|
|
|
|
|
زخم ها و آسیب های جامعه ی ایران • همه چیز حکایت از آن دارد که تار و پود جامعه ی ایران بحرانی است. پانزده میلیون نفراز جمعیت هفتاد میلیون نفری ایران زیر خط فقر مطلق زنده گی میکنند. شش میلیون نفر بیکاراند. سیزده میلیون نفر دارای اختلالات روانی هستند. شش سد هزار نفر در زندان به سر می برند. روزانه چهل و پنج هزار مورد به کلانتری ها و پاسگاه ها مراجعه صورت می گیرد. یک سوم جمعیت ایران در دادگستری پرونده دارند... ... سالانه بین سد و پنجاه تا سد و هشتاد هزار نفر از ایرانیان تحصیل کرده از ایران فرار می کنند و طبق آمار صندوق بین المللی پول، ایران از نظر فرار مغزها در بین نود و یک کشور در حال توسعه و توسعه نیافته ی جهان در مقام اول قرار دارد. این ها فقط گوشه ای از زخم ها و آسیب های اجتماعی جامعه ی ایران است آن هم بنا بر آمارها و گزارش های دولتی و رسمی که اعتبار چندانی نیز ندارند . بسیاری از کارشناسان علوم اجتماعی در ایران بر این باوراند که این وضعیت بحرانی ناشی از موقعیت ایران به مثابه کشوری در حال گذار از جامعه ی سنتی به جامعه ی مدرن است، و این زخم ها و آسیب ها را ناشی از آنومی شدید اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در ایران می پندارند. آنان در واقع با این تحلیل می خواهند این وضعیت تراژیک را طبیعی و اجتناب ناپذیر جلوه دهند و نقش مهم حاکمیت مافیایی سرمایه اسلامی را در تولید و بازتولید این زخم ها و آسیب ها، خواسته یا ناخواسته پنهان کنند . شکی نیست که این زخم ها و آسیب ها از پدیده های آشنای زندگی در زیست سپهر جهان سرمایه داری است. بر این پایه این زخم ها و آسیب ها نه ویژه گی منحصر به فرد جامعه ی ایران است و نه ویژه گی منحصر به فرد جامعه های در حال گذار. مهم تر آن که جامعه ی ایران امروز نه جامعه ی سنتی است و نه جامعه ای در حال گذار از سنت بل جامعه ای مدرن است، نباید از یاد برد که حتا سنت گرایی ایده ئولوژیک و اسلام سیاسی نیز خود پدیده هایی مدرن هستند و نه سنتی. در این نیز شکی نیست که تجربه ی زندگی و پیکار در جهنم حاکمیت مافیایی سرمایه ی اسلامی سبب شده است که بخش های هر چه وسیع تری از جامعه ی ایران خود را از زنجیرهای مقدس هنجارها و ارزش های سنت های ایده ئولوژیک، دینی، استبدادی و پدر- مردسالارانه ی حاکم و اعمال شده بر جامعه رها کنند. مهم تر آن که این بخش ها نه فقط خود را از این زنجیر ها رها کرده اند، بل هنجارها و ارزش های دموکراتیک و رادیکال را در زنده گی و پیکار خود تجربه می کنند . شکل گیری و گسترش جنبش های اجتماعی و طبقاتی در ایران امروز و خواست های دموکراتیک و رادیکال هر روزه ی مردم ایران گواهی است بر این مدعا. این جنبش ها و خواست های دموکراتیک و رادیکال حتا سبب شده اند که دین داران نیز یرای بقای دین خود به قرائت های رحمانی - عقلانی از دین روی آورند. بر این پایه مردم ایران نه دچار آشفته گی هستند نه در هم ریخته گی (آنومی) بل مردمی هستند آگاه، پیکارگر با خواست های دموکراتیک و رادیکال، اما سرکوب شده . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:22 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
دروغی که دردساز شد! واکنش افراطیون به اظهارات معاون احمدی نژاد رحیم مشایی رئیس سازمان میراث فرهنگی و مشاور احمدی نژاد در گفتگو با یک روزنامه ی چاپ ترکیه مدعی شد: در ایران حجاب آزاد است. روزنامه کیهان در خبری تحت عنوان "هر جور که دلتون می خواد!" ضمن اشاره به متن خبر روزنامه «صباح» چاپ ترکیه که به نقل از «رحیم مشایی» رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری نوشته است: «استفاده از حجاب در ایران آزاد است.» آورد: به نوشته «الیف کورپا» خبرنگار روزنامه صباح، مشایی در جواب این سوال وی که آیا می توانم روسری ام را بردارم، گفته است: «بله اینجا ایران آزاد است.» وی اضافه کرد: در ایران استفاده از حجاب بدون اجبار است و هیچ فشاری از طرف حکومت در استفاده از حجاب اعمال نمی شود. این یک انتخاب کاملا شخصی است. اگر شما در ایران از روسری و حجاب استفاده نکنید هیچ مقام دولتی به شما تذکری نخواهد داد. البته شاید به شما بگویند که این کار خلاف عرف و عادات ملی است و اگر استفاده کنید بهتر است، ولی باز تاکید می کنم که هیچ اجباری در کار نیست. مشایی در پاسخ خبرنگار ترک مبنی بر این که آیا بی حجابی و صرف نوشیدنی های الکلی توسط توریست های ایرانی در ترکیه شما را ناراحت نمی کند، گفته است: نه. این مسائل شخصی است و اگر دوست دارند می توانند هم مشروبات الکلی استفاده کنند و هم بی حجاب باشند و هم با مایو بگردند. در ایران بخاطر دستورات دینی استفاده از مشروبات الکلی ممنوع است. به همین علت ایرانی ها می توانند در خارج از ایران از این نوشیدنی ها استفاده کنند. این یک ترجیح شخصی است و الگوی ما در صنعت توریسم، کشور ترکیه است. «کورپا» در پایان مصاحبه می نویسد: تاکید آقای مشایی مبنی بر این که اگر در محافل عمومی ایران بی حجاب باشید کسی حق برخورد و بازداشت شما را ندارد، برایم بسیار عجیب بود. کیهان در پایان تاکید کرده است: "بنا بر شنیده ها در پی توصیه یکی از وزرا به مشایی مبنی بر تکذیب این خبر، وی گفته است: این اخبار چندان اهمیتی ندارد که بخواهم آن را تکذیب کنم. " واکنش اصولگرایان به اظهارات رحیم مشاعی به نوشته سایت آفتاب دو تن از نمایندگان مجلس نسبت به اظهارات اسفندیار رحیم مشاعی رییس سازمان میراث فرهنگی و. گردشگری و معاون رییس جمهور که در گفتگو با یک روزنامه ترک زبان مباحثی را در خصوص حجاب مطرح کرده بود واکنش نشان دادند. در عین حال دو روزنامه اصولگرای کیهان و جمهوری اسلامی نیز نسبت به اظهارات معاون رییس جمهور اعتراض کردند. در این باره جمهوری اسلامی خبر داد که "از قم خبر می رسد اظهارات رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری, از جمله موضوعات مورد بحث در جلسه مراجع عظام تقلید بوده و از چنین اظهاراتی ابراز نگرانی کرده اند. براساس خبر منتشر شده, رحیم مشائی در پاسخ به یک خانم خبرنگار اهل ترکیه که از وی پرسید آیا میتوانم حجابم را بردارم گفت اینجا ایران آزاد است و حجاب واجب نیست. وی همچنین براساس این خبر , به این خبرنگار گفته است دوران اسلام سپری شده و دوران علم جای آنرا گرفته است!" محمدتقی رهبر عضو فراکسیون اصولگرایان گفت: نمیدانم چرا آقایان در دولت حرفهایی میزنند که بعدا مجبور میشوند حرفهای خود را توجیه کنند. به گزارش خبرنگار پارلمانی آفتاب، این عضو کمیسیون فرهنگی در گفت و گو با خبرنگاران در خصوص صحبتهای رحیم مشائی، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری مبنی بر آزاد بودن حجاب تصریح کرد: اگر آقای مشائی این صحبتها را مطرح کردند، به نظر من بسیار مصاحبه بد و اظهارنظرهای نامطلوبی بوده است. نماینده اصفهان افزود: کشور ما قانون دارد، کشور ما با ترکیه، تایلند، پاریس و ... فرق میکند، یک مدیر اسلامی در جایگاه مسوولیتی که دارد و معاون رییس جمهوری است و در این نظام کار میکند، این گونه حرف نمیزند. وی اظهار داشت: اگر ایشان رسما اعلام کردند چنین مصاحبهای انجام ندادند و تکذیب کردند، بحثی نیست ولی اگر واقعا این حرفها را زده باشند، در مورد حجاب، کنار دریا رفتن و ... به نظر من ایشان باید در مقابل مردم و فرهنگ پاسخگو باشند. رهبر گفت: به هیچوجه قوانین ما در رعایت شئونات اسلامی تغییرپذیر نیست، چه اقلیت مذهبی چه غیراقلیت مذهبی باشد. عضو کمیسیون فرهنگی با اشاره به اینکه آزادی حد و حدود دارد، تصریح کرد: شراب فروشی، بیحجابی، قماربازی و ... آزاد نیست. وقتی چیزی جایز نیست و حرام است، اقلیت و غیراقلیت ندارد. نماینده اصفهان افزود: داخل منزل هر کسی، هر کاری میخواهد انجام دهد اما وقتی به جامعه رسید، حق اجتماعی است. چنانچه این حرف زده شده باشد، این اول برخورد ما با این تفکر است. من تعجب میکنم چرا در دولت برخی حرفها زده میشود. عضو فراکسیون اصولگرایان تصریح کرد: آن آقا به عنوان مشاور فرهنگی آن حرفها را میزند و یا آقایی به عنوان نماینده صدا و سیما (کلهر) حرفهایی زده که بعد بدنبال توجیه آن بلند شد. چرا باید حرفی بزنیم که بعد به دنبال روپوش و توجیه آن باشیم. رهبر گفت: متاسفانه یک عده حساب شده حرف نمیزنند. ما به این افراد توصیه میکنیم حساب شده حرف بزنند، جامعه، نظام و مسوولیتی را که دارند،درک کنند. درک نکنند ما با کسی قوم و خویشی نداریم و با کسانی که هنجارشکنی یا اظهاراتشان هنجارشکنی باشد، برخورد خواهیم کرد. هادی دوست محمدی عضو فراکسیون اصولگرایان مجلس هفتم در واکنش به مصاحبه مشایی ،رئیس سازمان میراث فرهنگی با یک روزنامه ترکیهای در خصوص عدم اجبار به حجاب برای توریستها در کشور گفت: این اظهارات به دلیل آن است که بر موضوع اشراف ندارند و درمحدودهای که نظر کارشناسی ندارند، اظهارنظر میکنند. نماینده سمنان در جمع خبرنگاران تصریح کرد: در نظامهای ایدئولوژیک قوانین و مقررات باید براساس ارزشها باشد. ارزشهایی باید در جامعه حاکم باشد که برای آن ارزشها انقلاب شد و باید این ارزشها حفظ شوند. دوست محمدی افزود: هر کشوری یکسری هنجار دارد که باید رعایت شود، هیچ کشوری اجازه نمیدهد هنجارهای پذیرفته شدهاش شکسته شود. عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس در عین حال گفت: انتظار ما از یک بیگانه در رعایت دین به اندازه رعایت یک مسلمان در دین نیست. بیگانگان میتوانند مشروبات الکلی بخورند و یا حجاب را رعایت نکنند اما در محیط خاص خود، وقتی وارد اجتماع شدند باید ارزش جامعه را رعایت کنند. وی با بیان این که آقایان اشراف بر مسایل ندارند که چنین اظهار نظر میکنند، تصریح کرد: هر مسوولی حق هرگونه اظهار نظر ندارد و در دنیای کارشناسی حتما باید کارشناس مربوطه صحبت کند. عضو فراکسیون اصولگرایان سپس با اشاره به دستور احمدینژاد در مورد حضور خانمها در ورزشگاهها گفت: آنجا هم اظهارنظرهایی صورت گرفت و در جامعه ایجاد تنش کرد، چون همه جوانب دیده نشده بود و نظر کارشناسی و پخته نبود. «محسن غرویان»، نیز در واکنش به مصاحبه اخیر «رحیم مشایی»، مشاور رییس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی با یک روزنامه ترکیه ای گفت: «اگر صحبت های ایشان تایید شود قطعا مراجع تقلید واکنش نشان خواهند داد و موضع خواهند گرفت». وی اضافه کرد: «اصل حجاب یک واجب شرعی است و کسی نمی تواند در مورد آن تشکیک کند. شاید ایشان منظورشان نوع پوشش یا حجاب بوده، یعنی نوع مانتو یا چادر». «غرویان» همچنین تاکید کرد: «من بعید می دانم مشاور رییس جمهور، چنین صحبتی کرده باشد، اما حتی اگر صحت داشته باشد محال است شخص رییس جمهور چنین نظری داشته باشند». وی در مورد برخورد مراجع مسئول با این قضیه گفت: «طبق اصول و مبنا اگر کسی خلاف مسلمات شرع صحبت کند قابل پیگیری است، هم مجلس باید پیگیری کند و هم قوه ی قضاییه». |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:15 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
آيا ميدانستي که منظومه شمسي مركز راه كهكشان راه شيري را در هر225 ميليون سال يکبار دور ميزند اين مدت را اختر شناسان سال كيهاني ميگويند؟
آيا ميدانستي تعداد چشمان عقربها به 12 عدد ميرسد؟
آيا ميدانستي که پستانداران بغير از انسان و ميمون، رنگها را بدرستي تشخيص نميدهند؟
آيا ميدانستي که اثر سيب در بيـدار نـگـهـداشتن افـراد در شـب بـيشـتر از قـهــوه و كافئين است؟
آيا ميدانستي که چـگـالـي زمـيـن از سيارات ديـگر منظومه شمسي بيشتر است؟
آيا ميدانستي اولـيـن تــمـاس تـلفـني ايـران سـال 1285 خـورشـيـدي در تـهـران برقرار شد؟
آيا ميدانستي که هر فرد هنـگام غــذا خـــوردن بطور مـتـوسط 295 بار عمل بلعيدن را انجام مي دهد؟
آيا ميدانستي که فاصله سطح كره زمـيـن تـا مـركز آن حدود 6370 كيلومتر است؟
آيا ميدانستي که خواب كمتر از 6 ساعت و بيشتر از 8 ساعت، خطر ابتلا به ديابت را افزايش ميدهد؟
آيا ميدانستي که نوعي كوسه داراي 3500 دندان مي بـــاشد كه از هيچ يك از آنها استفاده نميكند؟
آيا ميدانستي که بـدن انـســان براي حفظ تعادل خود در حـال ايستادن از سيصد عضله استفاده ميكند؟
آيا ميدانستي که يك موش كور قادر به حفر تونلي به طول 9 كيلومتر تنها در يك شب ميباشد؟
آيا ميدانستي که اغلب ماتيكها حاوي فلسهاي ماهي ميباشند؟
آيا ميدانستي سرعت سريعترين حلزون 2.3 ميليمتر در ثانيه ميباشد يعني يک کيلومتر در پنج شبانه و روز؟
آيا ميدانستي بزرگترين مرواريد دنيا، 6.4 کيلوگرم وزن دارد. اين مرواريد حدود هفتاد و يک سال پيش در فيليپين از داخل يک صدف بسيار بزرگ در آورده شد. متاسفانه اين مرواريد گرد نيست؟
آيا ميدانستيد هزارپا ده هزار نژاد متفاوت دارد و جالبتر اينکه هيچ کدام هزار پا ندارند و بيشترين پا را يک نوع نژادی دارد که در کاليفرنيا يافت ميشود، تعداد پاهای آن به هفتصد و پنجاه تا ميرسد؟
آيا ميدانستي که موناليزا فاقد ابرو ميباشد زيرا در دوران رنسانس تراشيدن ابرو مد بوده است؟
آيا ميدانستي که تقريبا نيمي از كل نشريات جهان در دو كشور آمريكا و كانادا منتشر ميگردند؟
آيا ميدانستي که تعداد سلولهاي گيرنده بويايي در سگهاي معمولي يک ميليارد و در سگهای شكاري چهار ميليارد عدد ميباشد؟
آيا ميدانستي که در هر 2.5 سانتي متر مربع از پوست انسان 36 متر رشته عصبي، هزار و سيصد سلول عصبي، 100 غده عرق، 3 ميليون سلول و 30 متر عروق خوني وجود دارد؟
آيا ميدانستي که نوشابه هاي زرد رنگ زيان بارتر از نوشابه هاي سياه رنگ هستند؟
آيا ميدانستي در عرض بيست سال گذاشته حوادت طبيعي چون زلزله و سيل ، يک ميليون و دويست هزار نفر را بکام خود کشيده و بد نيست اين را هم بدانيد که نود و نه درصد قربانيان در کشورهای فقير بوده اند؟
آيا ميدانستي که شش چپ اندكي از شش راست كوچكتر ميباشد تا فضاي كافي براي قرارگيري قلب فراهم آيد؟
آيا ميدانستي که هر چشم مگس داراي 10 هزار عدسي ميباشد؟
آيا ميدانستي که مقاومت موش صحرايي در برابر بي آبي بيشتر از شتر ميباشد؟
آيا ميدانستي که جمعيت ميمونهاي هند بالغ بر پنجاه ميليون مي باشد؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 23:59 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
![]() نگاهي انداختم به ساعت روي ديوار . پنج دقيقه به هشت است... بر مي خيزم كيفم را مي گذارم روي ميز . امروز كه مي خواستم بيايم مطب
سر راه برايت از آ ن عطرهايي كه دوست داري خريدم . مي گذارمش تو كشو، فردا كه آمدي بازش كن حتما خوشحال خواهي شد مي دانم. .لوازم شخصي ام را مي گذارم داخل كيف . كيف را برداشته از اطاق خارج مي شوم .خانم منشي هم پشت ميز اش ايستاده دارد لوازم داخل
كيف اش را جابجا مي كند . سرش پايين است كاكل مش كرده اش از روسري بيرون زده است. با صداي در سرش را آرام بلند مي كند كاكلش مي ريزد روي پيشاني اش... دكتر صالحي معرفي كرده بوده براي منشيگري من... نگاهش مي كنم... واي خدا جون چه خوشگله بيخود نبود كه مش لطف الله مي گفت همه دختراي اين مملكت خوشگل هستند . چشمش كه به من افتاد با ظرافت كاكلش را داد زير روسري و با خنده گفت: «خسته نباشيد دكتر» متشكرم ماندانا خانم... قد بلندي دارد كمر بند روپوشش را محكم بسته است .
با تكاني زيبا كه به سر و گردنش مي دهد با ناز بند كيف اش را مي اندازد روي شانه و با عشوه مي چرخد و از پشت ميز مي آيد بيرون.
مي خندد...واي خدا جون چه خوشگل مي شه وقتي مي خنده. چشمهاي زيبايش را مي دوزد به صورتم . «آقا دكتر به خانم دكتر بفرماييد من حاضرم منشي ايشان هم باشم هر روز مي آيم
چيزي نيست اگه نخواستند دوستم غزال را معرفي كنم دنبال كار است به من سپرده اگه خانم دكتر منشي خواست ايشان حاضر است...
بعد با نازي دخترانه گفت:«باشه آقاي دكتر؟»
حتما بهش مي گم... درب را كه باز كردم خارج شوم سر برگرداندم نگاهي به سرتا پايش انداختم...بله مثل همه دختراي خوشگل خوش هيكل هم هست . گفتم: «ماندانا خانم به پدر و مادر سلام مرا برسانيد . دوباره حركتي به سر و گردنش داد ...واي چه نازي داره اين دختر گفت: «شما هم به خانم دكتر سلام مرا برسانيد پسر كوچولوتون را هم از طرف من ببوسيد. » متشكرم ماندانا خانم . از مطب خارج شدم .
نگاهي به اطراف ماشين انداختم سوار شدم استارت زدم...بايد زودتر برسم خانه حتما تو دكتر خوشگله خودم منتظرم هستي واي خدا جون متشكرم كه يه خانم دكتر خوشگل نصيبم كردي با يه پسر كوچولوي بامزه و شيطون . متشكرم . دنده را عوض كردم . خودمونيم...ها
چه خوشگله اين دختر خوبه آرايش دخترانه..كمي ريمل.. كمي روژ گونه...با روژ لب كرم رنگپشت پلك هيش را هم رنگ قهوه اي زده. چه بهش مياد...خوشگلترش مي كنه
زير ابروهاش را هم برداشته بود ابروهاي كموني... واي خدا لباش را كه نگو قلوه... قلوه كبابي... خوش بحال شوهرش... تو كه هيچي خانم دكتر حرف نداري. خوشگلترين خانم دكتر دنيا... عاشقت بودم هنوز هم هستم چه بخواي چه نخواي آخه برام يه پسر كاكل زري زاييدي
خانم خوشگله... جوراب كوتاه پوشيده بود يه كمي از ساق پاش بيرون بود چه با ناز از پشت ميز اومد بيرون واي خدا چه با ناز آينه را از كيفش درآورد به صورتش نگاه كرد لبهاي خوشگلش را ميكيد و انگشتي به ابروهاي كمونيش كشيد . روسريش را درست كرد ... واي چه خبره؟ كي اين ترافيك درست مي شه خدا ميدونه ؟. يه روز تو ميايي مطب يه روز من . يه روز تو ميري بيمارستان يه روز من اين بچه هم افتاده گردن مادر تو و مادر من و خواهرم .
پسر پدر سوخته و شيطون چهار نيم سالشه
حرف زدن خوب ياد گرفته... رويش را كرد طرف ديوار با عشوه گفت «ببخشيد دكتر»
فهميدم دارد روژ لبش را تجديد مي كند واي چه صدايي داره . دل آدم مي لرزه . وقتي برگشت درست حدس زدم روژ كرم رنگِ لباي خوشگش
پر رنگ تر شده بود اگه مداد مشكي هم به ابروهاش بكشه اين دوتا كمون ابرو هم مي تونه خيلي دل ببره . اي بابا چرا اينجوري رانندگي مي كنيد چه خبره سر اوردي؟؟ اگه مداد لب به دور لباي قلوه ايش بكشه كه ديگه اون لبا حرف ندارند..رنگ مانتوش به رنگ چشمهاش مياد با رنگ روسري خوب ست كرده... وارده . ميدونه چه جوري دل ببره . مگه ميشه دختر به اين خوشگلي بشه؟ امكان نداره من دكتر خوش شانسي هستم .آدم دلش مي خواد همه مريض هارا رها كنه از چهار بعد ظهر تا هشت شب يه بند به خوشگلي هاي اين دختر زل بزنه . اي بابا كي اين خيابون يه طرفه شد . دور مي زنم از خياباني ديگر مي روم . كفش كتوني پوشيده بوده با جوراب ساق كوتاه شلوارش يه كم كوتاه بود...واي خدا چه پوستي داره..مرمر . پوست يخچالي . ناب . برو بچه كنار ميري زير ماشين. توپش را مي اندازه جلو ماشين با اون كفش هاي كتوني كه چه بهش مياد دختر بايد اين طوري بپوشه دخترانه و ظريف و لطيف نه مثل زناي پا به سن گذاشته .
چقدر با ناز و عشوه بند كيف اش را انداخت روي شانه چه حركت زيبايي داد به بالا تنه اش.
خوبه جا جلوي خونه هست ماشين را پارك
مي كنم وارد خانه كه مي شوم پسر كوچولوم مياد جلو . آخ كه بابا دكترت به قربونت بره پسر خوشگل.. انگشت كوچكم را مي گيرد و مي كشد :«بابا....بابا پس كوش؟»چي چي كوش پسرم؟
قاقا ديگه...ميخرم برات...
نه...نه... تو باباي بدي هستي من قاقا مي خوام »
عجب گيري كردم تو هم از آشپزخانه آمدي بيرون پيش بند بسته بودي . واي خدا چه خانم دكتر خوشگلي . آمدي جلو با خنده گفتي :«سلام عزيزم خسته نباشي .» چهار ستون بدنم لرزيد .
اين واژه ها مشكوك مي زنند «عزيزم...خسته نباشي .»بايد خبري باشه نگاهي به دست هايم انداختي لب ور چيدي چه اخم خوشگلي داري تو خانم دكتر خوشگله؟ «پس كوش؟»چي كوش سميه جون؟ گره به ابروهات انداختي: «ميدونستم ... مردي كه همش چشمهاش اينور اونور به چرا ميره همينه ديگه از اول هم چشم چرون و حيز بودي مگه نگفتم امشب جشن تولد مامانمه؟ الان رفته آرايشگاه بياد ببينه داماد دكترش براش كادو نخريده آبروم ميره صورت خوشگلت را كردي سمت بالا ... واي خدا ...آخه
چرا اين مردا را آفريدي؟؟
يادم رفت سميه جون . بخدا يادم رفت امروز كارم زياد بود ...ديدم خواهرم از سالن آمد بيرون پدر سوخته چه خوشگل شده درست مثل مادر جون..مادر جون هم پشتش از سالن بيرون آمد ..واي خدا چه مادر بزرگ خوشگلي داره پسرم خوشگلترين مادر بزرگ دنيا ..
خواهرم همانطور كه به دست هايم نگاه مي كرد گونه هايم را بوسيد و آرام پرسيد «پس كوش داداش؟»چي دختر؟ واي خدا مرگم بده داداش يعني براي مادر زنت كادو نخريدي؟؟ يادم رفت دختر مي رم مي خرم . خواهرم برگشت طرف مادر جون كه داشت مي آمد مرا ببوسد و تو هم داشتي نگاه مي كردي و بعضي وقت ها هم از زير ابرو با غضب به من نگاهي مي انداختي خواهرم چيزي به گوش مادر جون گفت كه...
واي خدا مادر جون عصباني شده . سلام مادر جون... سلام و زهر مار...سلام و درد بي درمون
پسره گنده... بزرگت كردم گذاشتم بري دكتر بشي.. مادر جون دست تو را كشيد و ادامه داد
دختر به اين خوشگلي دوستم را كه هزار تا خواستگار داشت برات گرفتم كه براي تو گردن كلفت بي مسوليت يه پسر ناز بدنيا آورده حالا تو مثلا آقا دكتر براي مادر زنت كادو نگرفتي؟ واي كه ابروم رفت الانه مادر زنت از آرايشگاه مي رسه تموم خانم هاي باشگاه را دعوت كرديم... اونوقت مي گي يادم رفته...
نخير سميه جون خوب ميگه درست مثل بابات شدي...حتما حواست رفته به اون....مادر جون رو كرد طرف تو پرسيد اسمش چي بود عروس خوشگلم؟ خانم دكتر...
ماندانا خانم جون شما ناراحت نباشيد من خودم درستش مي كنم/ نه سميه جون اين پسر را من بزرگش كردم مي دونم نمي خواد مثل باباش از حيز بازيش دست برداره.نگاه كن الانه كه
خانم هاي باشگاه آمدند باباش كه پادردش را بهانه كرده بابابات تو اون اطاق هستند تخته نرد بازي مي كنند مي بيني سميه جون سينه خيز هم شده خودش را ميرسونه به سالن براي چي؟
خب براي ديد زدن .اين پسر هم به اون بابا رفته
سميه جون من خودم پس فردا كه نوبت اين آقا دكتر هست مي رم مطب چشمهاي اون خانم منشي وزغ را از كاسه در ميارم..
تو همانطور كه بازوي مادر جون را مي ماليدي ادامه دادي باشه مادر جون من هم همين جا چشمهاي اين آقا دكتر را بيرون ميارم .
خواهرم همين طور كه مي خنديد در گوشم گفت «آخه داداش دكتر عزيز نمي دوني كه نبايد روز تولد مادر زن جانت را فراموش كني؟ تو ديگه حرف نزن...خوبه ...خوبه مادر جون خدمتت كه رسيد مي فهمي آقا دكتر!!
تا مادر جون با غضب گفت . زود باش تا مامان سميه جون از آرايشگاه نيامده برو كادو بخر پسر حيز و چشم چرون....سرم را انداختم پايين و از خانه زدم بيرون كه ديدم جواد با ندا و دختر كوچولوشون دارند ميان طرف خانه...
با جواد كه مي خنديد دست دادم دختر كوچلوش را بلند كردم پدر سوخته داره شبيه ندا ميشه ماچش كردم...جواد پرسيد «چطوري دكتر؟ خوب نيستم كاپيتان .. ندا پرسيد وا... دكتر چي شده؟ هيچي ندا يادم رفت واسه مادر زن جانم كادو بخرم
ندا خنديد هنوز هم وقت خنده دو چال رو لپ هاش مي افته..واي...واي دكتر چه كاري كردي خانم دكتر چي گفت؟ جواد با خنده ادامه داد هيچي ندا جون به كله دكتر نگاه كن جاي لنگه كفش هنوز هست....
