|
|
|
|
درست کردن نیمرو با موبایلولادیمیر لوگوسکی (Vladimir Lagovski) و آندری مویسنکو (Andrei Moiseynko) از روزنامهی Komsomolskaya Pravda در مسکو تصمیم گرفتند که به صورت مستقیم مضرات تلفن همراه را نشان بدهند.
در این آزمایش هیچگونه جادویی در مورد چگونگی پخت با تلفنهای همراه وجود ندارد و تنها موضوع محرمانهی این آشپزی امواج رادیویی است که از تلفنهای همراه منتشر میشود! ![]() این دو روزنامهنگار سیستمی همانند مایکروویو را خلق کردند که در شکل زیر مشاهده میکنید. در این سیستم تخم مرغ را طوری بین دو تلفن همراه قرار میدهیم که طرف صفحهی نمایشگر و یا به عبارتی طرفی که با آن صحبت میکنیم در مقابل هم قرار بگیرند. یک ضبط صوت را هم در مقابل گوشیها قرار دادهاند تا صداهای تولید شده از تلفن همراه را در حالی که گوشیها روشناند را پخش کند. ![]() بعد از 15 دقیقه: تخم مرغ اندکی گرم میشود. بعد از 25 دقیقه: تخم مرغ بسیار گرم میشود. بعد از 40 دقیقه: تخم مرغ بسیار داغ میشود. بعد از 65 دقیقه: تخم مرغ پخته شده است! شما در شکل زیر میتوانید آن را مشاهده کنید. ![]() نتایج: 1- پختن تخم مرغ با موبایل امکانپذیر است ولی بسیار گران قیمت! (4875 تومان، 4.5 دلار یا 123 روبل) 2- تمام صحبتهای گفته شده در مورد این خطر اغراقآمیز است و در صورتی مغز شما پخته میشود که شما ساعات بسیار زیادی را مشغول صحبت کردن با موبایل باشد! 3- در آخر هم ما توصیه میکنیم که تلفن همراه خود را در زیر شلواری خود قرار ندهید! ************ ** |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:39 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم.
از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم.
از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟گفت در هزار رنگ آن باخته ام نميدانم.
از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت سرد است و بي رنگ.
************ ********* **
راز عشق در اين است که به يکديگر سخت نگيريد. عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است.
************ *****
زندگي يک آرزوي دور نيست، زندگي يک جستجوي کور نيست، زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن زندگي افسانه نيست ،گوش کن دريا صدايت مي زند، هر چه نا پيدا صدايت مي زند، جنگل خاموش مي داند تو را با صدايي سبز مي خواند تو را، زير باران آتشي در جان توست قمري تنهايي دستان توست، پيله پروانه از دنيا جداست زندگي يک مقصد بي انتهاست، هيچ جايي انتهاي راه نيست اين تمامش ماجراي زندگيست.
******
فدای چشمات اگه چشمام بارونیه
فدای چشمات اگه گریم پنهونیه فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو فدای چشمات تلخی لحظه های من فدای چشمات لرزیدن صدای من فدای چشمات اگه خراب و داغونم به خاطر تو ***********
برات رو کهکشون ها به فکر لونه بودم غافل از اینکه خودم بی اشیونه بودم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:27 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:39 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین بارش باران پاییزی
![]() طوفان به ناگهان شد
به دنبالش رگبار باران
...
باران هنوز می بارد
باران که می بارد
احساس می کنم که اشک خداست
که بر زمین آدمها جاری می شود
***
اشک خدا را که می بینم
همیشه در تردید میان دو اندیشه ام
آیا خدا دلش گرفته و بخاطر به بیراهه رفتن آدمها گریه می کند؟
یا اینکه اشک شوق است جاری شده بر چشمهای نادیدنی خدا
از دیدن کسانی که
در این دنیای سراسر نفرت
دغدغه عشق را دارند و خدا؟
***
« اولین باران پاییزی هم به خاطره پیوست »
اینرا به زمزمه می گفتم
وقتی که داشتم شیشه ی پنجره را
از لکه های باران پاک می کردم
برای دیدن دوردستها
برای ادامه ی راه
....
دوردست اما
احساس می کنم که همین نزدیکی هاست
و باقی راه را
با هیئتی دیگر گونه باید ادامه دهم
***
باران تمام شده و حالا تنها
سمفونی نسیم است
که با انگشتهای نازنین خدا نواخته می شود
***
طوفان تمام شده
باران هم به آخر رسیده
طوفانی که در دل دارم اما
تازه شروع شده |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:34 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:30 توسط احمد
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
1. I love you not because of who you are, but because of who I am when I am with you.. من تو رو دوست دارم نه به خاطر تو...بلکه به خاطرشخصيتي و ارزشي که زماني که با توهستم پيدا مي کنم...... 2. No man or woman is worth your tears, and the one who is, won't make you cry. 3. Just because someone doesn't love you the way you want them to, doesn't mean they don't love you with all they have. اگه کسي با تو هم عقيده نيست وکاري رو که تو علاقه داري اون دوست نداره به اين معني نيست که خود تو رو هم دوست نداره... 4. A true friend is someone who reaches for your hand and touches your heart. 5. The worst way to miss someone is to be sitting right beside them knowing you can't have them بدترين نوع فراق زماني هست که کسي رو که دوست داري در کنار خودت داشته باشي ولي بدوني هيچ وقت نمي توني مالکش بشي.
![]() 6. Never frown, even when you are sad, because you never know who is falling in love with your smile. 7. To the world you may be one person, but to one person you may be the world. 8. Don't waste your time on a man/woman, who isn't willing to waste their time on you. 9. Maybe God wants us to meet a few wrong people before meeting the right one, so that when we finally meet the person, we will know how to be grateful. شايد خدا مي خواد که تو آدم هاي مختلفي رو قبل از ديدن اون شخصي که واقعا مال توست ملاقات کني تا بالاخره وقتي اونو ديدي شکر گزار باشي
![]() 10. Don't cry because it is over, smile because it happened. 11. There's always going to be people that hurt you so what you have to do is keep on trusting and just be more careful about who you trust next time around. هميشه اشخاصي وجود دارند که تورو ناراحت کنند ولي تو نبايد اميد و اطمينانت روبه همه از دست بدي...فقط براي دفعه ديگه حواست رو جمع کن که چه کساني قابل اعتماد هستند
12. Make yourself a better person and know who you are before you try سعي کن پيشرفت کني ولي فراموش نکن قبلا کي بودي..... 13. Don't try so hard, the best things come when you least expect them to. REMEMBER: WHATEVER HAPPENS, HAPPENS FOR A REASON. How many people actually have 8 true friends؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:27 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
هر انچه هستي بهترينش باش ) اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:6 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
بی حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست
باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست
سوگند مي خورم به مرام پرندگان
در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست
با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما
وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست
در كارگاه رنگرزان ديار ما
رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست
از بردگي مقام بلالي گرفته اند
در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست
دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر
فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست
وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را
فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نٍیست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:23 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق دردناك است چون براي سعادت راه ميآفريند. عشق دردناك است، چون
دگرگون ميكند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بيخطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نميتوانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه ميتواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بيمصرف است. بدين سبب، ترس پديدار ميشود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بيخطر، دنياي كارايي، درد پديدار ميگردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس ميكند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس ميكند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد. ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيشبيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب ميشود. و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» ميرود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نميتوانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزير است از ميان آتش بگذرد. عشق آتش است. اين به سبب درد عشق است كه ميليونها مردم يك زندگي بيعشق را تجربه ميكنند. آنان نيز رنج ميبرند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عاليتر خودآگاهي ميبرد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نميكند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه ميدارد. انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را ميشناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر ميتواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري ميتواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينهاي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت. رابطهي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق نابتر باشد، هر چه عشق متعاليتر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزهتر است. اما عشق متعاليتر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعاليتر نيازمند است كه شما آسيبپذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري ميتواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري ميتواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست. تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، ميتواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش ميبايست پذيرفته شود. انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نميتوان گذشت. آنان كه ميكوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه ميشويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بستهي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد. عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس ميآفريند. و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموختهاند. ما فكر ميكنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كردهايم، ما آن را آراستهايم، ما به طور مستمر آن را برق انداختهايم، و هنگامي كه عشق بر در ميكوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريدهايد. اين نفس زشت، اين ايده كه «من از هستي جدا هستم» اين ايده زشت است، چون غير واقعي است. اين ايده وهم است، اما جامعهي ما وجود خارجي دارد، جامعهي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است، نه يك حضور. حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس، جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مييابد، كل در شما نفس ميكشد، در شما ميتپد، كل هستي شماست. عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را ميدهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را ميدهد كه ميتوانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسانها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي ميدهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسانها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسانها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون ميشود. عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز ميشود، با تماميت به پايان ميرسد. عشق آغاز است، خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن، از دردهاي بالندهي عشق در هراس بودن، محصور ماندن در يك سلول تاريك است. انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي ميكند؛ سلولي كه خود شيفته است. خودشيفتگي بزرگترين دلمشغولي ذهن مدرن است. و بنابراين مسائلي وجود دارند، مسائلي كه بيمعنياند. مسائلي وجود دارند كه سازندهاند، زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعاليتري رهنمون ميشوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نميكنند. آنها فقط شما را در بند نگاه ميدارند، فقط شما را در مخمصهي كهنهي خودتان نگاه ميدارند . عشق مسالهها ميآفريند. شما با پرهيز كردن از عشق، ميتوانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آنها مسائلي بسيار ضروري هستند! آنها ناگزير از رويارو شدن هستند، ناگزير از مواجهه؛ آنها ناگزيرند زيسته شوند و ميبايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند، خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيلهاند، عشق هدف است. بنابراين، درد هم آن قدر هم كه باشد، به درون عشق برويد. اگر شما به درون عشق نرويد، همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفتهاند، آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست، آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس ميرود؛ زندگي شما يك آبگير راكد و گنديده است، كثيف، و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود. براي پاك ماندن، انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك ميماند، چون به جاري بودن ادامه ميدهد. جاري بودن روند پيوستهي باكره ماندن است. يك عاشق باكره ميماند. تمامي عشاق باكرهاند. مردمي كه عشق نميورزند، باكره نميمانند؛ آنان مسكوت ميشوند، راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن ميكنند _ و زودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است. اين جايي است كه انسان مدرن خود را مييابد، و بدين سبب، تمامي انواع روان نژنديها، تمامي انواع ديوانگيها متداول شدهاند. بيماريهاي رواني ابعاد عمومي گرفتهاند. ديگر چنين نيست كه معدود افرادي بيمار رواني باشند؛ واقعيت اين است كه تمامي زمين يك تيمارستان شده است. تمامي انسانيت دارد از نوعي روان نژندي رنج ميبرد. و اين رواننژندي از ايستايي خودپسندانهي شما ميآيد. هر كسي با وهم داشتن يك خويشتن جدا درگير است؛ از اين روي مردم ديوانه ميشوند. و اين ديوانگي بيمعناست، نابارآور، نيافريننده. يا مردم شروع به ارتكاب خودكشي ميكنند. اين خودكشيها نيز نابارآور و نيافرينندهاند. شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد، اما ميتوانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد، و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق ميافتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي ميشوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفتهاند؛ آنان به تدريج، به آهستگي ميميرند. اما تقريباً، تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است. اين راه زندگي نيست؛ و دليل، دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كردهايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده ميشود، به قدر كافي شجاع نيستيم. از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند، چون سكس مخاطرهآميز نيست؛ گذرا و موقتي است، شما درگير نميشويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. ميتواند براي ابد باشد. عشق ميتواند تعهدي مادامالعمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد، ديگري يك آيينه ميشود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطهاي جنسي ملاقات ميكنيد، شما در كل اصلاً ملاقات نكردهايد؛ در واقع، شما از روح ديگري اجتناب كردهايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد، و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهرهي اصيل يكديگر پرده برداريد. عشق بزرگترين كوآن ذن است. عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگترين مجال روييدن و باليدن پرهيز كردهايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگترين سرمستي از ميان رنج ميآيد. بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده ميشود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا. و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو»، تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بيمعني نيست. مردمي كه ميگويند زندگي بيمعني است، مردمي هستند كه عشق را نشناختهاند. تمامي آن چه كه آنان دارند ميگويند، اين است كه زندگي آنان عشق را از دست داده است. بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده ميشود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح ميآيد. تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق ميآموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شدهايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يك راه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد، اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد. و به طور قطع وقتي انسان مثل قطرهاي از شبنم شروع به ناپديد شدن ميكند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد ميرود، من دارم ميميرم.» شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد ميميرد. شما با وهم همذات پندار شدهايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قلهي جاودان لذت، سعادت، جشن و سرور ميآورد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:12 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:11 توسط احمد
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
همه شما با خالی بندی های پسر دخترها برای همدیگر آشنا هستید و شاید خیلی از شما تجربه تعریف های اغراق آمیز از وضعیت خانوادگی و مالی خانواده تان را برای پسری که تازه با او آشنا شدید، داشته باشید. یه دختر خانم می گوید اگر پسره از خودم خیلی بالاتر باشد، برای این که خودم را به او نزدیک کنم، باید خالی ببندم و بستگی به طرف دارد. یک دختر خانم دیگر هم می گوید طرف خیلی دوست داشت بداند وضعیت مالی ما چطور است، من هم کلی خالی بستم و او هم دلش را صابون زده بود که به پست یک بچه مایه دار خورده، اما روزی که با هم بیرون بودیم پدرم خیلی اتفاقی از جلوی ما در آمد و من چون خیلی غلو کرده بودم، گفتم این پدربزرگم بود. دیگری هم می گوید دخترها اولین چیزی که دروغ می گویند، اسمشان است. یک خانم دیگر می گوید هر دفعه می خواستم برایش هدیه بگیرم، باید از چند نفر قرض می کردم.
رابطه دو غیرهمجنس از دید روانشناسان، رابطه ای است برای تبادل احساس و عاطفه و رشد روحی. حالا فکر کنید این رابطه که قرار است به رشد روحی دوطرف کمک کند، از ابتدا بر اساس دروغ و فریب و یک سری دنیاهای ساختگی و ذهنی بنا شود. دختر خانم ها تایید می کنند که شروع آشنایی با دروغ چه مشکلاتی را بعدها درست می کند. اما چرا روابط عاطفی در ایران به این نقطه رسیده که صداقت اینقدر در آن کمرنگ است. یک دختر خانم می گوید من به عینه دیدم که دیگر چیزی به نام عشق و عاشقی وجود ندارد. دیگری هم می گوید فکر می کنم بیشتر بزرگترها مقصرند؛ اینقدر زندگی ها تجملی شده.
