thank you for shopping and have a nice day. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:8 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
حواسم نیست حواسم جای دگر است، اینجا نیست هر جا که باشد این جا نیست شاید در قبرستانی دور دست، شاید بر جسدی خفته در خاک، شاید برای اینجا نیستم شاید در راه که می آمدیم ایستگاه را اشتباهی پیاده شدم و مجبورم تا آمدن قطار بعدی در همین جا بمانم نمی دانم کی می آید، در ایستگاه مانده ام نمی خواهم جای دگر بروم مناظر اطراف برایم جذابیت ندارد من می خواهم بر گردم ، همانجا که بودم کنار مهربان ، اینجا مثل قفس ایست برای من ، سنگین است ، جالبتر اینکه همه چیز سیاه است نمی دانم چرا ، آنجا که بودم همه چیز خوب بود پاک، پاکیزه و تازه ، راستی یادم هست وقتی به اشتباه در این ایستگاه پیاده شدم لباسهایم تمیز بود سفید سفید ، اما حالا لباسهایم گلی شده ، کثیف ، لک، هر چه هم می گذرد کثیف تر می شود، در ایستگاه ایستاده ام ، قطار نمی آبد حتی صدای صوتش را هم نمی شنوم ، دستم را روی پیشانی ام می گذارم تا آفتاب چشمانم را نزند و نگاه می کنم به دور دست ، خط نگاهم ریل را دنبال می کند به جهت مخالف رفت تا شاید ببینمش اما نیست، بر خلاف همه و شاید موافق یا بعضی ها من از قطار نمی ترسم منتظر آمدنش هستم ، نمی دانم شاید به ناگاه از راه رسید ، می دانم اگر مهربان بخواهد قطار را برای من خواهد فرستاد ، خسته می شوم و روی نیمکت درون ایستگاه می نشینم ، گهگاهی هم مسافرانی که چه درست و چه اشتباه در ایستگاه من پیاده شده اند کنار من می نشینند و آزارم می دهند ،بعضی بدون اینکه بخواهند آزارم می دهند ، بعضی می خواهند و آزارم میدهند، چرا قطار نمی آید؟
البته قطارهای زیادی از این جا رد می شوند و من شاهد سوار شدن آدمهای زیادی هستم اما هنوز هیچ نگهبان قطاری به من برای رفتن و سوار شدن تعارف نزده "،نگهبانان قطار نگاهم می کنند اما صدا نمی زنند، ایستگاه هر روز سیاه تر می شود ،می خواهم کمی از ایستگاه تعریف کنم، می دانم که مهربان من را می بیند و صدای من را می شنود اما هنوز نخواسته که تغییراتی در وضعیت من بدهد ، امان از عشق به مهربان ، عاشق با هر ناز معشوق خود، می سازد ، و به هر ساز او می رخسد.اما من فهمیدم که عاشق نیستم ، عاشق کسیست که در لحظات اصلی عشق خود را نشان دهد اما من نتوانستم این کار انجام دهم و حالا باید منتظر بمانم ، منتظر جبران.راستش رابخواهی من هم آدمی هستم معمولی و خطا کار مثل همه آدمها ، هر روز ایستگاه مثل روز قبل است ، من دو همراه دارم که با من از قطار پیاده شده اند و در ایستگاه در تمامی لحظات کنار من هستند ، اولی عقل و دومی احساس، اولی راهماییم می کند ، اما دومی آزارم می دهد، عقل و احساس من همیشه در حال جنگ با هم هستند، عقل به من نهیب می زند که تا خودت نخواهی چیزی درست نمی شود، عقل با من حرف می زند و من را آرام می کند ، عقل می گوید به این فکر نکن که ایستگاه را اشتباه پیاده شدی و اصلا به ایستگاه فکر نکن،عقل می گوید به این فکر کن که مدت زمانی را که باید در این ایستگاه بمانی چگونه سپری کنی، عقل می گوید هر چه خواستی مهربان برایت آماده کرده، هر چه از مهربان خواستی در اختیارت قرار داده دیگر اگر تو آن را دوست نداری یا از ظاهر آن خوشت نمی آید مشکل از توست ، چون مهربان همه چیز را زیبا خلق کرده و از نظر او ارزش به زیبایی ظاهری نیست جالب این است که مهربان این مورد را مستقیم در کتاب داستانش نوشته راستش را بخواهی کتاب مهربان نور عجیبی دارد آرام است آرام آرام.عقل من این را می فهمد و به من گوشزد می کند اما امان از احساس ، راستی تا به اینجای قصه از احساس صحبتی نکردم ، او خیلی مرموز است ، سر سخت و مقاوم ، پایبند و متعهد ، با عقل هزار پله فرق دارد، عقل و احساس در من مثل 2 خط موازی هستند که هرگز به هم نمی رسند و مثل اینکه نمی خواهند با هم صلح کنند،احساس من در مقابل مهربان سرکشی می کند ، در خیلی از موارد عقل نمی تواند جلوی او را بگیرد و شرمنده مهربان می شود،درگیری های عقل و احساس بماند ، من عقل را بیشتر دوست دارم ،چون عقل مرا بیشتر دوست دارد ،اما احساس می خواهم کمی در مورد او تعریف کنم، او فردی مغرور و پر ادعاست ، به هیچ عنوان مراعات نمی کند، فقط می گوید می خواهم نمی گوید چگونه و با چه شرایطی فقط می گوید می خواهم،نمی توانم مهارش کنم ، احساس صاحب چشمهای من است هر وقت بخواهد آنرا می بندد و هر وقت دوست داشته باشد چشمهایم را باز می کند عقل خیلی با او درگیری دارد خیلی زیاد،
ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:56 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
قلب زن پرتگاهي است هولناک که عمق آن را نمي توان حدس زد - لامارتين
زن ها جنگ ها را شروع مي کنند و مردها آن ها را ادامه مي دهند - ارنست همينگوي
لبخند زن دردو موقع آسماني و فرشته مانند است . يکي هنگامي که براي اولين بار با لبخند به معشوق مي گويد دوستت دارم وديگر هنگامي که براي اولين بار به روي نوزادش لبخند مي زند - ويکتور هوگو
عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گريز راي - سعدي
زن تنها حريفي است که پس از شکست مطالبه خسارت و غرامت ميکند - ناشناس
دو زن هرگز با يکديگر دوستي و محبت نمي ورزند مگر به خاطر توطئه بر عليه زن سوم - آلفونس کار
در آغاز هر کار مهم پاي زن وجود دارد - لامارتين
زن زشت در دنيا وجود ندارد، فقط برخي از زنان هستند که نمي توانند خود را زيبا جلوه دهند - برنارد شاو
زن زيباترين و با ارشترين تحوه آسماني است - ميلتون
بهتر است برده شيطان باشيد تا غلام زن - شللي
هر چيزي که در زندگي من يافت مي شود نتيجه همکاري و صيميت زن من است - کنفسيوس
با زني ازدواج کنيد که اگر مرد مي بود بهترين دوست شما مي شد - ناشناس
مردها را شجاعت به جلو مي راند و زنها را حسادت - برنارد شاو
همسرم من را به سوي موفقيت رهبري کرد - چارلي چاپلين
زنها ما را جستجو مي کنند که آنها را درک کنيم نه آنکه آنها را دوست بداريم - اسکار وايلد
در زندگيم دو بار زانو زدم يک بار براي آفريدگارم و يک بار براي محبوبم - شللي
يک زن قشنگ و نيکو صورت در نظر زيباست ، ولي يک زن خوب و نيکو سيرت در قلب انسان جاي دارد ناپلئون
وقتي زني از زيبايي زن ديگر تعريف مي کند ، حتما در زشتي او شک ندارد - ويتوريو ديسکا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 21:59 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مجله اقتصادی اكونوميست در تازهترين گزارش خود – سپتامبر- پيشبينی كرد كه نيروی كار ايران در سال جاری با 2.9 درصد رشد به 24 ميليون و 400 هزار نفر و نرخ بيكاری به 12 درصد خواهد رسيد.