سه تايي با هم خنديديم ندا با دخترش رفتند سمت خانه، جواد گفت «ببين پسر تو كه موفق نشدي بگو من چيكار كنم كه دو ماه ديگه تولد مادر نداست؟؟؟ گفتم هيچي كاپيتان يه روز كه هواپيما را پرواز دادي ببر روي خونه مادر زنت خودت با چتر بپر پايين هواپيما را با ندا و مسافرا رها كن رو خونه مادر زنت....
واي مثل اون موقع چقدر با جواد خنديديم
يادت هست خانم دكتر خوشگل چقدر جوك تعريف مي كرديم و مي خنديديم؟؟؟
سوار ماشين شدم جواد با صداي بلند گفت يادت نره پسر «خود كرده را تدبير نيست.» جواد با خنده پرسيد ببينم دكتر مادر زنت خونه است؟
نه جواد جون رفته آرايشگاه... نه بابا حتما رفته
براي صاف كاري و رنگ و روغن مگه نه؟ آره جواد جون خدا كنه رنگ متاليك نزنه كه واي....
با جواد دست دادم و گفتم مواظب باش جواد اين حرف را جلوي خانم دكتر نزني كه....مي دونم
پسر بايد جواب ندا را هم بدهم... استارت زدم دنده را گذاشتم يك و حركت كردم پيچيدم سمت خيابان... آهان دگمه مانتوش باز بود يه بلوز قهوه اي پوشيده بود رنگ چشمهاش هم قهوه اي عسلي است از اون عسل ها كه بايد افتاد توش و خفه شد...غرق شد يه درياي عسل داشت تو چشمهاش پدر سوخته خوشگل... بيصدا راه
مي رفت . آروم و نوك پا.مثل بالرين ها .. خوب بلده راه بره معلوم نيست از كجا ياد گرفته؟؟ هيكل قشنگي داره بايد ببينم غذا پختن هم بلده يا همش دنبال رقصيدن و قر و اطوار ريختنِ... اما خودمونيم دست دكتر صالحي درد نكنه چه دختر خوشگلي برام انتخاب كرد....اهاي موتور را ببر عقب مگه كوري؟؟ مي خوام پارك كنم...يادم باشه به اين دانشجوهاي پزشكي بگم هر جور مي توانند واكسن درد بي درمون را پيدا كنند و رساله اي هم
در رابطه با اين درد بي درمون دست جمعي بنويسند . خودم اول پسرم را واكسيته مي كنم...
بقول جواد خود كرده را تدبير نيست
اما خودمونيم بايد بگم دوستش غزال را بياورد ببينم مثل خودش خوشگل هست يا نه..آخه تو كه نمي توني دست تنها باشي يه منشي لازم داري
خانوم دكتر خوشگل.... توكلي
----
اين درب را به اين ديوار نصب كرده ام
فقط براي آمدن
واژه رفتن را دوست ندارم
چقدر غصه دارد اين واژه خدايا
چقدر غم
چقدر مرثيه
اين در براي آمدت است نه رفتن
سوگوارم نكن با رفتن
خط بزن اين واژه را
چقدر مرثيه دارد اين واژه؟؟
بيا.... نمي خواهم سوگوار رفتنت باشم
نمي خواهم مرثيه بنويسم
بيا
مي خواهم با آمدنت ترانه اي بسرايم
تا تو بيايي و برقصي
اين در براي آمدن است نه رفتن
واژه رفتن را مچاله كن بيانداز دور
جايي كه هيچ كس آن را نيابد
خاكش كن كوهي روي آن بگذار
اين در براي آمدن است...بيا توكلي
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:54 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز رفته بودم مغازه مش لطف الله براي مامان فلفل و زرد چوبه بگيرم . مش لطف الله همونطور كه داشت زردچوبه رو مي ريخت تو پاكت خنديد و گفت : دخترجون تو و اون دو تا خانوم معلم خوب تو محل معروف شدين . پرسيدم معروف شديم ؟ يعني چي ؟؟ گفت آره ديگه امروز اون سه تا پسر شيطونه ، همونايي كه هميشه سر كوچه ان ( فهميدم منظورش تو و دوستاته ) اومده بودن اينجا مي پرسيدن كدوم يكي از شما سه تا خوشگل تره ، تو يا اون دو تا خانوم معلمه ؟ پرسيدم مش لطف الله كدومشون پرسيد من خوشگلم ؟ جواب داد نمي دونم دختر جون ، من كه حافظه درست و حسابي ندارم ، پسراي اين محل هم ماشالله هزار ماشالله اينقدر زيادن كه آدم اسم همشون رو قاطي مي كنه . چيه نكنه تو هم گلوت گير كرده ؟ تندي گفتم نه نه ... همينجوري پرسيدم . مي خواستم مطمئن بشم كه تو پرسيدي . حتما" تو پرسيدي ديگه ... آخه تو عاشق مني نه دوستات . صد بار بهت گفتم جلو دوستات اسم منو نگو گوش نمي دي كه . حالا ديگه مش لطف الله هم قضيه عشق و عاشقي ات رو فهميده . آبروم رفت . مي دوني اگه به بابام بگه چه آبروريزي مي شه ؟ تو همين فكرها بودم كه يهو يه چيزي به ذهنم رسيد . با تعجب پرسيدم مش لطف الله كدوم دو تا معلم ؟ ما كه تو محل معلم نداريم ؟؟ با خنده گفت همون دو تا وروجك ديگه ماندانا و غزال . شدن معلم خصوصي اين پسره جواد و دوستش . دلم هوري ريخت . با بغض گفتم يعني چي ؟ آخه اونا كه خودشون شاگردن نه معلم . مش لطف الله گفت والله چي بگم ؟ من كه از كاراشون سر در نمي آرم . چند روز پيش روز جمعه يه ورق آوردن چسبوندن رو تير چراغ برق جلو مغازه من . به منم گفتن اگه يه وقت كسي رو سراغ داشتم كه تجديد شده باشه و براي تابستون معلم خصوصي بخواد بهشون بگم . بعد هم ديروز پريروز اين دو تا وروجك ، جواد و دوستش رو مي گم با خوشحالي اومدن اينجا و گفتن براي تجديدي فيزيكشون اين دو تا خانوم معلم رو پيدا كردن كه بهشون درس بدن . حالا هم يكي دو روزه اينا مي رن خونه به اون دو تا درس مي دن . شايد هم اين دو تا وروجك عاشق خانوم معلم هاشون باشن و درس و تجديدي فقط بهونه باشه . هي ... جواني كجايي كه يادت به خير ... دختر جون ما هم بچه كه بوديم و همسن شماها از اين كارها زياد مي كرديم . امروز عاشق بوديم ، فردا فارغ .... تا آخرش خدا بيامرز بلقيس رو ديديم و يه دل نه صد دل عاشقش شديم و يه عمر هم عاشقش مونديم . دلم مي خواست همونجا بشينم و يه فصل گريه كنم . آخه يعني چي ؟ يعني تو واقعا" عاشق اين دختره شدي ؟؟ پس اون نامه ، اون حرفها ، نه... امكان نداره . حتما" تو عاشق مني . با ناراحتي از مغازه اومدم بيرون . به خونه كه رسيدم رفتم تو آشپزخونه ، زردچوبه و فلفل رو دادم دست مامان و گفتم مامان ميشه آدم تو چند روز عاشق دو نفر بشه ؟ مامان بهت زده نيگام كرد و گفت تو حالت خوبه دختر ؟ اون از مغازه رفتنت كه رفتي و بعد از يه ساعت برگشتي ، اينم از سوال هاي عجيب و غريب پرسيدنت . چيه ، نكنه تا رفتي مغازه و برگشتي عاشق شدي ؟ گفتم : نه... عاشق نشدم فقط مي خواستم بدونم . مامان لپم رو كشيد ، صورتم رو ماچ كرد و گفت نه عزيزم نمي شه . آدم اگه واقعا" عشقش عشق باشه ، فقط يه بار تو عمرش مي تونه عاشق بشه . از قديم گفتن خدا يكي عشق يكي . حالا بگو ببينم شيطون ، چي شده كه رفتي تو خط عشق و عاشقي ؟يه دفعه بابا كه تازه اومده بود تو آشپزخونه از پشت سر گفت چي شده ، كي عاشق شده ؟ مامان جواب داد فعلا" كه هيچكي ولي مثل اينكه قراره دخترت عاشق بشه چون بدجوري كنجكاو شده . گفتم بابا امروز عاشقيم فردا فارغ يعني چي ؟ بابا خنده اي كرد و به مامان گفت نه بابا ... مثا اينكه راستي راستي خبراييه . بعد هم رو كرد طرف من و گفت دختر جون اونايي كه امروز عاشق ان و فردا فارغ ، عشقشون عشق نيست ، هوسه . اوني كه عشقش عشق باشه تا آخر عمر به پاش مي شينه . خود من 10 سال عاشق مامانت بودم تا بالاخره راضي اش كردم . اگه مامانت 10 سال ديگه هم جوبم رو نمي داد بازم منتظرش مي موندم و با خنده ادامه داد مثل جوونهاي حالا نبوديم كه بگيم خدا يكي عشق يكي يكي . حالا بگو ببينم اين حرفها رو كي بهت ياد داده ؟؟ گفتم هيچكي مش لطف الله گفته . مامان با تعجب گفت مش لطف الله ؟؟ خدا به دور نكنه اونم عاشق شده ، سر پيري و معركه گيري ؟ و دو تايي با بابا گفتن خدا رحم كنه عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند ! من كه نفهميدم يعني چي . فقط مطمئنم كه تو از اونايي نيستي كه امروز عاشق باشي و فردا فارغ . حتما" تو هم مثل بابا سالهاي سال منتظر من مي موني اينو مطمئنم . اصلا" شايد اين دختره زور زوركي اومده شده معلم تو . همه ش نقشه است مي خواد تو رو عاشق خودش كنه . شايدم اصلا" بابات به زور آورده باشدش كه يه وقت مرد غريبه نياد تو خونه تون . هرچي كه هست مواظب باش يه وقت عاشقش نشي ها ... اونوقت من خيلي غصه مي خورم . تو كه نمي خواي من غصه بخورم ؟ اصلا" سر كلاسش سرت رو بلند نكن . هرچي هم درس داد تو سر تو بنداز پايين و گوش بده . نبينم يه وقت اين دختره كلاس فيزيك رو تبديل به كلاس عشق بكنه ها ... خيلي مواظب باش ... باشه ؟؟؟؟
سميه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:49 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
قاچاق زنان و دختران برده داری مدرن در خاورمیانه
• در میان زنانی که غیرقانونی وارد دبی یا ترکیه می شوند آمار زنان روسی بیش از دیگر ملیت ها است. سیل این زنان از مناطق ارمنستان، قرقیزستان، تاجیکستان، قزاقستان، ازبکستان و ترکمنستان به سوی اروپا، آمریکا، ترکیه، امارات، ایران، پاکستان، سوریه و یمن گسیل است. بر اساس آمار به دست آمده سالانه سه تا چهار هزار دختر قرقیزستانی، هزار تا دو هزار دختر تاجیک و پنج هزار دختر قزاقستانی از این کشورها به مقاصد دیگر قاچاق می شوند ... از سال ۲۰۰۲ به دلیل وضعیت اسف بار زنان ارمنی در امارات، دولت ارمنستان همکاری تنگاتنگی را با سازمان ملل در باب مبارزه با قاچاق زنان ارمنی شروع کرده و تاکنون نیز ادامه دارد. در اغلب موارد تحقیقات نشانگر این موضوع است که این زنان اغفال شده و مورد سوء استفاده قرار گرفته اند. در سرنوشت اکثریت آنها یک نقطه مشترک وجود دارد. آنان با مشکلات مالی عدیده ای در موطن خود روبه رو بوده اند و علاوه بر خود مسئولیت والدین یا فرزندانشان را نیز به عهده داشته اند، اما پولی که به دست می آورند حتی کفاف سیر کردن شکم افراد تحت تکفل آنها را نمی داده است. یا خانواده هایشان به قدری فقیر بوده اند که تمایل داشته اند برای کمی پول جگرگوشه خود را بفروشند. در این موارد این افراد از طریق دلالان سودجوی باند قاچاق انسان مورد بررسی قرار می گرفته اند. سپس با رویای کسب و کار و درآمد بیشتر عازم امارات می شده اند. یک مقام دولتی اعلام کرد اغلب این زنان و دختران به قصد پرستاری و یا مستخدمی و کار در رستوران ها تمایل به ترک وطن داشته اند. لیکن به محض ورود به امارات این افراد به دست باند سودجویان سپرده شده و یا به عبارت بهتر به این افراد فروخته می شده اند و پاسپورت آنان نیز گرفته می شده است. سپس این زنان مجبور بوده اند در خیابان ها به کسب و کار بپردازند. در صورت امتناع از این مسئله مورد اعمال خشونت قرار می گرفته اند و حتی جرات مراجعه به پلیس را نیز نداشته اند زیرا بدون پاسپورت یک فرد خلافکار محسوب می شده اند. پس باید به هر عملی تن داده و هیچ راه گریزی نیز وجود ندارد. سفر به ترکیه برای مردم ارمنستان از مرز زمینی بسیار راحت و مقرون به صرفه است. پس این زنان از طریق باندهای قاچاق اغفال شده و به راحتی به ترکیه منتقل می شوند و تازه در آنجا با سراب رویای کار و تمکن مالی روبه رو می شوند. لیکن اغلب این زنان مجبورند از ترس آبرو تا آخر عمر در آن کشور بمانند. اغلب آنها نیز در آخر خود به عنوان رئیس اینگونه باندها مشغول به فعالیت می شوند. از تعداد زنان روسی و کشورهای اطراف آن که قاچاقی به امارات و ترکیه وارد شده اند آمار دقیقی در دست نیست لیکن ظواهر امر نشان دهنده این موضوع است که این ملیت ها بیشترین تعداد را به خود اختصاص داده باشند. در امارات و ترکیه دخترانی از کشورهای آسیای جنوب شرقی، نپال، سودان، نیجریه، افغانستان، لیبی، پاکستان و حتی اروپا و آمریکا نیز به چشم می خورند که به دنبال آمال و آرزوهای خود به این مکان ها کشیده شده و در گرداب حوادث غرق می شوند و هیچ اثری از آنان باقی نمی ماند. از نپال گزارش رسیده است که دختران کم سن و سال این کشور که توسط والدینشان به قاچاقچی های انسان فروخته می شوند، به کشورهای خاورمیانه و هند برده می شوند و گاه این کشورها را نیز به مقصد آمریکا و اروپا ترک می کنند، جایی که تجارت سکس بیداد می کند و هیچ حریمی برای خانواده و هیچ ارزشی برای زن به عنوان یک موجود خدایی وجود ندارد و از او به عنوان یک وسیله بهره وری برای ارضای تمایلات حیوانی استفاده می شود. در میان دختران نپالی حتی می توان به موارد بسیار کم سن و سال اشاره کرد. برای مثال برخی از آنان از سن شش و هفت سالگی به کشور های دیگر منتقل شده و مورد بهره وری قرار گرفته اند و هم اکنون در سن ۱۴ یا ۱۵سالگی از شدت ضعف و تحلیل رفتن قوای جسمانی با بیماری های مقاربتی چون ایدز دست و پنجه نرم می کنند و اغلب در این سنین نیز می میرند. گاه در میان دختران قاچاق شده کودکان کم سن و سال و معصومی نیز یافت می شوند. این کودکان در مناطقی مخفیانه نگهداری می شوند تا به سن مطلوب برسند و در بازارهای خاورمیانه و هند عرضه شوند. در این میان و با وجود مبارزه شدید دولت ایران با مقوله قاچاق دختران و سخت گیری های زیاد در باب خروج غیرقانونی زنان از کشور علی الخصوص به مقصد امارات، روزانه شاهد به دام افتادن تعدادی در دام این سودجویان هستیم. ولی در مواردی نیز دختران هشت تا ده ساله دیده شده است. برخی باندها نیز دختران را به ترکیه و از ترکیه به مقصد آمریکا و اروپا منتقل می کنند. چندی پیش از کشور ترکیه گزارش شد که یک دختر ۱۶ساله که به صورت غیرقانونی وارد آن کشور شده بود توسط باند قاچاق انسان به قیمت ۲۰ هزار دلار به یک مرد اروپایی ۵۸ ساله واگذار شد. دختران سنین ۱۲ تا ۲۰ سال به پاکستان قاچاق می شوند و به عقد مردان مسن پاکستانی درمی آیند و پس از مدتی به مکان هایی به نام خرابات ( kharabat ) سپرده می شوند. بسیاری از خانواده های فقیر نیز دختران خود را به افغان ها می فروشند که سرنوشت این دختران بینوا نامعلوم است. از میان کودکان خیابانی که در شهرها پرسه می زنند، اکثریت را دختران تشکیل می دهند و متاسفانه عاقبت ۹۰ درصد از دخترانی که از منزل فرار می کنند به فحشا کشیده می شود. حتی گزارش شده که یک زن قاچاقچی که بسیاری از دختران معصوم را به دام انداخته بود، دختر خود را نیز به قیمت ۱۱ هزار دلار واگذار کرد. ولی در تمام دنیا و در میان زنانی که در این تجارت کار می کنند یا به عبارت دیگر در منجلاب برده داری مدرن فرورفته اند ۸۹درصد تمایلی به این وضعیت زندگی ندارند و قربانی شرایط اجتماعی و اقتصادی شده اند. این زنان اغلب با فشارهای اقتصادی و اعتیاد والدین مواجه بوده اند و اغلب از اعمال خشونت افراد خانواده یا صاحب کار خود رنج می برده اند و به قصد یافتن کار به دام افراد سودجو می افتاده اند. در مواردی که دخترها توسط والدین فروخته می شوند، بلااستثنا خانواده ها در فقر، قرض، طلاق و اعتیاد غوطه ور هستند. در مواردی نیز که دختران و زنان به میل خود به این مسئله تن درمی دهند علاوه بر موارد فوق الذکر زنان به دلیل شدت فشارهای خانوادگی و تعصبات خشک و اعمال قدرت های پی درپی، موجب فرار دختران شده و آنان را به تباهی می کشند. از یک دیدگاه کلی فقر و عدم آگاهی در میان قبایل و مناطق روستایی و تحت فشار بودن زنان، این قشر آسیب پذیر را شکار مناسب سودجویان کرده است که خود مقدمه ورود به تجارت سکس است. در تمام دنیا و علی الخصوص در آسیا زن به عنوان شخص دوم و زیر دست مرد وسیله بهره جویی او بوده است. پس حتی مرد به خود این اجازه را می دهد تا این موجود بی ارزش را خرید و فروش کند. قاچاق زنان نه تنها منبع درآمد باندهای قاچاق است بلکه باعث افزایش درآمد هتل داران، شرکت های حمل ونقل و به گونه ای توسعه صنعت توریسم می شود. همانگونه که در منطقه خاورمیانه دو کشور ترکیه و امارات به صورت عشرتکده ای درآمده و هرروزه از سراسر جهان توریست ها را به این کشورها سرازیر می کند. ولی آیا کسی به سرنوشت این قشر آسیب دیده اهمیت می دهد. اغلب این افراد در سال های اولیه شروع کار خود به دلیل ابتلا به امراض مقاربتی و بالاخص ایدز جان می سپارند. دیگرانی که از این مخاطرات جان به در می برند پس از چندی قادر به ادامه کار نیستند و برای امرار معاش مجبور به حمل و جابه جایی مواد مخدر می شوند تا زمانی که در گمنامی و فقر جان سپارند. سازمان ملل برای مقابله با این عمل غیرانسانی و برای احقاق حق این زنان و دختران تلاش بسیاری انجام داده است. با تبلیغات و اطلاع رسانی بیش از پیش سازمان ملل، تمامی کشورهای دنیا این عمل را تقبیح کرده و مبادرت به انجام آن را جرم محسوب کرده و متخلفین را مجازات می کنند. همچنین از برنامه های دیگر این سازمان ارتباط تنگاتنگ سفارتخانه ها با کشورهای متبوع برای مبارزه و مقابله با قاچاق زنان و دختران است. لیکن مهمترین بخش پروژه اطلاع رسانی است. ابتدا اینکه باید به زنان و دختران گوشزد کرد که فرار شروع آزادی نیست، بلکه شروع یک اسارت ابدی و راهی غیرقابل بازگشت است. از سوی دیگر برگزاری میزگردها، کنفرانس ها و سخنرانی هایی با شرکت روانشناسان، حقوقدانان و تامین مکان های امن برای حمایت از دختران فراری و زنانی که اغفال شده اند و ایجاد تلفن اضطراری برای مبارزه با قاچاق زنان، همچنین افزایش آگاهی های عمومی از طریق رسانه ها و آموزش بیشتر به کودکان در سنین مدرسه از دیگر برنامه های سازمان ملل برای مبارزه با قاچاق زنان و دختران در سراسر دنیا است.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:47 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||
|
||||||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:46 توسط احمد
|
|
||||||||||||||
|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:45 توسط احمد
|
|
||||||||||
|
|
|
||
سایه و روشن اشتغال زنان در ساحل برجهاگفتگو با علی اكبر مهدیآقای مهدی، لطفا در مورد سفر اخير خود به دبی و دستاوردها و نتايج پژوهش در اين سفر توضيح دهيد. سفر من به دبی به منظور مطالعه موقعيت ايرانيان در امارات متحده عربی بود. من هنوز فرصت نكردهام كه تمام دادهها را بررسی كرده و نتايج اين پژوهش را در زمينه ابعاد مختلف زندگی ايرانيان در دبی ارايه دهم. بخشی كه آماده شده و قابل ارايه است در ارتباط با كارگران جنسی در دبی و موقعيت زنان ايرانی است. اميدوارم كه ابعاد ديگر اين پژوهش هر چه زودتر برای ارايه آماده شود. موقعيت اجتماعی و اقتصادی زنان در دبی چگونه است؟ به عنوان مثال، زنان چند درصد از جمعيت شاغل تشكيل میدهند، در چه رشتههايی به كار مشغولند و با چه اشكالی از تبعيض روبرو هستند؟ همانطور كه میدانيد، جمعيت امارات متحده عربی كمی بيش از ۴ ميليون است كه ۸۰ در صد آن را "مهاجران كاری" تشكيل میدهند. امارت دبی، كه يكی از هفت امارات تشكيل دهنده اين كشور فدرال است، قريب به يك ميليون و ۳۰۰ هزار نفر جمعيت دارد كه تركيب مهاجر به بومی آن از تركيب كلی يك به پنج هم بيشتر است. بهمين دليل، موقعيت شهروندان زن در امارت را بايد از موقعيت زنان مهاجری كه يا خود برای كسب و كار به اين كشور آمده و يا با پدران و همسران خود به اين كشور آمدهاند تفكيك كرد. قوانين و ضوابط و روابط اجتماعی حاكم بر زندگی هر يك از اين دو گروه متفاوت است. جالبتر اينست كه ارتباط اين دوگروه با هم نيز بسيار محدود میباشد، بويژه در حوزه خصوصی. در حوزههای ديگری هم كه اين ارتباط وجود دارد رابطهای نابرابر و در مواردی ارباب-غلامی است، عليرغم شعارهای عدالتمندانه اسلامی! قانون اساسی كشور ظاهرا تبعيضی را نسبت به زنان ايجاد نمیكند و دولتمردان در تمامی گفتارها و نوشتارهای خود از عدالت و احترام به زنان و مادران صحبت میكنند. اما برای ما، كه خود اهل خاورميانه هستيم و با اين گفتارهای آرمانی و غير تاريخی آشنايی داريم، ترجمان عدالت، برابری، و احترام به زنان آميخته با يك سلسله پيش فرضهای مردسالارانه نسبت به زنان و نقش آنها در جامعه و خانواده است. مثلا تاكنون زنان امكان حضور در قضاوت را نداشته اند، اگر چه گفته میشود كه در همه امور با مردان برابرند. دو هفته قبل لايحهای طراحی و تصويب شد كه بر اساس آن زنان میتوانند به مشاغلی كه تاكنون برای زنان غيرقابل دسترس بود، مثل قضاوت، دست يابند. البته اين لايحه هنوز تبديل به قانون نشده چرا كه تصميمهای مهم و بخصوص حساس در اين كشور بايد مورد تاييد رهبران امارات قرار گيرند. در مجموع میتوان گفت كه زنان در امارات از موقعيت بهتری نسبت به خواهران خود در ديگر كشورهای خليج فارس برخوردارند. زنان آزادند كه رانندگی كنند، تحصيل كنند، وارد مشاغل مختلف اداری و تجاری گردند، و از امكانات دولتی بهره مند شوند. ميزان اشتغال زنان در يكدهه گذشته بين ۱۹ تا ۲۴ در صد در نوسان بوده است. اكثر زنان در سه حوزه اشتغال دارند: آموزش و پرورش بيشترين ميزان از زنان را جذب میكند، بويژه در سطوح مهدكودك (۱۰۰ در صد)، دبستان (۵۵ در صد) و دبيرستان (۶۵ درصد)؛ دوم بهداشت كه شامل حدود يك سوم دكترهای اماراتی و بيش از ۸۰ درصد پرستاران میشود؛ و سوم ادارات دولتی كه چهل درصد نيروی انسانی آنها توسط زنان تامين میگردد. در هر سه حوزه زنان از امكانات مناسبی برای دوران بارداری و زايمان برخوردارند. با اينحال بايد از ياد نبرد كه دبی امارتی است كه درآمد عمده آن تجاری و غيرنفتی است. زنان متاسفانه نقش بسيار فعالی در اين اقتصاد پويای تجاری ندارند. از طرفی مهاجران صاحب كسب و كار علاقهای به استخدام زنان امارتی ندارند چرا كه به نوعی آنها را "غيركارآمد" میشناسند و معتقدند كه انتظارات آنها برای شرايط كاری زياد میباشد و وجودشان در فضای كاری میتواند ايجاد دردسرهای زيادی از نظر نظارت دولتی برای آنها ايجاد كند. از طرف ديگر، زنان اماراتی هم علاقهای به كار در مشاغل آزاد با صاحبان مهاجر ندارند، چرا كه هم امكاناتشان بهتر از آن است كه به كار زير دست مردان غير عرب تن دهند و هم خانوادههای آنها با چنين اشتغالی موافقت نمیكنند. با اينحال بايد گفت با همه توسعه اقتصادی كه در سالهای اخير در اين كشور بوجود آمده، بويژه در دبی و ابوظبی، هنوز هم در مجموع میتوان گفت كه امارات جامعه ايست با يك هرم نابرابر جنسی و سنی: مردان مسن تر تصميم گيرندگان اصلی بوده و بر زنان و جوانان حكومت میكنند. امكانات تحصيلی برای زنان بسيار عالی است. در سطح دانشگاهی، چندين دانشگاه فقط برای زنان تاسيس شده است و مثل ايران ميزان دختران دانشگاهی بيشتر از پسرهاست (در سالهای اخير بين ۶۰ تا ۷۰ در صد). البته بايد از ياد نبرد كه تورم دختران در دانشگاهها بيشتر در سطوح پايين است و دولت از مشوقهای زيادی برای جذب و تداوم تحصيل زنان در سطوح بالاتر استفاده میكند. از بسياری جهات میتوان گفت كه امكانات و منابع فيزيكی اين دانشگاهها بيشتر از ميزان تقاضايی است كه بر آنها مترتب است. مثلا اگر شما سری به دانشگاه شيخ زايد در ابوظبی بزنيد، يا به دانشگاه طب در شهرك دانشگاهی شارجه، از ساختمانهای زيبا و وسيع و منابع نامحدود اين دانشگاهها نسبت به تعداد دانشجويان تعجب خواهيد كرد! با اينحال يك سلسه تمايزات جامعه شناسانه لازم است: از آنجا كه امارات جامعهای طبقاتی است و دارای طبقه مرفه و متوسط نسبتا وسيعی است، موقعيت زنان در اين جامعه يكدست نيست. چون بسياری از خانوادهها اعتقاد و نيازی به كار همسر خود ندارند، بسياری از زنان با توجه به اينكه صاحب تحصيلات دانشگاهی هستند، پس از ازدواج به امور خانوادگی پرداخته و از اشتغال خارج از خانه پرهيز میكنند. زنان طبقه مرفه از امكانات رفاهی زيادی برخوردارند و اشتغال برای آنها جنبه روانی و تا حدی سياسی دارد و نه جنبه اقتصادی. برای زنان طبقه متوسط اشتغال نه فقط از نظر روانی و سياسی بلكه از نظر اقتصادی نيز دارای اهميت است. برخورد با مذهب و رعايت شعاير و فرايض مذهبی نيز در ميان اين طبقات متفاوت است. مثلا زنان كمتر تحصيل كرده، و بسا با امكانات اقتصادی محدودتر، هم بيشتر به رعايت مذهب مقيد هستند و هم خانوادههايشان در فضاهای مذهبی تری زندگی میكنند. تعداد محدود زنانی كه در سطوح بالای مشاغل اداری و سياسی مشغول به كار هستند همگی از طبقه مرفه سياسی و وابسته به خانوادههای حكام هستند. در عين حال امارات با انتصاب يكی از پركارترين و موفق ترين زنان بعنوان وزير اقتصاد و برنامه ريزی در سال ۲۰۰۴ ركورد بسيار ارزندهای را برای كشورهای خليج فارس فراهم آورد. اين خانم شيخه لبنه القاسمی است كه گويا ريشه خانوادگی او به ايران برمیگردد. برای زنان، جامعه دبی تاحدی فريبنده و غلط انداز است. از طرفی، محيط اجتماعی كاملا آزاد و امن است و خيابانهای دبی خالی از دغدغههای امنتيتی و حيثيتی است. بسياری از مهاجران زن، حتی ايرانيان، امنيت اجتماعی دبی را دليل عمده خود برای زندگی در آن جامعه ذكر میكنند. از طرفی ديگر، خشونت جنسی يك واقعيت گسترده ولی پنهان جامعه امارات است. شما راجع به كتك خوردن زنان و سو استفادههای جسمی و جنسی از زنان زياد میشنويد ، بويژه در مورد زنان آسيايی كه بصورت خدمه در منازل اماراتیها بكار گرفته میشوند. ليكن بندرت میتوانيد سراغی از اين واقعيات در رسانههای اماراتی بگيريد. از آنجا كه سانسور در مطبوعات امری بسيار بديهی و گسترده است، و نيز دولت سعی دارد تصويری بسيار منزه از خود و جامعه بدست دهد، مطبوعات دبی حقايق اجتماعی و مشكلات را كوچك كرده و فقط ابعاد و تعدادی را انعكاس میدهند كه اجازه انتشار دارند و نيز گزارشهای آنها خالی از نقد و جديت لازم در كشف حقايق و برخورد ريشهای با مسايل است. شما در كمتر گزارش جنايی و قضايی میخوانيد كه متهم و يا مجرم دادخواست داده و يا به اتهام خود اعتراف نكرده باشد. نظام امنتيی امارات بسيار مقتدرانه و كارآمد میباشد، گرچه شما تصويری كه از زندگی روزمره و راه رفتن در كوچه و بازار بدست میآوريد تصويری قهارانه نيست. و بالاخره بايد متذكر شوم كه يكی از مشكلات زنان اماراتی اينست كه اگر با خارجيان يا مهاجران ازدواج كنند، شوهر و فرزندانشان از هيچ حقوق شهروندی برخوردار نبوده و مزايای رفاهی خود را از دست میدهند، مشكلی كه گويا زنان ايرانی امروز با آن مواجهاند. اين قانون خود يكی از عوامل قطع رابطه زنان امارتی با مهاجران میباشد. جالب اينست كه برای دومين بار در چهار ماه گذشته زنانی كه دارای شوهر خارجی هستند شهامت بخرج داده و در اعتراض به اين قانون به تظاهرات در مقابل مراكز دولتی دست زدهاند. البته مشكل جمعيتی امارات در اين است كه نسبت جمعيت بومی به سطح توليد خدمات بسيار پايين است و در دو دهه اخير كه بسياری از اماراتیهای جوان به خارج رفتهاند ميزان ازدواج مردان با زنان خارجی نيز افزايش يافته است (در سال ۱۹۸۹ ميلادی ۴۷ در صد مردان امارتی با زنان خارجی ازدواج كرده بودند) و مشكلات تطبيق پذيری زيادی برای همسران خارجی و فرزندان آنها بوجود آورده است. با توجه به اينكه دبی مركز تفريح در منطقه حتی برای ايرانيان بشمار میرود، صنعت سكس در اين رابطه چه نقشی ايفا میكند؟ صنعت سكس در دبی ابعاد ساختاری دارد و بازار كارجنسی در اين امارت را نمیتوان از اقتصاد سياسی امارات متحده جدا كرد. بعبارت ديگر روسپيگری در دبی چندين زمينه ساختاری دارد. اول اينكه دبی امروز هم يكی از ثروتمندترين شهرهای دنياست و هم يكی از پررفت و آمدترين مراكز سرمايه، نيروی كار، و گردشگران تفريحی در خاورميانه است. با توجه به موقعيت جهانی دبی بعنوان يك شبكه توزيع و انتقال پول، شما براحتی میتوانيد نقش قاچاقچيان جنسی جهانی را در نقل و انتقال زنان برای بهره كشی از آنها در اين بازار ناظر باشيد. دوم اينكه، انباشت سرمايه، نيازمندان به كار را جذب بازار كرده و آنها را به هرنوع امكانی برای كسب درآمد ترغيب میكند. گردشگرانی كه به دبی میآيند هم امكانات و هم نيازهايی فراتر از خريد كالا دارند. انباشت گردشگران بين المللی مرد، كه اغلب در فراسوی وطن خود امكانات مناسبتری برای بال و پر دادن به هوسهای خود دارند، خود بخود زنانی را كه بالجبار يا بالاختيار به تن فروشی میپردازند به اين امارت جذب میكند. در همه جای دنيا، حتی در گردشگاههای مذهبی، بازار سكس همواره وجود داشته است، منتها در هركدام به سبك خودش: در گردشگاههای مذهبی بصورت شرعی و در گردشگاههای غيرمذهبی با ضوابط عرفی. اگر بياد داشته باشيد در اواخر سالهای ۸۰ ميلادی بود كه گزارشی از بازار صيغه ايرانيان در دمشق در نيويورك تايمز بچاپ رسيد. سوم اينكه، گردشگران در فراسوی خريد روزانه نيازمند به تفريح هستند. در يك كشور اسلامی كه مشروب فروشی بطور آشكار وجود ندارد و مصرف آن محدود به هتلهاست، ديسكوهای شبانه (كه همه دردرون يا كنار اين هتلها قرار دارند) مكانهای جذابی برای صرف پول تفريحی است. يكی از تفريحاتی كه دقيقا در همين ديسكوها ارايه میشود خريد و فروش سكس است. و بالاخره بايد در نظر داشت كه چهار پنجم جمعيت امارات را خارجيانی تشكيل میدهند كه نزديك به ٦٠ درصد از بخش سنی ٢٠ تا ٤٠ ساله آنرا مردان مجرد تشكيل میدهند. در غياب همسر و خانواده جامعه بنحوی ملزم به پاسخگويی به نيازهای انسانی اين مردان میگردد. عرضه در اين زمينه در ارتباط با تقاضا است. بنابراين وجود تقاضای زياد برای سكس در خارج از خانواده به بازار جنسی يك جنبه ساختاری میدهد. يكی از مواردی كه به گسترش فحشا درامارات كمك كرده است استخدام كلفتهای خانگی است. بعضی از اين زنان، علاوه بر استثمار شغلی معمول، مورد سو استفاده جنسی صاحب كاران خود قرار گرفته و پس از مدتی به اين اميد كه حداقل از درآمد بهتری برخوردار خواهند شد، و يااز بردگی برای صاحب كاران خود رها میشوند، به فحشا روی میآورند. آيا از نظر جامعه شناسی، تفاوتی بين فحشا در دبی و ديگر كشورها وجود دارد؟ ويژگیهای اين صنعت در دبی چيست؟ بطور كلی شايد تفاوت عمده ايی وجود نداشته باشد چرا ساز و كار اين حرفه و انگيزه خريداران و فروشندگان تقريبا در همه جا يكسان است. اما بطور مشخص تر اگر نگاه بكنيم، اين صنعت در دبی ويژگیها و تقسيم بندیهای خاص خود را دارد. اول اينكه بسياری از متقاضايان جنسی در اين كشور مسلمان هستند، كه بخشی بومی و بخش ديگری از آنها از خارج میآيند، بويژه از كشورهای همسايه كه در آنجا اين حرفه شديدا ممنوع است. دوم اينكه زنان بومی در اين شغل يا وجود ندارند و يا اگر هم به اين كار بپردازند بسيار مخفيانه و بطور خيلی محدود و موضعی است. سوم اينكه، بعلت وجود كارگران زياد و متنوع بين المللی، بازاركار جنسی دراين كشور بسيار رقابتی است. چهارم اينكه به علت ماهيت اين حرفه و رقابتی بودن اين بازار فقط زنان جوان هستند كه امكان موفقيت – به ميزانی كه بتوانيم از موفقيت صحبت بكنيم – در آنرا دارند. نوع تقاضا و انباشت عرضه بگونه ايست كه افرادی را كه پا به سن میگذارند سريعا از بازاركار خارج میكند. پنجم اينكه قيمت گذاری بر اساس سن، زيبايی، و مليت است. زنان برخی كشورها ارجحيت بيشتری دارند (مراكشی ، لبنانی، ايرانی) و بعضی كشورهای آسيايی در رده پايئن و با امنيت كمتری قرار دارند. ششم اينكه صنعت جنسی در دبی مثل كشورهای ديگر خيلی آلوده به مواد مخدر نيست. اين بدين علت است كه دولت امارات نسبت به وجود مواد مخدر سخت گيری شديد میكند، بويژه اگر اين عمل از طريق خارجيان انجام گيرد. و بالاخره اينكه بازارجنسی در دبی خيلی طبقه بندی شده است، كه در ذيل توضيح میدهم. من در مشاهدات خودم اين بازار و محيط آنرا به ٤ نوع تقسيم میكنم: تن فروشی شبكه ای، ديسكويی، خيابانی، و روسپی خانه ای. خريداران نوع اول اغلب ثروتمندان عرب هستند. زنان كارگر هم اكثرا دختران بسيار جوان (زير ۲۲ سال) هستند كه بيشترشان از طريق شبكههای قاچاق بين المللی به اين بازار آورده شدهاند. جولانگاه اين بازار هتلهای بسيار گران و سطح بالاست و ارتباطات از طريق تلفن و واسطههای جاافتاده و غيرمرئی انجام میگيرد. نرخ اين معاملات اغلب بسيار بالاست و بيشترين بخش درآمد حاصله نصيب دلالان و واسطهها میگردد. تن فروشی ديسكويی بصورت علنی است و تقريبا هركس كه توانايی مالی نسبتا مناسبی داشته باشد میتواند با حضور در ديسكوهايی كه هر شب در بسياری از هتلها برقرار میشود مشتری يا شاهد آن باشد. زنانی كه در اين قسمت كار میكنند اغلب بين ۲۳ تا ۳۵ سال سن دارند و برای جلب مشتری بايد در اين ديسكوها حاضر شده و گاه خود را در روی صحنه از طريق رقصيدن به معرض تماشای مشتريان بگذارند. تن فروشی خيابانی اغلب زنانی را دربرميگيرد كه يا خود را از قيد كارهای خانگی (كلفتی) رها كرده و يا آزادانه به اين كشور آمده و بطور شخصی اقدام به اينكار میكنند. اين زنان برای جلب مشتری در خيابانها گردش كرده و سعی میكنند با مبادله نگاه و كلام با گردشگران مرد مشتريانی برای خود بيابند. آنها از امنيت بسيار كمتری برخوردار هستند چرا كه هر آن میتوانند توسط ماموران انتظامی شناسايی شده و دستگير شوند. از طرف ديگر، آنها از شبكههای امنيتی درون اين حرفه نيز برخوردار نيستند، مگر اينكه همسر، ديگر اعضای خانواده، يا دوستان و آشنايان آنها آگاهانه در تسهيل اشتغال آنها مشاركت داشته باشند. تن فروشی روسپی خانهای در پايينترين سطح جامعه و بصورت كم درآمدترين نوع كار جنسی میباشد. زنانی كه در اين بخش كار میكنند اغلب سنی بيشتر از ۳۰ سال دارند، مگر دخترانی كه از كشورهای فقير آسيا به اين حرفه كشيده میشوند. بسياری از اين زنان بصورت برده توسط قاچاقچيان به اين بازار كشيده شدهاند. نرخ مبادلات بسيار پايين بوده و محل كار آنها در خانههای مشخص يا بخشی از هتلهای ارزان قيمت میباشد. مشتريان اغلب كارگران آسيايی هستند كه از كمترين درآمد برخوردارند. برخی از مشتريان از قبل با اين مكانها آشنايی دارند، برخی از طريق دوستان خود به اين مكانها راهنمايی میشوند، و مشتريان جديد از طريق دلالان خيابانی شكارميشوند. تاكسيرانان از آگاه ترين واسطههای كشف اين مكانها و حتی ديسكوها هستند. شما به عنوان يك جامعه شناس نقش زنان ايرانی در اين پديده را چگونه میبينيد؟ نقش زنان ايرانی در صنعت جنسی دبی نيز بعضا در ارتباط به ابعاد ساختاری اقتصاد امارات است (عوامل جذب كننده) و بعضا در ارتباط با ساختار امكانات در ايران (عوامل دفع كننده). از طرفی حضور زنان ايرانی برای كار جنسی در دبی در ارتباط با وجود قاچاقچيان و گسترش شبكههای انتقال زنان و كودكان است كه امروز بموازی حركت سرمايه در جهان در حال گسترش هستند. دولت ايران در سالهای اخير بسياری از اين شبكهها را كشف كرده و در روزنامههای ايران هم جزييات اين دستگيریها انتشار يافته است. امكان كسب درآمد بالا از طريق تن فروشی و آزادیهای نسبی در امارات عوامل جذب كننده زنان به اين كشور میباشند. ازطرف ديگر، گسترش فقر در ايران و وجود سخت گيریهای فراوان، چه از طرف دولت در فضای عمومی جامعه و چه از طريق خانوادهها در فضای خصوصی، از عوامل مهم ترغيب زنانی ايرانی به مسافرت "كاری"در دبی میباشند. تعداد زيادی از اين زنان بواقع دختران فراری ايران هستند. بهمين علت است كه زنان ايرانی كه در بازار جنسی دبی مشغول بكار هستند بدو دسته تقسيم میشوند: زنانی كه با فريب و يا اجبار از طريق شبكههای قاچاق انسان به اين كار كشيده شدهاند و زنانی كه خود آگاهانه اين شغل و اين بازار را برای كسب درآمد زياد و سريع انتخاب كردهاند – انتخابی كه با توجه به مخاطرات اين حرفه و اين بازاربيشتر شبيه به قمار است تا يك گزينه مطمئن و عقلانی. البته هستند زنان ايرانی كه برای تجربه وتفنن وارد اين كار شده و فكر میكردند كه اين يك تجربه كوتاه مدت خواهد بود. ولی يكی از خطرات اين حرفه اينست كه وقتی كسی وارد آن میشود به سختی میتواند از آن خارج شود. در مجموع، زنان ايرانی در صنعت جنسی دبی نسبتا موقعيت مناسبتری نسبت به زنان آسيايی، بويژه زنان آسيای جنوبی و مركزی دارند. اولا، زنان ايرانی در بخش كارهای خانگی حضور ندارند، كه اين خود آنها را از سو استفادههای جنسی كه بعضا منجر به تن فروشی میشود مصون میدارد. ثانيا زنان ايرانی در روسپی خانهها و خيابانها حضور بارزی ندارند. مطلعين به اين امور میگفتند كه در اواخر دهه نود كارگران جنسی ايرانی را میشد در خيابانها مشاهده كرد، ليكن آن جمعيت يا از كشور اخراج شده و يا خود اين بازار را ترك كردهاند. در حال حاضر بيشترين تعداد از زنان ايرانی اول در بخش ديسكويی و دوم در بخش شبكهای قرار دارند. آيا كارگران جنسی در دبی به رسميت شناخته میشوند و قانونی برای آغاز كار جنسی وجود دارد و دولت نظارتی بر امر بهداشت و شيوع ايدز و حفاظت از آنان در قبال خشونت دارد؟ يا اينكه اين پديده يك آسيب اجتماعی تلقی شده و زيرزمينی است و با آن مبارزه میشود؟ دولت امارات تن فروشی را بعنوان يك شغل رسمی نمیشناسد و حتی اذعان علنی به وجود گسترده آن هم ندارد. البته وقتی با مسولان بطور خصوصی صحبت میكنی، بعضی در مقابل آن سكوت میكنند، بعضی مساله را كوچك تر از آن كه هست جلوه میدهند، و برخی خيلی صادقانه آنرا اجتناب ناپذير میدانند. قطعا دولت اين پديده را يك آسيب اجتماعی میشناسد و هرگاه مشكلی در اين رابطه پيش میآيد آنرا بعنوان امری غيرانسانی و مضر برای جامعه اعلان میكند. اما اين برخورد نه صادقانه است و نه واقعبينانه. اتفاقا اين نوع برخورد دولت امارات سرمنشا مشكلات زيادی است كه كارگران جنسی در اين كشور با آنها مواجهاند. اولين مشكل همين مسيله بهداشت است كه شما بدان اشاره میكنيد. از آنجا كه قرار نيست كسی به تن فروشی روی بياورد، پس از نظر دولت چنين شغلی وجود ندارد و كسی هم مشغول به اين كار نيست كه نيازی به نظارت بهداشتی داشته باشد! مواردی هم كه اين نوع داد و ستدها به جرم و جنايت و دعوا انجاميده و دخالت ماموران انتظامی را طلبيده، دولت به آن بعنوان مسالهای استثنايی و خارج از عرف برخورد كرده است. بنابراين هيچ قانونی در رابطه ضوابط كاری اين زنان وجود ندارد، بماند كه اصلا دولت امارات قانون كار منجسمی ندارد كه از استثمار بيرحمانه كارگران در اين كشور جلوگيری كند. از آنجا كه تمام زنانی كه در اين حرفه مشغول بكار هستند خارجی میباشند، هيچيك از آنان مورد آزمايش بهداشتی قرار نمیگيرند مگر اينكه به گونهای سروكارشان به پليس افتاده و مورد آزمايش قرار گيرند. اگر آشكار شود كه اين افراد دارای بيماری هستند، پليس بی درنگ آنها را از محيط اجتماعی جدا كرده، اول به بيمارستان، بعد بازداشتگاه، و سپس به كشور اصلی آنها باز میگرداند. اگر فرد مهاجر تقاضای اقامت داده باشد و بعنوان مقيم وارد اين كشور شود مورد آزمايش بهداشتی قرار میگيرد، وگرنه فقط در زمان تخلف قانونی است كه امكان آزمايش بهداشتی خواهد داشت. بر اساس آماری كه سازمان سيا در سال ۲۰۰۱ بچاپ رسانده، تعداد بيماران مبتلا به ايدز در امارات حتی به يك پنجم يك در صد هم نمیرسد. واقعيت اينست كه ايدز در اين كشور وجود دارد و دولت نسبت به آن هم حساس است و هم جدی، ليكن رقم واقعی آنرا اعلان نمیكند. شما هر گزارشی را راجع به ايدز در دبی میخوانيد، از امكانات، مشكلات، و مضرات ايدز صحبت میكند جز رقم بيماران. اگر وسعت گزارشهای مطبوعات راجع به همكاری بين وزارتهای بهداشت، آموزش و پرورش، و نيروی انتظامی امارات با سازمانهای بين المللی مثل يونيسف و سازمان بهداشت جهانی را در نظر بگيريد، متوجه خواهيد شد كه رقم اين بيماری نمیتواند خيلی كم باشد. در دبی حتی تلفن ۸۰۰ برای ياری رسانيدن به اين بيماران وجود دارد. اگر مهاجری مبتلا به مرض شناخته شود بلافاصله به كشورش پس فرستاده خواهد شد. بيماران بومی به خرج دولت تحت معالجه قرار میگيرند. مساله آنقدر جدی هست كه صحبت از طرحی است كه بر اساس آن تمام خارجيانی را كه برای مدتی بيش از يك ماه به اين كشور میآيند مجبور به دادن آزمايش كنند. درآمد كارگران جنسی نسبت به ساير قشرهای جامعه چگونه است؟ و سهم واقعی زنان از كارجنسی به چه ميزان است، آيا بخش عمده درآمد صنعت سكس به جيب قوادان و شبكههای قاچاق تعلق میگيرد؟ در آمد اين زنان بر اساس سن، مليت، زيبايی، و موقعيت آنها در هرم بازار جنسی كه در سوال قبلی توضيح دادم فرق میكند. بيشترين درآمد از آن زنان جوان و زيبايی است كه بطور مستقل در بازار شبكهای كار میكنند. تعداد اين زنان زياد نيست چرا كه اين شبكهها هستند كه كنترل اين بازار را دارند و محيط كار را برای زنان مستقل – اگر شناسايی شوند – بطور وحشتناكی پرمخاطره كرده و سعی میكنند كه از آنها باج گيری كنند. بر اساس گزارشات تحقيقی و روزنامهای چاپ شده زنانی كه در درون اين شبكهها كار میكنند اغلب سهمی بيشتر از ۲۰ در صد از درآمد حاصله را ندارند، مگر اينكه مستقل باشند كه در آنصورت صاحب كل در آمد حاصله خواهند بود. افرادی كه از طريق ديسكوها كار میكنند نيز بايد سهمی به ديسكوها، واسطهها، نگهبانها و بالاخره فردی كه ضامن حضور آنها در كشور شده است بپردازند (هر مهاجر غير گردشگر كه برای كار و سرمايه گذاری به دبی میآيد بايد يك ضامن يا شريك محلی{اسپانسر} داشته باشد. اغلب اين فرد محلی و يا "مهاجر صاحب كار" در طول اقامت اين كارگر تا زندگی وی را كنترل میكند. در مورد كارگران غير ماهر و زنان خدمه اين كنترل عملا به مرحله برده داری میرسد.) نسبت دستمزد جنسی در مقايسه با دستمزدهای ديگر در مجموع بالاست، بويژه اگر زن جوان بوده و در رده بالای هرم روسپيگری كار كند. ولی بايد از ياد نبرد كه اغلب بخش بسيار ناچيزی از اين دستمزد به خود زنان میرسد. قوادان و دلالان اين شبكهها بيشترين سودجويان اين صنعت هستند. شما كافی است به نرخ فروش مشروبات الكلی در دبی توجه كنيد، میبيند كه ديسكوها از چه درآمد كلانی برخوردارند، با توجه به اينكه فروش مشروب در خارج از اين ديسكوها مجاز نيست و الكل مهمترين ابزار موثر در تسهيل خريد و فروش جنسی در اين ديسكوهاست. تعداد كارگران جنسی ايرانی در دبی چقدر است؟ متاسفانه از آنجا كه نه اين حرفه بطور رسمی شناخته میشود و نه حضورش مورد تاييد قرار میگيرد، آمار دقيقی از تعداد زنانی كه به كار جنسی در دبی مشغول هستند در دست نيست. شكی نيست كه دولتمردان دبی از ميزان نسبی اين پديده باخبرند، گرچه با توجه به ماهيت اين حرفه آنها هم نمیتوانند آمار نهايی راجع به آن در دست داشته باشند. گمانه محتاطانه رقم ۴ هزارنفر را برای كل كارگران جنسی زن در امارات میشناسد. از اين رقم گويا تعداد ايرانيان در زمانهای مختلف بين پانصد تا هزار در نوسان بوده است. من همين ارقام را هم غير واقعبينانه میدانم. در مورد ايرانيان من حتی رقم چهار هزار را هم شنيدهام ولی نه آگاهان به اين امر آنرا تاييد میكنند و نه زيربنای اين صنعت نشانی از جذب اين تعداد ايرانی دارد. نكته بسيار مهمی را كه در رابطه با تعداد زنان ايرانی كه در بازار جنسی دبی كار میكنند بايد در نظر داشت ميزان مبالغه و نوع برخوردی است كه ايرانيان با اين مساله خاص، و رفتار جنسی زنان بطور عام دارند. هر انسانی از اينكه زنی مجبور شود برای تامين معاش خود تن فروشی كند رنج میبرد و ايرانيان در اين مورد بهيچ وجه درد و غمی كمتر از مردم ديگر كشورها ندارند. اما ما ايرانيان، و كلا مسلمانان، ديد خاصی نسبت به مساله جنسيت-سكس داريم كه بی تاثير در نوع قضاوتمان نيست. اولا برخورد ايرانيان به اين مساله بيشتر از زاويه مردسالارانه "غيرت ملی" است. پذيرش اينكه زنان ايران در كشور بيگانه به روسپيگری مشغولند حجم خون در رگهای بسياری از مردان ايرانی را بالا میبرد. در ميان اين مردان اين ميزان غيرتمندی در ارتباط با وجود همين پديده در درون كشور غايب است. از طرف ديگر، بسياری از مردانی كه در دبی با ديدن اين زنان سخت شرمنده میشوند، خودشان مشتری زنان ديگری هستند كه در اين بازار وجود دارند. دوم اينكه، خشم ايرانيان در مورد حضور كارگران جنسی ايرانی در دبی بی ارتباط با تعصيات قومی-نژادی آنها نيست. شاكيان بلا استثنا از اينكه "عربها" به زنان ما دست يافتهاند رنج میبرند. گويا دستيابی مردان ايرانی در درون كشور به اين بازار آنقدر دردناك نيست كه دستيابی مردان عرب. سوم اينكه بخشی از مغالطه در مورد تن فروشان ايرانی در دبی بر میگردد به تبليغات مخالفان جمهوری اسلامی از يك طرف و دعواهای جناحی در جمهوری اسلامی از طرف ديگر. بسياری از مخالفان جمهوری اسلامی برای اينكه جمهوری اسلامی را محكوم كنند با مبالغه در ارقام كارگران جنسی ايرانی در دبی سعی دارند شكست اخلاقی جمهوری اسلامی و ناتوانی آن از حفظ "ناموس وطن" را ثابت كنند! از طرف ديگر، در دوران رياست جمهوری آقای خاتمی، اين اصولگرايان و ارزشیها بودند كه با بزرگ كردن تعداد زنان ايرانی كه برای "كار" به دبی رفته بودند سعی میكردند "ليبراليسم" آقای خاتمی را محكوم كنند. حمله معروف آقای دكتر حسن عباسی، رئيس سابق دكترينال بدون مرز در ايران، به آقای خاتمی و نيز فيلمی كه آقای ده نمكی از كارگران جنسی ايرانی در دبی تهيه كردند در اين راستا بايد ارزيابی شوند. و بالاخره بايد در نظر داشت كه اگر در اغلب كشورهای دنيا قضاوتی منفی نسبت به هر مشكل رفتاری كه مرتبط با سكس میباشد وجود دارد، در ميان ما ايرانيان گويا هرنوع الگوشكنی رفتاری به معنی ناهنجاری محسوب میشود و اگر اين الگو شكنی در ارتباط با رفتار زنان در جامعه باشد قضاوتی منفی ايجاد میكند. متاسفانه، در مورد ميزان كارگران جنسی ايرانی در دبی بطور مشخص و زنان ايرانی كه الگوهای حجاب اسلامی را در امارات نقض میكنند بطور عام نوعی قضاوت اغراق آميز و متعصبانه وجود دارد. بسياری از مردان ايرانی هر زن ايرانی را كه در خيابانهای دبی بدون حجاب، گشاده رو، و در داد و ستد با مردان میيابند محكوم به "خودفروشی" و يا چيزی كمتر يا بيشتر از آن میكنند. بنابراين، اين مبالغه از درون نگاه اين مردان آغاز میشود و با تركيب با عوامل ديگری كه ذكر شد جنبه "ملی" و "ناموسی" پيدا میكند. آقای مهدی، متشكريم و ضمن آرزوی موفقيت هر چه بيشتر برای شما اميدواريم كه در آينده خوانندگان ايران امروز را در جريان نتايج ديگر پژوهشهای ارزنده خود قرار دهيد.
|
|||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:39 توسط احمد
|
|
|||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:29 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم: «ببين جواد بي خودي حرف نزن همه ميدونند
كه معلم من خوشگلترين معلم هاست .»
جواد گفت: «برو بابا هر چي باشه به معلم من
نمي رسه برو بابا حال داري...»
گفتم: «دكي اون چشم ژاپني رو مي گي...
يه تار موي ماندانا مي ارزه به صد تا چشم بادومي
تو كه نمي دوني عشق من چه جوري درس ميده
مثل ماه وقتي درس ميده من درسهاشو مي خورم
قورت مي دم حالا مي بيني چه نمره اي بيارم....آ..قا
زرشك وقتي چشم بادومي به من درس ميده من درس هارو مي بلع ام
چي فكر كردي معلم من هم خوشگله هم خوب درس ميده ...»