حالا ببینیم پسرها چطور و درباره چه چیزهایی به دخترها دروغ می گویند.
ابراهیم سلیمانی (روزنامه نگار در تهران): یک آقا پسر به ما می گوید بستگی به تیپ دختره دارد، اگر مایه دار باشد، باید برایش خالی مایه داری ببندی. هیچ فکر کردید ساده ترین و پیش پا افتاده ترین دروغ برای پسرها چه دروغی است؟ مسعود از این دروغ ساده می گوید: بیست سال است با یک کلمه دخترها را گول می زنم؛ دوستت دارم، می خواهم بگیرمت، اگر این جمله را گفتی، موفق شدی، وگرنه باختی و تو را ول می کند، چون یکی دیگر می آید و می گوید دوستت دارم. تا حالا به این فکر کردیم که برای به دست آوردن دل یکی یا برای دوست شدن با او دروغ گفتید و این دروغ ها چقدر کارساز بوده؟ محمد از این خالی بندی ها می گوید که چقدر یک روز برایش خرج داشته. اما سهیل می گوید یک دفعه دروغ ها لو رفت و بد ضایع شد. بعضی ها هم معتقدند این دروغ های لفظی دیگر دموده شده و بیشتر مناسب حال تینیجرهاست. سیاوش از دروغ هایی می گوید که انگار هزینه اش هم خیلی بالا است، مثل؛ من تکلیفم مشخص نیست، در وضعیت ثابتی نیست. اما پسرها معتقدند دخترها در خالی بندی دستشان را از پشت بستند.
حالا اگر بیاییم و خود واقعیمان باشیم چه اتفاقی می افتد. یک مرد جوان که علاوه بر همسر عقدی خود، با زن دیگری هم رابطه دوستی دارد، می گوید: مسلما اگر موقعیتم را بگویم برای هرکسی قابل هضم نیست و جایگاهم را از دست می دهم. در شرایطی که روانشناسان می گویند زنها خیلی زود پی به دروغ های مردانه می برند، سیاوش این دروغ ها را قابل دفاع می داند.
س . ه: در جامعه ایران همه مرفه و ثروتمند نیستند. هر خانواده ای هم مشکلات و اولویت های مالی خودش را دارد. اگر هر کدام از ما خودمان و خانواده هایی که در آن زندگی می کنیم را با همه ضعف ها و کمی و کاستی هایش و در عین حال زیبایی هایش بپذیریم و دوست داشته باشیم، مجبور نیستیم از خودمان یک شخصیت ساختگی بسازیم و خودمان را پشت آن پنهان کنیم. در جایی که پول وجود ندارد، می تواند صداقت، سواد، شعور، فرهنگ و از همه مهمتر تلاش برای ساختن یک زندگی بهتر وجود داشته باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:6 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:2 توسط احمد
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
اساس تاریخی اسطورهً شاهنامه ای گیو و بانو گشسب • بانو گشسب همان آتوسا دختر معروف کورش سوم است که بعد از به قتل رسیدن گئوماته زرتشت (بردیه) به دست داریوش و شش تن سران پارسی همراهش، به همسری داریوش در آمد و از وی خشایارشا را به دنیا آورد. ... نگارنده قبلاٌ نام گیو (بردیه زرتشت) پسر گودرز کشوادگان ( سپیتمه جمشید ) را به پیروی از ایرانشناسان از مصدر ویو (آسمانی) یا ویون (درخشان) یا گو (دلیر و پهلوان) می گرفتم ؛ تنها در ایام اخیر بود که در مقابله ریشهً تاریخی اسطوره گیو و بانو گشسب به معنی اصلی و اولیهً آن پی بردم چه اصل اسطورهً گیو و بانو گشسب که به گئو ماته زرتشت (بردیه) پسر خوانده و داماد کورش و همسرش آتوسا دختر معروف کورش بر میگردد، معلوم می نماید که نام گیو در اصل مأخوذ از همان جزء اول نام گئوماته (دانای سرودهای دینی) یعنی گئو (سرود) است و نام بانو گشسب (گشنسب) به معنی دارندهً اسبان فراوان (= عروس خاندان پوروشسب یعنی خانواده پر اسپ زرتشت) و همچنین به معنی موجود مونث پر و تنومند است که این خود با نام آتوسا یعنی دختر کورش -که همان هووی اوستا به معنی نیک نژاد از خاندان هوگَو (دارندهً گاوان خوب، منظور هخامنشیان) است- مترادف می باشد. به عبارت روشن تر بانو گشسب همان آتوسا دختر معروف کورش سوم است که بعد از به قتل رسیدن گئوماته زرتشت (بردیه) به دست داریوش و شش تن سران پارسی همراهش، به همسری داریوش در آمد و از وی خشایارشا را به دنیا آورد. در شاهنامه به مکملهً آن مندرجات آثارالباقیه ابوریحان بیرونی در مجموع از گئوماته زرتشت (بردیه) در رابطه با خانوادهً کشوادگان ( دارندگان سرودهای شیوا) که همچنین ملقب به پوروشسپان (دارندگان اسبان فراوان) بوده اند، تحت نام پنج پسر گودرز کشوادگان (سپیتمه جمشید) اسم برده شده است که در واقع هر کدام یک از آنها لقبی بر خود گئوماته زرتشت (بردیه، سپیتاک) و یک مورد لقبی بر پدر وی بوده است: گیو به معنی دانای سرودهای دینی، بیژن به معنی دانا و هوشیار، یا دور درخشنده، بهرام ( زنندهً دشمن یا رامش خوب دهنده)، رهّام (نیرومند کوبنده) و هجیر (زیبا) است که این لقب آخری در اوستا به صورت سریره (زیبا) عنوانی بر پدر گئوماته زرتشت یعنی سپیتمه جمشید بوده است، لذا این نام در اصل به خود زرتشت تعلق نداشته است، گرچه ممکن است زرتشت با پدرش در این لقب اشتراک داشته باشند. کلاٌ در شاهنامه اسطورهً عاشقانه معروف گئوماته زرتشت و آتوسا (هووی) به صورت سه اسطورهً مستقل و جدا ازهم در آمده و قهرمانان آنها هر کدام به صورت شخصیتهای متفاوتی در نظر گرفته شده اند:۱- گیو و بانو گشسب ۲- منیژه (زادهً خیالها و آرزوها) و بیژن ٣- گشتاسب (دارندهً بهترین اسبان) و کتایون (شاهدخت) که این اسطوره ها در عهد اسکندر مقدونی منسوب به زریادر زرتشت (برادر گشتاسب کیانی) و همسرش آتوسا می بوده اند. جالب است که کتاب پهلوی بندهش نام کمبوجیه و بردیه یعنی پسر و پسر خواندهً کورش را به صورت کتایه (شاهزاده) و برمایه (پر دانش) آورده است؛ از اینجا معلوم میشود که نام کمبوجیه (کتایه) با نام خواهرش آتوسا (کتایون) قرین می بوده است و این تشابه عناوین کتایه و کتایون آنها باعث به وجود آمدن شایعهً دروغین ازدواج آنان درآن عهد باستان می شده است. در صورتی که در مجموع منابع کهن ایرانی و یونانی به وضوح نشان می دهند که آتوسا (هدسا و استر تورات) در اصل ابتدا زن قانونی برادر خوانده اش گئوماته بردیه (زرتشت، زریر، زریادر، هامان و مردخای تورات) بوده و بعد از ترور شدن شوهرش زن داریوش، یعنی قاتل شوهر قبلی اش گردیده است. ظاهراٌ ازدواج گئوماته بردیه با آتوسا از روی مصالح سیاسی کورش صورت گرفته بوده است، بدان جهت که تا خاندان وجیه الملّه سپیتمه جمشید پیشدادی یعنی داماد و ولیعهد محبوب آستیاگ (اژی دهاک) را با خاندان هخامنشی وصلت داده باشد، گرچه وی پیشتر آستیاگ و سپیتمه جمشید یعنی جد مادری و پدر گئوماته زرتشت را نیزبه سبب مصالح سیاسی خود به قتل رسانده بود. چنانکه از شواهد و سناد تاریخی بر می آید سن و سال گئوماته زرتشت (بردیه، پسر خوانده و داماد کورش) از خود کورش کمتر نبوده است. در باب معروفیت و قدمت اسطورهً زریادر زرتشت (سپیتاک) و همسرش آتوسا در کتاب با ارزش تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، تألیف دکتر احمد تفضلی مطالبی ذکر گردیده که آنها را به عینه در اینجا می آوریم، چه وی بدون این که از کنه تاریخی درست این اسطوره با خبر بوده باشد، مطلب را به درستی بیان کرده است: "نمونه ای از داستانهای حماسی مادی روایت کتسیاس یکی حادثه ای است که منجر به پایه گذاری دولت ماد گردید. داستان ستریانگایوس، که دل به ملکهً سکاها به نام زرینیا بست و چون ناکام ماند دست به خودکشی زد، همچنین از داستانهای عاشقانهً مادی بوده است. از داستانهای عاشقانهً دیگر داستان زریادرس و اوداتیس(آتوسا) است که آن را خارس میتیلنی بدین گونه نقل کرده است: آورده اند که هیستاسپس (ویشتاسپ، گشتاسپ) و برادر کوچکش زریادرس (زریر) از ازدواج آفرودیت (ناهید) و آدونیس (جمشید) به دنیا آمده اند. هیستاسپس فرمانروای ماد و سرزمینهای سفلای آن بود و زریادرس بر نواحی علیای دروازه های دریای کاسپین (خزر) تا تنائیس حکمرانی داشت. در آن سوی تنائیس، مراثی ها (آدمکشها) می زیستند که فرمانروای آنان آمارتس بود. وی دختری داشت به نام اُداتیس که زیباترین زن آسیا به شمار می رفت. اُداتیس زریادرس را به خواب دید و دل بدو بست و زریادرس نیز در خواب مفتون آن دختر شد. زریادرس کوشید تا اُداتیس را به دست آورد، اما توفیق نیافت، زیرا پدر دختر نمی خواست او را به مردی بیگانه شوهر دهد. دیری نگذشت که اُمارتس جشن ازدواجی برگزارکرد که در آن خویشان و نزدیکان و اشراف دربار او حضور داشتند و از اُداتیس خواست که جامی شراب به کسی بدهد که مایل به ازدواج با اوست. زریادرس، که اُداتیس اورا پیش از آن از ماجرا آگاه کرده بود، به شتاب به همراه گردون ران خود از تنائیس گذشت و با لباس سکایی، نا شناس وارد تالار جشن شد و اُداتیس جام او را پر کرد. به گفتهً خارس میتیلنی، این داستان در میان مردم آسیا شهرت تمام داشته و آن را بر دیوارهای معابد، کاخها و حتی خانه های خصوصی نقاشی می کردند و اشراف غالباٌ نام دختران خویش را اُداتیس می گذاشتند. به نظر بویس این داستان اصل مادی دارد و با آئین پرستش الههً عشق ( احتمالاٌ اناهیتا) ارتباط داشته است، بعدها به صورت داستان گشتاسب و کتایون وارد حلقهً داستانهای کیانی شده و در شاهنامه منعکس گشته است." در باب خود اسطورهً گیو و بانو گشسب در فرهنگنامهای شاهنامه، تألیف منصور رستگار فسایی چنین اطلاعاتی بدست داده شده است: " بانو گشسپ که در شاهنامه دختر رستم به شمار آمده است ، در دلاوری و چالاکی کم مانند بود و با آنکه خواستگارانی چون فغفور و قیصر و خاقان چین داشت و خویشان کاووس شاه و طوس داشت، رستم، گیو را به همسری او بر گزید. در شاهنامه ازقول گیو آمده است: و دیگر بزرگان روی زمین چه فغفور و قیصر چه خاقان چین بزرگان و خویشان کاووس شاه دلیران و گردان زرین کلاه همه دخت رستم همی خواستند همی بر دلش خواهش آراستند به دامادیش کس فرستاد طوس تهمتن بر او کرد چندی فسوس به من داد رستم گزین دخترش که بودی گرامیتر از افسرش مهین دخت، بانو گشسپ سوار به من داد گردنکش نامدار" اسطورهً کامل گیو و بانوگشسب در منظومه ای به نام بانو گشسب نامه بر جای مانده است که با مندرجات شاهنامه همخوانی دارد. این اسطوره تحت نام ایوان فروتن به دیار اسلاوها رسیده و در اساطیر روسی محفوظ مانده است. در مورد جایگزینی نام گیو به جای گئوماته یعنی جانشینی جزء یک نام به جای کّل آن گفتنی است برای نمونه می توان نام پادشاهان آشوری توکلتی نینورت، سناخریب و سلماناسار را در تاریخ ارمنستان موسی خورنی مورخ ارمنی عهد قباد ساسانی مثال آورد که به صورت نینوس ، سنه کریم و ساناسار ثبت شده اند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 21:57 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
به تماشا سو گند
وبه آغاز کلام
وبه پرواز کبوتر از ذهن
واژهاي در قفس است.
............ ......... .........
حرف هايم، مثل يک تکه چمن روشن بود .
من به آنان گفتم :
آفتابي لب در گاه شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
و به آنان گفتم:
سنگ آرايش کوهستان نيست
همچناني که فلز ، زيوري نيست به اندام کلنگ .
در کف دست زمين گوهر نا پيدايي است
که رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گو هر باشيد.
لحظه ها را به چرا گاه رسالت ببريد.
ومن آنان را ، به صداي قدم پيک بلشارت دادم
و به نزديکي روز ، وبه افزايش رنگ.
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت
وبه آنان گفتم:
هر که در حافظه ي چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه ي شور ابدي خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان بر چيند.
مي گشايد گريه پنجره ها را با آه .
زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم ،گفتم،
چشم را باز کنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيدم که بهم مي گفتند:
سحر مي داند: سحر!
سر هر کوه رسولي ديدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کرديم
تا کلاه از سرشان بر دارد.
خانه هاشان پر داوودي بودف
چشمشان را بستيم.
دستشان را نرسانيديم به سر شاخه ي هوش.
جيبشان را پر عادت کرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها را آشفتيم.