بموجب همين گزارش طی سالهای آينده اين آمار افزايش خواهند يافت و در سال آينده به 12.5 خواهد رسيد. زيرا نيروی كار ايران در سال 86 افزايش 2.8 درصدی خواهد داشت و به 25 ميليون نفر خواهد رسيد. در سال 87 نيروی كاری به 25 ميليون و 700 هزار نفر خواهد رسيد.
اكونوميست اضافه می كند:
تورم در سال 87 در ايران به 13 درصد و در سال 88 به 13.4 درصد خواهد رسيد و در صورت ادامه وضع موجود، در سال 89 تورم از مرز 15 درصد خواهد گذشت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:15 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
وزن بدن چگونه تنظيم مي شود؟
افراد سالم ، وزن خود را با در نظر گرفتن تغيير زياد در مصرف کالري و ميزان فعاليت روزانه به طور چشمگير در يک مقدار ثابت حفظ مي کنند.
اشتها و سوخت و ساز بدن با شبکه پيچيده اي از عوامل عصبي و هورموني تنظيم مي شود. به عنوان مثال ، اپي نفرين و نوراپي نفرين موجب کاهش اشتها و افزايش سرعت متابوليسم مي شود. کاهش ميزان انسولين نيز مصرف گلوکز را کم و فعاليت مرکز سيري را مهار مي کند. مراکز اصلي تغذيه سيري در هيپوتالاموس قرار دارد. جالب است بدانيد که داروهايي نظير آمفتامين که به منظور سرکوب اشتها در ترکيب برخي قرصهاي لاغري مورد استفاده قرار مي گيرد، از راه آزادسازي نورابي نفرين در سيستم اعصاب مرکزي عمل مي کنند. وقتي مصرف انرژي بيش از ميزان کالري در دسترس باشد، کاهش وزن رخ مي دهد که اين مساله مي تواند بنا به دلايلي نظير کم شدن مقدار غذاي دريافتي ، سوئ جذب ، از دست دادن کالري ، افزايش نياز به انرژي ، تغيير در حجم مايعات بدن و... باشد.
اگر بخواهيم کاهش وزن را در نموداري خلاصه کنيم ، مي توانيم آن را به صورت زير نشان دهيم: افسردگي يا فراموشي عوامل هورموني اشکال در خوردن غذا داروها بي اشتهايي عوامل اجتماعي يا اقتصادي وزن بدن عفونت هايي نظير HIV يا سل يا بيماري هاي انگلي مصرف انرژي از دست دادن کالري سوء جذب هر چند فهرست علل احتمالي کاهش وزن بسيار مفصل تر از موارد بالاست ؛ به عنوان مثال ، در دوران کهولت شايع ترين دلايل عبارتند از سرطان و بيماري هاي خوش خيم و بدخيم دستگاه گوارش و ريه ، افسردگي و در افراد جوان تر، ديابت مليتوس ، هيپرتيروئيديسم و عفونت هايي نظير HIV. مهمترين نکته اي که در ارتباط با کاهش وزن وجود دارد، اين است که علت اصلي آن بندرت پنهان مي ماند و در بيشتر موارد، پس از شرح حال و معاينه فيزيکي دقيق توام با آزمايش هاي تشخيصي کنترل شده مي توان به علل کاهش وزن پي برد.
به طور کلي ، پيش از انجام هر اقدامي درباره اين افراد بايد اثبات کرد واقعا چنين مشکلي وجود دارد، چرا که تقريبا نيمي از بيماراني که مدعي کاهش وزن شديد هستند، بعد از اندازه گيري عملي متوجه مي شوند کاهش وزن آنها کاملا کاذب است. براي تاييد نهايي اين مساله مي توان از مواردي نظير تغيير در اندازه کمربند يا گشاد شدن لباسهايي که قبلا اندازه شخص بوده اند، استفاده کرد. به طور طبيعي ، از حدود 60 سالگي وزن بدن به طور متوسط 5 درصد در سال کم مي شود. کهولت همچنين بر ترکيب بدن تاثير مي گذارد و موجب کاهش حجم توده عضلاني مي شود روش هاي ساده براي کاهش وزن
کاهش وزن نياز به تغيير در نحوه غذاخوردن ، ميزان ورزش و نحوه تفکر در مورد غذا دارد .
اگر روند کاهش وزن را به اهداف و قدمهاي کوچکتري تجزيه کنيد به موفقيت بيشتري مي رسيد .
کارشناسان معتقدند که انجام تغييرات کم و کوچک در يک زمان يک استراتژي بزرگ و مهم بوده و اين روند خسته کننده نبوده و باعث کاهش وزن آهسته تر و مداومتري مي شود .