داشتيم من و جواد جر وبحث مي كرديم كه سعيد پريد وسط و گفت:
چي شده بچه ها؟؟ چرا دعوا مي كنيد؟؟؟
من گفتم: سعيد جون تو بگو كدوم خوشگلتر هستند؟
سعيد هاج و واج نگاهم مي كرد پرسيد كيا ؟
جواد گفت اون دوتا دخترا را كه ديدي همونا كه يكيشون چشم بادومي
داره خيلي خوشگله هميشه بادوستش ميان مغازه مش لطف الله ديگه؟؟؟
سعيد كمي فكر كرد و گفت آهان فهميدم كيا رو مي گيد اما....
سعيد مكث كرد پرسيدم اما چي سعيد؟؟ سعيد خنديد و گفت:
ببينيد نمي خوام بگم زشت هستند اما بنظر من سميه از همه خوشگلتره...
منو بگي حرص ام گرفت گفتم : برو بابا خوبه كه خودم اسمش را
بهت گفتم سعيد گفت: خب گفته باشي از همه دختراي محل خوشگلتره
باور نمي كنيد بريم از مش لطف الله بپرسيم جواد هم گفت راست ميگه
مش لطف الله بهتر ميدونه....بعد هر سه رفتيم مغازه مش لطف الله....
مش لطف الله داشت اجناسش را جابجا ميكرد پرسيد
چي شده بچه ها؟؟؟
جواد گفت: مش لطف الله اون دوتا دختر را كه مي شناسيد؟؟
كدوم دخترا؟ همون دخترا ديگه همونا كه يكي شون چشم بادومي داره...
آره...آره...يادم اومد خب كه چي؟؟؟ جواد گفت تورو خدا مش لطف الله
راستش رو بگو اون خوشگله يا اون يكي؟؟ مش لطف الله خنديد و گفت داريد
اذيت مي كنيد بچه ها؟؟؟ سعيد گفت من كه مي گم سميه از همه خوشگلتره
همون دختر كه چند وقت پيش اين اشاره كرد به من گربه انداخت رو سرش همون كه اومد تو مغازه شما نشست و گريه كرد همون كه شما بهش آب ميوه داديد مگه
نه مش لطف الله؟؟؟
واالله چي بگم من هم كه هم سن شما بودم هميشه دنبال اين بودم كه
كدوم دختر محل از همه خوشگلتره راستش را بگم من كه ديگه پير شدم
تجربه دارم بنظر من هم اون دخترا كه شما مي گيد هم همه دختراي
اين مملكت تك هستند از تمام دختراي دنيا خوشگلتر هستند وقتي
بزرگ شديد مي فهميد...من و جواد و سعيد تشكر كرديم اومديم بيرون
سر بر گردوندم طرف خيابون تو داشتي با چشم بادومي ميومدي طرف ما
سقلمه اي به جواد زدم تا اومديم بريم كه رسيديد به ما...چه اخمي كردي به من گفتي
اينجا چيكارمي كني پسر فردا مي خوام امتحان بگيرم چشم بادومي هم تشر زذ به جواد و گفت تو اين جا چيكار مي كني مگه نبايد درس بخوني شيطون بازي بسه
بريد خونه فردا امتحان داريد...بعد رو كرد به تو گفت بيا بريم ماندانا
واي كه پسر داشتن چه سخته من كه دوست ندارم تو هم همانطور كه مي گفتي
خب آره دردسر پسر يعني چي؟؟ و رفتيد چه بد اخلاق تكنه از وقتي معلم
شدي بد اخلاق شدي؟ گفته بودم كه دختر بايد خوش اخلاق باشه خوبه كه
تا حالا از درسهام ايراد نگرفتي چرا داد مي كشي سرم من كه عاشقت هستم
گناه كردم عاشقت شدم؟ ديگه سر من داد نكش به اون دوستت بگو سر دوست من داد نكشه...باشه؟؟؟ با چشم بادومي رفتيد تو محل از جواد پرسيدم ببينم جواد نفهميدي اسمش چيه؟؟ جواد گفت مامانم گفته فقط خانوم معلم يا خانوم صداش كنم
پرسيدم از خودش نپرسيدي؟؟ روم نشد پسر خجالت مي كشم
اگه مامانم بفهمه دعوام مي كنه...گفتم مامان من هم گفته ماندانا رو فقط خانوم معلم صدا كنم اما جواد جون بايد قبول بشيم وگرنه كارمون ساخته است....
با جواد رفتيم طرف خونه كه ديدم مامانم از روبرو مياد چه خوشگل شده بود من خوشگلترين مامان محل را دارم...مامان كه به ما رسيد يه نگاهي به سرتا پاي من و جواد انداخت و گفت: باز هم سر كوچه بوديد؟ من گفتم نه مامان داشتيم مي رفتيم خونه...
مامان پوز خندي زد و گفت: آره ارواح بابات الان سر راه ماندانا را ديدم گفت كه
تو ذليل مرده سر كوچه بودي غزال هم گفت كه با جواد بودي پرسيدم
غزال كيه مامان؟؟مامان گفت معلم جواد آقا ديگه مگه شما نمي خواهيد قبول بشيد نكنه فكر كرديد مادراتون رو گنج خوابيدند....هان؟؟؟ حالا بريد خونه درس بخونيد بعد مامانم همانطور كه به جواد مي گفت جواد يادت باشه به مادرت بگو فردا جلسه داريم
اگه ما مادرا نتونيم باباهاي شما را درست كنيم حريف شما دوتا جقله كه هستيم
ياالله بريد...نگاهي به جواد انداختم نيشش تا بناگوش باز شده بود وقتي مامان پيچيد سمت خيابون جواد يهو زد زير خنده گفت فهميدي پسر؟؟؟ چي جواد؟
بازم خنگ شدي اسم چشم بادومي را؟؟آره فهميدم..جواد بشكني زد و پريد هوا و گفت
خب چند نفر شدند .؟..گفتم تا حالا چهار نفر سميه هنگامه ماندانا و حالا غزال
جواد كه داشت ذوق مي كرد گفت: اوخ جون پسر موفق شديم اسمش را
مي نويسم تو دفترچه....من گفتم من كه اسم ماندانا را توي دو تا دفترچه چهل برگ پر كردم .....خب من هم اسم غزال را تو سه تا دفترچه مي نويسم از تو بيشتر...
حالا پسر بگو مامانت چي گفت؟؟ مامانم گفت غزال.... بلند تر بگو پسر ...گفتم كه غزال
بازهم بلند تر بذار همه دنيا بشنوند... فرياد كشيدم غزال...غزال...جواد همانطور كه
مي رفت طرف خونه داد كشيد بلند تر بگو پسر بذار همسايه ها بشنوند من هم
همانطور كه بلند بلند داد مي كشيدم غزال.....غزال رفتم طرف خونه بايد درس هام را بخونم تا امسال قبول بشم تا همه بفهمند كه تو بهترين و خوشگلترين معلم دنيا
هستي و اين فقط من هستم كه عاشق تو هستم......
توكلي
-------
مي خواستم زيباترين شعر عالم را
براي تو بگويم
مي خواستم قشنگ ترين حرف ها را
براي تو زمزمه كنم
اما....
زيباترين كه تويي
و حرف هاي قشنگ را كه تو مي داني
و قشنگ ترين كلمات كه نزد توست
پس بيا
تا دهانت را ببوسم
مي خواهم سرشار از
زيبايي شوم ..... توكلي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:26 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
• مطلب بسیار جالبی که صراحتاٌ زرتشت را در مقام پیامبر و رهبر روحانی میتراپرستان قرار می دهد همانا خبر انتشار کتابی است به نام سفر نامهً فیثاغورث که در آن شرح داده شده چگونه فیثاغورث توسط زابراتاس ("فرد درشت اندام" همان زرتشت، لقمان) به بازدید از آیینهای مرموز و زیرزمینی میتراپرستان برده میشود. ... نگارنده قبلاٌ در دو مورد به مطابقت القاب زرتشت و نام میثره (مهر، ایزد خورشید) رسیده بود: یک بار درباب نام هرمس (نگهبان عهد و پیمان) که از سویی نام اروپایی معروف میثره (ایزد عهد و پیمان) و از سوی دیگر لقبی بر زرتشت یا همان آذرهوشنگ پیشدادی (یعنی فرد آتشین هوشیاری که که نخستین قوانین عادلانه را به جهان آورد) بوده است. مورد دیگر در هنگام تحقیق در باب نام امیران (منسوب به بی مرگی) که در اساطیر گرجی نامی بر زرتشت (سپنداته، گئوماته بردیه) و همچنین نام ایزد خورشید خوارزمیها یعنی اِمُری (بی مرگ) بوده که مطابق همان خویتوسوروس سکاها یعنی خورشید جنگاور یا همان میثره آریائیان هندوایرانی بوده است. امّا مطلب بسیار جالبی که صراحتاٌ زرتشت را در مقام پیامبر و رهبر روحانی میتراپرستان قرار می دهد همانا خبر کتابی است به نام سفر نامهً فیثاغورث که در آن شرح داده شده چگونه فیثاغورث توسط زابراتاس ("فرد درشت اندام" همان زرتشت، لقمان) به بازدید از آیینهای مرموز و زیرزمینی میتراپرستان برده میشود. در اینکه این کتاب بدین شکل تکمیل شدهً آن از خود فیثاغورث نیست تردیدی وجود ندارد. ولی این موضوع بدین امر که مندرجات کتاب در باب آیین و رسوم میترایی سندیت دارد، خدشه ای وارد نمی سازد. هاشم رضی در جلد سوم کتاب فرهنگ نامهای اوستا مطالب این کتاب در باب ملاقات زابراتاس ( زرتشت، لقمان) و فیثاغورث ، ریاضی دان و فیلسوف معروف یونانی چنین نقل می نماید: "در بیرون شهر در مدخل غار تاریکی حاضر شدم، از غرابت تعیین این محل برای برپاداشتن جشن درخشنده ترین ستارگان[= خورشید، میترا] متعجب بودم. با تنی چند از تمشاچیان بدرون رفتم. آنقدر اعمال و شعایر و مراتب ستایش از پیش جشمم گذشت که حافظهً درستکار من توانایی بیان آن را ندارد. وافقان اسرار را دیدم پیرامون چشمهً آب روان بدن را می شستند و پاکیزگی روان و خرد را از یزدان درخواست میکردند. زابراتاس زرتشت (طبق گفتهً اوبولوس آورندهً آیین میترایی) وظایف پیشوای مذهب را به جا می آورد و علامتی زوال ناپذیر بر سینهً حضار می گذاشت. از حصول این مرتبت غروری در این اشخاص به وجود آمد. هریک نانی خوردند و ظرفی آب آشامیدند. این نشانهً بعثت یا رمز مرور به حیات جدید بود، چنانکه خورشید در سال نو را به جهانیان و جهان می گشود. همین را در سرود یزدانی و دعاهای خود گفته و می خواندند.یک نفر روحانی زیردست که اورا کلاغ مقدس می نامیدند تاجی آویخته به نوک تیغ به آنان تقدیم کرد، نپذیرفتند و به لحن خاص گفتند " میترا(مهر) تاج من است ". در عمق دخمهً مرموز به تشخیص نمایندهً میترا موفق شدم. این مجسمه نبود. جوانی بود دلیر و زیبا برگاو نشسته و شمشیر آریس به دست گرفته،اشارتی مخصوص به آفرینش بود.شاه را به صورت شیری دیدم که زنبوری در دهان داشت. گروه درباریان در صور عقاب و شاهین و سگ و کرکس از عقب وی حرکت می کردند. محبوبه های شاه [کمبوجیه یا کورش] وارد شدند. همه صورت کفتار بر چهره نهاده و به همین نام موسوم بودند. جملگی از تنگنای امتحان گذشتند. راه تاریک و پر پیچ و خم را به اکراه پیمودند. برپاره های برف و یخ ساختگی پای برهنه رفتند.. بردوش عریانشان ۱۵ چوب زده شد که نامش تازیانهً میترا یا آفتاب بود.به مساعدت جامهً پشمین خویش که مانند جامهً حاضران بود توانستم به پیکر مقدس میترا نزدیک شوم، به مثابه ای که چگونه آن را در یابم. خدای جوان که نامش یگانه جاوید است می کوشد تا گاونر زورمندی را مقهورسازد و بکشد. تاج ایرانی شبیه افسر شاهان بر سر، نیم تنهً کوتاه و زیر جامهً فراخ ایرانی درتن و به ساز جنگ ایرانی مسلح. گمانم آنکه بالاپوشی بردوش وی مشاهده کردم. دوپیکر همراه او اگرچه همان جامه را داشتند اما از قسمت رویین محروم بودند. یکی از این دویاوران مشعل افراشته و دومی مشعل واژگون به دست گرفته بود[کنایه از طلوع و غروب خورشید]. جنسیت آنها معلوم نبود، گفتند اشارتی است به توالد و تناسل. از گلوی گاومجروح چند قطره خون جاریست. حروف اطراف آن را برای من چنین معنی کردند: ژالهً آسمان [= باران، چون با کشتن گاو مقدس، خونش بر زمین جاری شده گیاهان می رویند].در متن این لوحه اشکال خرد حیوانات زنده که در تقویم ایران آفتاب و ماه و سیارات و صور نجومیه را معرفی می کنند مشهود می گشت. نیکوتر و جاذب تر از همه رسوم و قواعد سوگندی است که هر مرد و زن از آگاهان و خواص به تناوب یاد میکنند و مهر را مخاطب خویش قرار داده چنین می گویند: "بر افزایش شمارهً آفریدگان خردمند که زمین را معمور و مسکون می دارند سوگند یاد می کنم. سوگند یاد می کنم بر شیار کردن و زراعت یک زمین و کاشتن یک درخت میوه. سوگند یاد می کنم بر جاری کردن آب خنک در خاک خشک و عمارت یک راه. سوگندیاد می کنم، راضیم پس از مرگ از جایگاه نیکبختان رانده شوم اگر در اثنای زندگانی این فرایض مقدسه را انجام ندهم". دانستم که زابراتاس زرتشت از روی مجاملت و موافقت با میل شاه و اتباع وی آزمایشهای حقیقی بزرگ را در حق آنان روا نداشته است. درباریان و زنان نازپرورده را چهل روز از طعامهای لذیذ باز داشتن، مدت دو روز تازیان زدن، بیست روز روی توده های برف راه رفتن، ناگهان میان چند کانون اخگر قرار گرفتن کاری بس دشوار بود. از خواص هیچ کس به درجات هفتگانهً سیارات ارتقاء نیافت و به آخرین مرتبهً کمال نرسید. برای اختتام مراسم موافقت کردند شاه و مقربان حضرت پس از آگاهان اندکی بادهً ممزوج در قدح زرین بیضی شکل بیاشامند. مر اجازت دادند نزدیک رفته این ساغر ظریف را تماشا کنم. میان نقوش مختلف برزیگری نیمه عریان و به عبارتی نیکوتر خدایی چون پریاب (رب النوع باغ و بوستان و چمنزارهای یونان و روم، میترای ایرانیان) مشاهده کردم که مانند مردی نیرومند و قوی بنیه در مزرعه بذرافشانی می کرد. با نظام و ترتبیتی که در خور احترام و احتشام امر مذهب است از دخمه خارج شدند. پاره ای مردم آبگینه به دست در بیرون منتظر بودند. جوانی زیبا چهر سوار بر اسبی سفید، بادزن بر دست راه را بازکرد. جمعیت به دنبال رفتند و خردهً آبگینه بر او انداختند، رسم دیرین که معنای آن جز بر عارفان رموز و حقایق بر دیگران پوشیده است.در موسمی بودیم که سورت زمستان به پایان رسیده بود؛ اما در چند ناحیه سپاه دی بر مقدم زیباترین فصول حمله می کرد.... ایرانیان در نیایش و مناجات به میترای سه گانه توجه داشتند. بدین گونه گاه دانش و توانایی و نیکوکاری را که از خصایص ارجمند طبیعت است می ستایند. رقص هایی که حاکی از حرکات سالانه و روزانهً آفتاب بود جشن مقدس را به انتها رسانید، لاکن نه چنانکه در هلیوپولیس [شهر آفتاب، شهر قدیم مصر در یازده کیلومتری قاهره] دیده بودم، در ساحل نیل ساعات و فصول را مجسم کرده بودند.[ در آغاز فصل فوق، هنگامی که زابراتاس زرتشت فیثاغورث را برای جشن میترا دعوت می کند، سخنانی می گوید که جالب است] فیثاغورث گوش کن؛ اگرچه مرابعضی سخنان از موافقت باز می دارد، اما از دعوت تو به جشنی شگرف دریغ نمی کنم. اگر اقوام بیگانه در حین مقایسهً این جشن با جشنهای خویش بخواهند کیفیت ان را به صورت دیگر در آورند تو گواه ما خواهی بود. تا سه روز برای دیدن آیین مقدس میترا مهیا باش. این جشن تورا خرسند خواهد داشت. من در آنجا رجعت آینده یا اقتران آفتاب را و ارتفاع یا عبور آن را از برج حمل به برج ثور که نشان تازگی طبیعت است تقدیس می کنم. دخمهً میترا نمایندهً گیتی است. اشیایی که آنجا در فواصل ثابته از یکدیگر نهاده شده، رموز اقالیم و عناصر را به تو عرضه می دارند......" حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده اطلاعات بکری از زرتشت به عنوان نیای اساطیری ایرانیان به دست می دهد که معلوم میکند چرا آیینهای کهن ایرانی از جمله آیین میترایی این همه تحت تأثیر پرستش شخصیت گئوماته زرتشت (یردیه، ایرج، هوشنگ) قرار گرفته اند:" هوشنگ ابن سیامک (مردکناری) بن کیومرث (شاه میرا، مظور سپیتمه جمشید) بعد از جد پادشاه شد، به سبب آنکه هوش و هنگ، یعنی دانایی بسیار داشتف اورا هوش هنگ خواندند. در عدل و داد کوشید و در ظلم و جور بست. چون پیش از او آیین داد، ندیده بودند او را پیشداد لقب کردند .بعضی اورا ایران (آرا، ایرج) خوانند و گویند ایران زمین بدو منسوب است و بعضی گویند به " ایرج بن فریدون" (در واقع بردیه زرتشت پسر خوانده کورش) منسوب است. از معادن وبحارف بعضی فلزات و حلیات او بیرون آورد." حمدالله مستوفی حتی نام عربی اژی دهاک / آستیاگ (نیزه انداز) یعنی قیس (لمک تورات) را که به همان معنی نیزه انداز می باشد، درست ذکر نموده است. در پایان ذکر چند مأخذ میترایی و زرتشتی مسیحیت یعنی مطرح ترین دین دنیا بی مناسبت نمی نماید: ۱- در رویای زایش زرتشت از مادر وی به صورت درخت تاک (درخت شراب مقدس هوم) بزرگی ظاهر می گردد که سایهً آن تمامی آسیا را فرا می گیرد. هرودوت این اسطوره را به زاده شدن کورش منسوب می نماید ولی ماندانا (آمیتی دا، دانای خانه و آشیانه) مادر سپیتاک زرتشت ( هوم سپید اساطیری ،گئوماته بردیه) بوده است نه پدر خوانده و پدرزن وی کورش سوم. پیداست که اسطوره خواب از تعبیر نام سپیتاک به تاک سفید (درخت ون جوت بیش کتب پهلوی، یعنی درخت رنج زدای) حاصل شده است. این اسطوره به شکل عیسی مسیح نوزادی که پادشاه اسرائیل خواهد شد تصویر گردیده است و در انجیل یوحنا آغاز فقرهً ۱۵ عیسی مسیح می گوید. "من درخت تاک واقعی هستم و پدرم باغبان است." در خبر خارس میتیلنی زرتشت تحت نام زریادر پسر آدونیس (سرور من) خدای رستنیهای فینیقیان ظاهر شده است. ۲- نام مادر میترا (مهر) در اساطیر ودایی یعنی آدیتی به معنی طبیعت آزاد و بی انتها و در اساطیر میترایی صخره و نیز درخت آمده است. این عناصر اسطوره ای دراساطیر سامی و یونانی با میّرا یا میرهه (درخت بی مرگی، امیران خداگونه) و مریم (ماریا، مادر قدیسه) ، میریزیر (الههً رستنیها و جهان زیرین کاسیان یعنی اسلاف لران) و موئیر ا (الههً زیرزمینی بخت و اقبال و عمر یونانیها) بازگویی شده اند. ٣- نام شبانان میترا یعنی کوتس و کوتوپاتس در هیئت ایرانی اصلی آنها به ترتیب به کوات و کواتوپت بوده و به معنی سرور روحانی (شمع به دست، نشانهً طلوع خورشید) و موبد [با شمع] واژگون (نشانهً غروب) می باشند. این شبان / موبدان اسطوره ای در انجیلها به صورت اسطوره ًشتافتن شبانان به نور الهی منور شده بربالین نوزاد موعود (عیسی مسیح) و نیز سه مغ شرقی با هدایایی از جمله ساقهً درخت میرهه (مورد) به سوی بیت لحم ، به بالین مریم فارغ شده از زایش عیسی مسیح و عیسی مسیح نوزاد خاطرنشان شده اند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:24 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
زنگ در خانه را زدند جمعه بود
جواد بود گفت:«جلدي لباس بپوش بيا .»
پرسيدم كجا؟ جواد گفت « تو بيا مي فهمي.»
هوا داشت گرم مي شد .لباس پوشيدم رفتيم
سر كوچه...
روي ديوار . روي تير چراغ برق تا نزديكي مغازه
مش لطف الله آگهي چسبيده بود. جواد اشاره اي
كرد به آگهي ها و گفت «اومده بودم خريد اون دو نفر
داشتند اين آگهي ها را مي چسبوندند .»
پرسيدم كيا؟
« همون دو نفر ديگه چشم بادومي با عشق تو .»
« خب كه چي جواد؟ چرا باز هم خنگ شدي پسر
مگه تو تجديد نيستي؟» خب آره تو هم تجديد شدي.»
جواد با خنده گفت خب تمومه ديگه بيا بخون .
آگهي را خوندم نوشته بود البته با دست خط كه
«تدريس خصوصي در منزل از مقطع راهنمايي
تا دبيرستان » جواد گفت «من خودم شنيدم كه چشم بادومي
به عشق تو گفت «واي ماندانا جون اگه بگيره خوب مي شه»
تازه فهميدم جواد چي مي گه... به جواد گفتم «البته اگه پدر
مادرامون بذارند؟
جواد گفت «خب امتحان مي كنيم شايد گرفت...اونوقت چشم بادومي
معلم من ميشه من هم ميفهمم اسمش چيه؟ ماندانا هم معلم تو ميشه
واي چي ميشه پسر؟؟ عشق من و تو هر هفته تو خونمون؟؟
جواد رفت تا با پدر و مادرش صحبت كنه...من هم سلانه سلانه
رفتم طرف خونه تو راه فكر مي كردم... واي خدا جون اگه
تو بشي معلم من...اگه بياي خونه ما . من برات چايي ميارم
ميوه ميارم خودم برات ميوه پوست مي گيرم..اما....
روز اول از كتابخونه بابا چند تا كتاب شعر ميارم ميذارم
روي ميز...حتما مي پرسي «كتاب شعر مي خوني؟؟»
من هم مي گم خب آره حتما مي پرسي واسه چي؟؟؟
من هم مي گم واسه اين كه بفهمم عشق يعني چي؟؟؟
خب اگه پرسيدي مگه عاشق هستي؟؟ چي بگم؟ اگه
بگم آره عاشق تو هستم... اونوقت ممكنه كتاب شعر
مولوي را كه خيلي هم سنگينه بر داري بزني تو سرم دوباره
خيط ام كني من نمي خوام دو باره ضايع بشم درسته
كه معلمي اما نمي خوام جلوي بابا و مامان كنف بشم
معلم خوشگل هستي باش من عاشقت هستم خب باشه
اما نمي خوام خيط بشم چيكار كنم اگه مدرسه مون
درس عشق داشت كلاس عشق داشت چه خوب بود
نمي دونم تو خارج كلاس عشق هم دارند تو مدرسه يا نه
مگه چي ميشد اينجا هم توي مدارس كلاس و درس عشق
هم بود...اونوقت من خودم را تجديد مي كردم تا تو بيايي
خصوصي به من درس عشق بدي من هم قول مي دادم
كه قبول بشم خوب چه كنم اما الان هم خوب ميشه
اگه بابا قبول كنه تو معلم من بشي... تو فكر بودم كه
رسيدم خانه با با داشت جدول حل مي كرد مامان هم
داشت مجله زنونه مي خوند سلام دادم بابا سرش را
بالا كرد و پرسيد «باز هم رفته بودي سر كوچه؟؟»
نه بابا جواد يك آگهي ديده بود...بابا پرسيد كدوم
آگهي پسر؟؟؟ آگهي تدريس خصوص تو خونه بابا...
بابا اخم كرد من ادامه دادم جواد گفت معلمهاش خانوم هستند
من و جواد تجديد شديم جواد رفت به باباش بگه
بابا سرش را بلند كرد و با نيشخندي پرسيد
گفتي معلمهاش خانوم هستند؟؟؟ آره بابا جواد خودش ديده بود
بابا گفت خوبه...خوبه بازم تعطيلات شد اين دخترا
مي خوان تدريس كنند تا پول واسه سرخاب سفيدابشون در بياد
باشه پسر تلفن مي زنم ببينم ساعتي چند مي گيرند بيان اينجا
درس بدند...
يهو مامان مجله را كوبيد زمين و با صداي بلند گفت
چي شد چي شد تا فهميدي معلم ها زن هستند
مثل اين كه خوش خوشانت شده امان از دست شما مردها
تا اسم زن مياد آب از لب و لوچه تان سرازير ميشه
اما وقتي از حق زن گفته بشه روتون را مي كنيد يه طرف ديگه
بذار آقا همين روزها انقلاب فمينيست كه شروع بشه
شما مردها را ما خانوم ها درست مي كنيم . هنوز مثل صد سال
پيش فكر مي كني
سرخاب سفيداب ديگه روزگارش تموم شده آ...قا به روز باشيد
شما مردا بايد به
روز بشويد ما خانوم ها درستتون مي كنيم بذار انقلاب
فمينيستي بشه...
بعد مامان رو كرد طرف من و گفت باشه پسرم من خودم
زنگ مي زنم اما
به شرطي كه مثل بابات حيز بازي در نياري بيخود تو چشم
دختر مردم
مثل بابات زل نزني..ها.... بابا گفت «من كي حيز بازي
درآوردم خانوم؟؟
مامان گفت يادت رفته از اول راهنمايي تا آخر دبيرستان كه بودم
كشيك مي كشيدي نزديك خونه ما هر وقت ميومدم بيرون زل
مي زدي
تو چشمهام از بدشانسي افتادي تو دانشكده ما توكلاس ما
يادت رفته
تو كلاس هي برمي گشتي به من زل مي زدي؟؟؟
بابا باخنده گفت «چيكار مي كردم خانوم تو خوشگلترين دختر
محل بودي
هم تو مدزسه هم تو دانشگاه من هم پسر سر براهي بودم
يادت رفت؟؟؟
مامان گفت آخيش چه پسر مظلومي بودي هنوز نامه هاي
عاشقانه اي را
كه بوسيله بچه ها تو كلاس به من دادي دارم با همين نامه ها
فريبم دادي
زنت شدم ديدم الانه است كه دعوا بشه بعد مامان جيغ بزنه و بابا
بگه بازم جبغ بنفش كشيد اين زن... رفتم جلو كه مامان را ببوسم
مامان هولم داد عقب و گفت خوبه...خوبه آرايشم پاك ميشه نه
اين كه بابات پول ميده لوازم آرايش بخرم خودم كار مي كنم
زن هاي باشگاه همه كار مي كنيم وگرنه اين مردها انگار نه انگار...
سر مامان را بوسيدم واي خدا جون چه عطري داره مامان
من كه خيلي دوستش دارم بعد رفتم رو زانوي بابا.. بابا زد پشتم
و رو كرد طرف مامان و گفت خانوم جان از قديم گفتند
( تره به تخمش ميره حسني به باباش) بعد رو كرد به من و گفت
« ببين پسرم خدا زن ها را خوشگل كرده تا ما مردها
نگاهشون كنيم
و خدا را شكر كنيم كه زن خوشگل نصيبمون شده
دلم مي خواد پسرم مثل خودم باشه خوشگل پسند
فهميدي پسر؟؟
گفتم آره بابا تو دلم گفتم بابا كه تو را نديده حتما اگه ببينه
به سليقه من آفرين مي گه تو فكر بودم كه مامان گفت
گفته باشم آقا هر وقت اين خانوم معلم آمد اينجا شما
هم مي رويد منزل جواد و با باباش تخته نرد بازي مي كنيد
تا اين دختره بره شير فهم شد؟؟؟؟ بله خانوم جان فهميدم
ميرم پيش باباي جواد بايد ببينيم با شما زن ها چيكار بايد بكنيم
برخاستم خيلي خوشحال بودم تلفن زدم به جواد پرسيدم
چي شد جواد؟؟؟ درست شد پسر چشم بادومي معلم من شد
تو چي؟ گفتم خدا را شكر ماندانا هم شد معلم من .....