فريدون مشيري
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 21:56 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام عشق خدايا... جسم من دشتي ست ، که بذر نيکي در آن مي کارم و با نام تو آن را آبياري مي کنم تا گل عطر آگين خضورت در قلبم برويد خدایم ذات و عشق است ، صورت تو عشق است ،رنگ و جان مايهء تو عشق است. و جان من، کتابي ست که پيام عشق را در آن تحرير کرده اي . خدايا عشق انسانها به يکديگر معجزه ء توست شگفتي هاي طبيعت هم موهبت توست . به باد و باران، آتش و خاک مي نگرم و نجوا مي کنم : قلب من ، معبد هستي ست... که محراب عشق خدا آن را مزين کرده است . آيا وجود همين قلب ، بزرگترين معجزه ء خدا نيست ؟
ای رفيقان ازشماها جامانده ام در کويــــــر سينه تنها مانده ام گم شدم در ظلمت شبهای خویش مانده ام سرگشته در دنيای خويش يک بيـــابان گريــــه دارم در گلو آب تلخ گريــــــه دارم در سبـــــــو من غريبم , غربتم بی انتهاست سينه ام با درد و غربت آشناست آتشی بودم که خاکستر شدم شعر غربت را دگر از بر شدم از شما ياران جدا ماندم و جدا سوز و دردم را خداوندا و خدا
بنام خداوند مهر دیشب در میان انبوه سکوتی که تنهاییم را پر کرده بود به کودکی هایم بازگشتم ! دویدن ها و نرسیدن ها ... اشکها و لبخندها ... دست نوازش پدر ... گرمی آغوش مادر دعواهای کودکانه با خواهر کوچکترم و همان رجزخوانی ها برای برادربزرگم یاد آن شعرای حافظ و امید مادر که همیشه می گفت : تا شقایق زندست زندگی باید کرد ! بی صدا ... بی ریا ... لبخندی گوشه لبم نقش می بندد و من از دیدنش بی نصیب . لبخند کمرنگترشد و من تازه توانستم آن را حس کنم ... کم کم بزرگ شدم و در تمام لحظه های شلوغ بواقع من تنهاترین ثانیه ها را سوزاندم . فریادی خاموش در عمق گلوی همیشه در بغض غرقم ! سکوت را می شکند و اولین بلور... اولین اشک و هزارمین آه و صد افسوس . خاطراتی از گذرم کنار رودخانه ... همان رودخانه ای که روزی شاعرکی در مدحش گفت : آب را گل نکنیم ... سکوت شیشه ای شب با هزارویکمین آه من شکست و من سوار بر قایق سهراب ! همان قایقی که روزی آنرا خواهم ساخت ... خواهم انداخت به آب ! پلکهایم را روی هم فشردم و همه احساس خفته ای که در سرازیری قلبم گم گشته بود بیکباره فوران کرد و چشم بارانی شد ! اشک مثل سیل و آزاد ! انگار اشکهای خیس من هم برای آزادی از قفس چشم هایم . پلکهایم لحظه شماری می کرد . یاد آن نغمه سهراب بخیر که عاشق می گفت : قفسی خواهم ساخت ... می فروشم به شما ... تا با آواز شقایق که در آن زندانیست ...دل تنهایی خود تازه کنید. خوب که فکر می کنم و به نتیجه ای که نمی رسم ... شاید دیوانه ... شاید مستانه ... شاید عاشقانه ! نگاهم را به نقطه ای می دوزم و زمزمه می کنم حتما خدا در همین نقطه ایست که من به آن زل زده ام و چشمهایم گریان . یاد آن شعر بخیر : بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر باشد !
سلام مسافر گلم ... این مطلب ماله وبلاگه است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 9:37 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
به مخفي ترين اتاق قلبت سري بزن؛ واسه ملاقات روياهاي كودكي ات، واسه احوال پرسي از آرزوهاي دلخواستني ات، واسه نفس كشيدن تو هواي عميق آرزوهاي باشكوهت. براي زنده كردن تصوير پيش از وقوع روياهاي به بار نشسته تو ذهنت، درست همون طور كه مي خواي تو واقعيت رخ بده. نكنه خيلي وقته در اين اتاق قفل مونده و يادت رفته، آرزوهات مدتهاست تو انتظار رسيدن نشستن. نكنه بس كه بهشون سر نزدي و حالي ازشون نپرسيدي به خواب رفتن؟ نگو سرم شلوغه، وقت ندارم، چه كار مهمي وقت سر زدن به آرزوهات رو ازت گرفته؟ از خودت بپرس آيا اون چه اين فرصت رو ازت گرفته، همپاي آرزوت ارزش داره؟ قد روياهات، قد اميدت واسه ادامه راه زندگي ات هست؟ همه ما واسه طي مسير زندگي به آرزوهامون نيازمنديم، روياها جاذبه ادامه زندگي هستن، واي از روزي كه مسير اون قدر مشغولمون كنه كه مقصد يادمون بره، در اين صورت چه تضميني هست كه بي آرزو به همون جايي برسيم كه مي خواستيم؟ ما زندگي مي كنيم تا صرفا زنده باشيم. بيشترين شيريني زندگي متعلق به لحظه هاي شيرين رسيدن به آرزوهاست و تا آرزويي نباشه شيريني لحظه رسيدن بهش معنا پيدا نمي كنه. يه لحظه زندگي كردن بدون هيچ آرزويي رو تصور كن، بدون آرزو، اميدي نمي مونه. و بدون اميد، زندگي جاي لذت مي تونه پر از رنج باشه. همين حالا از همه فكراي عالم غافل شو، مشغله ها رو رها كن، دراي ذهنتو روي همه نگراني هاي روزمره ببند و پنجره هاشو رو به آرامش باز كن و يه نفس عميق ديگه بكش. خودتو توي تصور اين خيال طوري رها كن كه انگار خودي و خودت و روياي عميق باشكوهت. اگه روياتو گم كردي همين حالا وقتشه برگرد تا پيداش نكردي از اين خيال بيرون نيا. سرگرم روياهاي بدلي نشي، كه هيچ بدلي جاي اصل رو نمي گيره. به روياهايي فكر كن كه ريشه اش به آرامش و رضايت قلبي خودت مي رسه، نه اون چه صرفا به خاطر توقع جامعه و حرف مردم فكر مي كردي بايد به دستش بياري. به آرزوهايي فكر كن كه اشتياق رسيدن بهش وجودتو گرم مي كنه، روياهايي كه روحتو واسه رسيدن بهش بي قرار مي كنه. تو حس رسيدن به آرزوهاي دوست داشتني ات غرق شو، تو هواي عميق ترين آرزوهات چند تا نفس عميق بكش و سبك شو. از قاب و شيشه عكس آرزوهات عبور كن. ذوب شو و از جنس ذرات آرزوت دوباره متولد شو.از مرز زمان و مكان عبور كن و تو آرزوت حل شو. تصوير روياهاتو زنده كن. اون قدر زنده ببينش كه انگار در اونها زنده اي، بذار نفس بكشن و باهات حرف بزنن. بذار آرزوهات با شفافيت زندگي جون بگيره. چشم هاتو ببند و اين بارطوري اونا رو باز كن كه هميشه همه چيز رو زنده و در حال وقوع ببيني، همه حركت ها، تك تك رنگ ها، حجم ها، ابعاد. غرق شنيدن شو طوري كه همه صداها رو بشنوي. همه چيز رو با ريز ترين جزئيات تصور كن، روياتو لمس كن، جنسشو بالامسه ات مرور كن. اگه واسه برآروده شدن آرزوهات تضميني غيبي و محكم وجود داشت، چه آرزويي مي كردي؟ اگه وقتي يه آرزو تو ذهنت مي درخشيد، اين قدر اما و اگر مزاحمت نمي شد، اگه به ازاي هر روياي بزرگ و پسنديده از سمت خدا يه هديه بزرگ تر دريافت مي كردي، اگه خدا بهت مي گفت من نشستم تا تو فقط آرزو كني و من برآورده كنم، با تضمين استجاب، چي مي خواستي و چند تا آرزو داشتي؟ خودتو در بند نداشتن امكانات و مقدمات و شرايط محدود نكن. در ذهنتو به روي همه محدوديت ها ببند. الان وقتي نيست كه فرصت دست يابي به گنج ارزشمند آرزوهاتو با افكار منفي از خودت مضايقه كني، فكرت آزاده هر جا دلش مي خواد بره و بزرگ ترين آرزوهاي عالمو داشته باشه. در ازاي تمام دفعاتي كه در مقابل ياس روياتو وگذار كردي، اين بار جلوي هرچي فكر منفي محكم بايست قلبت مكان مقدسيه، هر حس نامحرم و غريبه اي رو توش راه نده. چي مي تونه فكرتو، آرزوهاتو محدود كنه غير از ترس و ترديد؟ حاضر نشو لذت فكر كردن به آرزوهاتو به خاطر رنج ترسيدن و ترديد از نرسيدن به اونا فراموش كني. فقط بدون هيچ محدوديتي به آرزوهات كمك كن تا از عمق قلبت جرات رشد كردن و شكوفا شدن و ابراز رو پيدا كنن. بايد اول بذر آرزوهاتو تو زمين ذهنت بكاري تا رشد كنه و به رسيدن برسه. آرزوهاتو هرگز قلم نگير، حتي اگر اون قدر بزرگن كه دور از ذهن به نظر مي آن كه اگه كسي اونا رو بشنوه به بلند پروازي محكومت كنه. آدماي زيادي رو ديدم كه هرگز نتونستن ظرفيت ذهنشونو قد روياهاشون گسترش بدن و به خاطر همين محدوديت ذهن خيلي از روياهاشونو فرامشو كردن. مي دوني، سايز آرزوها با اندازه روح آدما متناسبه، براي همين هميشه اونايي كه جسارت داشتن روياهاي بزرگ تري رو دارن و از همسويي نيروهاي مثبت كاينات بهره بيشتري مي برن. چون آرزوها يه جور سپرده هستن، كه آدما مي تونن بر حسب موجودي اون براي پيشرفت از كاينات وام بگيرن. كاينات همپاي آرزوهامون، كمكمون مي كنه و راه رو برامون باز مي كنه. اگه موجودي سپردمون ناچيز و كم باشه، مسلما نمي تونيم وامي با مبلغ بالا دريافت كنيم. براي دريافت هر موهبتي اول ابيد اونو تو ذهنت ديده باشي پيش از اون بايد اون موهبت رو خواسته باشي و به دنيات دعوتش كرده باشي. به دور و برت نگاه كن، يه نگاه متفاوت، هر چي در اطرافت وجود داره روزي فقط يك رويا بوده كه سازندش جسارت پيگيري و دنبال كردنشو داشته |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 9:15 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
يكي از راههايي كه كمك بزرگي به بقا و دوام زندگي مي كند ، اين است كه "فرد ، همسر خود را آن چنان كه هست ، بپذيرد" و او را با تمام خصوصياتش ، با تمام تجارب گذشته ، با پدر ، مادر ، خواهرها و برادرهايش قبول كند.
اگر شما قادر باشيد همسرتان را با هر قيافه ، شغل ، تحصيلات و خانوادهاي كه دارد ، بپذيريد واين نگرش را در خودتان پر رنگ كنيد ، در زندگي مشترك احساس بهتري خواهيد داشت . بهتراست اين تفكر را در خود تقويت كنيد كه اين شخص با تمام ويژگي هاي خوب و بدي كه دارد مال من است و براي من است و من به او عشق مي ورزم. موضوع ديگر ، اولين برخورد در پايان يك روز كاري است. آن چه در طول چند دقيقه ي اول ، هنگامي كه همسرتان را مي بينيد ، انجام مي دهيد و مي گوييد ، بسيار مهم است.پس زماني كه كه در پايان روز با همسر خود مواجه مي شويد ، استقبال خوبي از وي به عمل آوريد. هر وقت احساس فراموش شدگي و تنهايي كرديد ، مهم است به خاطر داشته باشيد كه شما براي شادماني خود مسئول ايد. بنابر اين بايد ابتكار به خرج دهيد و فضايي صميمي بين خود و همسرتان ايجاد كنيد. يكي از مواردي كه تاثير بسياري در زندگي زناشويي مي گذارد ، نحوه ي بر قراري ارتباط كلامي و شيوه ي حرف زدن زن و شوهر با يكديگر است. به عبارت ديگر بسياري از مشاجرات خانوادگي ناشي از درست صحبت نكردن و عدم توانايي زوجين در رساندن مفهوم به يكديگر است. كلمات بار عاطفي دارند و مي توانند بر مخاطب تاثير مثبت يا منفي بگذارند. خانم ها بايد به كلماتي كه استفاده مي كنند توجه داشته باشند ، اغراق آميز صحبت نكنند . براي مثال خانم ها بهتر است به جاي اين كه به همسر خود بگويند :"تو هيچوقت به فكر ما نيستي "، از جمله ي :"گاهي اوقات ما را فراموش مي كني " استفاده كنند ، زيرا معمولا" آقايان روي كلمات دقيق مي شوند. در زير نمونه هايي از واكنش هاي كلامي مطرح مي شود . شما كدام پاسخ را ترجيح مي دهيد ؟آيا اگر مورد آخر را انتخاب كنيد ، بهتر نيست ؟ - امروز شايد كمي دير بيام . الف- كار هميشگي توست . ب- بازم مي خوان ازت كار بكشن . ج- منتظرت مي مونم ، ولي خيلي خودت را اذيت نكن . - چرا غذا نمي خوري ، مگه غذا خوردي ؟ الف- نمي خورم ، از اين غذا خوشم نمي آيد . ب- كجا غذا خوردم ، باز كج خيال شدي . ج- با اين كه بوي غذات آدم را به اشتها مي آورد ، اما نمي دانم چرا ميل ندارم . از ديگر موارد موثر در ايجاد دلخوري بين زن وشوهر، غير مستقيم و با گوشه و كنايه صحبت كردن است . در جايي كه انسان مي تواند به طور صريح سخن بگويد ، چرا متوسل به طعنه و كنايه شود ؟در اين صورت نه تنها مشكل حل نمي شود ، بلكه رنجش ها عميق تر مي گردد . وقتي از هم رنجش پيدا مي كنيد و در صدد رفع آن بر نمي آييد ، وقتي اجازه مي دهيد كه ناراحتي ها روي هم انباشته شوند ، بايد انتظار داشته باشيد كه رابطه تان سرد و بي روح شود . اين نكته مهم است كه قبل از صحبت كردن با همسر خود ، موضوع را با ديگران مطرح نكنيد . پيشا پيش ياد آوري كنيد كه شايد اصل ماجرا يك سوء تفاهم باشد و غرض از صحبت ، رفع كردن آن است . هميشه از نكات مثبت شخصيت همسر و كارهاي مطلوبي كه انجام داده است ذكري به ميان آوريد تا فضاي مذاكره صميمي شود . هرگز همسر خود را با ديگران مقايسه نكنيد و مزاياي آنان را به رخش نكشيد . از يكدندگي و لجاجت بپرهيزيد . يكي ديگر از مهارت هايي كه بايد در زندگي مشترك آموخت ، گوش دادن مؤثر به سخنان همسر است .وقتي به صحبت همسرتان توجه نمي كنيد و آن را باور نداريد و به واقع براي منظور او معنايي در نظر مي گيريد ، اقدام به ذهن خواني مي كنيد و بدين ترتيب محتواي حقيقي صحبت همسرتان را با فرضيه هاي خود عوض مي كنيد . ذهن خواني براي ايجاد صميميت مضر است ، زيرا مسلمات را رها مي كنيد و به خيالات مي چسبيد . يكي از خصوصيات همسران موفق ، شوخ طبعي ، خوش رويي و خوش خلقي است …زن و شوهر هر دو نشان مي دهند كه براي روحيات ، احساسات و شخصيت طرف مقابل ارزش قائل اند و سهم خود را در شاد كردن و بهتر ساختن محيط زندگي مي شناسند . از به كار بردن كلمه طلاق پرهيز كنيد . طبق تحقيقات انجام شده توسط باس ، بسياري از زوج هاي موفق اظهار داشته اند كه تحت هر شرايط حاضر به ادامه ي زندگي اند و هرگز به طلاق فكر نمي كنند . اين افراد به جاي اين كه مقابل يكديگر حركت كنند ، به موازات همديگر حركت مي كنند . زبان تشكر و قدر داني داشته باشيد . به همان اندازه كه همسرتان را به خاطر بعضي از رفتارهايش سرزنش و از رفتار او انتقاد مي كنيد ، بايد از او براي خوبي هايش تشكر كنيد . تنها مي توانيم چيزي را بگيريم كه مي دهيم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 9:14 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
درس ریاضیات اونقدر سخت هست که بعضی ها سوتی های به این بزرگی توش بدن. اینجا بعضی از سوتی های تاریخی دانش آموزان و دانشجویان در جواب دادن به سوال های ریاضی رو میبینید و جالبه بدونید که همه اینها واقعی هستن و سایت wikipedia اونها رو به اسم "ریاضیات خنده دار " منتشر کرده.![]() این بیچاره سعی خودشو کرده و ظاهرا دیگه چاره ای نداشته. حتما استاد هم از اون کسایی بوده که به راه حل نمره نمیدن.