به ياد داشته باشيد که در مسابقه کاهش وزن کسي برنده مي شود که آهسته و مداوم حرکت کند . اين نوع حرکت به شما کمک مي کند که به هدف خود رسيده و آن را حفظ کنيد .
زمانيکه مي خواهيد برنامه کاهش وزن را شروع کنيد در ابتدا کار سختي به نظر مي رسد درحاليکه اقدامات کوچک تبديل به عادت شده و نهايتاً طي تمام مسير خسته کننده و نااميد کننده نخواهد بود .
نکات مهم در مورد تغييرات کوچک تغذيه اي :
۱- تا مي توانيد آب زياد مصرف کنيد . ( پوست شما نيز ظاهر خوبي پيدا مي کند )
۲ - در رستوران نصف غذا سفارش دهيد يا يک غذا را براي ۲ نفر سفارش دهيد .
۳ - تا حد امکان از غذاهاي سرخ کردني استفاده نکنيد .
۴ - براي صرف چاي و قهوه از شکر استفاده نکنيد ، يا شکر کمي مصرف کنيد .
۵ - همراه با ساندويچ بجاي چيپس از سبزيجات استفاده کنيد .
۶ - سعي کنيد انرژي و کالري مورد نياز را از نوشيدني ها تأمين نکنيد چون استفاده از غذا باعث احساس پري نيز مي شود .
۷ - بجاي اينکه سس را روي سالاد بريزيد چنگال خود را در سس فرو کنيد به مرور متوجه مي شويد که با ميزان کمتري از سس نيز مي توانيد از سالاد لذت ببريد .
۸ - به جاي غذاهاي پر انرژي مورد علاقه خود از غذاهاي با انرژي کمتر استفاده کنيد .
۹ - اگر غذايي را دوست نداريد آن را نخوريد .
۱۰ - هميشه غذا را در بشقاب بريزيد تا متوجه باشيد که چه مقدار غذا مي خوريد .
۱۱ - صبحانه را ولو اندک بخوريد .
۱۲ - برچسب غذاها را بخوانيد و ميزان کالري مواد غذائي را کنترل کنيد .
۱۳ - هميشه به غذاهايتان سبزي اضافه کنيد .
۱۴ - به مهمانان غذا بدهيد تا به منزل خود ببرند .
نکات مهم در مورد انجام فعاليتهاي ورزشي :
۱ - حتي المقدور به جاي آسانسور يا پله برقي از پله معمولي استفاده کنيد .
۲ - ورزش را يک اولويت قرار دهيد نه يک گرفتاري و سختي
۳ - دورتر از مقصد خود ماشين را پارک کنيد تا مجبور شويد مقداري پياده روي کنيد .
۴ - به کارهاي روزانه خسته کننده منزل مثل برف پارو کردن ، نظافت منزل ، خريد منزل به شکل يک موقعيت براي افزايش فعاليت نگاه کنيد .
۵ - زمانيکه محتويات چرخ حمل مواد خريداري شده را به ماشين منتقل کرديد چرخ را به فروشگاه برگردانيد .
۶ - اگر از وسايل نقليه عمومي استفاده مي کنيد يک ايستگاه زودتر پياده شويد .
۷ - با يک دوست ورزش کنيد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:12 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
8 خصيصه آقايون كه خانمها مخفيانه دوست ميدارند
این مقاله را بخوانید تا ببینید کدامیک از رفتارهای "مردانه" تان حس علاقه همسرتان را بر می انگیزد و برای تغییر آنها مجددا فکر کنید.
1- مرد مردها
هر چند خانم ها ادعا می کنند که از مردهای مرتب و تمیز و شیک پوش خوششان می آید، اما گاهی اوقات اگر با لباس های ورزشی کج و کوله جلوی آنها ظاهر شوید، غذا را بدون رعایت آداب ویژه بخورید، و در کوچه فوتبال بازی کنید، شاید به نظر خانم ها خیلی جذاب تر هم جلوه کنید. او بدش نمی آید که هر چند وقت یکبار برای نجاتش تلاش کنید، و یا اگر از عهده تعمیر برخی وسایل بر می آیید این کار را انجام دهید، و یا حتی با دوستان خود گپ بزنید.
یک خانم با یک آقا قرار نمی گذارد تا بر سر این موضوع که کدامشان کفش ها و یا موهای شیک تری دارند با او به رقابت بپردازد؛ بلکه این تفاوت های موجود میان شما دو نفر است که منجر به اتصال هر چه بیشتر شما به هم می شود. البته نباید فراموش کنید که زمانیکه برای مشاهده تئاتر و یا صرف شام به بیرون می روید، او از شما انتظار دارد که لباسهای مناسب و آراسته ای به تن کنید، اما در عین حال باید در نظر داشته باشید که در بقیه ساعات بیشتر از حس مردانگی شما لذت می برد - هر چند این امکان وجود دارد که هرگز به این موضوع اعتراف نکند- همیشه لازم نیست شیک ترین لباس ها را به تن کنید و درهای مختلف را پیش از او برایش باز کنید، فقط کافی است که آروغ های بعد از نوشیدنی را در زمان مناسب و هنگامیکه با دوستانتان هستید بزنید.
2- نه گفتن
شما باید تصمیماتی که به ذهنتان را می رسد را انجام دهید و بر طبق آنچه عقلتان به شما دستور می دهد، عمل کنید؛ حتی اگر این کار سبب عصبانی شدن خانم شود. آقایون تصور می کنند که دخترخانم ها به دنبال نامزدهایی می گردند که او را بتوانند روی یک انگشت خود بچرخانند و هر چه که می گویند انجام دهد. اگر بخواهید همیشه مطابق آنچه به شما دیکته می شود، عمل کنید، دیری نخواهد گذشت که رابطه تان کسل کننده و ملال آور می شود. خانم ها به دنبال مردی هستند که چیزی برای ارائه کردن در دست داشته باشد و بتواند عقاید و ملاحظات شخصی خود را در بحث ها وارد کند. آنها به دنبال مردی هستند که شخصیت منحصر بفردی داشته باشد. اگر تمام زندگی یک مرد را تنها "همسرش" تشکیل دهد، آنگاه دیگر چیزهای زیادی برای گفتن ندارد و برایش سورپرایزهای زیادی باقی نمی ماند که بتواند در مواقع ضروری آنها را رو کند.