جواد گفت «ديدي پسر خدا چه مهربونه من و تو چون عاشق
روراست بوديم كاري كرد كه عشق هامون بيان تو خونه
گفتم آره جواد جون واسه همينه كه من خدارا دوست دارم
بيخودي نيست كارش درسته مگه نه؟؟
جواد با خنده گفت پس برو بريم پسر دارند ميان خونه ما
من گفتم جواد اگه قبول شدم واسه همه بچه ها چيپس
مي خرم... چرا چيپس؟؟؟ واسه اينكه ماندانا چيپس دوست داره
من هم واسه همه بستني مي خرم... حالا برو بريم
عشقامون دارند ميان...... توكلي
-----
مي نويسم تو رو ميخوام
اسم توست تكليف شب هام
مي نويسم بي تو هر جا
سياه ميشه همه مشقام
جبر من توانِ غشقت
با دل وامونده من
بي تو غم ضربه تو شب هام
با تو جذر ميگيرم از غم
صفحه به صفحه تاريخ
لحظه به لحظه عشقم
روزِ ميلاد تو رو من
توي هر صفحه نوشتم
مي نويسم تو رو ميخوام
اي عزيزترين عزيزام
من شاگرد اول عشقم
وقتي از توست همه درسهام
مي نويسم اي كه دوري
اونور جغرافي عشق
اگه دنيا صحرا باشه
ميام تا آبادي غشق
بيا تا نقاشيهامو
از نگاهت وام بگيرم
ميدوني اگه نباشي
اين جا من تنها ميميرم توكلي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:20 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
||||||||||||
|
جشنواره بین المللی فیلم کن نیز امسال با نمایش این فیلم یکصد و بیست و پنج میلیون دلاری افتتاح شد. فیلم «رمز داوینچی» اقتباسی است از کتابی با همین عنوان نوشته دن براون نویسنده ای که مجله تایم او را در میان یکصد شخصیت مطرح سال قرار داده است. کتاب او طی سه سال انتشار بیش از چهل میلیون نسخه فروش داشته و به چهل و چهار زبان دنیا از جمله فارسی ترجمه شده است.
بسیاری از رهبران کلیسای کاتولیک رم که نتوانستند در برابر طرح مساله ازدواج عیسی مسیح با مریم مجدلیه در داستان سکوت کنند و آن را تکفیر کردند اینک با اکران سراسری فیلم از پیروانشان خواسته اند در برابر بیش از یک هزار سینما در آمریکا به نشانه اعتراض شمع روشن کنند.
سیامک دهقانپور:
«رمز داوینچی» فیلمی است سرگرم کننده که با وجود ایرادات ساختاری، صادقانه می کوشد مرز میان
لانگدن که برای یک سخنرانی به پاریس رفته برای کشف معنای یک مجموعه نمادهای مرتبط با نقاشی های لئوناردو داوینچی به صحنه یک جنایت در موزه لوور می رود. با کشف این رمز و رازها او از یکی از بزرگترین اسرار تاریخ پرده برمی دارد. رازی که کلیسای کاتولیک رم دو هزار سال کوشید آن را پنهان نگاه دارد.
لی تی بینگ، مورخ ثروتمند، با بازی خیره کننده ایان مک کلن، در فصلی از فیلم می کوشد با اشاره به باور مسیحیان به وجود جام مقدسی که نمادی است از خون عیسی، و مسیح در شام آخر با حواریون از آن شراب نوشید به تناقض ناشی از نبود این جام در تابلوی معروف شام آخر داوینچی پرداخته و با تحلیل دیگر نشانه های بصری در تابلو سوفی را قانع کند که فرد نشسته در سمت راست عیسی یوحنا نیست بلکه مریم مجدلیه است و جام مقدس خود اوست که از مسیح آبستن است و خون او را با خود دارد.
بنا بر داستان، کلیسای کاتولیک رم مریم مجدلیه را فاحشه ای معرفی کرده که از سوی عیسی مورد آمرزش قرار می گیرد تا بر نقش مریم به عنوان همسر عیسی سرپوش گذاشته باشد. برطبق روایت کتاب مریم پس از تصلیب و عروج مسیح و تلاش رومیان برای دستگیری حواریون عیسی از ترس کشته شدن به اروپا و
در فیلم ژاک سونیه، مدیر موزه لوور، آخرین رازدار، می کوشد پیش از مرگ با به جا گذاشتن نمادهایی برای سوفی، دختری که ظاهرا نوه اوست اما بعدا در می یابد بیش از تصورش نقش محوری در این رمز و راز تاریخی دارد، و با تکیه بر تخصص رابرت لانگدن، از مدفون شدن این راز بزرگ جلوگیری کند.
درباره وفاداری ران هاوارد، کارگردان برنده اسکار، به کتاب و ضعف و قوت این اقتباس عقاید متفاوتی وجود دارد اما بی تردید هاوارد با ایجاد تغییراتی در بخش پایانی داستان سعی کرده است مخاطب مذهبی را نیز راضی نگاه دارد. بسیاری از روحانیون مسیحی معتقدند دشوار بتوان تصور کرد فیلم ایمان کسی را دچار تزلزل کند اما، بی شک دور جدیدی از نقد نسخ مذهبی را شاهد خواهیم بود.
«رمز داوینچی» تلفیقی است از سبک آثار جنایی آگاتا کریستی با داستان های کشف گنجینه های اسرار
فیلم در یک کلام می گوید دریافت ما از جهان بستگی تام به باورهای مان دارد. دن براون، نویسنده جنجالی «رمز داوینچی»، فعالیت های پنهانی گروه مذهبی آئینی ماسون را موضوع محوری کتاب بعدی خود قرار داده است. قهرمان داستان او همین رابرت لانگدن، استادنمادشناس، در «رمز داوینچی»، است.
|
|||||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:12 توسط احمد
|
|
|||||||||||||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:39 توسط احمد
|
|
|||
|
|
|
|
|
چرا مرغ از خيابان رد شد؟
.ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود. موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت. مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتنابناپذير بود. خاتمی: چون ميخواست با مرغهای آن طرف خيابان گفتگوی تمدنها بکند. رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟ شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه... نيچه: چرا که نه؟ فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است. همينگوی: برای مردن. در زير باران. اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبی است. سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمالشدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان ميدهد. پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغدانی ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغی صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟ صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر. خوانندهء آهنگهای آبدوغخياری: چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم... شيرين عبادی: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسی را فراری نميدهد. روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟ نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک برای مرغ، و يک قدم بزرگ برای مرغها. حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت. کافکا: ک. به آن سوی خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوی ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهی بیتوجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکی خود مواجه کند و دستکم او را به احترامی وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود. بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم. فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه. ناصرالدينشاه: يک حالتی به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد. سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم. خمينی: بروند گم شوند اين مرغها. لکن اين مرغها هيچ غلطی نميتوانند بکنند. من خودم خيابان تعيين ميکنم. من توی دهن اين مرغها ميزنم. طرفدار داستانهای علمی - تخيلی: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستی را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند. اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را نديديد؟ جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکی مجدد از سوی تروريسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنيت ملی ايالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است. سعدی: و مرغی را شنيدم که در آن سوی خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردی آسيابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجيل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم. احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشههای ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوی خيابان. و من، تهی هستم، از گلايههای دردمند سرخ. رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟ لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکی نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفسکش بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفی ميکنی.
.پدرخوانده: جای دوری نميتواند برود. .فروغ فرخزاد: از خيابانهای کودکی من، هيچ مرغی رد نشد. رفسنجانی: اينجور نيست که مرغ از خيابان رد شده باشد. حالا بعضی از اشخاص يک چيزی گفتهاند و ممکن است اين شبهه به وجود آمده باشد که چنين چيزی شده، اما بهرغم همهء اينها امت اسلامی آمادگی کامل دارد و به اميد خداوند در برابر اين توطئهها مقاومت ميکند. ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند. پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده. هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلمانی از خيابان رد خواهد شد احمدینژاد: خيابان و فناوری رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهیم داد. موج معنويت و بيداری در دنيای اسلام، به اميد خدا به زودی اين مرغ را از دامان دنيای اسلام پاک خواهد کرد.
فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چی به اين داور گفتيم بیانصاف قبول نکرد کودک: که به اون طرف خيابون برسه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:29 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
Alexey Krasnov, the head of the Federal Space Agency’s department for pilot programs, said on Friday that Anoushe Ansari, the ethnic Iranian U.S. citizen, is to become an alternate for Japan’s Daisuke Enomoto who is to set to fly to the International Space Station this fall on the Russian Soyuz. “We have signed a pre-contract agreement with Ansari. She is considered an alternate for the Japanese cosmonaut,” Mr. Krasnov said. “Besides that, Ansari is to travel on the Soyuz as an unprofessional participant of the flight, scheduled for spring 2007.” The representative of the Russian space agency explained that there are now two candidates for this flight – Ms. Ansari and Microsoft’s former employee, Charles Simonyi. However, Mr. Simonyi’s plans may change due to “some recent developments, related to his business.” “Therefore Ansari has better chances to set off in spring 2007. She underwent medical tests in February and was declared fit for the flight,” Alexey Krasnov concluded. Anoushe Ansari was born in 1967 in Teheran. Her family immigrated to the United States after the Islamic Revolution. Ms. Ansari, her husband Hamid and his brother Amir founded Telecom Technologies in the U.S. to produce telecommunication equipment. The business brought multi-million revenues to the family. After Telecom Technologies merged with Sonus Netword in 2000, the Ansaris set up Prodea Inc., an investment firm. The family has heavily invested in space tourism for a few years. Prodea became the major sponsor of the X-Prize in 2004, contributing $10 million for the contest to build the first private suborbital space flight. After the donation, the contest was renamed to Ansari X-Prize. Mojave Aerospace Ventures won the prize in October 2004 after its SpaceShipOne spacecraft had gone twice to the height of over 100 km over two weeks. Space Adventures, which has lately in charge with flights of space tourists on Russian Soyuz’s, signed an agreement with Prodea in February to finance the construction of Explorer suborbital spacecrafts at the Myasishchev factory in Russia. Space Adventures and Prodea also agreed to use airdromes in Ras Al Khaimah, United Arabic Emirates, and in Singapore for suborbital launches of Explorers. The third airdrome will be found in the United States. Investments in the revamping of the airdromes and the organization of suborbital spacecrafts’ flights may cost about $0.5 billion. The market of suborbital tourist flights is worth of $1 billion annually, according to Space Adventures’s early estimates. A source of Kommersant at the Russian Space Agency reported that Anoushe Ansari discussed her possible space flight with Space Adventures at the signing of the agreement. Ms. Ansari preferred not to fly on a suborbital spacecraft, where weightlessness lasts only ten minutes, but opted for the Soyuz whose the flight is eight-day-long. The source said that Space Adventures abandoned its commission given Ms. Ansari’s big investment in the company’s projects. Thus, Anoushe Ansari will pay $20 million for her flight on the Soyuz to the Russian party only. |
||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:19 توسط احمد
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
تير 1385 - دنیای اقتصاد - ابروهاي بالارفته، نگاه سوالانگيز يا سر تكان دادن چند نمونه از حالتهاي صورت است كه كامپيوترها به زودي با تصويربرداري از آنها ميتوانند ذهن افراد را بخوانند.
دانشمندان آمريكايي و انگليسي موفق شدهاند كامپيوترهايي راهاندازي كنند كه به لحاظ عاطفي هوشمند هستند و با قابليت خواندن افكار فرد از طريق تجزيه و تحليل حركتهاي صورت كه بيانگر احساسات دروني شخص هستند. پروفسور «پيتر رابينسن» از دانشگاه كمبريج انگلستان و سرپرست تيم در اين پروژه تحقيقاتي ميگويد: «اين سيستم قابليت تشخيص طيف وسيعي از حالات ذهني را تنها با كار گذاشتن دوربين ويدئويي مقابل چهره شخص دارا است. پروفسور رابينسن و همكارانش معتقدند كاربرد كامپيوترهاي ذهنخوان ميتواند از پيشرفت در مهارتهاي رانندگي افراد تا كمك به شركتهاي سازنده تبليغات براي دستيابي به حالات روحي مشتريان را شامل شود. او همچنين اضافه ميكند: «كامپيوتري را تصور كنيد كه احساس درست شما را فورا و در همان لحظه براي فروش كالايي تشخيص دهد و آنچه كه به خواسته شما نزديك است را پيشنهاد كند. اين تكنولوژي از آيندهاي خبر ميدهد كه در آن تلفنهاي همراه، خودروها و وبسايتها ميتوانند ذهن ما را بخوانند و متناسب با حالاتمان عكسالعمل نشان دهند.» هماكنون اين تكنولوژي طوري برنامهريزي شده است كه حالات مختلف صورت و خلق شده از سوي بازيگران را تشخيص و متناسب با آن عكسالعمل نشان ميدهد. رابينسن اميدوار است تيمش با دسترسي به دادههاي بيشتر اين امكان را براي تشخيص مخالفت و موافقت فرد در خصوص موضوعي فراهم كند و يا اين كه حالات روحي وي را هنگام بازديد از يك نمايشگاه تشخيص دهد، مثل خستگي، گيجي، علاقهمندي و غيره. به همين منظور اين تيم قصد دارد از نمايشگاه علمي لندن به عنوان مكاني براي آزمايش اين فناوري استفاده كند. اين نمايشگاه چهار روزه از سوي انجمن سلطنتي در لندن برپا ميشود و دانشمندان برجستهاي براي شركت در اين تحقيق انتخاب شدهاند تا قابليتهاي اين برنامه را به آنها نشان دهند.پژوهشگران انگليسي اين تكنولوژري را با همكاري محققان موسسه تكنولوژي ماساچوست آمريكا (MIT) ارائه ميكنند و همچنين اميدوارند قابليت ديگري به اين كامپيوتر بيفزايند تا براي پذيرش ساير وروديها مثل پردازش حالات خاص و حركات بدني افراد نيز مشكلي نداشته باشد. پروفسور رابينس در مصاحبهاي با رويتر اظهار كرد: از طريق اين دستاورد، وبسايتها قادر به دستيابي به حالات روحي شما ميشوند و آنها را به سازندگان تبليغات و محصولات انتقال ميدهند. به عنوان مثال با وب كم متصل به اين نرمافزار كه ميتواند تصورات ذهني شما را پردازش كند و پس از رمزگشايي حالت صحيح روحي، اطلاعات حاصله را به يك وبسايت منتقل كند. وب سايت نيز هم راستا با اهداف تعيين شده از اين اطلاعات براي خدمات رساني اقدام ميكند. از جمله حوزههاي قابل استفاده اين تكنولوژي در زمينه آموزش آنلاين مفيد و كارآمد به نظر ميرسد مثلا، براي حصول اطمينان از اين كه يادگيرنده آيا موضوع توضيح داده شده را متوجه شده است يا خير. از ديگر موارد كاربرد اين كامپيوتر به بهبود وضعيت ايمني جادهها ميتوان اشاره كرد به صورتي كه موقعيت راننده را در حالت گيجي، خوابآلودگي و يا خستگي مشخص ميكند. گفته ميشود با همكاري يك شركت بزرگ خودروسازي، چشماندازي ترسيم شده كه تا پنجسال آينده دوربيني بر روي داشبورد خودروها نصب ميشود كه از طريق آن حالات چهره راننده را گزارش ميدهد و در صورت لزوم اقدامات ايمني (مثل به كار افتادن خودكار ترمزها، اعلام هشدار، پاشيدن آب و غيره) اجرا ميشود. با ورود چنين تكنولوژيهايي به حريم شخصي فرد، افرادي كه تمايل ندارد اطلاعات زيادي درباره آنچه كه احساس ميكنند را به راحتي در اختيار شخص ديگري قرار دهند، تنها ميبايست به فكر مخفي شدن از زاويه ديد اين دوربينها باشند و خود را از آنها دور نگه دارند و يا آن كه مانع ابراز احساسات در چهرهشان شوند. منبع: آي تي ايران |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:15 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
سهم تو در بودن من درست به اندازه سهم نبودن من است در خيال تو
و اين غمگين ترين حسرتي است كه من مجبور به تحمل آنم
پابه پاي بي تويي تو
به هر كجاي بي تو كه مي رسم
دردمندانه در مي يابم
كه ساعتهاست از اينجا هم رفته اي
حالا ،جاي پاهاي پير تو ،تنها دوستان هميشه دلشاد من هستند
و من چقدر به آنها حسودي مي كنم
چون ديده اند تويي را كه رفته اي و پا بر دلشان گذاشته اي
اين روزها اما انگار ديگر تمام زمينها سنگي شده اند و
من بي دوست و تنها شده ام
*
تو باز ،مثل هميشه با نسيم مي رقصي و مي روي
من ،با باران مي گريم و در خاك مي شوم
*
اما انگار امشب هم فقط قرار است باران بيايد
تا مسيرسياه نگاه سرگردان مرا تا ستاره مان خط خطي كند تا من راه نگاه اين ستاره را گم كنم
همان ستاره اي كه دوست داشتم تو هم آن را ستاره مان خطاب مي كردي
از شبي كه تورفته اي ،
نمي دانم كجا
به قول خودت به دنبال حقيقت
اين ستاره مثل من بي تو ،تنها همان ستاره اي كه شبها با هم تماشايش مي كرديم
همان ستاره اي كه هنوز با ياد آبي و مهتابي تو بيدار مانده
تنها دلخوشي شبها و خلوتهاي خسته من شده است
و من در خلوتهاي بي تو بي خودي خودم ،در هجوم خيال خوب تو آنقدر گريه كرده ام
كه ديگر امشب تمام آسمانهاي باراني شده
حالا ديگر ، گريه هايم به جاي آنكه نگاهم را شفاف كنند و دلم را صاف
آسمان را هم تيره وخط خطي مي كنند تا من راه نگاه اين آخرين ستاره را هم گم كنم
آسمان هم كه بدون ماه و خورشيد و ستاره ديگرآسمان نيست
همين سقف كوتاه و سياهي است كه از همه جايش آب چكه مي كند
و آنقدر كوتاه است كه ديگر حتي نمي توانم دستهايم را به اندازه دعا كردن بلند كنم
آنقدر باران مي آيد كه من مطمئنم اگر امشب مي خواستي بيايي
تا حالا پشيمان شدي ،لااقل باران بهانه غمگين و قشنگي است براي نيامدن امشب،
بهانه ات را باور ميكنم
مجبورم
اما باور كن نمي توانم باور كنم كه من تمام روزهاي آفتابي را هم
بيهوده زير چتر سنگين انتظار تو نفس كشيده ام
مگر نه كه حقيقت همين احساس خلاص خالص عشق من و تو به باران بود ؟
مگر نه كه من و تو عاشق باران بوديم ؟
*
يادت هست بانو
وقتي باران مي باريد بهانه ميكرديم باران را و بيرون مي زديم ؟
از همه دور مي شديم ؟
تنهايي ،خيابانهاي خيس و خلوت را مي پيموديم ؟
و باران ،جاي پاهاي خاكي ما را پاك مي كرد ؟
تا هيچكس نتواند دنبال ما بيايد .
و ما ،من و تو ،بدون رد پايي حتي ،هميشه درست ترين را ه را مي رفتيم ؟
و با خودمان در خودمان به مقصد مي رسيديم .
*
حالا نمي دانم چه اتفاقي براي
آفتاب و آب، آسمان وباران ،نگاهها و ستاره ها افتاده است .
كه همين باران كه قشنگ ترين بهانه تنها بودن من وتو بود .
حالا غمگين ترين بهانه نيامدن تو شده است .
باران كه باران است هنوز ،
تو كه همان خداي خوب آرامش خستگيهاي من هستي
كه هواي نفسهايت هنوز هم
ياد بهار را حتي در شبهاي بي تاب و پرتب من بيدار نگاه داشته است
پس حتما ديگرمن ،سهمي در خيال تو ندارم
تو درست گفته اي ،
تا باران دوباره باران شود و خيابان تنها نماند
فقط نبودن يك من كافيست
اما باور كن نمي شود كه تو نباشي ،
تو كه نباشي ،خيابانها خود را از سرراهها كنار مي كشند و همه جا بن بست مي شود
بن بست ها سر به زير مي اندازند و آرام ترانه باران را با سوت مي زنند
و اشك من ،مثل امشب همه آسمانها را ابري مي كند .
...
امشب دل من گرفته است ،مثل دل آسمان ،مثل دل خيابان
انگار تو را براي هميشه از همه ما گرفته اند ،
از من ، از اسمان ،از شبهاي بي تو تنها ،
از خيابانهاي خوبي كه فقط با تو به مقصد مي رسيدند
بخاطر من نه ،به خاطر اسمان و باران و دل خيابان بيا
- قول مي دهم اگر بيايي حتي مسير نگاهت را بهم نزنم
- حتي اگر بخواهي تورا با باران و خيابان هم تنها مي گذارم
- و فقط از پشت پلك پنجره ها پاهاي پر از شكوفه ات را نگاه ميكنم
تا مسير ستاره ام را پيدا كنم
همان ستاره اي كه رد نگاه مهتابي تو
برآبي چهره اش هنوز تا هميشه پيداست ...
آه كه چقدر دلم براي صداي قدمهاي تو تنگ شده
شبها شبيه حسرتهاي نگاه بي تو هميشه تنها و سياه من هستند
وروزها به اميد پرواز در پرهاي آفتابي نگاه تو
اگر بيايي آسمان دوباره ابي مي شود
و همه چيز سرجاي خودش بر ميگردد
حتي حسرتهاي هميشگي من
فقط اگر تو بيايي...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 23:55 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
" حضور مبهم پاييز و باز دانشگاه
و لحظه هاي غم انگيز و باز دانشگاه
تو گرم خواندن درس و من گرم كندن اسمت
به گوشه گوشه هر ميز و دانشگاه
دم غروب و حضور خسته اشياء
هواي وسوسه آميز و باز دانشگاه
دوباره قصه سيب است و آدم و حوا
دوباره قصه پرهيز و باز دانشگاه
حديث يك حضور بزرگ و دلتنگ است
حديث كاسه لبريز و باز دانشگاه
و عاقبت من و تو هم مي رويم و مي ماند
دوباره زخم دل ميز و باز دانشگاه ... "
اولين و آخرين خط قصه دانشگاه سلام !
پاييز ... پاييز ... پاييز ! نمي دانم چرا اينقدر اين فصل را دوست دارم ! نمي دانم چرا هميشه از معدود كساني هستم كه از آمدن پاييز خوشحال مي شوم . شايد چون مثل من تنهاست . شايد چون او هم دنيايي دارد كه فقط مال خودش است و هركسي نمي تواند حرفش را بفهمد . اما نه ... اصلي ترين دليلش شايد چيز ديگري باشد . شايد به اين خاطر است كه تو را در پاييز پيدا كردم . شايد به اين دليل بي غل و غش دوستش دارم كه كمك كرد عشقت را بيابم ! و بعد من و پاييز همدم لحظه هاي تنهايي هم شديم . من برايش از غصه ها و دلتنگي هايم مي گفتم و او اشكهايش را به شكل باران بر سرم مي ريخت تا نشان دهد كه دل او هم گرفته . كسي چه مي داند ، شايد پاييز هم زماني عاشق بوده و بعد از تمام شدن دوره عاشقي اش ديگر هيچگاه نتوانسته بخندد و هميشه غمگين بوده . اگر اينچنين نبود ، آسمانش هميشه اينقدر ابري و دلگير و آماده گريه نبود . شايد هم بعد از آن اتفاق اسمش را فصل عشاق گذاشته اند ، تا هر عاشقي در هر جاي دنيا با آمدن پاييز به ياد عشقش بيفتد و پا به پاي پاييز غصه بخورد و اشك بريزد . و شايد به همين دليل است كه فقط عده اي خاص دوستش دارند و زبانش را مي فهمند . هرچه كه هست ، من او را صادقانه دوست دارم . نمي دانم شايد هم چون براي من پاييز هميشه فصل ديدن تو بوده اينقدر دوستش دارم . مي داني ... من هميشه از پاييز به خاطر اينكه تابستان را كنار زده و كمك كرده تا با شروعش فصل زيباي ديدن تو هم آغاز شود ممنونم . و به همين اندازه از تابستان متنفر . نمي دانم چرا تابستان اينقدر طولاني است . گاه آرزو مي كنم كاش خدا يكي از فصلهايش را يك ماهه مي آفريد و نام آن را تابستان مي گذاشت . آنوقت بعد از يك ماه باز پاييز بود و دانشگاه ... . بگذريم ...
اين روزها احساس مي كنم " به اندازه خدا
تنهايم
و به اندازه همه تو
دلتنگ!"
و در تمام اين لحظه هاي دلتنگي ، دل عجيب بهانه ات را مي گيرد . نمي دانم چه كنم كه ديگر يادت نكند . نمي دانم ... نمي دانم " تو با من چه كرده اي ، كه از يادم نمي روي ؟ " . مدتهاست كه ديگر عقل هم قادر به قانع كردن دل نيست . سالهاست كه دل ساز خود را مي زند ، حرف خود را مي زند و كار خود را مي كند ، و عقل فقط نظاره گر است .
اين روزها بيشتر از هميشه به گوش دل قصه رفتن مي خوانم تا شايد باور كند كه خزان امسال پايان همه چيز است ، اما انگار هرچه من بيشتر مي گويم ، او كمتر گوش مي كند و بيشتر هواي ديدنت به سرش مي زند . ديگر نمي دانم چه كنم . چگونه از بار اين بغض كم كنم ؟ چه كنم كه جايت اينقدر در لحظه هايم خالي نباشد ؟ ساده برايت بگويم اين روزها " در جمع من و اين بغض بي قرار جاي تو خاليست ... "
و من در تمام اين لحظه ها با خود مي انديشم : آخرين پاييز دانشگاه با اولين آن چه فرقي دارد ؟ آخرين پاييز دانشگاه هم بي صدا از راه رسيد و باد سرگردان همچون هميشه بي مقصد آواي رفتن سر داده ، كسي چه مي داند ، شايد اوهم سالهاست به دنبال كسي مي گردد كه در پاييز گم كرده !
شايد پاييز امسال براي تو و ديگران مثل همه سالها باشد و شايد اصلا" از آمدنش خوشحال نباشيد . اما براي من يك فرق اساسي با همه سالها دارد و آن اينكه امسال پاييز، من بي دليل هر روز بيشتر دوستت دارم . و بي آنكه بدانم چرا ، بيشتر به فكرت هستم . اما نه ، مهمترين فرقش چيز ديگري است : پاييز امسال عجيب بوي جدايي مي دهد . بوي غربت و تنهايي امسال تمام پاييز را در بر گرفته و من با هر نفس عميق بوي بغض فروخورده آسمان را حس مي كنم .
كاش پاييز امسال مثل تمام قصه هاي ناتمام ، پاياني نداشته باشد . كاش آذر امسال آنقدر طولاني شود تا من از ديدنت سير شوم . كاش پاييز امسال پايان قصه من نبود ...
از امسال پاييز معني تلخ تري پيدا خواهد كرد : معني تلخ جدايي . چون از اين پس به ياد خواهم آورد كه تو را در پاييز گم كردم !
كاش پاييز امسال هم همچون اولين پاييز دانشگاه سرآغاز زيبايي ها و قشنگي ها بود . كاش همچون هر سال بوي بودن و ديدن مي داد ، نه رفتن و جدايي ! اما انگار امسال پاييز هم كمر به شكستن همراه هميشگي اش بسته . چاره اي نيست ... عوض شدن فصلها هم قانون طبيعت است كه گرچه همچون قوانيني چون رفتن ، جدايي ، تنهايي ، فراموشي و ... تلخ است ، اما لازم الاجراست !
اما من پاييز را باز هم دوست خواهم داشت ، چرا كه هر سال با آمدنش به ياد اولين پاييز دانشگاه و سرآغاز دوست داشتن خواهم افتاد ...
فردا روز ديگري است
كه بي تو
بر عمر تلف شده افزوده مي شود
همين روزها
روز رفتن از راه مي رسد
و من طوري از خيال تو گم مي شوم
كه انگار هرگز نبوده ام ... !