هر چند من اگر جای استاد بودم به خاطر خلاقیتش نمره اش رو می دادم.
این دوست نابغه هم که موفق شده x رو پیدا کنه
اینم جواب آقا پیتر وقتی ازش خواسته شده این چند جمله ای رو بسط بده
این که دیگه آخرشه
اینم که دیگه بدون شرحه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 9:10 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
عشق هرگز نمی میردالبته طبیعی است که انسان تا وقتی سی ساله نشده، فکر می کند که عشق هرگز نمی میرد، اما بعد از اینکه یکی دوبار عشقش مرد، به این نتیجه می رسد که عشق اصلا به دنیا نمی آید. در همین راستا و با توجه به اینکه در هرجای دنیا عشق یک جوری اتفاق می افتد که در جای دیگر یک جور دیگری اتفاق می افتد، می خواهیم ببینیم در هر کشوری عشق چگونه اتفاق می افتد؟
آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند. فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند. شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود. انگلیس: استنلی و کامیلا
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند. جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا* *
رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند. ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد. جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت. لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد. ترکیه: اورهان و عایشه اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند. آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند. هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت. عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد. هلند: آنا و آنه ماری
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند. ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد. نتیجه گیری اخلاقی: عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید.
دوم دام دات کام در کانادا
تا یکی دو ساعت دیگر در تورنتو برنامه استندآپ کمدی من برگزار می شود. فروش بلیط های سالن تمام شده و من می ترسم برنامه را خوب پیش نروم، اندکی نگرانم. فردا برنامه ام در مونترال است و چند روز دیگر در اتاوا و ونکوور. نوشتن سفرنامه در دوم دام دات کام که قرار بود هفته ای یک روز یا دو روز تعطیل شود، به دلیل کثرت وطول سفرنامه هر روز منتشر می شود. ضمنا در دوم دام دات کام متن مصاحبه ای را که با دنا رباطی در شهروند کردم، گذاشته ام. هر کس دوست داشت این مصاحبه را در سایت خودش منتشر کند. به دوم دام مراجعه کنید و نوشته های من را در آنجا هم بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:47 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
يا هو النور
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء رو روي ميز گذاشت. وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟
و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي رو پر کردند. او يکبار ديگر از پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد. "در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!" همه دانجويان خنديدند.
در حالي که صداي خنده فرو مي نشست، پروفسور گفت: " حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند – خدايتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان- چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود.
سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستند- مسايل خيلي ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي مونه، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان رو روي چيزهاي ساده و پيش پاافتاده صرف کنين، ديگر جايي و زماني براي مسايلي که برايتان اهميت داره باقي نمي مونه. به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت داره توجه زيادي کنين، با فرزندانتان بازي کنين، زماني رو براي چک آپ پزشکي بذارين. با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگذرونين.
هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشين.
اول مواظب توپهاي گلف باشين، چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت رو مشخص کنين. بقيه چيزها همون ماسه ها هستند."
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسيدي. اين فقط براي اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، هميشه در اون جايي براي دو فنجان قهوه ببراي صرف با يک دوست هست! "
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:43 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
هر ملتی چه چیزی را کشف یا اختراع کردند؟ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline .com ۱۷ مهر ۱۳۸۵
ترکیه: آنها رنگ موی بلوند را کشف کردند و سعی کردند با تمام ظرفیت از آن استفاده کنند.
مراکشی ها: فرانسه را کشف کردند، مدتی به عنوان کارگر در آن مشغول به کار شدند و به این کار ادامه دادند. آمریکایی ها: آمریکایی ها کشف کردند که اگر 300 میلیون نفر از مردم آمریکا، سه جور همبرگر، دو جور قهوه، چهار جور عروسک، دو تا حزب و دو جور رئیس جمهورداشته باشند، قطعا مجبور نیستند فکرشان را برای انتخاب کردن خسته کنند و می توانند با خیال راحت تلویزیون نگاه کنند.
انگلیسی ها: انگلیسی ها کشف کردند که اگر آمریکایی ها مطرح ترین نیروی مقتدر، فرانسوی ها به عنوان دموکرات ترین جامعه، سوئیسی ها به عنوان ثروتمند ترین کشور و ایتالیایی ها به عنوان زیباترین تولید کننده زیبایی در دنیا مطرح باشند، آنها می توانند قدرتمندترین و دموکرات ترین و ثروتمندترین کشور را داشته باشند. عراقی ها: عراقی ها کشف کردند که اگر بخواهند کسی واقعا کشته شود می توانند سرش را از بدنش جدا کنند، وگرنه معلوم نیست دوباره زنده شود.
پاکستانی ها: آنها کشف کردند که تا وقتی رئیس جکومت لباس نظامی نپوشیده است، در کشور آرامش برقرار نمی شود، بنا براین سالهاست که یک نظامی با کودتا روی کار می آید و به محض اینکه احساس کرد که اوضاع بروفق مراد است و دیگر لازم نیست لباس نظامی بپوشد، بعد از چند سال با کت و شلوار و کراوات در ملاء عام ظاهر می شد. یک روز بعد، صبح زود، یک نظامی که لباسش را هنوز درنیاورده بود کودتا می کرد و قدرت را در دست می گرفت.
مصری ها: کشف کردند که اگر اجساد پادشاهان را کاملا مومیایی کنند و زیر خروارها سنگ مثل اهرام دفن کنند، این پادشاه دیگر دست از حکومت کردن برمی دارد و کسی دیگر پادشاه می شود.
ایرانی ها: کشف کردند که اگر به جای اینکه با برگزاری یک انتخابات عادی که 2 میلیارد هزینه برمی دارد، دولت را تغییر دهند، می توانند هر بیست سالی با یک انقلاب که 100 میلیارد هزینه برمی دارد حکومت را تغییر دهند، در این حالت هم دلشان خنک می شود و هم پول نفت یک جوری مصرف می شود.
ارمنی ها: کشف کردند که بهترین مصرف کننده مشروبات خانگی آنان مسلمانان هستند، و به همین دلیل همیشه می توانند از دست ترک ها به ایرانیان پناه بیاورند.
آلمانی ها: کشف کردند که اگر دقیق ترین و قدرتمندترین و مطمئن ترین اتومبیل دنیا را بسازند، می توانند مطمئن باشند که بازار جهانی اتومبیل در اختیار ژاپنی ها قرار خواهد گرفت.
فرانسوی ها: عطر را کشف کردند و از آن پس مطمئن شدند که اگر یک ماه هم حمام نروند بوی بد بدنشان دیگران را آزار نخواهد داد.
بلژیکی ها: کشف کردند که برای اداره یک کشور نه میلیون نفری، یک پادشاه، سه زبان، چهار دولت و دویست وزارتخانه کافی است و لازم نیست دولت را از این بزرگتر کنند.
سوئدی ها: سوئدی ها با یک مشکل جدی همواره مواجه بودند، هر وقت می خواستند چیزی را کشف کنند زمستان می شد و باید می رفتند داخل خانه و به همین دلیل چیزهای زیادی کشف نکردند.
چینی ها: چینی ها در دوران کمونیسم قبلی کشف کردند که اگر همه یک میلیارد و خرده ای میلیون جمعیت این کشور یک جور لباس بپوشند، تعداد مخالفین حکومت کمتر می شود.
ژاپنی ها: کشف کردند که برای استفاده از دوربین هایی که دائما تولید می کنند، حتما لازم است که همیشه ده درصد جمعیت این کشور در خیابان شانزه لیزه پاریس مشغول عکاسی باشند.
سوریه ای ها: سوریه ای ها کشف کردند که اگر مخالفان حکومت را اگر بکشند هزینه کمتری نسبت به زندانی کردن آنها دارد.
ایتالیایی ها: رادیو را کشف کردند، وسیله ای که می توانست روزی 24 ساعت بلاانقطاع حرف بزند.
اسپانیایی ها: کشف کردند که اگر پارچه قرمز را جلوی چشم گاو بگیرید، حتما به طرف آن حمله می کند.
و کشتی به راه خود ادامه می دهد
دیروز در تورنتو بعد از شش سال یک برنامه استندآپ کمدی اجرا کردم، 450 نفری در سالن بودند و برنامه به نظر خودم خوب پیش رفت. ده نفری از دوستان گمشده قدیمی را در این شهر دیدم، آدمهایی که اصلا فکر نمی کردم ببینمشان. فرصت خوبی بود. امروز ساعت دوازده ظهر آمدم به مونترال و الآن در مونترال هستم. و تا سه ساعت بعد برنامه ام را اجرا می کنم. فردا خوشبختانه برنامه ندارم، به همین دلیل قصد دارم مطلب مفصلی بنویسم، ضمنا خلاصه برنامه ها و ادامه سفرنامه آمریکا را در دوم دام به روز می کنم. www.doomdam. com |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:37 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقانه
هر دریچه ی نغز،بر چشم انداز عقوبتی می گشاید.
عشق رطوبت چندش اتگیز پلشتی است وآسمان سرپناهی تاکه به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی..
آه!پیش از آن که در اشک غرق شوم چیزی بگو ،هرچه باشد
شاملو |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:36 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی دوستان خود را امتحان کردید و از یکرنگی آنها مطمئن شدید قدرشان را بدانید که دوست یکرنگ و وفادار خیلی کمیاب و نادر است.
شکسپیر
شما هر سنی که داشته باشید و به هر کاری که میل کنید می توانید آن را انجام دهید و به آنچه فکر می کنید برسید، مشروط بر آنکه به خود اعتماد داشته باشید.
لیلیان مارتن
بهترین چراغ زندگی نور امید است . اگر کسی امید نداشته باشد زندگی برای او ارزش ندارد.
شکسپیر
شما اگر از تلقین به نفس استمداد بجوئید می توانید تمام صفات روحی و ذهنی و بسیاری از قوای جسمانی را تحصیل نمائید.
ویکتور پوشه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:33 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .
وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد .
جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .
گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟
جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم .
تا شقايق هست.....
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند . ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند .
من امشب تا سحر بيدار بيدارم
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست . آري تا شقايق هست , زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبحس و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه . دورها آوايي است , كه مرا مي خواند. با تو ام اي سهراب ،
اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.
نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟
يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو،
خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه. يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،
يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که ازحادثه عشق تر است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:56 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
دفتر هاشمی رفسنجانی منتشر کرد: نامه ی آیت الله خمینی درباره ی پذیرش آتش بس در جنگ با عراق • دفتر اکبر هاشمی رفسنجانی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، نامه آیت الله خمینی به مسوولان نظام برای اعلام آتش بس در جنگ ایران با عراق را منتشر کرد. در این نامه آمده است: حال که مسوولین نظامی ما صریحا اعتراف میکنند که ارتش اسلام به این زودیها هیچ پیروزی به دست نخواهند آورد... اینجانب با آتش بس موافقت مینمایم ... دفتر اکبر هاشمی رفسنجانی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، نامه آیت الله خمینی به مسوولان نظام برای اعلام آتش بس در جنگ ایران با عراق را منتشر کرد. به گزارش روز پنجشنبه روابط عمومی مجمع تشخیص مصلحت نظام، به دنبال چاپ و انتشار مصاحبه هاشمی رفسنجانی در روزنامه و سایتها، از قول برخی افراد، نامه فرمانده سپاه پاسداران وقت به امام تکذیب شد. این دفتر برای «رفع هرگونه شبههای در تاریخ»، متن نامه آیت الله خمینی به مسوولین در تاریخ ۲۵ تیر ۱٣۶۷ را عینا منتشر کرده است.