حتی اگر همسر شما از آن دست خانم هایی باشد که دوست دارند قدرت و کنترل خانواده را بدست بگیرند، باز هم بدش نمی آید که گه گاه با شما قدرت آزمایی و جدلی برابر داشته باشد. بنابراین اگر تا به حال تصور می کردید که باید کنترل تمام امور را به دست او بسپارید، بهتر است از این به بعد دست از این كار بردارید؛ به منظور حفظ رابطه و نگه داشتن او حتماً نباید خودتان را به یک خدمتكار خانگی دست آموز تبدیل کنید.
3- داشتن شهوت جنسی شدید
کاملاً روشن است که اگر یک رابطه، تنها به برقراری روابط جنسی محدود شود، طرف مقابل احساس می کند که مورد سوء استفاده قرار می گیرد؛ اما از سوی دیگر باید این امر را نیز در نظر گرفت که يك خانم زمانیکه می بیند شوهرش در مقابل او کنترل خود را از دست میدهد و ابزار علاقه می کند انگار دنیا را به وي داده اند. اگر همسر شما شاغل است و شب هنگام پس از یک روز سخت کاری و سرو کله زدن با ارباب رجوع و همکاران او را در خانه می بینید هیچ چیز جز معاشقه نمی تواند او را خوشحال کند؛ این امر سبب می شود که او خودش را در راس تمام شادی های جهان قرار دهد. اگر او شغل حساس و با ارزشی دارد و در سمت مهمی قرار دارد، بهتر است شما شروع کننده ارتباط جنسی باشید. این امر به او اجازه می دهد که با خیال راحت از رابطه خود لذت ببرد.
4- مستقل بودن
شاید همیشه خانم ها به این دلیل که همسرشان ادعا می کنند سرشان بیش از اندازه شلوغ است، به آنها توجه کافی مبذول نمی دارند، وقت زیادی را در محل کار خود سپری می کنند و یا با دوست های خود خوش گذرانی می کنند، ناراحت می شوند. باید توجه داشت باشید که اگر می خواهید همسرتان در کنارتان باقی بماند، باید مانند یک پرنسس با او رفتار کنید؛ اما از طرف دیگر، همواره در نظر داشته باشید که اگر سرگرمی، تفریح و کارهای دیگری برای انجام دادن نداشته باشید، ممکن است خانم احساس کند که در حال خفه شدن در رابطه است. همان اندازه که شما در رابطه نیاز به فضا دارید، خانم ها نیز از آزادی خود لذت می برند و شدیداً به آن محتاج هستند. یک مرد مستقل و متکی به نفس در نظر خانم ها از جذابیت بیشتری برخوردار می باشد. یک مرد محتاج و بدون آرزو های بزرگ، برای بیشتر خانم ها هیچ گونه جذابیتی ندارد. بنابراین شما مجاز هستید که با دوستان مختلف خود قرار ملاقات بگذارید و شغل و سرگرمی مخصوص به خودتان را داشته باشید.
5- حسود بودن
حسادت یکی از احساسات قوی به شمار می رود. هر چند انسان ها نمی توانند میزان دقیق حسادت خود را کنترل نمایند، اما مقدار کمی حسد، آن هم به طور گاه گاه و اتفاقی، به راحتی می تواند حس جاذبه شما را در نظر او افزایش دهد. اگر شما نسبت به مردهایی که با اوصحبت می کنند، هیچ گونه عکس العملی از خود نشان ندهید، او تصور می کند که به هیچ وجه برایش ارزش قائل نیستید، به همین دلیل به دنبال کسی می رود که این خلا را برایش پر کند. اگر او در مورد یک همکار مذکر خیلی صمیمی و یا مربی اش بازخواست نمایید، شاید در ظاهر به شما غر بزند، اما در باطن لبخندی بر لب هایش نقش خواهد بست. توجه: زمانیکه نوبت به حسادت می رسد، مقدار کمی از آن می تواند مثمر ثمر واقع شود، پس در خرج کردن آن به شدت صرفه جویی کنید. از قدرت فوق العاده آن با خبر شوید: او می تواند عاشق مردی شود که نسبت به دارایی های شخصی او حساس بوده و از آنها محافظت کند.
6- آسیب پذیری گاه به گاه
هر انسانی دوست دارد که احساس کند دیگران به وجود او نیازمند هستند و از آنجایی که کمتر اتفاق می افتد یک خانم بتواند از شوهر خود محافظت کند، بد نیست که به او اجازه دهید این کار را از طریق روش های دیگر به شما اثبات کند. برای مثال بد نیست که به او اجازه دهید تا به شما گوشزذ کند نیاز به جوراب های بیشتری دارید، یا اینکه همیشه یادتان می رود رخت ها را به خشک شویی ببرید، و برای بستن کروات خود به کمک او احتیاج دارید.
شاید احمقانه به نظر برسد اما گاهی اوقات همین موارد ساده و پیش پا افتاده سبب می شود که او احساس بهتری نسبت به خودش پیدا کند و بیش از پیش جذب شما شود. البته این امر بدان معنا نیست که سعی کنید از او برای خود یک مادر بسازید - هر چند او از این کار بدش نمی آید - اما این امر شاید جزء آخرین چیزهایی باشد که او انتظارش را از شما دارد؛ فقط زمانیکه نیاز به کمک داشتید و احساس می کردید که او می تواند به شما کمک کند، از او درخواست همکاری کنید. با این کار بدون شک به او احساس قدرت، سودمند واقع شدن، و مهم بودن دست خواهد داد. اغلب مردها تصور می کنند که برای کشاندن خانم ها به سمت خود باید از خودشان یک قهرمان دست نیافتنی بسازند، اما این امر صحت ندارد. مقداری نیازمندی و کمک خواستن سبب می شود که شما در نظر او تا حدی آسیب پذیر جلوه کنید، و در چنین موقعیتی تمام خانم ها حاضر ایستاده اند تا به داخل رابطه شما آمده و به شما کمک کنند.