سميه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 23:33 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
يك دو سه من عاشقت هستم
![]() تا دير وقت فكر كردم، مامان و بابا خواب بودند
بايد نقشه خوبي مي كشيدم واسه عكس انداختن از تو و غزال...خوبه فهميدم چيكار كنيم جواد هم
بايد كمك كنه تنهايي نميشه ديگه داره خوابم مياد ميرم نزديك مامانم ملحفه را آرام كنار
مي زنم سر مي خورم بغل مامان...دستش را آروم بلند مي كنم مي اندازم گردنم سرم را
مي گذارم روي سينه مامان...واي خدا چه بويي داره مامانم
بهترين بوي مامان هاي دنيا . فكر كنم اگه تو هم بعضي وقتا بري بغل مامانت بخوابي مي فهمي
من الان چه كيفي مي كنم مامانم پلك هاش بسته است پلك هايش را يواش ماچ مي كنم
صورت خوشگلش را هم ماچ مي كنم خوبه كه مثل بابا ريش ندارم وگرنه مامان از خواب
مي پريد واي خدا جون چه صدايي داره قلب مامانم بهترين صداي قلب مامان هاي دنيا كاش تو....نه..نه حرومه... تو ديگه نيا تو ذهن من امشب نه...برو بغل مامانت بخواب ببين چه كيفي داره بعضي از شب ها ميرم سر مي خورم بغل
بابا...بابا خوابش سبك تر از مامان است
زودي بيدار مي شه ماچم مي كنه بعد يواش يواش با كف دستش مي زنه پشتم تا خوابم
ببره اما امشب بعد از نقشه كشيدن هوس كردم بيام بغل مامانم بخوابم تو ديگه از فكرم برو
بذار واسه فردا باشه؟؟ حرومه وقتي بغل مامانم هستم به تو فكر كردن حرومه امشب اذيتم نكن
دارم كيف مي كنم واي خدا جون بغل مامانم
چه خوبه...كاش... نه...نه بازم اين شيطون اومد سراغم گفتم كه حرومه ...آهاي خدا جون بگو اين شيطون بره مي خوام تو گرماي بدن مامانم بخوابم تو هم بهتره بري بخوابي بغل مامانت
يا بغل بابات فرقي نداره بايد مواظب باشم مامان بيدار نشه خيلي يواش بوسش مي كنم خيلي يواش گوشم را مي گذارم روي قلبش تو هم بهتره همين كار را بكني نمي دوني چه كيفي داره
مامان بايد صبح زود بيدار بشه سماور را
روشن كنه آخه بابام بايد بره سر كار
تو هم برو بخواب ديره خوش بحال مامانت
چه دختر خوشگلي بغلش مي خوابه خوشگلترين دختر محل تنها دختري كه من عاشقش شدم
اگه يه شب تو...نه..نه آي لعنت خدا به تو شيطون بدجنس...ولم نمي كني؟؟؟؟حسابت را مي رسم
تو كه حريف من نيستي آشغال من امشب
بغل مامانم خوابيدم نمي گذارم فكر هاي الكي بندازي تو مغزم برو گمشو شيطون آشغال
سرم را فشار مي دهم به سينه مامان
با صداي قشنگ قلبش آهان داره خوابم مي بره تو هم برو بخواب دختر خوشگل....خدا حافظ
واي خدا چه خوشگلي تو....
صبح بعد از صبحونه زدم بيرون رفتم دم خونه جواد خودش در را باز كرد پرسيد: «خب پسر نقشه كشيدي؟؟ آره جواد برو دوربين را بيار..
جواد دوربين را آورد يك دوربين خوشگل و كوچولو كاش من هم داشتم گفتم ببين جواد دخترا هميشه ميان مغازه مش لطف الله
مگه نه؟؟ خب آره كه چي؟؟حالا ديدي تو خنگ شدي... تو برو تو مغازه سر مش لطف الله را گرم كن بهش كمك كن من هم نزديك در منتظر مي شم هر كدوم از دخترا اومدند عكس
مي اندازم باشه؟...نيش جواد باز شد داشت
خر كيف مي شد يادم داد كه چه جوري عكس بندازم جواد رفت كمك مش لطف الله من هم نشستم نزديك در داشتم به تو فكر مي كردم به چشمهات به خنده هات به ناز كردن هات كه
يهو ديدم با غزال اومديد دورتر تو خيابون ايستاديد چه روپوش خوشگلي تن كرده بودي آبي آسماني با روسري قرمز از دور كه خيلي خوشگل شده بودي غزال هم روپوش سفيد تنش بود دلم شروع كرد تاپ تاپ كردن دوربين را زير پيرهنم قايم كرده بودم با غزال حرف زديد غزال اومد طرف مغازه دوربين را آماده كردم وقتي غزال از روي جوب پريد يواشكي عكسش را انداختم دگمه دوربين را كه فشار دادم
تق تق صدا كرد از جام بلند شدم سلام دادم
جوابم را داد و چشمش افتاد به جواد
گفت چيكار مي كني پسر؟؟؟ جواد هول شده بود
هيچي خانوم دارم به مش لطف الله كمك مي كنم
غزال خنديد و گفت بارك الله پسر خوب كاري مي كني بعد بر گشت طرف من اومد نزديك دستي كشيد به كله كچلم و با خنده پرسيد
تو چي پسر تو كمك نمي كني؟؟؟چرا خانوم
من و جواد هميشه به مش لطف الله كمك
مي كنيم وقتي غزال دست كشيد به سرم جواد را ديدم كه دمق شده بود حتما حسودي كرده
خب به من چه من كه نخواستم عشق جواد دست به سرم بكشه ... خودش كشيد ... غزال دو تا كيك خريد و رفت پيش تو تو خيابون
جواد داشت حرص مي خورد از پشت يخچال اومد بيرون با آرنج محكم زد به پهلوم
به من چه جواد من كه عاشق اون نيستم
جواد كمي آروم شد گفت باشه پسر ازش
عكس انداختي؟؟؟ آره جواد جون چه عكسي ماه...جواد رفت پشت يخچال غزال با تو حرف مي زد كه ديدم داري ميايي طرف مغازه تا خواستم دوربين را قايم كنم از رو جوب پريدي نزديك من گفتي اون چي بود دستت پسر؟؟؟
هيچي خانوم...گفتم چي بود ياالله نشونم بده
راستش ترسيدم چه چشمهاي تيزي داري...دوربين را نشونت دادم
هيچي خانوم دوربين جواد بود....
خنديدي واي چه خوشگل مي شي وقتي
مي خندي روژ صورتي زده بودي بهت مياد
رنگ روپوش هم بهت مياد پرسيدي
بلدي عكس بنداري؟؟؟ بله خانوم ماندانا...
واي چي گفتم فكر كردم الا نه است دوربين را
بگيري بكوبي تو سرم اما تو باز هم خنديدي
و رفتي كنار درخت ايستادي خوب نگاهت كردم
پس هيكل مانكني كه مامان جواد گفته اين است كه تو داري چه خوشگل...باخنده گفتي
خب حالا يه عكس از من بگير...واي خدا جون
تو جلوم ايستادي به من مي گي ازت عكس بگيرم داشتم خر كيف مي شدم مگه مي شه؟؟؟
خب حالا كه شده وقتي گفتم ماندانا خانوم منتظر بودم شاخه درخت را بكني بكوبي تو سرم اين كار را نكردي خنديدي ... پس تو هميشه بد اخلاق نيستي فيلم بازي مي كني غزال هم هميشه فيلم بازي مي كنه كه من و جواد بترسيم
زكي فكر كردي نمي فهميم تو خودت معلم من بودي حتما مامانم هم براي بابا فيلم بازي
مي كنه كه بعضي وقتا تو خونه سرش جيغ
مي كشه حتما شما دخترا اين جوري هستيد باشه بذار بزرگ بشم بهت مي گم كه من فهميدم كه تو خوش اخلاق هستي...آخه دختر خوشگل مثل تو و غزال كه نبايد بد اخلاق باشيد...مگه نه؟؟؟ رو كردي طرف غزال صداش كردي غزال اومد كنار تو ايستاد باز هم خنديدي و با خنده به من گفتي خب پسر يه عكس هم از من و غزال بنداز ديگه داشتم از ذوق دق مرگ مي شدم عكس را انداختم با خنده اومدي نزديك من دستي به كله كچلم كشيدي...زانو هام شروع كردند به لرزيدن «ببين پسر وقتي موهاي تو و جواد بلند شدند تو از جواد جواد هم از تو عكس بندازيد تو عكست را بده به من جواد هم بده غزال جون . آخه شما اولين شاگرد هاي ما بوديد فهميدي؟
بله خانوم ماندانا... فكر كردم الانه است كه زبونم را ببري بندازي دور...اما تو باز هم خنديدي چه خوشگل مي شي با اون لبهاي صورتي وقتي مي خندي دست انداختي با انگشتت همون انگشتي كه بار اول لمسش كردم داشتم مي افتادم زمين اگه از ذوق بيفتم بميرم چي؟ حتما گريه مي كني اونوقت چه جوري ببينم وقت گريه گردن چقدر خوشگل مي شي؟ انگشت انداختي زير چونه ام
واي خدا ديگه تموم شد خدا كنه اين درد بي درمون من واگير دار باشه تو هم درد بي درمون
بگيري تا بفهمي الان چي دارم مي كشم ؟؟؟
صورتم را آوردي بالا گفتي... الهي بميرم چه قرمز شدي پسر بعد دست كشيدي به صورتم
چرا تو بميري؟؟؟ من خودم دارم ازكيف ميميرم
خدا نكنه تو بميري اونوقت من چيكار كنم تو نباشي من خودم را مي كشم به جون مامان قسم
آخه من به خاطر تو درد بي درمون گرفتم
عاشقت شدم همين طوري داشتم صد برابر جواد خر كيف مي شدم اگه بتونم جاي دستت را از رو صورتم بذارم تو دفترچه چه خوب مي شه
گفتي: مثل اين كه تب داري پسر برو خونه
يادت باشه به مامانت بگو اسپيرين بهت بده
بگو ماندانا گفت كه به شهره جون زنگ زدم وقت گرفتم يادش نره فردا؟؟؟ به تته پته افتاده بودم
داشتم مي افتادم زمين گفت با...با....باشه
خا...خا...خانوم...ما...ما...ماندانا.... خنديدي باز هم چيزي نگفتي پس مي تونم ماندانا هم بهت بگم
مامانم چقدر من رو ترسونده بود تو به اين خوش اخلاقي به اين ماهي و به اين خوشگلي
چي بگم...خدا جون؟؟؟مامانم بدجنسي كرد
نه اين كه خودش هم خوشگله نگذاشت تو خونه من اسم تو رو به زبون بيارم...خب عيبي نداره عوضش الان تو من رو نازم كردي دست به صورتم كشيدي بايد برم تو دفترچه اين روز را بنويسم بنويسم كه اين روز بهترين روز دنيا بود
بنويسم كه اين روز را حتما تو تاريخ بنويسند
تو چنين روزي خوشگل ترين دختر محل صورتم را ناز كرد كله كچلم را ناز كرد...
واي خدا جون تو چه خوبي كاش يه كاري كني كه تو و غزال هم مثل من و جواد درد بي درمون بگيريد ناراحت نباشيد خودم دكتر كه شدم خوبتون مي كنم....داشتم از حال مي رفتم
كه دست غزال را گرفتي همان طور كه مي گفتي
«يادت نره پسر به مامانت بگو فردا منتظرم»
رفتيد طرف خيابون ديگه نتونستم خودم را كنترل كنم نشستم روپا تكيه دادم به درخت
درست مثل اون روز كه سميه نشسته بود و گريه مي كرد... من كه گريه نكردم ..مرد كه گريه نمي كنه...من خوشبخت ترين مرد دنيا هستم...مگه نه؟؟؟همين طور كه زمزمه مي كردم
«من خوشبخت ترين مرد دنيا هستم جواد اومد بالاي سرم...«چي شده پسر؟؟؟كاراي تو را با حرفات را به جواد گفتم...حيوونكي جواد بغض كرد...من و جواد همكلاسي و دوست هستيم
با بغض گفت «بذار بهش بگم چقدر عاشقش هستم اونوقت مي بيني چه جوري دست به سرم مي كشه؟» آره جواد جون اما.... اما چي پسر؟؟
اما تو هستي كه خنگ شدي فهميدي وقتي ماندانا و غزال عكس ما را خواستند يعني اونا هم درد
بي درمون گرفتند جواد جون فهميدي؟
ماندانا عاشق من شده غزال هم عاشق تو...
حتما دست به سر من كه كشيدن اين مرض واگير داره اون ها هم درد بي درمون گرفتند..
نيش جواد باز شد و گفت ...خب پس چرا بهمون نمي گند پسر كه عاشقمون هستند؟؟؟
خر نشو جواد مگه تو تلويزيون نگاه نمي كني؟؟؟
مگه فيلم سريال نديدي اول مرد به دختر مي گه عاشقتم بعد مرد هر شب به دختر زنگ مي زنه هي مي گه براش گل مي خره...كادو مي خره تا
چند سال بعد زبون دختر باز مي شه و مي گه عاشق مر شده فهميدي؟ باباي من هم واسه مامانم هميشه گل مي خره بعضي وقتا هم
براش كادو عروسك مي خره...مامان يه عالمه
عروسك خوشگل خوشگل داره...
جواد كه داشت خر كيف مي شد گفت: «خب من هم وقتي بزرگ شدم خلبان شدم واسه غزال گل و عروسك مي خرم...»گفتم خب من هم دكتر شدم واسه ماندانا از بالاي شهر عروسك
گرون مي خرم بعد يه روز من و ماندانا و
تو غزال چهار تايي مي ريم رستوران پشت
ميز روبروي هم مي نشينيم من زل مي زنم تو چشمهاي ماندانا. تو هم زل بزن تو چشمهاي غزال بعد يك...دو...سه با هم مي گيم
«من عاشق تو هستم» بلند مي گيم كه مشتري هاي رستوران بشنوند...جواد در حال خنده
گفت اونقدر بلند مي گيم كه تمام دنيا بفهمند كه ما عاشق ماندانا و غزال هستيم باشه پسر؟؟
گفتم آره اما جواد جون يادت باشه تو رستوران
من پيتزا با دوتا نوشابه مي خورم تو كاريت نباشه...ها؟؟ باشه پسر به من چه تو خودت خيكي مي شي....دكي آقارو باش من كه دكتر شدم بلدم چيكار كنم كه خيكي نشم...
جواد گفت خب باشه حالا بلند شو بريم...
بلند شدم هنوز زانوم ها مي لرزيدند رفتيم خيابون فيلم دور بين را داديم عكاسي گفت يه هفته بعد وبعدش رفتيم مغازه لوازم تحرير فروشي آقا صادقي...من يه عالمه قلب رنگارنگ با آي لاو يو هاي رنگي خريدم جواد هم خريد هر كدوم يه دفترچه صد برگ هم خريديم و
برگشتيم محل كه ديديم سعيد كنار جوب نزديك مغازه مش لطف الله دمق نشسته...
به جواد گفتم نيگا كن جواد گناه داره يه عكس
از سميه بندازيم بديم به سعيد....
باشه پسر بچه محلمونه اما اول بايد من و تو را به ساندويچ و نوشابه مهمون كنه باشه؟؟؟
آره جواد جون بچه پولداره تخمه آفتاب گردون هم بايد بخره مگه نه؟؟؟باشه پسر...رفتيم سمت خونه اما خودمونيم سميه هم دختر خوشگليه...ها كاش تو و غزال باهاش دوست بوديد بعد ما كه بزرگ شديم من و تو جواد و غزال با سعيد و سميه شش تايي مي ريم رستوران من تو چشمهاي تو... جواد تو چشمهاي غزال...سعيد هم تو چشمهاي سميه زل مي زنيم بعد يك...دو...سه با هم داد مي زنيم
«من عاشقت هستم..» واي خدا جون چي ميشه
هر شب بهت تلفن مي زنم برات گل مي خرم
برات عروسك كادو مي دم تو از درد بي درمون خودت مي گي من هم از درد بي درمون خودم
بايد فكري بكنيم واسه اين مرض ممكنه واگير داشته باشه...مگه نه؟؟؟؟ توكلي
---
«يا هو»
چه نويسم
حكايت از تو نباشد
چه بنالم
شكايت از تو نباشد
چه بخوانم
ترانه بنام شما
كو ترانه
كه بنام تو نباشد
چه بگويم
مگر نگفته اي مانده؟
كجا حرفيست
كه براي تو نباشد
دل نيازم
براي ناز شما
كجا دل هست
كه نياز تو نباشد
گفتي باشم
زنده ام بخاطر تو
اوف بر آن مرگ
كه بدست تو نباشد
طاق ابروت
قبله نماز من است
كو نمازي
رو بسوي تو نباشد؟؟؟؟ توكلي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 23:27 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
يک سوسک حمام ميتواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد . يک کوروکوديل نميتواند زبانش را بيرون در بياورد . حلزون ميتواند 3 سال بخوابد . به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر ميترسند تا از مرگ ! اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچوقت تمام نخواهد شد. خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفهجويي کند . ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا ميخورند . چشمهاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است. بچهها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشککها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر ميشوند . کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف ميکند. پروانهها با پاهايشان ميچشند . گربهها ميتوانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگها کمتر از 10 تا ! ادرار گربه زير نور سياه ميدرخشد. تعداد چينيهايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکاييهايي که انگليسي بلدند، بيشتر است !! دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردن بگيرند. فيلها تنها حيواناتي هستند که نميتوانند بپرند . هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف ميکنيد . فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد . کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي I am است . اگر عروسک باربي را زنده تصور کنيد سايزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتيمتر خواهد بود با گردني 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال. تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند . اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد ميشود . اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کردهايد . در مصر باستان افراد روحاني تمام موهاي بدن خود را ميکندند حتي ابروها و موژهها . کوتاهترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد. در 4000 سال گذشته هيچ حيوان جديدي رام نشده است. هيچوقت نميتواني با چشمان باز عطسه کني . تعداد انسانهايي که به وسيله خر کشته ميشوند، از انسانهايي که در سانحه هوايي ميميرند بيشتر است . چشمهاي ما از بدو تولد همين اندازه بودهاند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچوقت متوقف نميشوند . هر تکه کاغذ را نميتوان بيش از 9 بار تا کرد . در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازهاي سنگ به کار رفته که ميتوان با آن ديواري آجري به ارتفاع 50 سانتيمتر دور دنيا ساخت . اگرتمام رگهاي خوني را در يک خط بگذاريم، تقريبا 97000 کيلومتر ميشود. وقتي مگس بر روي يک ميله فولادي مينشيند، ميله فولادي به اندازه دو ميليونيم ميليمتر خم ميشود . آمريکا تا 50 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد. عدد 2520 را ميتوان بر اعداد 1 تا 10 تقسيم نمود، بدون آنکه خارج قسمت کسري داشته باشد . 30 برابر مردمي که امروزه بر سطح زمين زندگي ميکنند، در زير خاک مدفون شدهاند . تنها حيواني که نميتواند شنا کند، شتر است. شيشه در ظاهر جامد به نظر ميرسد ولي در واقع مايعي است که بسيار کند حرکت ميکند . در هر ثانيه بيش از 5000 بيليون بيليون الکترون به صفحه تلويزيون برخورد ميکند و تصويري را که شما تماشا ميکنيد، بوجود ميآورد . شانس شبيه بودن دو اثر انگشت، يک به 64 ميليارد است. يک ليتر سرکه در زمستان سنگينتر از تابستان است . قد انسان تا 20، 25 سالگي و گاها 40 سالگي بلند ميشود و از چهل سالگي به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 ميليمتر کوتاه ميشود. فقط با از دست دادن يک درصد از آب بدن، احساس تشنگي ميکنيم ! دهان انسان روزانه يک ليتر بزاق توليد ميکند . چيتا يا يوزپلنگ سريعترين حيوان خشکي است. او در عرض فقط 3 ثانيه 100 کيلومتر در ساعت سرعت ميگيرد. رکوردي که حتي سريعترين خودروهاي فراري هم نتوانستهاند بشکنند. کرمهاي ابرشيم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا ميخورند . تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرينه چشم است . شتر در 3 دقيقه 95 ليتر آب ميخورد. _ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:53 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
و هميشه اين توئی که می روی
اين منم که می مانم!
بيداری کم است
دوست دارم که تو در خواب هم با من باشی
و هميشه اين توئی که می رويُ اين منم که می مانم...
می خواهی بروی "
می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی
می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی
محبت ساختگی ات، همان سند جعلی.
پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماست کنم؟
این ، ممکن نیست !
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !
نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو
نمی گویم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردی است در دستان تو
و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.
می خواهی بروی...
این راه ، این هم تو ...
تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.
اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه
بسترت بالشی خاردار خواهد بود.
می خواهی بروی
نه حرف بزن ، نه چیزی بگو !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود
دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی
و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.
می خواهی بروی
بی بهانه برو
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی
می روی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:47 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن بگو صرفه با کدومه شنيدن يا نشنيدن بگو صرفه با کدومه شنيدن يا نشنيدن ما مي خواستيم از درختها کاغذ و قلم بسازيم بنويسيم تا بمونيم پشت سايه جون نبازيم آينه ها اونجا نبودن تا ببينيم که چه زشتيم رو درخت با نوک خنجر زده باد درخت نوشتيم زنگ خوش صداي تفريح واسمون زنگ خطر شد همه چوباي جنگل دسته تيغ تبر شد فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن بگو صرفه با کدومه شنيدن يا نشنيدن اگه حرفهام رو شنيدي جنگل رو نده به پاييز کاري کن درخت باغچه تن نده به خنجر تيز با جونها يکي شو قد بکش نگو که سخته جنگل تازه به پا کن هر يه آدم يه درخته فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن بگو صرفه با کدومه شنيدن يا نشنيدن ما مي خواستيم از درختها کاغذ و قلم بسازيم بنويسيم تا بمونيم پشت سايه جون نبازيم آينه ها اونجا نبودن تا ببينيم که چه زشتيم رو درخت با نوک خنجر زده باد درخت نوشتيم زنگ خوش صداي تفريح واسمون زنگ خطر شد همه چوباي جنگل دسته تيغ تبر شد فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:46 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
گوگوش تاریخ چند نسل است • و گوگوش وارد می شود. کمتر هیاهوست و بیشتر بهت و حیرت و... شگفتی از دیدار مجدد. هوایی گنگ و خفه از ته گلوی جمعیت خارج می شود. نورپردازی های سفید رنگ هرمی، گوگوش، کودک ِ مادر بزرگ را در هاله ای از عشق و محبت و قدرشناسی و صمیمیت در بر می گیرد. ...