در همین حال سایت بازتاب مصاحبه ای را با محسن رضایی در باره ی نامه ی وی – که نخست از سوی این سایت تذکیب شده بود – و مسائلی که به ایجاد آتش بس انجامید منتشر انجام داده است. هم در نامه ی آیت الله خمینی و هم در مصاحبه ی محسن رضایی این نکته کاملا آشکار است، که آیت الله خمینی تنها وقتی آتش بس را پذیرفته است که امکان هرگونه پیروزی برای «سپاهیان اسلام» غیرممکن شده بود. متن نامه ی آیت الله خمینی بسم الله الرحمن الرحیم شنبه /۲۵ تیر/ ۶۷ با یاری خداوند متعال و با سلام و صلوات به انبیاء بزرگوار الهی و ائمه معصومین صلواتالله علیهم اجمعین، حال که مسوولین نظامی ما اعم از ارتش و سپاه که خبرگان جنگ میباشند صریحا اعتراف میکنند که ارتش اسلام به این زودیها هیچ پیروزی به دست نخواهند آورد، و نظر به این که مسوولین دلسوز نظامی و سیاسی نظام جمهوری اسلامی از این پس جنگ را به هیچ وجه به صلاح کشور نمیدانند و با قاطعیت میگویند که یک دهم سلاحهایی را که استکبار شرق و غرب در اختیار صدام گذاردهاند به هیچ وجه و با هیچ قیمتی نمیشود در جهان تهیه کرد و با توجه به نامه تکاندهنده فرمانده سپاه پاسداران که یکی از دهها گزارش نظامی سیاسی است که بعد از شکستهای اخیر به اینجانب رسیده و به اعتراف جانشینی فرمانده کل نیروهای مسلح، فرمانده سپاه یکی از معدود فرماندهانی است که در صورت تهیه مایحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ میباشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاحهای شیمیایی و نبود وسایل خنثیکننده آن، اینجانب با آتش بس موافقت مینمایم و برای روشن شدن در مورد اتخاذ این تصمیم تلخ به نکاتی از نامه فرمانده سپاه که در تاریخ ۲/۴/۶۷ نگاشته است، اشاره میشود، فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال دیگر ما هیچ پیروزی نداریم، ممکن است در صورت داشتن وسایلی که در طول پنج سال به دست میآوریم قدرت عملیات انهدامی و یا مقابله به مثل را داشته باشیم و بعد از پایان سال ۷۱ اگر ما دارای ٣۵۰ تیپ پیاده و دو هزار و ۵۰۰ تانک، سههزار توپ و ٣۰۰ هواپیمای جنگی و ٣۰۰ هلیکوپتر و قدرت ساختن مقدار قابل توجهی از سلاحها ... - که از ضرورتهای جنگ در آن موقع است - داشته باشیم میتوان گفت به امید خدا عملیات آفندی داشته باشیم. وی میگوید قابل ذکر است که باید توسعه نیروی سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نیم افزایش پیدا کند، او آورده است البته آمریکا را هم باید از خلیج فارس بیرون کنیم والا موفق نخواهیم بود. این فرمانده مهمترین قسمت موفقیت طرح خود را تهیه به موقع بودجه و امکانات دانسته است و آورده است که بعید بنظر میرسد دولت و ستاد فرماندهی کل قوا بتواند به تعهد خود عمل کنند. البته با ذکر این مطالب میگوید باید بازهم جنگید که این دیگر شعاری بیش نیست. آقای نخست وزیر از قول وزرای اقتصاد و بودجه وضع مالی نظام را زیر صفر اعلام کردهاند، مسوولین جنگ میگویند تنها سلاحهایی را که در شکستهای اخیر از دست دادهایم به اندازه تمام بودجهایست که برای سپاه و ارتش در سال جاری در نظر گرفته شده بود. مسوولین سیاسی میگویند از آنجا که مردم فهمیدهاند پیروزی سریعی به دست نمیآید شوق رفتن به جبهه در آنها کم شده است. شما عزیزان از هر کس بهتر میدانید که این تصمیم برای من چون زهر کشنده است ولی راضی به رضای خداوند متعال هستیم و برای صیانت از دین او و حفاظت از جمهوری اسلامی اگر آبرویی داشته باشم، خرج میکنم. خداوندا ما برای دین تو قیام کردیم و برای دین تو جنگیدیم و برای حفظ دین تو آتش بس را قبول میکنیم. خداوندا تو خود شاهدی که ما لحظهای با آمریکا و شوروی و تمامی قدرتهای جهان سر سازش نداریم و سازش با ابرقدرتها و قدرتها را پشت کردن به اصول اسلامی خود میدانیم. خداوندا در جهان شرک و کفر و نفاق، در جهان پول و قدرت و حیله و دورویی، ما غریبیم، تو خود یاریمان کن. خداوندا در همیشه تاریخ وقتی انبیاء و اولیاء و علما تصمیم گرفتهاند مصلح جامعه گردند و علم و عمل را درهم آمیزند و جامعهای دور از فساد و تباهی تشکیل دهند با مخالفتهای ابوجهلها و ابوسفیانهای زمان خود مواجه شدهاند. خداوندا، ما فرزندان اسلام و انقلابمان را برای رضای تو قربانی کردیم، غیر از تو هیچکس را نداریم، ما را برای اجرای فرامین و قوانین خود یاری فرما. خداوندا از تو میخواهم تا هرچه زودتر شهادت را نصیبم فرمایی. گفتم جلسهای تشکیل گردد، آتش بس را به مردم تفهیم نمایند. مواظب باشید ممکن است افراد داغ و تند با شعارهای انقلابی شما را از آنچه صلاح اسلام است دور کنند. صریحا میگویم باید تمام همتتان در توجیه این کار باشد، قدمی انحرافی حرام است و موجب عکسالعمل میشود. شما میدانید که مسوولین رده بالای نظام با چشمی خونبار و قلبی مالامال از عشق به اسلام و میهن اسلامیمان چنین تصمیمی گرفتهاند، خدا را در نظر بگیرید و هرچه اتفاق میافتد از دوست بدانید. والسلام علینا و علی عبادالله الصالحین روحالله الموسوی الخمینی پاسخ به ابهامات در فرماندهی دفاع مقدس مصاحبه بازتاب با محسن رضائی با گذشت ۱٨ سال از پایان جنگ، افکار عمومی و رسانههای گروهی با نگاهی متفاوت به وقایع ٨ سال دفاع مقدس مینگرند، طرح برخی ابهامات از سوی احزاب و جناحهای سیاسی، روشنفکران و حتی مسئولان در سالهای اخیر لزوم نگرش صریح و بیپرده را نسبت به مهمترین رخداد انقلاب اسلامی افزونتر میکند. «بازتاب» پیش از این در گفتوگوهای صریحی با محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران در زمان دفاع مقدس، این ابهامات را بررسی کرده بود و آنچه در پی می آید، گزیده ای از این گفتگوهاست: بازتاب: مردم حق دارند بدانند چرا پس از آزادسازی خرمشهر عملیاتها تداوم پیدا میکرد در حالی که به تعبیر شما در استراتژی سیاسی تنها هدف پیروزی در یک عملیات برای پایان جنگ و استفاده از ابزار دیپلماسی بود. آیا اهداف هیچ یک از این عملیاتها تحقق نیافت تا جنگ بر اساس استراتژی سیاسی پایان یابد؟ به عبارت دیگر چرا مرحله سیاسی این استراتژی هیچگاه به اجرا درنیامد تا جنگ تداوم پیدا نکند؟ رضایی: دو عامل در اینجا دخالت دارد یکی اینکه عراق و آمریکا و کشورهای عربی و غربی دست ایران را خوانده بودند و لذا در مواجهه با سیاستمداران ما میدانستند که قضیه چیست، هرچند امام میگفت ما جنگ را تا رفع فتنه ادامه میدهیم اما آنها میدانستند این حرف امام و رزمندههاست که در حد یک شعار است. آنچه که آنها در عمل میدیدند «جنگ جنگ تا یک عملیات» بود. بازتاب: یعنی دشمن میدانست جنگ جنگ تا پیروزی مطرح نیست بلکه جنگ جنگ تا یک پیروزی هدف است. رضایی: بله، دنیا دست سیاستمداران ایران را خوانده بود. با اینکه سیاستمداران هم شعار امام را تکرار میکردند اما دنیا با شعارها کار ندارد. حرفهای پشت صحنه سیاست و رفتار سیاستمداران ملاک است. خیلی زود دنیا متوجه شد که ایران جنگ جنگ تا یک پیروزی را میخواهد. مسأله دیگر اینکه دیپلماسی ایران نمی ت وانست از همان موفقیتهای نظامی استفاده کند و مدیریت دیپلماسی باید بسیار قویتر عمل میکرد. ضمن اینکه واقعیت این است که ما در دنیا یار زیادی نداشتیم یعنی ما اتحادهای سیاسی جدی در دنیا نداشتیم که بتوانیم از آرای آنها در سازمان ملل استفاده کنیم. بازتاب: آیا پذیرش قطعنامه به علت نبود امکان ادامه عملیاتها بود یا به خاطر تغییر استراتژی؟ رضایی: تا پیش از قطعنامه تنها پیشنهادی که به ایران شد آتشبس بود؛ آتشبس هم یعنی جنگ نیمهتمام. بازتاب: یعنی طرفین در هر نقطهای هستند بمانند و مذاکره کنند. رضایی: بله، مذاکرات میتوانست ٣۰ تا ۴۰ سال ادامه یابد و در این مدت ایران و عراق آماده آغاز جنگ باشند. این یک گزینه بود. گزینه دیگر این بود که ایران استراتژی سیاسی را در پیش بگیرد یعنی در پی یک عملیات به صلح دست یابد. گزینه سوم این بود که ایران با استراتژی نظامی تا سقوط صدام حرکت کند که یا به سقوط صدام منجر میشد یا دستیابی به یک پیروزی بزرگ. در حقیقت این گزینه پس از آزادسازی خرمشهر پیش روی ایران بود. آن چیزی که به آن عمل شد استراتژی دوم بود یعنی انجام یک عملیات برای کسب امتیازات سیاسی. این عملیاتها منجر شد که ایران بتواند ۵۹٨ را از دنیا بگیرد. در ۵۹٨ برای نخستین بار پیشنهاد صلح و یک سری امتیازات به ایران داده شد. از جمله بازگشت به مرزهای بینالملل. تعیین و پرداخت خسارت، کمیته تعیین متجاوز که از دستاوردهای قرارداد ۵۹٨ است و در آن حداقل امتیازاتی به ایران داده شد. بازتاب: هرچند اهداف ایدهآل استراتژی سیاسی و نظامی در ۵۹٨ تأمین نشد؟ رضایی: بله این با آنچه که امام و رزمندهها میخواستند خیلی فاصله داشت ولی در مقام پیروزی برای یک کشور جهان سوم بود. البته به خاطر ابهامات و دوپهلو بودن برخی کلمات ۵۹٨ چند ماهی در پذیرش آن تأخیر افتاد. بازتاب: آقای هاشمی پذیرش قطعنامه را به چند دلیل مربوط کردهاند؛ یکی خستگی نیروهای نظامی، دیگری نامه وزرای اقتصاد و رئیس بانک مرکزی مبنی بر ناتوانی تأمین هزینههای جنگی و سوم نامه شما به عنوان فرمانده سپاه مبنی بر ضرورت تأمین تداکارت برای ادامه جنگ و سه سال وقت برای بازسازی نیروها. البته آقای هاشمی گفتهاند مردم حاضر بودند اگر امام میخواست ریاضت بکشند ولی نامه آقای رضایی پذیرش قطعنامه را قطعی کرد؟ در حالی که شما در مطالبی که گفتید، نگارش این نامه را با تغییر استراتژیها مربوط دانستید نه پذیرش قطعنامه ۵۹٨. رضایی: به هر حال نمیدانم برداشت آقای هاشمی چه بوده است اما این بحث معروفی بین فرماندهان و آقای هاشمی بود. فرماندهان به ویژه پس از عملیات خیبر میگفتند این استراتژی سیاسی نتیجهای ندارد و اجازه بدهید برنامهای برای استراتژی نظامی تهیه و جنگ را تمام کنیم. هیچگاه مسوولان سیاسی و آقای هاشمی این را نپذیرفتند. یک روز آقای هاشمی گفتند ما حتی نمیتوانیم بند پوتین سربازان و بسیجیها را فراهم کنیم. این تعبیر بیانگر این بود که هیچگاه به استراتژی نظامی فرماندهان نظامی توجهی نشد و همیشه میگفتند توان اقتصادی حمایت از این استراتژی را نداریم و اقتصاد کشور تحمل این استراتژی را ندارد. و بعد از عملیات رمضان همیشه پیشنهادات فرماندهان را اگرچه برای انجام یک عملیات میپذیرفتند ولی برای پایان دادن به جنگ رد میکردند. تنها موقعی که راضی شدند، در اواخر جنگ بود؛ زمانی که دیدند استراتژی سیاسی با شکست مواجه شده است ولو ۵۹٨ هم دستاورد عملیات فاو و کربلای ۵ بود. ولی آنها احساس میکردند همین ۵۹٨ هم عملی نباشد. در این موقع از ما پرسیدند برای پایان دادن جنگ چه میخواهید. آن زمان سپاه نامهای را برای آقای هاشمی ـ نه امام ـ تنظیم کرد زیرا امکانات کشور در اختیار مسئولان سیاسی کشور بود. در این نامه برای پیروزی در جنگ امکاناتی خواسته شده بود. آقای هاشمی هم این نامه هم چند نامه دیگر از جمله آقای خاتمی وزیر ارشاد وقت، نامه میرحسین موسوی به عنوان مسئول دولت، و نامه فرماندهان ارتش را با هم خدمت امام برد گفته بود که نظ ا میان این گونه میگویند و مسوولان سیاسی و اقتصادی هم میگویند پول نداریم. شما تکلیف را روشن کنید و امام هم با پذیرش قطعنامه موافقت کردند. این مسایل بسیار مهم است و شاید مهمترین مقطع انقلاب است که باید درک و تحلیل شود تا ما را با برخی مواضع امام و رزمندگان آشنا میکند، زیرا امام از اول با جنگ مخالف بودند و در تمام دوران جنگ هم صادقانه با مردم سخن گفتند و از رزمندگان حمایت کردند. بازتاب: در مقطع پایان یافتن جنگ، تحلیل سیاسی امثال جنابعالی چقدر موثر بوده است؟ رضایی: در حقیقت، یکی از دلایلی که حضرت امام در مورد پایان جنگ تصمیم گرفتند، نامهای بود که من به آقای هاشمی نوشته بودم. البته من هیچگاه به امام نامه ننوشته بودم. دلیلش هم آن بود که من آن منابع و تجهیزاتی را که تقاضا کرده بودم، از امام نبود، چون میدانستم کشور میتواند تقاضای ما را جبران کند. به همین دلیل، به امام نامه ننوشتم، بلکه به خود مسئولان نوشتم، چراکه آنان مسئول تأمین مایحتاج جنگ بودند؛ نامه من و آقای خاتمی که آن موقع وزیر ارشاد بود و صحبتهای آقای میرحسین که نخستوزیر بود و نامههای فرماندهان ارتش، اینها در تصمیمگیری امام در اینکه قطعنامه ۵۹٨ را بپذیرند، موثر بود. بازتاب: پیشنهاد شما از چه منظری بود؛ یعنی آیا پیشنهاد پایان جنگ را به حضرت امام داده بودید؟ رضایی: نه. من در نامهام نوشته بودم که ما جنگ را نباید برای یک عملیات برنامهریزی کنیم، چرا که با این کار، جنگ به پایان نمیرسد. ما باید استراتژی داشته باشیم و یک مجموعه عملیاتها را برنامهریزی کنیم و برای پنج سال آینده برنامه داشته باشیم. بعد آمدم برنامهای را که برای این پنج سال میخواهیم، نوشتم و در حدود چهار و نیم میلیارد دلار نیز پیشبینی ارزی کرده بودیم میبایست که طی پنج سال به ما بدهند. این مبلغ با توجه به درآمد ۱۰ میلیارد دلاری کشور در سال ۱٣۶۶، کمتر از ۲۰ درصد درآمد ما در پنج سال محسوب میشد در حالی که صدام پند برابر این درصد را به ارتشش تزریق میکرد. با این کار یک برنامهریزی درازمدت کرده بودیم که جنگ را با پیروزی قطعی به پایان ببریم. قبلا گفته بودیم که حتی اگر همه امکانات را هم به ما ندهید، ما بالاخره میتوانیم در جنگ پیروز شویم، ولی خسارت این پیروزی بالاست و در حقیقت، آن نامهای که من نوشته بودم، ارائه یک برنامه بلندمدت برای جنگ بود. بازتاب: بقیه نامهها هم چنین ماهیتی داشت که حضرت امام به جمعبندی خاصی برسند یا درواقع، پیشنهاد صلح یا پایان جنگ و پذیرش قطعنامه هم در بین این پیشنهادها وجود داشت؟ رضایی: نه، بیشتر نامهها از جنبه دیگری بود. مثلا نامه آقای خاتمی، حکایت از آن داشت که بسیجیها و مردم به جبهه نمیروند و ما در جبهه نیرو کم داریم. صحبت آقای میرحسین درباره این بود که اقتصاد کشور نمیتواند جنگ را تحمل کند. نامه فرماندهان ارتش را یادم نیست چه بود. لذا امام، مجموعه این نامهها را که کنار هم گذاشته، به نتیجه رسیده بودند که اینطور باشد. البته پیشنهاد صلح را خود شورای عالی دفاع به امام داد. مسئولان سیاسی رفته بودند خدمت امام و حتی قبل از اینکه امام صلح را بپذیرد، به امام گفته بودند که شما اگر معذوریت در پذیرش صلح دارید، مثلا ما صلح را میپذیریم، بعد که پذیرفتیم، شما ما را کنار بگذارید و بگویید اینها بدون اجازه من این کار را کردند، ولی حالا چون این کار را کردند، من هم قبول دارم. حتی آقای اردبیلی میگفت که آنجا برخی دوستان پیش امام گریه کرده بودند که ارتش عراق آمده و ممکن است بیاید خرمآباد و آنجا را بگیرد و بیاید داخل عمق ایران و امام مقاومت میکرد. این جلسهای بود که سیاسیون با امام داشتند. بعد امام فرموده بودند که نه، چرا شما بپذیرید. من اگر قرار شد، خودم میپذیرم. یعنی بعد از اینکه امام این را به سیاسیون گفتند، امام نامهای نوشت به سران کشور و پذیرش صلح را خودشان تقبل کردند.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:51 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||||
|
||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:41 توسط احمد
|
|
||||||||||||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:45 توسط احمد
|
|
|||||||||
|
|
|
|
|
يک نفر اين جا هست که سوالي دارد ... چه کسي پاسخ گوست؟ چه کسيهست که روشنکند اينذهنمرا و بگويد که چرا؟ کوله پشتي هامان پر از حرف قشنگ حرف ها رنگ به رنگ و دريغا که به هنگام عمل مشت هامان خالي است از همين روست که هنگام شعار هرچه مشت است گره خورده و بسته ست چشم ها هم خسته ست چه کسي پاسخ گوست؟ ما چه کرديم به جز چند شعار و شب شعر؟ خوردن کيک و سن ايچ يک تجمع سر پيچ و تحصن و همايش و آخر هم هيچ.... چشم وا کن و ببين ! دور فکر من و تو حلقه هاي کپک است دست هامان همگي بي نمک است . همتي بايد کرد تا که آدم بشويم دست برداريم ز شعر و زشعار ز قيافه ز اِفه همتي بايد کرد مطمئنباش که حلميشود اين معضلعدل اگر آدم بشويم مطمئن باش که آن پيرزن کور و فقير آن پسر بچه ي تنها و يتيم فقر را مي فهمند عدل را مي دانند قصه ي ما را هم از همين روست به ما مي خندند من و تو آمده ايم تا که انسان بشويم تا که بگشاييم بند ها از پي هم عدل يعني ز تعلق ز منيت همگي وا بشويم عدل يعني پر پرواز پرستو بشويم عدل يعني من و تو ما بشويم عدل يعني که نقاب از رخ خود بر بکشيم عدل يعني که بخواهيم که آدم بشويم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:33 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار است و شغلي ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:26 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا میدانید
• آیا میدانستی که خون میگوها آبی رنگ است و عنکبوتها خونی روشن و شفاف دارند؟
• آیا میدانستی که داریوش در سال دهم پادشاهی خود ، شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت .
• آیا میدانستی توپ تنیس در ابتدا از موی انسان پر می شد؟
• آیا میدانستی که موز جزو گیاهان علفی است در حالی که گوجه فرنگی جزو میوه هاست؟
• آیا میدانستی اولین مردمانی که شیشه را کشف کردند و از آن برای منازل استفاده کردند ایرانیان بودند؟
• آیا میدانستی اولین تمبر جهان در سال 1840 در انگلستان به چاپ رسید؟
• آیا میدانستی که معده انسان 35 میلیون غذه گوارشی دارد؟
• آیا میدانستی که طول رگهای بدن انسان 560 هزار کیلومتر است؟
• آیا میدانستی که مصریان اولین کسانی بودند که از طلا و مس تیغ ریش تراشی ساختند؟
• آیا میدانستی که سومریها در قرن چهارم قبل از میلاد خط را اختراع کردند؟
• آیا میدانستی که وزن چشم زرافه دو برابر مغز آن است؟
• آیا میدانستی که داریوش در بین سالهای 518 – 519 قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغذ آورد؟
• آیا میدانستی دانشمندان موفق شده اند که یک هسته دو هزار ساله خرما دوباره بروید؟
• آیا میدانستی اگر تمام جمعیت دنیا بخواهند یکجا در کنار هم بایستند احتیاج به یک مکان ششصد و چهل و پنج کیلومتر مربع هست یعنی تقریباً به اندازه کشور افغانستان
• آیا میدانستی دانشمندان مدعی هستند که کره مریخ تا صد هزار سال دیگر مسکونی خواهد شد؟
• آیا میدانستی در جهان فقط هفت هزار قلاده ببر وجود دارد؟
• آیا میدانستی سبزی بروگولی بهترین دارو برای پیشگیری و مداوای سرطان است؟
• آیا میدانستی در آمریکا اخیراً کتاب آشپزی به بازار ارائه شده است که خود کتاب هم خوردنی است، یعنی بدین صورت که کاغذهایی که در این کتاب استفاده شده است از ذرت و سویا درست شده و دواتی که در آن بکار رفته از میوه ها گرفته شده است؟
• آیا میدانستی سال 2050 میلادی جمعیت جهان به بیش نه میلیارد خواهد رسید ، در حال حاضر جمعیت جهان شش و نیم میلیاد نفر است؟
• آیا میدانستی که مهندسین در نظر دارند تونل زیرآبی بین لندن و نیویورک احداث کنند که مسافرت بین این دو شهر در کمتر از یک ساعت انجام بگیرد؟
• آیا میدانستی که 225 میلیون سال طول میکشد که کهکشان راه شیری یکبار دو خود بچرخد؟
• آیا میدانستی به زودی کنترلهایی به بازار ارائه خواهد شد که کوکی هستند و بدون باتری کار میکنند ، با یک بار کوک کردن این نوع کنترلها ، تا هفت روز بدون هیچ مشکلی کار میکنند؟
• آیا میدانستی که در ماداگاسکار دویست و پنجاه نوع مختلف قورباغه وجود دارد ، که در ضمن پژوهشگران مدعی هستند که همان اندازه نیز قورباغه هایی وجود دارد که هنوز ناشناخته هستند
• آیا میدانستی که پنجاه درصد از زنان سیگاری که بخاطر مضرات سیگار جان خود را از دست می دهند بر اثر حمله قلبی می باشد ، یعنی اینکه سیگار کشیدن فقط باعث سرطان نیست بلکه حمله قلبی نیز ناشی از آن میباشد
• آیا میدانستید برای تولید هر 1000 کیلوگرم کاغذ بازیافتی فقط حدود هزار و پانصد کیلوگرم کاغذ کهنه مورد نیاز است که با این شیوه نزدیک به 90 درصد در مصرف آب ، بیش از 50 درصد انرژی و 75 درصد آلودگی هوا کاهش میابد؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:24 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
کابوس در راهروهای دادگاه خانواده • دختر می گوید: «تمام آن روز و شبش را گریه کردم.» از نتیجه جلسات دادگاهش می پرسم. می گوید: «هر چه می گویم نمی توانم با او زندگی کنم، قاضی می گوید من تصمیم می گیرم که می توانی زندگی کنی یا نه.» دوباره کابوس تکرار می شود. چشم های زن را می بینم و بعد در یک لحظه، حتی پیش از آنکه فرصت فریاد بیابد متلاشی شدنش را. جلوی رویم. فریاد می کشم تا بلکه رهایی یابم از تکرار این کابوس های همیشگی ... آخرین چیزی که دیدم چشم های بهت زده و ترسیده ی زن بود. لحظه ی بعد، برخوردش با قسمت جلویی ماشین و بعد پرتاب شدنش به روی شیشه . کابوسش رهایم نکرد. بارها در ذهنم انگار که در مقابل چشمانم، تکرار شد. دختر ۱۷ ساله است. ٣ سال است که ازدواج کرده است و شوهر معتادش حاضر به طلاق نمی شود. حتی دادگاه های حل و فصل موضوع مهریه را هم به جان خریده تا راه طلاق دختر از هر سو بسته شود. در پله های دادگاه خانواده دختر کز کرده راه می رود. دختری که باید این روزها در تدارک کتاب و دفترچه های مدرسه باشد. مادرش به جای او حرف می زند و برای من که معترضم به ازدواج زودهنگام دختر می گوید: «مردها تصمیم گرفتند.»