7- پنهان کردن احساسات
شاید او همیشه اعتراض می کند که چرا نباید بداند که شما در حال فکر کردن به چه موضوعی هستید. شاید دوست داشته باشد بداند که در طول روز و در محل کار برای ما چه اتفاقاتی رخ داده، شاید همیشه از شما بخواهد تا در مورد همه چیز با او صحبت کنید، و به اصطلاح سفره دلتان را برای او باز کنید تا بتواند به عمیق ترین نقطه از احساساتتان دسترسی پیدا کند. شما می دانید که خانم ها با دوست های دختر در مورد جزییات تمام مسائل به خصوص در مورد نگرانی های خود، صحبت می کنند. به همین دلیل اگر بخواهید تمام احساست خود را در مقابل او بازگو کنید، خیلی راحت می تواند به شما نمره دهد.
در برخی مواقع اگر کمی از او دوری کنید و خود را کمی اسرار آمیز جلوه دهید، او علاقه بیشتری به شما پیدا خواهد کرد. نکته جالب اینجاست که خودش به شخصه برای پیدا کردن حقیقت تلاش می کند. خانم ها لذت می برند تا بدون اینکه شما به آنها چیزی بگویید، خودشان بتوانند از اسرار شما سر در بیاورند. شاید آنقدرها هم که شما تصور می کنید از این کار متنفر نباشد.
8- سرتاپای او را وارسی کنید
خانم ها به اندازه آقایون دوست دارند که دیگران آنها را به خاطر توانایی های ذهنی و عملی شان تحسین کنند، و زمانیکه کاری را درست انجام دادند مورد تشویق قرار بگیرند؛ آنها در چنین حالتی انتظار ترفیع رتبه و تشویقی نیز دارند. اگر یک خانم با حالت جذابی صحبت ميكند دلش می خواهد مورد توجه قرار بگیرد. البته این امر به شرایط و کسانیکه به او توجه می کنند هم بستگی دارد.
اما زمانیکه نوبت به مردی می رسد که خانم دوستش می دارد، با کمال میل به او اجازه می دهد که کلیه متعلقاتش را چک کند. خانم ها هم مانند آقایون از تعریف و تمجید لذت می برند. اگر به او توجه کنید او واقعا خوشحال می شود و این خوشحالی شما را به هر کجا که بخواهید خواهد رساند.
همیشه بهترین رفتارهایتان را رو نکنید
هر چند خانم ها در بیشتر موارد، زمانی که غر زدن هایشان را شروع می کنند کاملاً جدی هستند، (به ویژه زمانیکه آشغال غذاهای خود را روی میز بگذارید و یا جوراب هایتان را برندارید) اما باید این امر را هم در نظر داشته باشید که اگر بخواهید همیشه با او موفقت کنید و مطابق خواسته هایش رفتار کنید، او دلش برای خود واقعی شما تنگ خواهد شد.
این دست رفتارها به دو قسمت تقسیم می شوند: آنهایی که خود واقعی شما را نمایان می سازند و آن دسته ای که شما را به او نشان می دهند. از آنجایی که ما کاملاً واقف هستیم که خانم ها نیازمند توجه هستند و همین توجه باعث جذب خانمها به آقایون می شود، این احتمال وجود دارد که برخی رفتارهای منحصر بفرد شما باعث شود تا گل لبخند را بر روی لب های او بنشاند و در وجود او جذابیت بیشتری نسبت به شما ایجاد نماید. بنابراین هیچ گاه نباید به ظاهر صحبت های او توجه کنید؛ در بیشتر مواقع او شما را فقط به خاطر وجود خودتان دوست می دارد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:11 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:9 توسط احمد
|
|
||||||
|
|
|
|
|
مسابقه آواز خوانی رپی ها در ناف تهران! -چندهفته قبل داشتم با موتور از يکی از خيابانهای شمال شهر(شمال شهر يعنی بالای ميدون ونک! دائره المعارف کلاشينکف!) رد می شدم،متوجه شلوغی عجيبی در يک فضای سبز کوچک دیدم، این فضا عبارت بود از يک زمين قناس که بين چند برج و خانه ويلايی محصور شده بود،سريع کلاشينکف را مسلح کردم-يعنی دوربينم!- و پريدم پايين...واقعا که همه چی توی اين شهر شلوغ پيدا می شه: فستيوال آواز خوانی رپی ها! کاملا جدی و منظم و...!
![]() يک سن مانند با نقش و نگار و نقاشی های پست مدرن و رپی گوشه ای از اين فضای سبز درست کرده بودند که به خیابان بالایی هم راه دررو داشت، شرکت کنندگان می رفتند روی اين سن و روبری هم قرار می گرفتند و شعرهای مخصوص رپی رو می خوندند! قيافه ها و لباس ها زاغارت گونه و عجيب و غريب...
![]() ايشون از اعضای هيات داوری بودن! که با يک کورنومتر وقت هريک از شرکت کنندگان را می گرفت و اخطار آيين نامه ای می داد و در عين حال حواسش به آمدن پليس و نيروی انتظامی و ..هم بود و در عين حال به طرز کاملا دموکراتيکی نظر جمع را هم در مورد شعر و موسيقی شرکت کنندگان می پرسيد و يادداشت می کرد و امتیاز می داد و جمع بندی می کرد!
![]() تا من شروع کردم به عکس گرفتن،يهو ديدم شونصد نفر هم دارن با موبايل از من فيلم و عکس می گيرن! يه جورايی خياط در کوزه ! همین روزها منتظر افشاگری رپی ها علیه من باشید!
![]() يکی از فعالان اين عرصه،پسری با روسری!(قابل توجه کسانی که می خواهند در کامنت ها به من فحش بدهند که چرا از ايشون عکس گرفتم، اين عکس رو با اجازه و اطلاع کامل اين فرد گرفتم!)
![]() رضا فاشيست-يا يه چيزی توی همين مايه ها- در حال ترکوندن! بخشی از شعرش: عکسمو پخش کردين ولی اصلا ندارم غم! ندارم حال نفس کشيدن ولی می خوام که رپرر ها مثل موبايل همه جا بدن آنتن! اين آقا توی اين مسابقه، پوز همه رو زد و نفر اول شد،هنوز نوبت اهدای جوايز احتمالی يا فرضی نشده بود که يکی از مراقبين داد زد : بچه ها ! اوضاع کيش ميشی است و همه متفرق شدند...اسامی و القاب جالبی داشتند :بهزاد گراز و آبتین ریش قشنگ! و...