گوگوش تاریخ چند نسل است یادگار ایران است یادگار زمانی که خانواده جمعا پای تلویزیون می نشست یادگار خانه ی پدری در دوران بچگی، نوجوانی گوگوش هنوز دختر بچه ی زیبا و شیرین همه ی ایرانیان است ازبچگی با او بزرگ شدیم. بچه های بی مادر را او نمایندگی می کرد، دخترهای قرتی را، دخترها ی احساساتی را، نمونه ی زیبائی و دلربائی پسران او بود. و گوگوش که ۲۱ سال بعد از انقلاب در ایران ماند، حالا بوی ایران است. نسیمی از زمان های خوش ایران قبل از انقلاب. ۲۱ سال در ایران بعد از انقلاب را در کشور به سر برد تا بتواند به طور قانونی خارج شود. می خواست وطن باشد، برای وطن باشد، نمی خواست از واقعیت فرار کند. نه یک فرد سیاسی بود و نه ادعایش را داشت. اما حسی، آن حسی که او را به تک تک مردم متصل می ساخت، او را درآنجا میخکوب کرد. اما نتوانست. امیدهایش براینکه شاید تحولاتی، فضایی برای تنفس، به جایی نرسید. آوازه خوانی که از کودکی برروی صحنه بوده است، که آواز نفس بوده است چقدر می تواند صبر کند. آواز دمی است که بازدم می خواهد و این بازدم از تماشاچیانی است، از مردمی که دوستش دارند واین مردم را از او گرفته بودند. وقتی چند سال پیش در تورنتو برروی صحنه رفت، تاریخ را بر روی صحنه برد. تمام درد و رنج و غم سالهای بعد از انقلاب را. اگرچه اغلب آوازها همان که در گذشته، اما نفسی که از درون بر می آمد چند نسل سوخته بعد از انقلاب را آواز بود. بهترین سال های زندگی یک زن خواننده در خلاء می گذرد. خلائی که سال ها روی هم رسوب می کند و آنگاه: کسی به یاد مریم های پرپر کسی تو فکر کوچه کفترا نیست به فکر عاشقای در به در باش که غیر از ما کسی به فکر مانیست کمک کن جاده های مه گرفته من مسافرو از ما نگیرند کمک کن تا کبوترهای خسته رویخ بستگی شاخه نمیرن کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم در آن اولین شب اجرا پس از سال ها گوگوش به نظر من یک اسطوره آمد. با آرایشی بسیار ساده، موها در پشت سرجمع، با دستانی لرزان و دلی تپنده، تو گفتی به ملاقات یار می شتابد. لحظه شماری برای دیدارش کرده است. اودروطن که عشق مادری را مانند هرکودک دیگری تجربه نکرده بود، عشق میلیون ها مردمی را داشت که او را چون فرزندی گرم در آغوش می گرفتند. واو با آوازهایش حرمان و هجران و رنج هایش را با مردم در میان می گذاشت. وقتی پا برروی صحنه می گذارد، در مقابل ۱۵۰۰۰ نفر در تورنتو کنترل از دست داده است. اما کم کم خود را باز می یابد. حس می کند باز همان دختر کوچولویی است که زمانی با پدرش برروی صحنه می رفت و حالا دختر کوچولوی همه ی این جماعت است. خودش را برایشان لوس می کند. ناز می کند. می داند نازش را می خرند و می خواند: ما به هم محتاجیم مثل دیوونه به خواب مثل گندم به زمین مثل شوره زار به آب و گوگوش، آوازش، حرکات شکسته ی دستش، عمق پرمعنای نگاهش، یعنی آن غم و درد و رنجی که حاصل سال ها خفقان برای کسی است که آواز خواندن یعنی نفس کشیدن، یعنی راه رفتن: مثل زندگی مثل عشق تو همیشه جاری هستی تو صراحت طلوع و نفس هربیداری هستی مثل خورشید مثل دریا روشنی و باصراحت توصمیمیت آبی واسه شستن جراحت من تو رو نفس کشیدم مثل حس کردن گندم یا حضور یک صدایی. نیت کرده بودم بنویسمش. اما می بایست با او زندگی می کردم. روح و حال جدیدش را بزیم. چه نیازی به نوشتن وقتی خودت را و گذشته ات را می بینی در ویدئو. می خوانی اش. با او آوازهایش را زمزمه می کنی. سال هاست حتی آنها را گوش نکرده ای. غریبی آشناست. خود غریبت را زمزمه می کنی. می گریی اش. بارها به خودت عهد کرده ای که جلوی رویت را ببینی. گذشته گذشته است. ولی مگر می شود؟ برخی گفتند کنسرت گوگوش یک سرش به جمهوری اسلامی بنداست. خواسته اند جهت حرکت های مردمی را تغییر بدهند چنین برنامه ای را علم کردند. برخی گفتند آمده است پول جمع کند برود و خبرنگارها چند تا سئوال کلیشه ای که وضعیت سیاسی- اجتماعی ات چه می شود؟ اما مردم گوششان به این حرف ها بدهکار نبود. توی هر شهری کنسرت داشت، با اشتیاق بلیط های صدو پنجاه دلاری خریدند. رفتند. مردم می رفتند تاریخ ِ در خلاء ِ خود را در فریاد آواز خوان محبوبی مرور کنند که از کودکی صدای لطیف ترین احساساتشان بود. تاریخ ِ سال هایی که آواره ی این دیار و آن دیار شدند و گاهی در بهترین شرایط جا و مکان خود را نیافتند و همواره حسی غریب نفس را در سینه هایشان حبس می کرد، قلبشان را از کار می انداخت و ضربان نبضشان را متوقف می ساخت. برای من نیز گوگوش هنوز همان هنرپیشه ی نه- ده ساله ای بود که سبب شد تا پدرو مادرش دوباره به هم پیوند بخورند، همان خواننده ی محبوبی بود که ادا در نمی آورد، خودش بود، جسم و روحش یکی بود با آوازش. احساسش در صدایش، درحرکاتش و درنگاهش منعکس می شد و گرمای صدایش از رنج و غم و آرزوهایی بود که از کودکی در وجودش می جوشید: ما بی تفاوت به تماشا ننشسته ایم ما خود دردیم جای همه خالی صحنه با ستون ها و سرستون های سفید و کرم رنگ تخت جمشید آرایش شده است و نور پردازی سرخابی و سفید در زمینه ی سورمه ای مه آلود و نوای فلوت پدروی ونزوئلایی لرزه بر اندامت می اندازد. نمی دانم از شوق دیدار گوگوش است یا نوا واقعا نوایی است که مو به تنت راست می کند. پس از نوای ترکیبی موسیقی هندی- ایرانی فلوت، ریتم شکسته و تند موسیقی جاز حرکت زنده تری به فضا می دهد. سه " بابک " با گیتارو جاز و کی بورد غوغا می کنند. خبر از وقوع حادثه ای دارد، ندایی است یا هشداری یا فریاد اعتراضی. و باز تک نوازی فلوت و موسیقی شرقی وانتظار برای دیدارش. وگوگوش وارد می شود. کمتر هیاهوست و بیشتر بهت و حیرت و... شگفتی از دیدار مجدد. هوایی گنگ و خفه از ته گلوی جمعیت خارج می شود. نورپردازی های سفید رنگ هرمی، گوگوش، کودک ِ مادر بزرگ را در هاله ای از عشق و محبت و قدرشناسی و صمیمیت در بر می گیرد. لباسی بسیار ساده برتن دارد، با موهایی که در عقب جمع شده اند. هنوز در ۵۰ سالگی زیباست. دوربین فیلم برداری مکث می کند برروی قیافه های پر از ملاطفت و اشک آلود جمعیت. این دیدار مجدد زیباست. و هم غمناک و دردمند. چه حوادثی را یاد آوراست؟ چه زندگی های خاطره انگیز و هم مشقت باری را در خود جمع دارد؟ گوگوش از شدت هیجان نمی تواند صحبت کند. دستان لرزانش را پیش می آورد و به جمعیت نشان می دهد. پس از لحظاتی خود را کنترل می کند و جلوی دوربین قرار می گیرد و به جمعیت ۱۵۰۰۰ نفری در تورنتو می گوید: متشکرم ازهمه تون متشکرم به نام ایران و ایرانی سلامی چو بوی خوش آشنائی ای خدا جای همه ی ایرونی ها اینجا خالیه جای همه ی مردم ایران همه ی فارسی زبونا تاجیکا افغانا مردم ایران من سلام همه ی پدرو مادر ها رو از ایران برای شما دارم و آرزو می کنم یه روزی همه با هم بریم ایران. و سپس خیلی کوتاه و درپایان می افزاید: به دلیل از دست دادن پدرهنرمندان ایران، نمایندگان همه ی روشنفکران و بزرگ ترین شاعر معاصر ما احمد شاملو یک دقیقه سکوت کنیم . من اون پرنده گنگ و خسته... کنسرت آغاز می شود و گوگوش حالا با هیبتی کاملا نو کنسرتش را آغاز می کند. دیگر از رقص به معنای چاشنی آواز خبری نیست. اگرچه حرکاتش کاملا ریتمیک هستند و هماهنگ با موسیقی و شکلی از بسیاری رقص ها را متناسب با ریتم موسیقی دارند، ولی جلوه ی بسیار نوینی را عرضه می کنند که کاملا یگانه است. با انگشت اشاره به نوازندگان و گروه ارکستر نقشی شبیه رهبر ارکستر را بازی می کند؛ به صورت مجازی اش و تتمه ی آواز. پس از ۲۱ سال برنامه ای را ارائه می دهد که کاملا نو است و د رحالی که اغلب خوانندگان خارج از کشور هنوز اداهای ۱٨ سالگی گوگوش را هنگام آواز تقلید می کنند، حالا گوگوش ۵۰ ساله متناسب با حال و هوا و احساس و روح و تمام زندگی گذشته آوازش را فریاد می کند؛ در واقع خودش را فریاد می کند. برروی صحنه نیامده است من وتو را خوشحال کند گرچه خود می داند که چه محبوب است؛ حال و روحش را رها می کند، از خود خالی می کند و همین است که گوگوش گوگوش است. صدا همان صداست به اضافه ی سال های رنج و درد، سال های خاموشی. صدا درگلو خفه شده بود، خاموش مانده بود و حالا این صدا فریاد است. باور کن، صدامُ باور کن صدایی که تنهاست باور کن قلبمُ باور کن قلبی که کوهه اما شکسته است. دستانش می لرزند بغض گلویش را گرفته است من اون پرنده گنگ و خسته هرپرپاکم روی یک سنگه هریه پری که رفته بود حالا واسه خاک رختی قشنگه چهره دردمند است. حرکات دستانش شکسته اند. از مچ، از بازو، به سرعت قطع می شوند، هوارا می برند. اشاره است. پاسخ است به چیزی. واکنش است. واکنشی که در وجودش خانه کرده و حالا بیرون می زند. تیکه تیکه های قلب منه که بارون می شه و می باره تیکه تیکه های قلب منه که بارون می شه و می باره روی روی هر شاخه ی بید وسط خاک اسیر توی باغچه روی خاک خشک گلدون کنار میله ی زندون می باره وای می باره ساعت ها جلوی نوار ویدئو می نشینم. اشکم سرازیر است. کاریش نمی شود کرد. خودم را در او می بینم. این همه سال ماند بلکه فرجی. نمی شد نفس کشید. همه اش ملاحظه. همه اش رعایت. همه اش نکند کاری کنی که گیر بیافتی. از در و همسایه بیشتر می خوردی تا مامور کمیته. از خواهر تنی بیشتر حقارت می دیدی تا مامور منکرات، اقوام تورا بیشتر طرد می کردند تا غریبه ها. غریبه ای در وطن. ولی دست کم بازما دستمون یک کم باز بود. یک جورهایی می نوشتیم. اما زن که نباید هیچ مردی در اسلام صدایش را بشنود، اگر خواننده باشی یعنی باید خفقان بگیری، به معنی تمام کلمه. سلب آزادی به معنای کامل. من نمی دانم قضاوت چیست اگر می خوانم چه جرم است درتن خوش سبز این ملک قدیمی که قدیمی ترازتاریخ است خواندن از کی می تواند جرم باشد که زرتشت با شور آن سرزمین را کشت. و حالا می خواند و می داند که صدایش فقط از آن ِ خود نیست. صدای ملتی است که صدایش جرم است اگر بلند شود. به من رخصت بده ای حبس گریه گریه ات را من بخوانم کاش بتوانم توضیح دهم آن شدت ضربه ای که باکف دست راست می کوبد بردست چپ مشت کرده اش با ریتم جاز یا دست هایی را که به پهنا تا آنجا که بتوانند در هوا پرتاب شوند به شدت به طرفین باز می کند وسپس به هم می آورد و کف دست هایش را به هم می کوبد. گاهی به شدت پایش را در جا به زمین می کوبد یاسرش را توی گردن فرو می برد و سپس ازچپ و راست و جلو، و از بالا و پائین وگاهی نقش رقصنده ی هندی می شود، نه، مارهندی. با آن نرمش زیبای بدن. اما نمی توانم بنویسم. دوباره می نشینم به تماشایش. آشنای دیرین است. غریب بوده است. در وطن غریب بوده است. هم چنان که من بوده ام و ما؛ ولی غریبه نیست. می نشینم به هم دردی اش. با او زمزمه می کنم. می خوانمش. با آوازش حرف می زند. درد دل میکند. با او زندگی می کنم هرلحظه اش را. من باشما همیشه عاشقم ترانه های اولیه را با صدایی بغض آلود و هیجان زده می خواند: " این هیجانی که دارم و از صدام معلومه، همه اش از عشقه که دست از سرم برنمی داره. یک کمی هم آروم نمی گیرم مثل بچه ی آدم بخونم" . ولی کم کم خود را باز می یابد. کودک گم گشته خود را درمیان قبیله باز یافته است. پدرش را، مادرش را، خواهرش را و برادرش را. هیجان زده می گوید: من میلیون ها خواهر دارم مثل پنجه ی آفتاب من میلیون ها برادر دارم سبز و سرخ محرم وعاشق من کوه دارم شمرون من حس دارم سرد من عشق دارم گرم من با شما همیشه جوونم من باشما همیشه عاشقم لرزش صدایش کاهش می یابد. حرکات دست و بدنش متعادل تر می شوند. میل به شیطنت در حرکاتش و نگاهش دیده می شود. شیطنت و خود شیرینی دختر پنج ساله برای والدینی که دوستش دارند. برایشان مزه می ریزد، ادا و اصول در می آورد. می داند دوستش دارند و حالا یواش یواش صدایش بازتر می شود، رساتر می شود، قوی تر و راحت تر می خواند. خواننده ی توانائی است. بازیگر توانائی نیز هست. اعتمادش به نفس در این اولین برنامه بسیار بالاست. اگرچه در برنامه های بعدی، این مهمترین را آشکارا کم دارد. حالا می داند کیست و چیست ولی این را هم می داند که کجاست. من زورقی شکسته ام اما هنوز طلایی آنگاه زورق شکسته را ناخدایی می خواهد طوفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی بالاتر از شب هایی از هرچه بد رهایی گویی حرف می زند. آوازی درکار نیست. با تو درد دل می کند. با دوستی قدیمی یا جفتی قدیمی، همان گونه که خود می گوید. آمده است بریزد بیرون هرآنچه در دل نهفته است. ای شکل ساده ی عشق توهدیه ی خدایی باتو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن ای تکیه گاه گریه ای هم صدای فریاد ای اسم تازه ی من کعبه تو رو به من داد اما این " تو" کیست که: بی تو باید مرد و پژمرد زیر خاک باغچه پوسید تو بگو جز تو کدوم روز ناجی لب تشنگی بود جز تو آغوش کدوم باد سایبان خستگی بود ولی خودش هم نمی داند این " تو " چه جور چیزی است. تو بزرگ ترین سئوالی که تا امروز بی جوابه تورو باید از کدوم شب از کدوم ستاره پرسید از کدوم حال و کدوم شعر پرسید ودوباره پرسید تورو باید از کدوم گل ازکدوم گلخونه بویید تورو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید از ته دره ی ظلمت یا نوک قله ی خورشید آن زلزله ای که قلب من لرزاند... اکنون سال ها از اولین اجرایش در تورنتو می گذرد. در GM Place ، محل اجرای بزرگترین کنسرت ها و بازی ها در ونکوور، ۵۰۰۰ نفر آمده اند او را ببینند. تعدادی هم از سیاتل و کالگاری خود را رسانده اند. همان آوازها را می خواند. حالا آوازهای شادترش را بیشتر می خواند. به خواسته ی مردم حالا رقص هم درکنار آواز هست اگر چه بدنش نرمی آن زمان ها را ندارد و با لباس هایی که به هیچ رو مثل آن زمان ها آلامد نیست و زیبا نیستند ولی برشور این شب به یاد آن دوران می افزاید. به نظر می رسد موهای بورش مصنوعی باشد. آن ها را بالای سرش جمع کرده است و درمیانه ی برنامه بازشان می کند به نشانه ی رفتاری casual . فرم موها لخت و زیبا نیستند. مثل زنی که چند ساعت چادری بر سر دارد و حالا چادر را از سر برمی دارد. آشفتگی موها پریشانی ِ وحشی ِ زیبا نیست. به گمانم همان منظر چند سال پیش در برنامه ی تورنتو با موهای مشکی ، بی هیچ آرایشی و با موهای بسته ی ساده در پشت سر بسیار زیباتر بود. می گفتند صورتش را جراحی کرده است. با فیلم هایی که از او در نوار" تهمت " از پشت صحنه دیده بودم وبا تصاویری که درپرده ی پهنی در GM Place از نزدیک او را نشان می دادند، چنین به نظر نمی آید. اندکی اگر دقت شود گرد سال های رفته را در چهره اش می بینی. نگاهش را نمی دانم زیرا به نظر می رسید لنز رنگی بر چشم هایش داشت. درمجموع حس خوبی از این کنسرت ندارم. گمان می کنم خودش نیست. تصور می کنم فضای لوس آنجلس او را جور دیگری گم گشته کرده است. درچهره اش چیزی کم می بینم. آن اعتماد به نفس همیشگی را کم دارد. یک جور نگرانی. آیا سن و سال است که هر روز بالاتر می رود؟ گمان نکنم. مگر ما " مادونا " را که هم سن و سال اوست نداریم. یا " شِر "، یا " پاتریسا " که مظهر عشق فرانسوی برروی صحنه است و این ها همه بالای پنجاه سال را دارند. به نظرم می رسد که خود را هنوز باز نیافته است. به دنبال main stream لوس آنجلس به شکلی دارد جزئی از آن جماعت می شود. آوازهای سی چهل سال پیش برای ما خاطره است. تاریخ است. حتی اگر سال ها بعد نیز خوانده شوند. مگر ما " استارمانیاک " را در فرانسه نداریم که هرهفته هنوز از کانال فرانسوی پخش می شود و خوانندگان امروزی اغلب ادیت پیاف و موستاکی و دیگر هنرمندان قدیمی را اجرا می کنند واغلب سلیقه های خود را برآن می افزایند؟ مگر فرزندان باب مارلی گاهی آوازها ی پدر را نمی خوانند؟ اما بعد از آن چه . نباید گامی به جلو برداشت؟ خود گوگوش در مقام قدردانی از مهرداد آسمانی که هم با او درصحنه هم آواز بود و هم آهنگ های ترانه های جدیدش را ساخته است گفت آهنگ هایی که مهرداد برایم ساخت با آوازهای قبلی خوانایی دارد. آیا این درجا زدن در نقطه ای بسیار دورافتاده نیست؟ چه چیز زندگی حالای گوگوش با آن زمان خوانایی دارد. چه چیز حالای هرکدام از ما و بشریت با سی سال گذشته خوانایی دارد. امروز امروز است و حرف و هنر امروز را می طلبد با حرف های نو، با ارائه ی شکل هایی نو از احساسات آدم ها که گاهی همان است و گاهی تغییر می کند. ترانه ی “ You are beautiful “ جیمز بلنت آواز مردی است از لبخند دختری زیبا در مترو که دیگر او را نمی بیند. این قصه، قصه ی کهنه ی عشق است ولی تازگی بیان و اجرا است که این ترانه را زبانزد همگان می کند. " آی مردم، آی مردم" آواز جدیدی است از گوگوش. ولی چه می گوید در آن جز استغاثه ی زنان ایران که مورد ستم واقع شده اند و شکایت و گله گزاری. این گله گزاری ها سال ها و بلکه قرنهاست در تاریخ ادبیات و هنر ما تکرار شده اند. آیا آنچه زن ایرانی و بسیاری از مردان ما نیاز دارند این نیست که خود را باور دارند و بدانند هیچ کس جز شخص شخیص خودشان حتی در پیشرفته ترین دموکراسی ها نمی تواند آن ها را به مقامی که می خواهند برساند و باید که خود دست هارا بالا زنند؟ کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. هنرمندی چون گوگوش که حرفش آویزه ی گوش هزاران مردم می شود و آوازش زمزمه ی زیر لب روزو شب، اگر چنین ترانه هایی سر دهد گمان نمی برید آنگاه چقدر می تواند حتی برد سیاسی - اجتماعی داشته باشد بی آنکه بخواهد مدعی باشد یا خود را قیم مردم بداند؟ و آنگاه در این صورت نیست که " وطن " در ما جاری می شود؟ ما خود می شویم دنیایی، وطنی . گمان من اینست که گوگوش هنوز در خارج از کشور خود را بازنیافته است. روزی خواهد رسید و شاید لازم باشد کسی یا کسانی دست ها را بالا زنند و او را در این زمینه یاری رسانند. او نیاز دارد خودش را بخواند خارج از هرگونه مسائلی که رنگ شعارو show off بیابد و مثلا پرچم ایران بالا رود. زیرا گوگوش خود به تنهایی مظهرو قربانی بسیاری از اتفاقاتی است که در پنجاه سال گذشته در قبل و بعد از انقلاب با دگرگونی هایی عظیم رخ داد، آن گونه که نادر نادر پوردر شعر تاریخی اش سرداد: آن زلزله ای که قلب من لرزاند / گفتن نتوان که با دلم چون کرد. همان که بر من و تو نیز رفته است. گوگوش کافی است خود را بخواند. خود واقعی اش را تاهمه چیز را باز گفته باشد. و آنقدر قابلیت دارد که من به جرات می گویم روزی در سطح همان ها که دربالا نامشان را بردم، درجهان شناخته شود، در سطح سلیون دیون، همان که در اولین کنسرت گوگوش به شگفتی سئوال کرده بود این کیست که ۱۵۰۰۰ نفر برای دیدارش شتافته اند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:44 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
به: شما
تاريخ : امروز
از: رئيس
موضوع : خودت
عطف به : زندگي
من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است .
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند
ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:39 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
»عده ای ازمن خواستندتابه کشوربازنگردم ولی من بی اعتنابه این غوغاسالاریهابه میهن بازگشتم .
علی کریمی ملی پوش کشورمان درنامه ای ازمردم ایران بخاطرناتوانی تیم ایران دربازیهای جام جهانی عذرخواهی نموده وازایشان خواستارفرصت برای جبران شده است .
دراین نامه آمده است :
بسياري از من خواستند تا همراه تيم ملي به وطن بازنگردم و از جنجالهاي كور و موج احساسات ضد و نقيض دور بمانم اما، من اعتنايي به اين حرفها نداشتم. حرفها و مصاحبههايي از قول من چاپ و در جامعه انعكاس پيدا ميكند كه روحم از آنها خبر ندارد. مردم ورزش دوست بدانند كه جملات توهينآميز به مربي، مسوولان و همبازيها در مرام و معرفت من جاي ندارد و اين توهينها و كلمات زشت و طلبكارانه را كساني كه اوضاع را براي تشنج آفريني مساعد ميبينند اشاعه ميدهند.»
« بيترديد در شكست و ناكامي تيم ملي تمام گروه اعزامي به نوبه خود مستحق ملامت و مواخذه هستند و چه خوب است تا از اين شكست به جاي ويرانگري و دراز كردن افراد و انتقام جويي عدهاي صادق دلسوز و بيطرف دور هم بنشينند تا مشكلات كم كاريها و تاريكيهاي تيم ملي را پيدا، نور حقيقت را بر آن بتابند.»
«در مورد مسايل من و برانكو و كادر تيم ملي و حوادث بوجود آمده قضاوت را به مردم نكته سنج و كارشناسان آگاه و بيطرف ميسپارم. ضمن اعتراف به اشتباه خود هنگام خروج از ميدان در بازي با پرتغال، هرگز به خود اجازه نميدهم تا با كلمات زشت و دور از ادب به كسي توهين كنم. ضمن تكذيب هر مصاحبه و نقل و قول از جانب خود بزودي در يك مصاحبه حضوري تلويزيوني و از طريق سايت اختصاصي خود حرفهايم را با مردم ايران در ميان ميگذارم. فعلا از پيشگاه مردم با گذشت و مهربان تقاضا دارم مثل هميشه، شرمساري مرا از آنچه به وجود آمده و باعث رنجش آنان شده پذيرا و اين اجازه را به حقير بدهند تا در آينده با خوشحال كردن آنها فرصت تلافي داشته باشم.»
در جريانات هيجاني و به عشق خدمت و فداكاري براي تيم ملي ابتدا خود را مقصر ميدانم و سپس مديريت غلط استفاده از چنين بازيكني را به لحاظ روحي و رواني و فيزيكي عامل تشنجات و حرف و حديثها، ميتوانم معرفي كنم. در خاتمه درگيري با علي دايي، زخمي كردن عمدي معدنچي و شايعات بيپايه و اساس ديگر را تكذيب و نرفتن داخل زمين بازي با آنگولا صرفا به خاطر مصدوميت و عدم كارايي بوده و هر حرف و حديث ديگر، صرفا برعكس حقايق است.»
در مورد دادكان، شخص بنده معتقدم كه او به فوتبال ما خدمت كرد و نهايت تلاش را داشت تا تيم ملي موفق شود، او حتي يك ثانيه تيم ملي را رها نكرد اما، افسوس كه زحمات و تلاشهاي او را من بازيكن و رهبران كليدي تيم به باد داديم.
ارادتمند مردم خوب ايران |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:20 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا نشد چند سال ديگه
![]() هوا كه خيلي گرم شده بود . بابا نشسته بود جلوي دريچه كولر داشت طبق معمول حافظ
مي خوند . مامان هم گوشه اطاق داشت گلدوزي مي كرد، حتما داره براي جهيزيه خواهرم ميدوزه
گفتم: «بابا» سرش را بالا كرد: «چيه پسر؟»
بابا پول بده ميخوام برم باشگاه....
بابا با تعجب گفت: چه باشگاهي پسر...خب مامانت كه ميره تو هم برو... از اون باشگاه ها نه بابا مي خوام برم باشگاه بدن سازي كنم
مي خوام آرنولد بشم.... آرنولد ديگه كيه پسر؟
مي خوام آرنولد بشم فك آدماي بد را بيارم پايين...
مامان گلدوزيش را گذاشت زمين و گفت:
بيا اينچا ببينم پسر چي ميخواي؟ رفتم كنار مامانم نشستم مامانم سرم را كشيد جلو و ماچم كرد...
چي شده پسر فك كي رو ميخواي بياري پايين؟؟
مامان نديدي تو تلويزيون آرنولد فك آدماي بد را مياره پايين من هم مي خوام مثل آرنولد بشم فك بعضي ها رو بيارم پايين . مي خوام جلو بنديشون رو بريزم رو زمين.... مامان خنديد و گفت ببين پسرم مثل بابات نشو من هم راهنمايي كه بودم بابات هميشه تو محل دعوا مي كرد درسته كه بخاطر من با پسراي ديگه گلاويز
مي شد اما... مامان سكوت كرد و گوشهايم را گرفت كشيد جلو و صورتم را ماچ كرد و يواش گفت: ببين پسر من تو رو بزرگ كردم حتما يه كسي بهت گفته كه لاغر هستي حالا مي خواي بري باشگاه
بدن سازي كني آرنولد بشي مگه نه؟؟؟ اما پسرم اگه راست بگي من خودم پول مي دم بري باشگاه اما نه واسه اين كه آرنولد بشي...ميري باشگاه براي اين كه رستم بشي فهميدي؟؟
آره مامان اما رستم كيه؟ مامان؟ رستم كسي بود كه شاخ غول سفيد را تو كوه قاف شكوند...
يعني رستم مي تونست فك غول را پايين بياره؟؟
آره پسرم تو هم اگه راست بگي كي گفته كه لاغر هستي پول بهت ميدم تا رستم بشي...
مامان خيلي با معرفته... لوطيه... مردِ..مرد...
گفتم دختر دوستت گفته مامان... كدوم دوستم پسر..خيلي از دوستام دختر دارند... همون دوستت كه اون روز تو آرايشگاه واسه دخترش آبميوه خريدم ديگه ...آهان...سميه را ميگي؟
خوشگله مگه نه؟؟؟ كي مامان؟؟ آي پدر سوخته حيز...سميه را مي گم خوشگله؟؟؟ من چه ميدونم مامان....حالا كه اين طور شد از پول هم خبري نيست... باشه...باشه.مامان آره خوشگله.. ميدوني شاگرد اول شده؟؟ نه...بابا...راست
مي گي مامان؟؟ آره پسر راست مي گم كي بهت گفت تو لاغر هستي؟؟؟تو آرايشگاه گفت مامان گفت كه تو چقدر لاغر هستي پسر...
بارك الله پسرم يه مرد هميشه بايد به حرف زنا گوش كنه باشه؟؟؟ يه روز تو دانشگاه به بابات گفتم كه كت شلوار سرمه اي بهش نمياد بهتره
قهوه اي بدوزه بابات هم رفت با باباش دعوا كرد
پول گرفت كت شلوار قهوه اي دوخت آخه شما مردا كور رنگي داريد همتون بابات هم نمي فهميد كه رنگ كت شلوارش بايد با رنگ چشمهاش بخوره... واي خدا مامانم چه چيزهايي ميدونه...من كه تو كتاب هاي عشق و عاشقي نديدم....مامانم راست ميگه آرنولد ديگه چه خريه... ميرم باشگاه رستم مي شم چشم هرچي
غول رو در ميارم فك سعيد را هم ميارم پايين..فك پسرايي را كه به تو نگاه چپ بندازند ميارم پايين ... از جايم بلند شدم از بابا پرسيدم: مامان راست مي گه بابا؟؟؟ بابا كاغذ را گذاشت لاي كتاب و با خنده گفت: آره پسرم مامانت امر فرمود و من هم اطاعت امر كردم...پس كار مامان درسته بي خودي نيست كه تو باشگاه رييس شده... داشتم از اطاق مي رفتم بيرون كه مامان گفت: از كيفم پول برداراومدني واسه همه بستني بخر...انشاالله شهريور كه قبول شدي برو باشگاه... اوخ جون... ديگه تمومه... برو بريم
آقا رستم كه دارم ميام....به جواد گفتم كه
مي خوام برم بدن سازي...جواد گفت خب من هم ميام با هم بريم... باشه جواد جون اما بايد قبول بشيم...باشه پسر...قبول ميشيم.. داشتيم
مي رفتيم طرف مغازه مش لطف الله كه ديدم تو با رفيقت داريد مياييد... چقدر خوشگل راه ميري
دوستت مثل تو راه نميره... تمام هيكلت پيچ و تاب مي خوره مثل اين كه داري مي رقصي...
خوب نگاهت كردم...آهان روي پنجه پا راه
مي ري... حتما مامانت يادت داده يا از اين
هنر پيشه ها ياد گرفتي...چشمت به من كه افتاد خنديدي
من و جواد را نشون دادي و تو گوش دوستت چيزي گفتي.. هر دو خنديديد... به ما كه رسيديد
من رو به دوستت نشون دادي و گفتي ندا جون
اين پسرِ دوست مامانمه . جواد را هم نشون دادي و گفتي اين هم جواد دوستشه...نگاهي به جواد انداختم از مرز خر كيفي گذشته بود زانوهاش مي لرزيدند....ندا هم نگاهي به جواد انداخت و پرسيد طوري شده جواد چرا
مي لرزي؟؟
اگه زير بغل جواد را نمي گرفتم تلپي افتاده بود زمين مي فهميدم واسه اين كه ندا بهش «جواد» گفته بود... ندا در گوش تو حرفي زد و هر دو خنديديد... گفتم طوري نشده ندا... نزديك بود از دهنم بپره بگن «ندا جون» كه ياد حرفهات افتادم ادامه دادم جواد جون گرما زده شده....تو چشمكي به ندا زدي و گفتي حتما ندا جون گرما زده شده جواد آ...قا... بعد هر دو زديد زير خنده...حيف كه عاشقت هستم وگرنه من و جواد يه عمره با هم رفيق هستيم نمي گذاشتم دوست من رو مسخره كني...خب چيكار كنه؟؟ تو فكر مي كني عاشقي كار آسونيه؟؟؟خودت كه عاشقي بايد بدوني چه دردي داره مگه نه؟؟؟
ندا رو كرد طرف من و با خنده گفت: اين كه كاري نداره پسر بريم خيابون دوستت آبميوه كه بخوره خوب ميشه... سقلمه اي به جواد زدم تا راست بشه حيوونكي داشت مي افتاد زمين .گفتم
خوبه بچه ها بريم خيابون... هر چهار تايي رفتيم خيابون تو آبميوه فروشي نشستيم پشت يك ميز من روبروي تو جواد هم روبروي ندا...
اما خودمونيم...ها ندا هم خوشگله...مگه نه؟؟
ندا به جواد گفت چرا سرت رو انداختي پايين
خجالت مي كشي؟ نه... ندا جون... ندا خنديد و گفت حالا شد... من و سميه جون هميشه با هم هستيم وقتي دو تايي دير مي رسيديم كلاس
خانم معلم مي گفت باز هم اين دوتا خوشگلا دير رسيدند... راستي جواد ما دوتا خوشگل هستيم؟؟ جواد كه داشت وا مي رفت .
من گفتم...البته....البته تو و سميه جون تو محل تك هستيد... نگاهي به صورتت انداختم خوشت اومده بود ليوان هاي آبميوه را كه گذاشتند رو ميز تو ليوان مرا برداشتي يك قلپ خوردي من هم از ليوان تو يك قلپ خوردم . ندا مي ديد رو كرد به جواد و گفت ...آهاي آقا خجالتي نگاه كن
جواد نگاهي به من و تو انداخت راست شد و ليوان ندا را برداشت يك قلپ خورد ندا هم همين طور تا آبميوه هامون تموم شد ندا با خنده گفت خب جواد بزرگ كه شدي چيكاره مي خواي بشي؟؟ زبون جواد باز شده بود اما نه كامل..