با تعجب گویی از سیاره دیگری هستم می پرسم: «مردها یعنی چه؟» و او در جواب به گفتن شوهرم اکتفا می کند. با غیض چادرش را جمع و جور می کند و زیر لب می گوید «ای کاش این قاضی اون روزی که داشتن شوهرش می دادن پیداش می شد نه الان.» دختر و مادر در پله های رو به پایین از من دور می شوند. گویی به عمق تاریکی می روند و من دوباره کابوس می بینم. کابوس زنی که قبل از فریاد کشیدن متلاشی شده است. شوهرش دو سال پیش ترکش کرده و حالا که او تقاضای طلاق داده مدعی شده است که این زن تمکین ندارد و در خانه ی او زندگی نمی کند. خانه ای که زن نمی داند که کجا است. زن می گوید خانه آنها قبل از این دو سال طبقه بالای خانه مادرش بوده است. یعنی خانه ی مادر زن و زن هم در این دو سال در آنجا بوده است. اما باز هم مرد تاکید می کند زنش تمکین نکرده و در این دو سال در خانه مادرش زندگی کرده است. خانه ای که لوازم زندگی مشترکشان به گفته زن هنوز در آنجا است. عصبی است. با چادرش صورتش را رو به من از دیگران پنهان می کند و می گوید حتی به قاضی گفته که شوهرش دزدی می کند و قاضی گفته به تو چه مربوط است، بنشین و زندگی ات را بکن. اشک هایش سرازیر می شود. می گوید که شوهرش با این حکم عدم تمکین حاضر به طلاق او نمی شود و به راحتی می تواند زن دیگری هم بگیرد. صورت زن را به روی شیشه ماشین می بینم. کابوس در راهروهای مستاصل کننده ی دادگاه به سراغم می آید. دختر جوانی است که حالا مدت ها است برای طلاق در دادگاه رفت و آمد دارد. می گوید باورتان می شود که یک روز در اینجا مردی موهای زنش را گرفته بود و او را با خود می کشید و می برد که چرا اصلا پایت را از خانه گذاشته ای بیرون و آمده ای دادخواست طلاق داده ای؟! دختر ۲۴ سال دارد و ۵ سال است که ازدواج کرده است. حالا چند ماه است که برای طلاق می آید و می رود. علت تقاضای طلاقش را دروغگویی مرد در عقد می داند. مرد به او نگفته بوده که قبلا شغلش چه بوده است که به خاطر همان شغل هم جانباز شده است. دختر می گوید او به من دروغ گفته است و من حس می کنم هیچ چیزی از گذشته او نمی دانم. نمی توانم فکر کنم او در گذشته چه کرده است . به او اعتماد ندارم و در کنارش احساس امنیت نمی کنم. می گوید: «اما قاضی می گه به تو چه مربوط که قبلا چه کار می کرده؟ به مملکت خدمت می کرده. عوض افتخار کردن، می خواهی طلاق بگیری؟» می گوید که اولین بار در دادگاه گیج می خورده است و نمی دانسته چه کار باید بکند. می گوید اول دم در راهش نداده اند و گفته اند حجابش مناسب نیست و او مجبور شده چادری روی سرش بیاندازد تا بتواند بیاید داخل و بعد هم از فضای دادگاه شوکه شده است. می گوید همه زنها نگران و مضطربند و مردها راحت. می گوید مردها حتی وقتی هم که دستبند به دست دارند چهره شان آرامش دارد. انگار می دانند که در نهایت قوانین به نفع آنها است. دفعه اول قاضی به او که یک ماه پیش از اقدام قانونی خانه را ترک کرده بوده است می گوید که فعل حرام انجام داده ای و تا موقعی که طلاقت قطعی نشده است نباید از خانه بیرون بیایی. بعد هم قاضی بلند گفته است خدا نسل زنها را از روی زمین بردارد. وقتی هم که دختر اعتراض کرده، گفته خفه شو و از جلسه بیرونش کرده است. دختر می گوید: «تمام آن روز و شبش را گریه کردم.» از نتیجه جلسات دادگاهش می پرسم. می گوید: «هر چه می گویم نمی توانم با او زندگی کنم، قاضی می گوید من تصمیم می گیرم که می توانی زندگی کنی یا نه.» دوباره کابوس تکرار می شود. چشم های زن را می بینم و بعد در یک لحظه، حتی پیش از آنکه فرصت فریاد بیابد متلاشی شدنش را. جلوی رویم. فریاد می کشم تا بلکه رهایی یابم از تکرار این کابوس های همیشگی.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:22 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
مهرگان عامه مهرگان است. همه جا پر از نور وصفا. پر از رنگهای شاد وزنده. همه جا آب و جارو کشیده.پاک و پاکیزه. آتش از شاخه های هوم زبانه می کشد. بوی آش هفت غلهء مخصوص مهرگان همراه بوی اسپند، عود وعنبر مشام را پر می کند. دخترکان مو خرمایی با گیس بافته و آزین بسته با گلهای وحشی، ردای ارغوانی، زرد یا نارنجی به تن،همرنگ برگهای الوان پائیزی در میدان اصلی قصبه جمع شده اند. جوانان برنا متناسب با لیاقتشان در تیراندازی واسب سواری مورد توجه، تکریم وتشویق ریش سفیدان قرار می گیرند، چه بر خلاف ایام نوروز که بیشتر به سالخوردگان بها داده میشود در مهرگان محوریت با جوانان است. مردم سرودهایی از مهریشت را به آواز می خوانند. در دستان همه به تعداد کسانی که دوستشان دارند دست نبشته های شادباش معطر پیچیده شده در لفافه های زرین قرار دارد. نوازندگان وخنیاگران نوای جدیدی می نوازند. مردم همراه این نوا به جهت سپاسگزاری از نعمات یزدان به پایکوبی ودست افشانی می پردازند. کم کم همه با هم محل تجمع را رها کرده و ساز وسرنا ودف زنان به سمت اولین خانه می روند. در میان این خانه هم مثل خانه های دیگر سفره ای گسترانده شده است. سفرهء مستطیل شکل سپید همراه پارچهء گرد ارغوانی در وسط آن. هفت میوهء مخصوص سفرهء مهرگان (سیب، لیمو، ترنج، انگور سپید، نیشکر،به وعناب) همراه با میوه های دیگری که به رنگ خورشید هستند مثل خرمالو و زالزالک داخل آن قرار دارند. در مرکز سفره شمعدانی با دوازده پره ودوازده سپندار(شمع) روشن قرار دارد. همچنین یک ترازو که هم برای تاکید بر دادگری ایزدمهر است وهم به نشانه برابرشدن ساعات روز وشب درمیان سفره وجود دارد. گرداگرد سفره شش شمع بلند وفروزان که نمادی از شش امشاسپندان است، گذاشته اند. همینطور سه گلدان سرو(درخت همیشه سبز ،زیبا و سرافراز)، انواع غذاهای لذیذ و اشربه های گوارا همراه نان مخصوص مهرگان که از مخلوط هفت غله (گندم، جو، برنج،نخود، عدس، ماش،ارزن) طبخ شده، داخل سفره است.بانوی خانه با آیینه و گلاب به استقبال می آید و از میهمانانش با نقل و نبات و آجیل مخصوص که حاوی انجیر، سنجد، بادام، فندق، پسته، گردو، کنار و نوشیدنی مخصوص اعیاد عصارهء گیاه هوم(اکسیر جاودانگی) که با شیر رقیق شده است پذیرایی می کند. حاضرین به نشانهء هم پیمان بودن از یک جام می نوشند واجداد آن خانه را تا هفت نسل گذشته اسم می برند و از ایزد مهر می خواهند که آنها را قرین رحمت و آمرزش خود قرار دهد. سپس دستان خود را به نشانهء تاکید بر پیمان ومودت می فشرند و به سوی خانهء بعدی می روند...
نام اصلی مهرگان "متراکانا" یعنی "متعلق به مهر" بوده است. مهر به معنای فروغ خورشید، مهربانی ودوستی است.جشن مهرگان به مدت پنج رور از شانزدهم تا بیست ویکم مهر برگزار می گردیده است که این تاریخ بر طبق تقویم های خورشیدی مصادف می شود با دهم تا پانزدهم مهر. زیرا در قدیم تمام ماههای سال سی روز بوده است. شانزدهم مهرماه، صد ونودو ششمین روز سال بوده که مطابق تقویم های خورشیدی مصادف مهرماه می شود.در کتابها ومقالاتی که در مورد مهرگان خوانده ام، کمتر جایی را دیده ام که اشاره ای به چرایی پنج روزه بودن جشن مهرگان داشته باشند. بعضی ها هم تفاوت تقویم شهریاری وخوارزمی را دلیل چند روزه بودن این جشن می دانند. اما در حقیقیت جشن مهرگان در روز اول که "مهرگان" نام داشته جنبه دینی داشته ودر روز ششم که "رام روز" نام داشته جنبه تاریخی واسطوره ای. البته در این میان نباید جنبه نجومی این جشن بزرگ را به فراموشی سپرد که در واقع به دلیل اعتدال پاییزی وفرا رسیدن فصل برداشت کشاورزان بوده است.
مهرگان عامه به دلیل تولد ایزد مهر جشن گرفته می شده است و مهرگان خاصه به سبب بزرگداشت پیروزی فریدون بر ضحاک یا عدل بر داد.آورده اند که زرتشت ایرانیان را امر کرد که که باید مهرگان ورام روز را به یک اندازه محترم بدارند وعید بگیرند. هرمز پسر شاپور میان این دو را بهم پیوست چنان که میان نوروز وسیزده بدر را و از آن پس هر پنج روز را عید گرفتند.
مهر در اصل ایزدی است شریک در فرمانروایی جهان، برکت بخشنده، حامی پیمان و هشدار دهنده به پیمان شکنان. مهر پیش از ظهور زرتشت خدا بوده است. اولین خدای مینوی. زرتشت چون اعتقاد واحترام مردم را به این خدا دریافت او را بعنوان فرشتهء آفریدهء اهورا مزدا گرامی داشت. مایه مباهات است که نخستین خدای مافوق الطبیعهء مینوی جهان متعلق به ایرانیان بوده است. در یشت دهم آمده است: "او نخستین خدای مافوق الطبیعه است که پیشاپیش خورشید نامیرای تیز اسب از این سر به آن سر هرا (البرز) می رسد... نخستین خدایی است که قله های زیبای زرگون را فرا می گیرد و از آن جا این نیرومندترین (خدایان) بر سراسر سرزمینی که ایرانیان در آن جایگزین هستند، نظارت دارد."
میترا نمادی برای پیمان و سخن راست ودرست کرداری است. ایرانیان معتقد بودند که پایبند بودن به عهد و پیمان اساس تمام زندگی نظام یافته در کیهان، دین وجامعه است. با مراعات "پیمان" مردمان با هم پیوستگی می یابند و ریشه دروغ وتزویر وریا خشک می گردد. هنوز دعای داریوش برسنگ نبشته های تخت جمشید است که گفته: "خداوندا این کشور را از دشمنی، خشکسالی ودروغ محفوظ بدار." آریاییها ایران را سرزمین پیمان می دانستند وفقط جنگ با کشورهای پیمان شکن را مباح می دانستند. آنها هنگام عزیمت به جنگ از فراز اسب با یکدیگر هم قسم شده و به درگاه مهر برای مدد به گسترش داد دعا می کردند. کم کم در کنار وظائف برکت بخشی مهر، حمایت او از پیمان توسعه یافت و وظائف جنگی بسیاری نیز بر عهدهء وی گذاشته شد.
مهر پرستی از ایران به اروپا رفت وحتی هنوز آیین های مسیحیان تحت تاثیر مهرپرستان ایران زمین است. این نغز تاریخ است که خدای محبوب ملتی، مورد پرستش دشمنش (روم) قرار بگیرد. در حالیکه خود ما پس از آنکه غرب را به صورت مطلق پذیرفتیم با شتاب وبی محابا آنچه داشتیم وبودیم را از بیخ وبن کندیم و به فراموشی سپردیم!
مهر همچنین نمادی برای عدل وداد بوده است. آرزوی احقاق عدالت از دیرباز بر زندگی مردم ایران سایه افکنده وبینش وجهان بینی آنها را متاثر کرده بود. آریاییها معتقد بودند که مهر دارای هزار چشم و هزار گوش است و هیچ خطا وگناهی از دید او مخفی نمی ماند.جالب است بدانیم معاد رکن اساسی در جهان بینی آنان بوده است. بسیاری از دانشمندان معتقدند اعتقاد ایرانیان به زندگی پس از مرگ بر عقاید شرق (آیین های هندی وبودایی) و غرب (آیین های یهودی ومسیحی) تاثیر گذاشته است. آنها تمایل به اعتقاد بر جاودانگی را تنها نویدی جهت پاداش اخروی نمی دانستند بلکه اولین دلیل آنها برای زندگی پس از مرگ این بوده است که چون خداوند خالق انسان وجهان است و هدفمند جهان را آفریده پس نیستی و پوچی در قاموس او جایی ندارد. آنها اهریمن را دشمن انسان می دانستند و بر این اعتقاد بودند که اگر فرضا مرگ سخن آخر باشد و دلیلی برای پایان افسانهء آفرینش او، در این صورت اهریمن پیروزمند نهایی است نه خداوند! زندگی پس از مرگ را چنین توصیف می کردند: پس از مرگ روان به مدت سه شب پیرامون تن می گردد. در شب نخست به سخنان خود، شب دوم به اندیشه هایش و شب سوم کردارش در زندگی دنیوی اش می اندیشد. روان برای پشت سر نهادن این مرحله وترس وعذاب ناشی از آن، به پشتیبانی سروش نیازمند است و این حمایت اتفاق نمی افتد مگر به مدد تقدیم هدایا، خیرات ونیایش های بستگان متوفی. به استنباط من فلسفه مراسم گرفتن وخیرات و مبرات دادن در روزهای نخست و ختم گرفتم در روز سوم برای اموات از این عقیده منشا می گیرد. در سپیده دم (روز چهارم) هر روانی می رود تا دربارهء اعمالش داوری شود. مهر عادل مردگان را داوری می کند و میزان پیمان شکنی، خلاف کاری و دروغ گویی هر فرد را می سنجد. بعد از قضاوت روانها باید از روی پل چینود عبور کنند. این پل برای روانهای پاک عریض وبرای روانهای شرور به صورت تیغهء شمشیر باریک وریز است که باعث می شود بدکرداران در میانه راه به قعر جهنم بیفتند.جالب است بدانید که در فرهنگ ایران باستان آنقدر گریه وشیون و زاری قبیح بوده است که معتقد بودند روانهای نیک وبد، هر دو در هنگام عبور از روی پل چینود با مانعی روبرو خواهند شد و آن رودخانه ای است که از اشکهای سوگواران در زیر چینود جاری می باشد. گریه وفغان بیش از حد رودخانه را به طغیان می آورد وبرای عبور روانها مشکل ایجاد می کند. آنها می گفتند زاری نشانه ناسپاسی است و آنچه به راستی مفید است اجرای مناسک صحیح ونیایش به درگاه یزدان جهت آمرزش روان است.
با الهام از داوری مهر در روز حسابرسی ایرانیان محکمه های خاص واستثنایی در روز مهرگان بر پا می کردند و در آن به دادخواهی مظلومین می پرداختند. قبل از همه شاه تاج از سر بر می گرفت. از تخت به زیر می آمد وبا لباسی مبدل در میان تودهء مردم وپیش روی مه مغان(سرکردهء روحانیون زرتشتی) دو زانو می نشست و می گفت: "همهء کسانی که با من خصومتی دارند، به یک سو بایستند تا نخست به کار ایشان رسیدگی گردد." سپس روی به موبد یا مغ می کرد و می گفت: "نقش تو در اینجا به مثابهء نقش مهر است در سرای ابدی. پس مراقب باش که چون او همه را به یک چشم بنگری و توانگر را بر ناتوان برنگزینی، زیرا هر چه مهر فردا از من پرسد از تو پرسم وبر گردن تو اندازم." شاه پس از پاسخ دادن به شکوائیه های مردم بر تخت می نشست و رو به بزرگان ونزدیکان خود می گفت: "من آغاز از خویشتن بدان کردم که شما را طمع بریده شود از ستم بر کسی." هر آن کس که به من نزدیک است در آن روز دورتر بود، و هرکه قوی تر، ضعیف تر! این رسم از زمان اردشیر به قوت برقرار بود تا اینکه یزدگرد دوم آن را برانداخت و به همین دلیل به عنوان "بزه گر" ملقب گردید.
جشن مهرگان بعد از نوروز بزرگترین جشن ایرانیان بوده است. حتی برخی مهرگان را بر نوروز ارجح تر می دانند همانطور که پاییز را به بهار و هنگام آوردن دلیل به این گفته ازسطو استناد می کنند: "در بهار حشرات وهوام آغاز به رشد ونمو می نمایند در حالیکه در پاییز آغاز ذهاب آنهاست. بنابراین پاییز بر بهار برتری دارد.دلیل دیگر بزرگ داشتن این روز آن بوده است که همانطور که ایرانیان باستان نوروز را روز نخست آفرینش می دانستند، مهرگان را پایان زندگی دنیوی (قیامت) و آغاز زندگی مینوی و هنگام پر کشیدن به سوی "یزدان" می دانستند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:18 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
شما ميوه چه درختي هستيد؟
( 24 خرداد تا 4 تیر) درخت سیب ( عشق)
فردی آرام، گاهی اوقات خجالتی، بسیار جذاب و دلربا با رفتاری مناسب و سنجیده، ماجراجو و بی باک، حساس و ... دوست دارید که دیگران را دوست داشته باشید و سایرین هم شما را دوست داشته باشند. با وفا، حساس و بسیار بخشنده و با استعداد. شما عاشق بچه ها هستید.
( 25 اردیبهشت تا 3 خرداد) ( 22 آبان تا 1 آذر) درخت ون ( بلند پروازی)
فوق العاده جذاب، پرانرژی، خودجوش و پر مسئولیت هستید.انتقاد را دوست ندارید. جاه طلب، بلند پرواز، باهوش، مستعد و قابل اطمینان هستید. به پول اهیمت می دهید. خواستار توجه از سوی دیگران هستید و به پشتوانه و حمایت احساسی نیاز دارید.