![]() اينک... پايان مراسم! دقت کنيد که اين پسر دست راستی چطور داره منو در هنگام عکاسی می پاد! يکی هم مرتب توی جمعيت وول می خورد و می گفت: قرار بعدی اروميه! بيستم شهريور! حتما بياييد!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:5 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
• آيا ميدانستي از بين رنگها رنگ سفيد براي زنبور عسل آرامش دهنده و رنگ قهوه اي ناراحت کننده است؟
• آيا ميدانستي که کفش پاشنه بلند قدمتي پانصد ساله دارد و خانواده هاي اشرافي از آن استفاده مي کردند؟
• آيا ميدانستي بچه دلفين از لحظه ايي که بدنيا ميآيد به مدت يک ماه اصلاً نمي خوابد؟
• آيا ميدانستي که ملخ مي تواند بيش از پنجاه نوع صداي مختلف از خود بيرون آورد، براي توليد صدا، اين حشره ساق پاي دندانه دار خود را بر رگه هاي بال سخت خود مي سايد؟
• آيا ميدانستي بيماري سل سالانه جان دوميليون نفر را در جهان ميگيرد؟
• آيا ميدانستي موش صحرايي ميتواند به مدت پنج دقيقه زير آب بماند؟
• آيا ميدانستي سال 1889 ميلادي بود که براي اولين بار توالت فرنگي به بازار ارائه شد که تقريباً به شکل امروزي بود؟
• آيا ميدانستي اخيراً سامسونگ مونيتوري را ساخته که براحتي ميشود آن را تا کرد، جنس اين نوع مونيتورها از پلاستيک ميباشد و قرار است در کامپيوترهاي دستي از آن استفاده شود؟
• آيا ميدانستي سال 1936 ميلادي بود که براي اولين بار عينک ريبن به بازار ارائه شد؟
• آيا ميدانستي يک بار انسان بالغ بطور متوسط روزانه بين هفت تا سيزده هزار قدم راه ميرود؟
• آيا ميدانستي شواهدي است که انسان سه هزار سال قبل از ميلاد هم از لباس زير استفاده ميکرده است؟
• آيا ميدانستي عمر تقريبي کائنات را چهارده ميليارد سال برآورد کرده اند؟
• آيا ميدانستي که کره ماه در هر سال به اندازه يک و نيم اينچ از زمين دور ميشود؟
• آيا ميدانستي که تا زماني که غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد مزه اش احساس نمي گردد؟
• آيا ميدانستي بر طبق گفته متخصصان طب سوزني، در سر قسمتي وجود دارد که با فشار دادن آن ميتوان اشتها را کنترل نمود، آن قسمت درست در مقابل گودي لاله گوش قرار دارد
• آيا ميدانستي که اکثر افراد در کمتر از هفت دقيقه خوابشان مي برد؟
• آيا ميدانستي 852 ميليون نفر در دنيا از از سوء تغذيه رنج ميبرد؟
• آيا ميدانستي وقتي شخصي در سريلانکا سرش را از طرفي به طرف ديگر تکان مي دهد، به معني « باشه » است؟
• آيا ميدانستي تعداد مشترکين تلفن در واشينگتن بيشتر از تعداد جمعيت اين شهر هست ؟
• آيا ميدانستي که شهر مکزيک هر سال 5/25 سانتيمتر، نشست مي کند؟
• آيا ميدانستي که انسان در طول زندگي اش، هيجده کيلو پوست مي اندازد؟
• آيا ميدانستي که بدن انسان ميتواند حتي با برداشتن معده، طحال، سه چهارم کبد، هشتاد درصد روده و يک کليه و يک شش به حيات خود ادامه دهد؟
• آيا ميدانستي 240 سال وقت لازم است تا يک کيسه پلاستيکي در طبيعت تجزيه شود؟
• آيا ميدانستي که قورباغه سمي طلايي خطرناکترين جانور دنيا است و در جنگلهاي غرب کلمبيا زندگي ميکند، سم موجود در زير پوست آن ميتواند هزاران انسان را به کشتن دهد؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:3 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
• تجاوز یک ابزار سیاسی است. دولت ترکیه، خشونت جنسی را به عنوان سلاحی بر ضد زندانیان سیاسی از جمله کردها استفاده می کند. وقتی زن کردی مورد تجاوز قرار بگیرد از طرف خانواده دیگر اجازه زنده ماندن ندارد .چون او لکه ننگی برای خانواده به حساب می آید ...
چهارشنبه ۱۲ مهر ۱٣٨۵ - ۴ اکتبر ۲۰۰۶ من ٣۶ ساله ام و زندگی سختی را پشت سر گذاشته ام. پدرم کرد ترکیه است که بخاطر فعالیت های سیاسی اش به لبنان فرار کرده بود. مادرم لبنانی است من متولد بیروت ام در بچگی بسیار کنجکاو و عاشق کتاب بودم. دوران ابتدایی را به خوبی پشت سر گذاشتم و دلم می خواست که به دبیرستان بروم ولی مادرم می گفت برای چی می خواهی درس بخوانی تو یک زنی ! زمانی که در اواسط دهه ۱۹۷۰ جنگ در لبنان شروع شد خانواده به جز پدرم به ترکیه نقل مکان کردیم. شرایط بسیار دشواری بود، پول نداشتیم و دولت ترکیه که علیه کرد ها بود مرتب مزاحم ما می شد. از مادرم سوال می کردند که شوهرت کجاست.یک بار او را به اداره پلیس بردند و دو روز در انجا نگه داشتند. مادرم مدتی بعد از برگشتن جنین اش سقط شد، ولی به ما هیچ چیز نگفت . من منشی یک دکتر بودم و در خیاط خانه مادرم نیز کار می کردم و شبها زیر لحاف درس می خواندم .بالاخره پنهانی دیپلم متوسطه را گرفتم. مادرم خوشش نمی امد که دخترش همیشه مشغول خواندن کتاب باشد اومی گفت برو یک چیزی برای خودت بباف.و کتابهای مرا با عصبانیت به دورمی ریخت ولی من دست بردار نبودم و همچنان به درس خواندن ادامه می دادم همراه با خواهرم که بهترین شاگرد مدرسه بود و می خواست به دانشگاه برود و بالاخره هم از خانه فرار کرد تا در انکارا به دانشگاه برود و موفق هم شد. بعدها مادرم گفت که اشتباه کرده و الان پشیمان است ولی دیگر دیر شده بود . ۲۴ ساله بودم که پدرم از لبنان برگشت و همه چیز تغییر کرد، من که حجاب نداشتم و دامن کوتاه می پوشیدم حالا باید روسری سر کرده دامن بلند می پوشیدم. پدرم خیلی عصبانی شد وقتی فهمید که دیپلم گرفتم مدرک دیپلم مرا پاره کرد و برای تنبیه نباید سه ماه از خانه خارج می شدم و فقط نان می خوردم و هر چه سریعتر ازدواج می کردم. می خواستم شوهرم را خودم انتخاب کنم ولی اجازه نبود پدرم گفت تو یک شوهر روشنفکر خواهی داشت . فرهنگ ما برای زنها خیلی سختگیر می باشد. زن باید ازدواج کند و بچه دار شود. تو حق انتخاب نداری ناموس خانواده به رفتار تو بستگی دارد. من ضد ناموس هستم. چرا ناموس برای مرد ها نیست و آنها تمام آزادی را دارند . شوهرم در یک اداره تبلیغاتی کار می کرد. او برای حزب کارگران کرد ترکیه (پ - کا – کا) که یک حزب غیرقانونی اعلام شده بود، فعالیت می کرد. او در چاپخانه اداره اعلامیه های (پ - کا – کا) را چاپ می کرد. من هم در گروه زنان فعال بودم با آنها راجع به حقوق زنان صحبت می کردم همانطور که همیشه از حقوق زنان دفاع کرده بودم . من و شوهرم هر دو هم عقیده سیاسی بودیم ولی هیچگونه عشقی بین ما نبود. از سومین روز ازدواج مشکلات ما شروع شد، او تمام روز بیرون بود و تمام پول ما را به (پ - کا – کا) می داد. من یک خیاط خانه داشتم و سرم خیلی شلوغ بود. خیلی زود اولین بچه ام را که یک پسر بود حامله شدم. از شوهرم کمک خواستم ولی او بندرت خانه بود . او به دفعات از طرف پلیس بازداشت و به زندان رفته بود ولی بالاخره در پاییز ۱۹۹۶ هر دوی ما را دستگیر کردند. در اداره پلیس ما را جدا کردند. از من سوال شد که آیا از فعالیت سیاسی شوهرم خبر داشتم و من پاسخ مثبت دادم. آنها مرا به زندان بردند، آنجا چشمها و دستهای مرا بستند لباسهای مرا در آوردند و روی یک میز گذاشتند و دو ساعت هر دوی آنها به من تجاوز کردند برایم تعریف کردن این وقایع بسیار دردناک می باشد ولی باید بگویم، چون چنین وقایعی همچنان رخ می دهد و همه باید بدانند . تجاوز یک ابزار سیاسی است. دولت ترکیه، خشونت جنسی را به عنوان سلاحی بر ضد کردها استفاده می کند. وقتی زن کردی مورد تجاوز قرار بگیرد از طرف خانواده دیگر اجازه زنده ماندن ندارد چون او لکه ننگی برای خانواده به حساب می آید. دوست من که مورد تجاوز قرار گرفته بود باید خودش را می کشت در غیر این صورت خانواده او را می کشت . وقتی که کار آنها تمام شد خون زیادی از من جاری بود آنها گفتند که من باید بلند شده و راه بروم اما نمی توانستم آنها گفتند پس چهار دست و پا حرکت کن. ولی گفتم نه، من دیگرچه داشتم که از دست بدهم؟.آنها گفتند کاری را که ما باید با تو می کردیم انجام دادیم واین که بعد از این چه اتفاقی می افتد به ما مربوط نیست و من گفتم هورا ! مرا با چشمهای بسته سوار ماشین و نزدیک خانه ام پیاده کردند. وقتی وارد خانه شدم مادرم بلافاصله فهمید که چه اتفاقی افتاده است. گفت پدرت نباید ترا اینطور ببیند و گر نه ترا خواهد کشت چون پدرم برای (پ - کا – کا) کار می کرد و همیشه یک اسلحه با خود حمل می کرد . بعد از مدت کمی متوجه شدم که حامله هستم اما پنهان می کردم ولی مادرم می دانست. می خواستم که سقط جنین کنم ولی او گفت اگر این کار را بکنی آنوقت همه خواهند فهمید که این بچه از تجاوز بوده است. جنین همچنان در رحم ام رشد می کرد. مادرم پیشنهاد کرد که به آلمان بروم چون اگر پدر و برادرم بفهمند مرا خواهند کشت. او می گفت المان یک دولت دمکرات دارد و از تو حمایت خواهد کرد، شوهرم بعد از ازادی از زندان به المان رفته بود و حالا می خواست که به هلند برود، پس مقصد هلند بود. پول برای سفرم حاضر بود چون وضع مالی خانواده ما خوب بود اما بعد من در هلند فقیر شدم . به هلند آمدم و خود را معرفی کردم حالا باید با یک کارمند امور خارجیان ای- ان – د (سازمان وابسته به اداره مهاجرت هلند) مصاحبه می کردم و شرح حال خودم را می گفتم. ولی در حد مرگ می ترسیدم که شوهرم بفهمد مورد تجاوز قرار گرفته ام و بچه داخل شکمم از تجاوز است. بخاطر همین چیز زیاد مهمی نگفتم کارمند ای- ان – د مرا با تعجب نگاه می کرد . به شوهرم هم هیچ چیز نگفتم ولی او حس می کرد. پرسید چه اتفاقی برایت افتاده ولی من ساکت بودم.