(22 آذر تا 1 دی) درخت راش ( خلاقیت)
فردی با سلیقه،کسی که به ظاهر خودش اهمیت زیادی می دهد. یک برنامه ریز خوب برای زندگی و کار و مسائل اقتصادی، فردی که بدون لزوم بی گدار به آب نمی زند. منطقی و مونس و یاری بی نظیر در زندگی به شمار می روید.
(26 تیر تا 4 مرداد) ( 25 دی تا 3 بهمن) درخت سرو ( اعتماد به نفس)
فردی با توان و قدرت فوق العاده، کسی که می داند چطور خود را با شرایط مختلف در زندگی وفق بدهد.هدیای غیر منتظره را دوست دارد و از سلامتی بدنی برخوردار است. خجالتی نیست و اعتماد به نفس دارد. سخنرانی برجسته، فردی مصمم و با اراده، کمی عجول و بی طاقت و دوست دارد که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد. با استعداد، سخت کوش و اغلب خوش بین است و قادر است سریع تصمیم بگیرد.
(15 تا 24 اردیبهشت) ( 12 تا 21 آبان) درخت شاه بلوط ( درستکاری)
هیکل و اندامی خارق العاده، پرابهت، حس عدالت خواهی بالا، یک طراح و سیاستمدار است. به راحتی آزرده خاطر می شود. بسیار حساس، کوشا، گاهی اوقات برتر از دیگران عمل می کند و گاهی در ارتباطات خود با سایرین سوء تفاهم برایش بوجود می آید. خانواده مدار و از لحاظ فیزیکی روی فرم است.
(14 تا 23 مرداد) ( 9 تا 18 بهمن) درخت سدر ( وفاداری)
فردی قوی، عضلانی، انعطاف پذیر، کسی که آنچه زندگی به اجبار به او می دهد می پذیرد و اما لزوماً آن را دوست ندارد. سعی می کند ساده و خوش بین باشد.دوست دارد از نظر مالی مستقل عمل کند. مهربان و عاطفی، از تنهائی متنفر، با وفا و گاهی اوقات هم به زودی عصبانی می شود. با احتیاط، تحصیل علم و دانش و کمک به دیگران را دوست دارد.
(16 تا 25 تیر) ( 12 تا 24 دی) درخت نارون ( بزرگواری)
قیافه و ظاهری خوب دارد و در پوشیدن لباس خوش سلیقه است. تقاضا و خواسته های او در حد اعتدال است. کم ادعا است و اشتباهات را فراموش نمی کند. با نشاط و سرزنده است و دوست دارد راهنمایی بشود اما نه اینکه از دیگران اطاعت کند. شریکی درستکار و با وفا و دوست دارد برای سایرین تصمیم بگیرد. بزرگوار و نجیب، سخاوتمند و شوخ طبع و فردی کارآمد است.
( 14 تا 23 خرداد) ( 12 تا 21 آذر) درخت انجیر ( حساسیت)
فردی مستقل، درستکار، با وفا که از ضد و نقیض گویی و بحث متنفر است. زندگی و دوستانش را دوست دارد. از بچه ها و حیوانات لذت میبرد. اجتماعی و شوخ طبع است و دوست دارد که بعد از ساعت های طولانی کار سخت استراحت کند و از استعداد هنری و هوش بالایی برخوردار است.
(5 تیر تا 15 تیر) ( 2 تا 11 دی) درخت صنوبر ( رمز و راز)
فوق العاده با سلیقه است و نمی تواند تنش و فشار عصبی را تحمل کند. زیبایی را دوست دارد. گاهی افسرده می شود. سرسخت و لجباز است و به همان نسبت که دوست دارد نزدیکان خود را حمایت و مراقبت کند با افراد غریبه هم به همان شکل رفتار میکند. نسبتاً کم ادعا، سخت کوش، با استعداد، فداکار، دور از خودپسندی و فردی که دوستان زیادی دارد و بسیار قابل اعتماد است.
( 24 شهریور تا 3 مهر) ( 22 تا 30 اسفند) درخت فندق ( خارق العادگی)
جذاب و گیرا، شوخ طبع، بسیار فهمیده و فردی که می داند چطور روی دیگران تأثیر ماندگار داشته باشد. در امور اجتماعی، فعال، مردمی و اغلب اوقات دمدمی مزاج، درستکار، کمال گرا و در رعایت عدل و انصاف قاضی خوبی است.
( 13 تا 22 شهریور ) ( 11 تا 21 اسفند) درخت لیمو ترش ( شک و تردید)
یا هوش و سخت کوش است و آنچه را زندگی به او می دهد می پذیرد. البته بعد از آنکه سعی می کند شرایط بد را به خوب تغییر بدهد. از فشارهای عصبی نفرت دارد. از مسافرت و تعطیلات کوتاه لذت میبرد. ممکن است خشن به نظر بیاید اما واقعاً روحی لطیف دارد. همیشه آماده جانفشانی برای افراد خانواده و دوستان است. بسیار بااستعداد است اما برای استفاده و بهره بردن از آنها باید زمان پیدا کند. خصلت رهبری بالایی دارد و فوق العاده وفادار است.
( 4 تا 13 خرداد) ( 2 تا 11 آذر) درخت ممرز ( خوش سلیقگی)
زیباست و به اوضاع و احوال و ظاهر خود توجه دارد. خوش سلیقه و فداکار است وزندگی را تا جایی که ممکن باشد راحت می گیرد. زندگی را به سوی منطق و انضباط سوق می دهد. به دنبال مهربانی و تقدیر از دوستان است. تصمیم گیری برای او سخت است و فردی بسیار قابل اعتماد به شمار می رود.
( 11 تا 20 فروردین) ( 14 تا 23 مهر) درخت افرا ( استقلال فکری)
فردی معمولی نیست و سرشار از تصور و خلاقیت و ابتکار، خجالتی و تودار، بلندپرواز و مغرور است. متکی به نفس، به دنبال تجارب جدید و گاهی عصبی است اما حافظه و ذهنی قوی دارد و به آسانی یاد می گیرد و همیشه می خواهد اثری خوب روی دیگران داشته باشد.
( 23 شهریور) درخت زیتون ( عقل)
عاشق مهربانی و رأفت، منطقی و متعادل است و از خشونت دوری می کند. بردبار و شکیبا،با نشاط و سرزنده، آرام و عادل است و قلبی رئوف و مهربان دارد. از هرگونه بخل و حسادت دوری می کند. عاشق مطالعه است و از معاشرت با افراد آگاه و فرهیخته لذت می برد.
(24 مرداد تا 2 شهریور) ( 19 تا 30 بهمن) درخت کاج ( صلح وآشتی)
عاشق مصاحبت و شرکت در گفتگوهایی است که به توافق منجر بشود. باید در زندگی آرامش داشته باشد. عاشق کمک کردن به دیگران است و تخیلی پویا دارد. دوست دارد شعر بسازد و به مد علاقه ندارد. همیشه ملاحظه دیگران را می کند. با همه خیلی دوستانه رفتار می کند. احساسات لطیفی دارد و به عاطفه و اطمینان خاطر نیاز دارد.
( 1 تا 14 اردیبهشت) ( 5 تا 13 مرداد) ( 4 تا 8 بهمن) درخت سپیدار (تردید و عدم ثبات)
جذاب به نظرمی آید. با استعداد است.اما اعتماد به نفس بالایی ندارد. در مواقع لزوم بسیار شجاع است و به مهربانی و جوی خوشایند نیاز دارد. بسیار مشکل پسند و غالباً تنها است و طبعی هنرمندانه دارد. هماهنگ کننده خوبی است و به فلسفه علاقمند است. در هر موقعیتی قابل اعتماد است و به طور جدی در امور مشارکت دارد.
( 1 تا 10 فروردین) ( 4 تا 13 مهر) درخت زبان گنجشک ( حساسیت)
سرشار از جذابیت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه دیگران را به خود جلب کند. عاشق زندگی، فعالیت و حتی پیچیدگی ها است. مستقل، خوش سلیقه، پراحساس،یار و هم صحبتی خوب است. کسی که تمایل به عفو و گذشت ندارد.
(21 تا 31 فروردین) ( 24 مهر تا 11 آبان) درخت گردو ( اشتیاق و شور)
نجیب و با دید وسیع نسبت به جهان، خودجوش و بلندپروازی او نامحدود است. فردی غیرقابل انعطاف، شریکی استثنائی اما بدقلق است. همیشه مورد علاقه نیست اما اغلب تمجید و تحسین می شود. مدیر و باهوش، بسیار پر حرارت اما گاهی اوقات مغرور است.
( 3 تا 12 شهریور) ( 1 تا 10 اسفند) درخت بید مجنون ( اندوه)
فردی که دوست دارد از فشارهای روحی دور باشد. زندگی خانوادگی را دوست دارد و سرشار از امید و رؤیا است. جذاب،بسیارمهربان،عاشق زیبایی، با استعداد زیاد در موسیقی، عاشق سفر به نقاط غیرمعمول،خستگی ناپذیر، غیرقابل پیش بینی، درستکار و فردی که می تواند تحت تأثیر قرار بگیرد اما نه هنگامی که در تنگنا باشد. حس ششم خوبی دارد و عاشق خنداندن دیگران است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:16 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این مطلب را دوستم برایم فرستاده لازم دیدم شما هم بخوانید
فقط آقایان بخوانند: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:1 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
This photo is a very rare one, taken by NASA. This kind of event occurs once in 3000 years. This photo has done miracles in many lives. Make a wish ... you have looked at the eye of God. Surely you will see the changes in your life within a day. Whether you believe it or not, don't keep this mail with you. Pass this at least to 7 persons. God bless you. This is a picture NASA took with the hubble telescope. Called "The Eye of God". Too awesome to delete. It is worth sharing!! During the next 60 seconds, Stop whatever you are doing, and take this opportunity. (Literally it is only One minute! ) God loves you and watches over you every day. Just send this to people and see what happens. Do not break this, please!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 19:57 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. .
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
( ------------ --------- ---- )
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 19:56 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
This Letter has been sent from a husband:
Dear Sweetheart:
I can't send my salary this month, so I am sending 100 kisses. You are my sweetheart,
Your husband
His wife replied back after some days to her husband:
Dearest sweetheart, Thanks for your 100 kisses, I am sending the expenses details.
1. The Milk man agreed on 2 kisses for one month's milk.
2. The electricity man only agreed after 7 kisses.
3. Your house owner is coming every day and taking two or three kisses instead of the rent. 4. Supermarket owner did not accept kisses only, so I have given him some other items....... ....
5. Other expenses 40 kisses
Please don't worry for me, I have a remaining balance of 35 kisses and I hope that I can complete the month using this balance.
Shall I plan same way for next months, Please Advise!!! Your Sweet Heart |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 19:55 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
ابر
درخت خشك باری هم ندارد
نه تنها گل كه خاری هم ندارد بيا ای ابــر بر باغـــی بگرييم كه اميــــد بهـــــاری هم ندارد ************ ********* ********* ********* ********* ******
جفا
دلبـر بـه مــن رسيــد و جفــا را بهــانه كرد افكـند سـر بـه زيـر و حيــا را بهانه كرد آمـــد به بـــزم و ديــد مــن تــيـــره روز را ننشست و رفت ، تنگي جـا را بهانه كرد رفـتــم بــه مســجـــد از پــي نظاره رخــش بر رو گرفت دست و دعـــا را بهانه كرد آغشـتـه بود پنجــه اش از خــون عــاشقــان بستن به دست خويش حنـا را بهانه كرد خوش مي گذشت دوش صبوحي به كوي او بـر جـا نشست و شستـن پـا را بهانه كرد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 19:52 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
• آيا ميدانستي که در عطسه ي کنترل نشده از طرف يك شخص بيمار پنج هزار قطره های ريزی که حاوی ويروس ميباشد در فضا پخش ميشود؟
• آيا ميدانستي لايه بيروني پوست انسان هر دو هفته يکبار با سلولهای جديد تعويض ميشود؟
• آيا ميدانستي چين بيشتر از هر کشوری همسايه دارد، چين با سيزده کشور هم مرز است
• آيا ميدانستي موريانه ها قادرند تا 2 روز زير آب زنده بمانند
• آيا ميدانستي که کبد انسان بين سيصد تا پانصد روز کاملا نو ميشود، يعني اينکه از سلولهای جديدی برخوردار ميشود؟
• آيا ميدانستي که داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد؟
• آيا ميدانستي درازترين دم به سوسمار آبهای شور تعلق دارد که درازای آن به سه متر ميرسد؟
• آيا ميدانستي قدمت خالکوبي به بيش از 5000 سال ميرسد؟
• آيا ميدانستي که كبوتر ماده اگر تنها و دور از هم جنسان خود باشد نمي تواند تخم بگذارد، امّا اگر خود را در آيينه ببيند به تصور اينكه كبوتر ديگري وجود دارد تخم ميگذارد؟
• آیا ميدانيد تا چه عمقي ميتوان بدون وسايل غواصي شنا کرد؟ بايستي بگوييم که در سال نود و شش ميلادی يک غواص کوبايي بنام فرانسيسکو فرارس توانست بدون هيچ گونه وسايل غواصي تا عمق صد و سي متری برود و بدين طريق رکورد جهان را بنام خود ثبت کند. ولي با وسايل بسيار پيشرفته غواصي ميتوان تا عمق هشتصد متری هم رفت ، اين وسايل بيشتر در صنعت نفت برای مته کردن کف دريا استفاده ميشود
• آيا ميدانستي مورچه های جوان زير نظر مورچه های بخصوصي که نقش معلم را دارند تعليم داده ميشوند؟
• آيا ميدانستي عريض ترين آبشار جهان خن در لائوس است كه عرضي برابر تقريبا" يازده كيلومتر و ارتفاعي بين پانزده تا بيست و يک متر دارد
• آيا ميدانستي 105 سال پيش گروه های خوني کشف شد، قبل از آن صدها هزار نفر بخاطر تزريق خون از گروه های متفاوت جان خود را از دست داده بودند
• آيا ميدانستي که بدن انسان آمادگي اين را دارد که در عرض يک ساعت دو ليتر عرق توليد کند؟
• آيا ميدانستي که ميشود با چشم غير مجهز تا شش هزار ستاره را در آسمان مشاهده کرد؟
• آيا ميدانستي فاصله کره ماه از زمين چهارصد هزار کيلومتر ميباشد؟
• آيا ميدانستي اگر تمامي جمعيت کره زمين يکي يکي بر دوش هم مياستادند، بلندای آنها به هشت ميليون کيلومتر ميرسيد
• | ||