اگر چه به یاد می اوردم که چگونه آن مردان بور به من تجاوز کردند. دخترم هم که بدنیا امد بور بود. شوهرم گفت که این بچه من نیست و او را نمی پذیرفت . چهار ماه بعد از اینکه دخترم متولد شد دولت هلند شوهرم را به آلمان برگرداند چون او در انجا یک بار تقاضای پناهندگی کرده بود آلمان هم او را به ترکیه فرستاد. او بلافاصله دستگیرشد و به زندان رفت. یک سال نیم بعد او فرار کرده به هلند آمد. وقتی که در هلند او را دیدم قابل شناختن نبود بطور وحشتناکی تغیر کرده بود هم از نظر جسمی و هم روحی، او در گوشه اتاق می نشست و بچه ها نباید سر و صدا می کردند . بعدا از دکتر او شنیدم که او هم در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است منتها به طریق دیگری. آنها بوسیله یک بطری که به نمک و آلکل آغشته بوده به او تجاوز کرده بودند و او خجالت می کشید که در باره این موضوع صحبت کند و هرگز چیزی نگفت من و شوهرم هیچوقت نمی توانستیم یکدیگر را تسکین بدهیم.ما هر روز دعوا داشتیم تا اینکه دیگر در زیر یک سقف زندگی کردن امکان نداشت حالا دیگر ما از هم رسما جدا شده ایم، ولی می ترسم که یک روزی پسرم را بدزدد . در مصاحبه با ای- ان – د نتوانستم حقایق زندگی ام را بگویم در نتیجه به من جواب منفی پناهندگی دادند. در سال ۲۰۰۲ من و بچه هایم را به خیابان انداختند. ما به آلمان رفتیم و تقاضای پناهندگی کردیم در آلمان به علت فشار های روحی و روانی شدید دو ماه در بیمارستان روانی بستری شدم و بچه هایم به یک خانواده سپرده شدند ولی در فوریه ۲۰۰٣ دولت آلمان ما را در یک شب سرد در یک ایستگاه قطار رها کرد. یک خانواده ترک که اتفاقی انجا بودند ما را به خانه شان بردند. من کاملا داغون شده بودم وتمام مدت گریه می کردم مجبور شدیم به هلند برگردیم. اما بعد کم کم توانستم روی پای خودم بایستم، با شکنجه روانی تجاوز هر روز زندگی می کنم و شبها خواب انرا می بینم. اما با این همه خود را بخاطر بچه هایم سر پا نگه می دارم . اوایل، پذیرفتن دخترم برایم مشکل بود. حتی نمی خواستم به او غذا بدهم. ولی یک روانشناس خوب به من گفت که تو باید مبارزه کنی. دختر گناهی ندارد. او مهربان است واقعا هم همینطور است دخترم بسیار مهربان می باشد. الان بخاطر دخترم مبارزه می کنم. مبارزه می کنم بخاطر زندگی او چون پدرم مرا تهدید کرده که دختر تو باید بمیرد اگر زمانی به ترکیه برگردید من هر دوی شما را خواهم کشت و برادرم گفته که دختر تو مایع ننگ فامیل می باشد و در جستجوی ماست تا هر دوی ما را بکشد. من خیلی می ترسم . من الان کمتر دارو مصرف می کنم و در یک گروه زنان فعال هستم. من زندگی سختی را پشت سر گذاشتم آما هنوز عشق به مبارزه در من وجود دارد من این هستم و همیشه اینطور بودم زمانی به فکر خود کشی افتادم اما زندگی را انتخاب کردم چون اگر تو زنده نباشی نمی توانی صدایت را به گوش همه برسانی . توضیح : گلاره، اسم مستعاری است که به منظور رعایت مسائل امنیتی برای مصاحبه شونده انتخاب شده است . منابع: روزنامه هلندی ان- ار- س و پرونده پناهندگی مصاحبه شونده با کسب اجازه از وی .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 19:6 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم ا زآن كوچه گذشتيم پر گرفتيم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو هم راز جهان ريخته بر چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده ز مهتاب شب و صحرا گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت بار گران است تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمنا ي تو پر زد چو كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت اشك از چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم رفت در ظلمت غم آن شب شبهاي دگر هم نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم به چه حالي من گذشتم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 19:2 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
هر وقت دلت گرفت........ هر وقت بهترين دوستات در حساس ترين لحظات تنهات گذاشتن.........هر وقت خواستي گريه کني....... فقط به اين فکر کن که انرزي هسته اي حق مسلم ماست
از یه دختر میپرسن: چرا شما به پسرا میگین BF؟ میگه: آخه مخفف كلمات: بدبخت فلك زده است اميدوارم امشب در عميق ترين لحظه ي خوابت احساس کني که: جيش داري! دخترها هر چقدر هم كه با هم فرق داشته باشن تو يه چيزي مشتركن....اونم اينه كه همشون ميگن كه با بقيه فرق دارن دوست دارم بخورمت .نه بخاطر اينکه شيريني به خاطر اينکه عسلي نه بخاطر اينکه خوشمزه اي بخاطر انکه تو زندگي يک گويي خورده باشم وقتي صدام مي کني آرزو مي کنم کاش کر بودم(تو که لال نمي شي) مي خوامت نه بخاطر رفاقتت، نه بخاطر صداقتت، شرافتت، ظرافتت، رشادتت، حمايتت، نجابتت، فقط بخاطر خود كثافتت اصولا آدما 3 دسته هستند: دسته اول، دسته دوم، و از همه مهمتر دسته سوم! امیدوارم در سال جاری پله های ترقی رو یکی یکی طی بکشید می دونی فرق هویج با هواپیما چیه؟ .... .... .... .... .... چیه؟ چرا هی میای پایین؟ تنبل خوب یه بار هم خودت فکر کن می دونی به دختر خوشگلی که لباس خواب پوشیده چی می گن؟ می گن شب به خیر! فصل چيدن پشم گوسفندان است. زود بخواب فردا اول صف باشي
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 18:58 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 18:54 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه من
یه وقت نشه هوس کنی بری خونه یار من دل کوچیکش جای تو نیست خونه تو دل منه جای تو ای غم همیشه تو قلب و محفل من غم اومده خونه ی من انگشت بر در میزنه
مهمان ناخونده ی من هر شب به من سر میزنه این غمه که در میزنه دلم براش پر میزنه مهمان نا خونده ی من هر شب به من سر میزنه زندگی زندونه من بعد از خدا گواه من چشمای گریونه منه ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه ی من یه وقت نشه هوس کنی بری خونه یارِ من ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه ی من |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:34 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي بود روزگاري. مردي هم بود از آن بدبختها و فلك زده هاي روزگار. به هر دري زده بود فايده اي نكرده بود. روزي با خودش گفت: اينجوري كه نمي شود دست روي دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، براي خودم چاره اي بينديشم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:18 توسط احمد
|
|
||