من....من.. مي...مي.. خوام خلبان بشم
ندا با ذوق گفت: واي خدا چه خوب حتما
من رو بايد سوار طياره كني باشه جواد؟؟؟
تو هم با خنده ادامه دادي..نخير هم ندا جون هر چهار تايي سوار مي شيم مگه نه؟؟؟
جواد كه از ذوق داشت وا مي رفت جواب داد: باشه...باشه هر چهار تايي خنديديم تو كمي بلند با خنده گفتي...ما دوتا كه مي خوايم دكتر بشيم..بعد رو كردي طرف من و گفتي مگه نه پسر... خب معلومه من و سميه جون دكتر
مي شيم... ندا گفت خب اگه بشه من هم كمك خلبان مي شم..اگه نشد مهماندار طياره جواد جون مي شم..نيش جواد تا بناگوش باز شد دستش را گذاشته بود روي قلبش مي فهميدم چه جوري خر كيف شده داشتم به صورت ندا نگاه مي كردم وقتي مي خنديد دوتا چال رو گونه هاش مي افتاد چه خوشگل مي شد.. به تو كه نگاه كردم مثل اين كه فهميده بودي تو چه فكري هستم ناخن هايت را كه بلند شده بود و لاك قرمز هم داشت نشونم دادي... راستش خفه شدم خبر مرگم نمي دونم اين چه فكري بود تو سرم افتاد من كه عاشق تو هستم جواد عاشق دوستت شده به من چه؟؟ اين هميشه تو هستي كه از همه خوشگلتري....البته خودمونيم دوستت هم بدك نيست...ها خدايا چرا زنا اين طوري هستند؟؟
نميشه يه شيكم سير به يه دختر خوشگل نگاه كرد..تو اين فكر بودم كه ندا گفت: خب بچه ها حالا كه يه گروه شديم همه محل بايد بدونند ما دو تا مرد داريم كه از ما مراقبت مي كنند پس من و سميه جون هم بايد مواظب دختراي محل باشيم...مگه نه سميه جون؟؟؟با كف دست زدي به شونه ندا و ادامه دادي..آره ندا جون اين دوتا مرد بايد تو محل مراقب ما باشند. من و تو هم بايد مراقب دختراي ديگه باشيم ...خوبه حالا بچه ها رو گروهمان چه اسمي بذاريم؟؟؟
جواد گفت اسم گروهمون را مي گذاريم
«چهار ستاره آسموني» چطوره...ندا نيشگوني از بازوي تو گرفت و در حال ذوق كردن گفت:واي خدا جون سميه جون شنيدي جواد جون چي گفت چهار ستاره آسموني؟؟؟ واي چه گروهي مي شيم مگه نه؟؟؟ ديدم الانه است كه جواد ولو بشه رو زمين و جلوي ندا سه مي شد زير بازوش را گرفتم و به تو گفتم... پسنديدي سميه جون؟؟؟ آره پسر ندا جون كه قبول كرده من هم موافقم... وقتي نام گذاري روي گروه تمام شد زير بغل جواد را گرفتم بلند شد رفتيم يك
گوشه اي و پول هايمان را ريختيم روي هم و پول آبميوه ها را داديم و هر چهار تايي رفتيم تو محل...هر چهار ستاره آسموني... اين هم از عشق جديد جواد... مگه چيه؟؟؟ ما با هم رفيق جون جوني هستيم... شما ديگه چي مي گيد؟؟
آهاي با شما هستم . خانوم ها...آقايون .
مخصوصاً شما دختر خانوم ها كه داريد اين داستان را مي خوانيد. آره با شما هستم
چرا بيخودي طرفداري مي كنيد . خوشگله؟...خب باشه.. شاگرد اول شده؟ خب بشه... من عاشقش هستم؟ خب باشم شما دختر خانوم ها ديگه چي مي گوييد؟؟ براي چه طرفداري مي كنيد؟
اگه من بخوام ميام فك همتون را ميارم پايين...حالا نشد چند سال ديگه
مي بينيد... حالا؟؟ توكلي
---
كنار من مي نشيني
صدايت مي كنم
ترك بر مي داري
واي...چه كنم اگر
كنار رعد بنشيني؟
لابد بايد
ستاره جمع كنم
تمام عمر از دامنم....
توكلي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:18 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت ... اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه به عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم .. نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:16 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
علي كريمي: «مي خواستم به كمك يكي از آشناهايم در تيم ملي باشم كه ايويچ نگذاشت!» «مربي پروجا يك مرد كچل بود!» «كاپيتاني را دوست ندارم!» «حرف كساني كه مي گويند تنبلم، اصلا اهميت ندارد! »«تلاش و اراده ام را بيشتر مي كنم» «تذكر دادن به بازيكنان به خاطر شكل ظاهريشان جز افزودن به حواشي فوتبال چيزي به همراه ندارد» «اگر می خواهیم صعود کنیم، نباید هیچ حریفی دست کم بگیریم»
«سقف من فعلآ امارات است!» «من معتقدم موضوع خداحافظی از فوتبال به خود علی دایی باز می گردد و قطعا او تا وقتی صلاح بداند، می تواند بازی کند!» «برانكو ديگر ايراني شده است!» «اگر زندي مي تواند به تيم كمك كند، چرا نيايد؟» محمد علي كريمي جادوگر فوتبال آسيا در روز 17 آبان 1356 متولد شد و امروز در سن 27 سالگي موفق شده است با وجود رقيباني از آسياي شرقي و كشور هاي عربي عنوان بهترين بازيكن آسيا را از آن خود كند. مطمئنآ علي كريمي راه سخت و دشواري را طي كرده است تا چنین جایگاهی برسد به طوري كه در تيم ملي بازيكني ثابت باشد، يار طلايي تيم باشگاهي اش باشد و طوري بازي كند كه همه تيم هاي دنيا آرزوي داشتن چنين بازيكني را داشته باشند.
به همراه ايمان موتمني قرار يك مصاحبه مفصل را با او گذاشتيم تا از هر بابي با او صحبت كنيم و حرف هاي بهترين بازيكن حال حاضر قاره كهن را در رابطه با گذشته و حال درخشانش و آینده روشنش بشنويم. با او در مورد اتفاقات و ابهامات گذشته مثل خط خوردنش از تيم ملي به بهانه سفارشي بودن، علت عدم ترانسفرش به پروجا، شكل ظاهري بازيكنان و ... صحبت كرديم. در بخشي ديگر از او درباره آينده خودش، علل عدم پذيرفتن دعوت نامه هاي خارجي سوالاتی را کردیم و در بخشی دیگر از تيم ملي و داستان صعود به جام جهاني به گفتگو نشستیم . اما در آخر از زندگي خصوصي اش و تصميمات و تفكراتش براي آينده خودش ،"هاوش" و "هيرسا" سوال كرديم. با ما تا پایان این مصاحبه با آقای فوتبال آسیا ( که بی شک بلندترین مصاحبه ای است که تا به امروز با وی صورت گرفته است) همراه باشید. ![]() محيا سلطاني نژاديان: خوب اولين سوال...!علي كريمي چگونه كريمي شد؟ در واقع چه راهي را طي كردي تا به این نقطه رسيدي؟
علي كريمي: من هم مثل باقي بازيكنان از خيابان ها و زمين هاي خاكي شروع كردم؛ بعد از طي مدتي هم به تيم پرسپوليس پيوستم و شروع فوتبالم به صورت حرفه اي به آن دوران مربوط مي شود و امروز هم كه در خدمت تيم الاهلي هستم. ايمان موتمني: گفتی از زمين هاي خاكي شروع كردي، زمين هاي خاكي كرج؟ ع.ك: بله زمين هاي اطراف كرج. محيا سلطاني نژاديان: اصالتآ اهل كجا هستي؟ ع.ك: شمال كشور، تقريبآ اطراف لاهيجان. ايمان موتمني: پاشاك؟ ع.ك: بله... محيا سلطاني نژاديان: خودتان از ابتدا پرسپوليسي بودي يا شرايط ايجاب كرد كه به اين تيم بپوندي؟ ع.ك: من از اول پرسپوليسي بودم و خدا خواست كه اين اتفاق بيافتد و در اين تيم مشغول به بازي شوم. ايمان موتمني: هنوز هم پرسپوليس را دوست داري؟ آيا ممكن است در پايان دوران بازيگري به اين تيم برگردي؟ ع.ك: پرسپوليس را از كودكي دوست داشته ام و روي اين تيم تعصب دارم ولي در مورد بازگشت بايد گفت هنوز هيچ چيز مشخص نيست و بايد ديد چه اتفاقاتي مي افتد. ![]() محيا سلطاني نژاديان: چه صحبتي درباره نتايج و بازي هاي امروز این تیم داري؟ ع.ك: پرسپوليس در آغاز فصل موفق نبود و نتوانست نتايج خوبي را بگيرد ولي در چند بازي اخير از نظر من خوب كار كرده است و اميدوارم اين پيروزي ها ادامه داشته باشد. (این مصاحبه قبل از بازی با ابومسلم انجام شده است) م.س: نقش علي پروين را در اين جريانات چگونه مي بيني؟ علي پروينی که زماني هم مربي شما بود. ع.ك: او مدير فني تيم است و به همه چيز نظارت دارد و فكر مي كنم تا امروز هم نتايج دلخواه را كسب كرده است. در واقع باید بگوبم پرسپوليس را همه با علي پروين مي شناسند و اين دو از هم جدا نا شدنی اند. امروز هم كه مديريت فني تيم بر عهده ايشان است و تيمشان هم تا امروز خوب نتيجه گرفته است و اميدوارم كه اين موفقيت ادامه داشته باشد. م.س: نظرت در مورد ليگ ايران چيست؟ ع.ك: ليگ حرفه اي هم كه امسال بهتر از دوره های پیش خوب و منظم برگزار مي شود ! اين خيلي مهم است كه بازي ها سر وقت انجام شود و اگر اين روند ادامه پيدا كند، مطمئنآ به فوتبال ملي كمك خواهد كرد. محيا سلطاني نژاديان: نظر علی کریمی بدون رودربایستی ،در مورد دادكان چيست؟ ع.ك: آقاي دادكان هم از زماني كه اين پست را پذيرفته اند، نتايج خوبي را به همراه تيم ملي كسب كرده اند و اميدوارم كه سير موفقيت را به همراه تيم ملي ادامه دهند. ![]() م.س: کمی به گذشته برگرديم؛ به زمانی که ایویچ سرمربی تیم ملی بود .صحبت هايي مي شود در اين رابطه كه به عنوان یک بازیکن سفارشی به تيم ملي دعوت شده بودي! اصل داستان چه بود؟ ع.ك: من آن زمان به تيم دعوت نشده بودم اما مي خواستم با كمك يكي از آشنايان در تمرينات تيم ملي شركت كنم كه مربي وقت آقاي ايويچ بازيكن جديدي را نمي پذيرفت و همین شد که در جام جهانی حاضر نباشم. م.س: خب! تصور كنيد آن دوران به تيم ملي دعوت مي شدي و به همراه آن تيم به جام جهاني مي رفتي، فكر مي كني مي توانستي به تيم كمك كني يا كار خاصي را در آن بازي ها براي تيم ايران انجام دهي؟ ع.ك: فكر مي كنم حتي اگر انتخاب هم مي شدم، به من بازي نمي رسيد. چون آن زمان آنقدر بازيكنان خوب و آماده در تيم بود كه فرصت به من نمي رسيد ولي خب قسمت اين گونه بود كه آن زمان حتي در تمرينات هم شركت نكنم و جور ديگري به تيم بپيوندم! م.س: يعني احساس مي كني اگر آن زمان در تيم می بودي، هیچ فرقي در سرنوشت نداشت؟ ع.ك: نه... البته دست من هم نبود و كار خدا بود و هميشه به هر چه خدا بخواهد راضي بوده و هستم. اما آن دوران هميشه ارنج مشخص بود؛ هم در بازي هاي دوستانه و هم در بازي هاي رسمي. تنها تغييري كه در اعضاي ثابت به وجود آمد اضافه شدن رضا شاهرودي بود كه آن هم به دليل مصدوميت مقطعی ميناوند صورت گرفت. م.س: دقيقآ منظورت از اينكه ارنج مشخص بود چيست؟ ع.ك: يعني بازيكنان در تمام بازي ها مشخص بودند و من هم اگر بودم، به من فرصت بازي نمي رسيد. م.س: يعني قابليت هايشان چنين شرايطي را به وجود آورده بود يا به قول بعضی ها ليست تعيين شده و اسامي از پيش مشخص شده و ... وجود داشت؟ ع.ك: نه، آن زمان واقعآ بازيكنان آماده اي داشتيم و هر كس در تيم بود خوب بود و آماده و مربي هم نمي توانست چنين بازيكناني را كنار بگذارد ولي به هر حال آن دوران گذشته و همه چيز تمام شده است. م.س: اما حال كه بحث به اينجا كشيده شد، بد نیست سوالی را بپرسیم که در این چند ساله شایعترین بحث حاشیه ای در مورد تیم ملی بوده است! شايعاتي مبني بر اينكه بازيكناني نظير علي دايي تعيين كننده بازيكنان داخل زمين هستند ! آنان که معتقد به چنین جریانی هستند ، گاه پا را فراتر مي گذارند و ادعا مي كنند دايي به جاي سرمربي ليست را تعیین می کند يا حداقل در اين رابطه از او نيز مشاوره گرفته مي شود و ... می خواهیم از زبان علی کریمی واقعیت ماجرا را بدانیم؟ ع.ك: نه چنين چيزي نيست و من به شخصه هرگز همچين چيزي را نديده ام و آدم در مورد آنچه به چشم خود نديده، نبايد اظهار نظر كند، من هم چنين چيزي را نديده ام. م.س: این به کنار ...حالا که بحث به آقای دایی کشیده شده است ، می خواهیم بدانیم آیا هنوز هم خدا دايي را بغل كرده است... (علی کریمی چند سال پيش در تعریفی از علی دایی طی مصاحبه ای گفته بود :خدا دایی را بغل کرده است) ع.ك: آن مصاحبه مربوط به گذشته است و فكر نمي كنم جايش باشد تا دوباره در مورد آن صحبت كنيم. م.س: خب!یعنی چه؟ یعنی هنوز به حرفت معتقدي یا...؟ ع.ك: من آن زمان صحبت هايم را كردم و حرف هايم را يك بار ميگويم و به دنبال مسايل تكراري نمي روم. م.س: اما بالاخره همه می خواهند بدانند نظر كلي علی کریمی در مورد علي دايي چيست؟ ع.ك: علی دایی بازيكن خوبي است و افتخارات زيادي براي كشورش كسب كرده و به تازگي هم ركورد بيشترين گل ملي را در دنيا به نام خود ثبت كرده است. ايمان موتمني: اما بعضي اعتقاد دارند او جاي بسياري از مهاجمان آماده را گرفته است. ع.ك: اين نظر مربي است كه از كدام بازيكن استفاده كند و او بايد تشخيص دهد كه چه كسي در تركيب اصلي قرار بگيرد و هر چه او بگويد، همان است. ![]() محيا سلطاني نژاديان: علي دايي سرانجام به عنوان گلزن ترين بازيكن دنيا رسيد و از مرز 100 گل هم عبور كرد. حالا خيلي ها صحبت از اين مي كنند كه علي دايي بايد از تيم ملي خداحافظي كند يا اينكه سعي در بي اهميت جلوه دادن گل های او دارند و يا ... نظر شخصی ات كلآ در مورد انتقاداتي كه از دايي مي شود چيست؟ ع.ك: خوب انتقاد که همواره از همه مي شود و بستگی به موقعیت و مرتبه شخص در فوتبال ، براي يك نفر كم تر و براي دیگری بيشتراست! من معتقدم اين مسائل به خود آقاي دايي مربوط مي شود و نظر خودش مهم است و تا هر وقتي كه خودش صلاح بداند، مي تواند بازي كند و اينكه آيا انتقاد كنند يا نكنند، چندان تأثيري روي كار او ندارد. م.س: يعني فكر مي كني اين انتقادها اشتباه است؟ ع.ك: خوب انتقادات از همه مي شود و حتي بازيكنان جوان هم مدتي مورد نقد و انتقاد منتقدان و كارشناسان قرار مي گيرند ولي اينكه تا كي دايي به بازي اش ادامه دهد به خودش مربوط است و هرچه خودش تصميمي بگيرد، همان است. این یک موضوع شخصی است! م.س: برسيم به تيم ملی، نظرت در مورد برانكو و عملكرد او تا امروز چيست؟ ع.ك: مربي خوبي است و حداقل تا الآن خوب نتيجه گرفته است و اگر نگاهي به گذشته و عملكرد او بیاندازيم به اين نتيجه مي رسيم كه بد كار نكرده؛ ضمنآ با روحيات بازيكنان ايراني هم آشنا شده است و كاملآ از اين گونه مسائل اطلاع دارد و در كل براي آينده او و تيم ملي آرزوي موفقيت مي كنم. ايمان موتمني: یعنی به قولی ديگر ايراني شده است.... ؟ ع.ك: بله كم كم ايراني شده است، تقريبآ 3-4 سال است كه همراه تيم ملي ايران است. اي.م: او تجربه همراهي با تيم ايران را در بازماندن از جام قبلي هم دارد، فكر مي كني اين مساله چه قدر مي تواند به او كمك كند تا در لحظات حساس نتايج دلخواه را كسب كند و بر بازيكنان تأثير گذار باشد؟ ع.ك: الآن ديگر او تجربه كافي را كسب كرده است و احتمالآ شناخت لازم را به روي حريفان ايران و تيم هاي آسيايي دارد و فكر مي كنم بتواند در هر زمان تصميم گيري درستي داشته باشد و چيزي كه به او در اين زمينه كمك مي كند همين شناخت داشتن به حريفان است. محيا سلطاني نژاديان: خودت در مورد حريفان ايران در اين مرحله چه نظري داري؟ ع.ك: امروز هيچ حريف آساني وجود ندارد و اينكه بعضي مي گويند در گروه ساده اي قرار گرفته ايم، به نظر من اصلآ درست نيست چون امروز همه تيم ها در فوتبال در حال پيشرفت هستند و ما اگر قصد صعود داريم بايد توانايي شكست همه تيم ها را داشته باشیم و نبايد هيچ تيمي را دست كم بگيريم. م.س: به نظرت بهترين گروه بندي براي ايران چه مي توانست باشد؟ ع.ك: از نظر من فرقي نميكند با چه تيمي براي رسيدن به جام جهاني رقابت كنيم و اگر واقعآ بخواهيم موفق باشيم بايد هر حريفي پيش روي ما قرار گرفت، شكست دهيم و تفاوتي ندارد اين حريف چه تيمي باشد. م.س: سخت ترين حريف ايران در اين مرحله چه تيمي است؟ ع.ك: فكر مي كنم سخت ترين حريف ژاپن باشد ولي شكست دادن باقي تيم ها هم آسان نيست. ايمان موتمني: در مورد فريدون زندي چه صحبتي داري؟ با توجه به جوي كه در آن بزرگ شده است و تا به حال ايران نبوده و با توجه به دعوت از او براي شركت در تمرينات تيم ملي، آيا فكر مي كني ميتواند براي تيم ملي ايران مفيد باشد؟ ع.ك: از نظر من هر كس توانايی دارد، بايد بيايد و به تيم ملي كمك كند اما او همان طور كه اشاره كردي، در آلمان بزرگ شده است و تا به حال ايران نبوده و اگر دوست داشته باشد، بايد از او دعوت شود تا بيايد ،چون او بازيكن خوبي است و يكي از مهره هاي كليدي تيمش است و اگر بشود كه به تيم اضافه شود، حتمآ مفيد خواهد بود. ![]() محيا سلطاني نژاديان: می خواهیم بدانیم که اصلا تا به حال بازي هاي او را در بوندسليگا ديده اي و بر همین اساس عقيده داري كه تيم ملي به او نياز دارد ؟ فكر نمي كني بازيكنان بهتر از او يا در سطح او هم در ايران هست؟ ع.ك: من به شخصه بازي هاي او را نديده ام و نمي توانم نظري در اين رابطه بدهم. م.س: اگر قرار باشد از خودت انتقاد كني، چه مي گويي؟ فرض كن به عنوان يك كارشناس قلم را به دست گرفته اي تا از علي كريمي نقد کنی ... ع.ك: خوب در اين شرايط نيستم ولي خوب باید بگوبم كلآ كمتر پيش مي آيد كه بعد از بازي فيلم بازي هايم را بگذارم و تماشا كنم . گاهي در اخبار گل ها را نگاه مي كنم، ولی به نظرم بايد بيشتر تلاش كنم و اراده خودم را قوي تر كنم. فکر می کنم همين مهمترین مورد است که اگر منتقد بودم در مورد علی کريمی مي نوشتم! م.س: سقف و نهايت بازي خود را كجا مي بيني؟ ع.ك: فعلآ كه اينجا و در فوتبال امارات... م.س: آخر اینطوری که نمی شود!فعلا یعنی جه؟يعني در آينده چه مي شود و چه پيش بيني مي كنيد؟ یا اینطور بگویم که باید چه بشود که این سقف از امارات فراتر برود؟ ايمان موتمني: خصوصا که قراردادت هم امسال با الاهلي تمام مي شود؟
ع.ك: من معتقدم، بايد ديد چه پيش مي آيد. ای.م: خب! پس این همه صحبتهایی که راجع به پيشنهادهای خارجي می شود ...ماجرای اینها چیست؟ ع.ك: باید بگوبم در حال حاضر هيچ دعوتنامه و پيشنهاد جدي اي از سوي هيچ باشگاه اروپايي نداشته ام و همه در حد حرف بوده است و فعلآ هم تصميمي نگرفته ام و بعد از پايان قراردادم در اين باره فكر خواهم كرد.(گویا کریمی معتقد به ضرب المثل معروف چو فردا شد،فکر فردا کنیم است، اما یکی از نزدیکان علی کریمی در این رابطه می گوید:«علی منتظر است تا ایران به جام جهانی صعود کند و بعد از بازیهای خوب احتمالی که در آلمان برابر دیدگان همگان انجام خواهد داد، به بهترین پیشنهاد ممکن ، جواب مثبت خواهد داد) محيا سلطاني نژاديان: اگر بعد از پايان قراردادت، پيشنهادی از سوي تيمي اروپايي داشته باشي و از سويي ديگر دعوت به ادامه همكاري از طرف الاهلي، كدام يك را انتخاب ميكني؟ ع.ك: بايد شرايط را سنجيد و بعد تصميم گرفت. م.س: خب بالاخره علاقه شخصيت چيست؟ ع.ك: هر جايي كه از همه نظر بهتر باشد و شرايط ايده آل تري وجود داشته باشد، مسلمآ آن جا را انتخاب خواهم كرد. ايمان موتمني: علی کریمی در رویای خود، بازی در کدام تیم اروپایی را آرزو می کند؟ ع.ك هر بازيكني دوست دارد در بهترين تيم بازي كند و فكر نمي كنم اين علاقه ملاك باشد و بايد ديد چه تيمي از تو دعوت به بازي مي كند! محيا سلطاني نژاديان: خب این درست! ولي يعني علی کریمی طرفدار هيچ تيم اروپايي نيست كه دوست داشته باشد در آن بازي كند؟ ممكن است اصلآ اين اتفاق روي ندهد، ولي به بازي كردن در آن تيم علاقه داشته باشي... علي كريمي: بله، مثلآ آ.ث ميلان يا رئال را دوست دارم ولي اين دليل نمي شود كه به اين اميد بنشينم كه روزي در آن تيم ها بازي كنم. ![]() م.س:امااین هم نمی شود که بنشینی و به همین امارات دل خوش کنی! بسیاری اعتقاد دارند كه فوتبال امارات در سطح علی کریمی نيست و حقت با اين کیفیت بازي زيبا ، حضوردر تيم هاي اروپايي است .عده ای هم مدعي مي شوند كه اگر اين مسأله تا امروز اتفاق نيافتاده است، به دليل تنبلي و كوتاهي خودت و ترس از تمرينات حرفه اي و اروپايي است. آيا اين حرف ها را قبول داري؟ ع.ك: اشخاصي كه اين حرف ها را مي زنند، احتمالآ از تمرينات تيم هاي خارجي و اروپايي اطلاعي ندارند. به هر حال ما هم امروز حدود يك ساعت و 45 دقيقه تمرين داشتيم، تيم هاي اروپايي هم تقريبآ همچين برنامه اي دارند و اگر از لحاظ بدن سازي بررسي شود، هر تيمي 1 ماه بدن سازي را در دستور كار قرار مي دهد، تيم ما(الاهلي) هم طي اين 2 سال به مدت يك ماه كار هاي بدن سازي را در ايتاليا داشته است. خوب تيم ما هر هفته يك بازي دارد ولي معمولآ در تيم هاي اروپايي 2 بازي در هفته هست و فکر مي کنم اين تنها تفاوت بين تيم های اروپايی و تيم ما باشد. وگرنه تصور نمی کنم تمريناتشان چيز خاصي داشته باشد و يك چيز عادي است و فکر نمي کنم از اينجا سخت تر باشد و احتمالآ مثل اينجاست. در كل اين حرف ها در مورد تمرينات تيم هاي اروپايي به طور کامل درست نيست. به هر حال بستگي به شرايط دارد و بايد ببينم چه پيشنهاداتي دارم و حرف كساني كه صحبت از تنبلي و ... ميكنند، اصلآ برايم مهم نيست! م.س: احساس مي شود از بازي هاي جام آسيا به این طرف، سبك و نوع بازي ات عوض شده است و ديگر خبري از دريبل زدن هاي ايستا نيست و بسياري معتقدند چند وقتي است بيشتر در خدمت تاكتيك تيمي بازي مي كني . نظر خودت چيست؟ آيا واقعآ همین طور است، یا این زاییده تخیلات دیگران است؟ اصلا قبول داری که حتی در نحوه برخوردت با خبرنگاران تحول عجیبی در تو رخ داده است؟ ع.ك: فكر نمي كنم اين طور باشد و من هماني هستم كه بودم و انسان هيچ وقت نمي تواند خود را عوض كند و تغيير زيادي در خود ايجاد كند. البته هر كس نظري دارد و این نظر من است. م.س: اما يك سوال تا حدودي حاشيه اي... حتمآ به خاطر داري كه بعد از بازي استقلال و پرسپوليس، به چند تن از بازيكنان مثل انصاريان و سياوش اكبرپور در مورد ظاهرشان تذكر داده شد. چه صحبت و چه نظري در اين رابطه داري؟ آيا اين تذكرات به جا بود يا نه؟ ع.ك: نظر شخصي من اين است كه در فوتبال چنين بحث هايي درست و مفيد نيست و بايد به فكر اصل فوتبال و پيشرفت بود و اين موارد، جزء مسائل شخصي هر فرد است و به خودش مربوط است. به نظر من اين صحبت ها جز اينكه حاشيه اطراف فوتبالمان را بيشتر مي كند، فايده اي نخواهد داشت و به جاي اينكه اين حاشيه ها را كاهش دهد، خودش نوعي ايجاد تنش مي كند. م.س: به تو كه تذكر ندادند؟ ع.ك: نه خوشبختانه! م.س: فكر ميكني چرا به تو تذكري ندادند؟ ع.ك: در مورد من قضيه فرق ميكند، الآن يك ماه و دو ماه نيست كه من ظاهرم اين گونه است و نزديك به 4 يا 5 سال است كه همين تيپ و قيافه را دارم و فكر مي كنم اين بحث به دليل مدل موي خاص آقاي انصاريان در بازي استقلال مطرح شد و اگر دقت كنيد، ديگر هيچ صحبتي در اين رابطه نيست و انصاريان هم هنوز موهايش بلند است و تغييري نكرده است ولي چون صرفآ آن را به آن صورت نبسته است، ديگر آب ها از آسياب افتاده. كلآ نظر من اين است كه مطرح كردن اين صحبت ها جز ايجاد حاشيه نتيجه مثبتي نخواهد داشت. ![]() ايمان موتمني: تا چند سال پیش هميشه 3 تفنگ دار همراه هم و با هم بودند: علي كريمي، حامد كاويانپور و علي انصاريان. اما بعد از مدتی علي كريمي به امارات رفت و عنوان بهترين بازيكن آسيا را كسب كرد و موفق بود، حامد كاويانپور هم بدشانسي آورد و مدتي طولاني مصدوم شد و امروز تيم ملي را هم از دست داده است و علي انصاريان هم كه همچنان فوتبالش را در پرسپوليس ادامه مي دهد... فكر مي كني اين 3 تفنگ دار آيا مي توانند باز هم در كنار هم باشند يا نه؟ اصلا چه شد که کریمی به اینجا رسید اما آن دو تفنگدار دیگر نه... ع.ك: انسان از فرداي خود خبر ندارد و هر اتفاقي ممكن است رخ دهد و امروز نمي شود آينده را پيش بنيي كرد، شايد اين اتفاق بيافتاد و شايد هم هيچ وقت رخ ندهد. اي.م: هنوز هم آن رفاقت سابق را با هم داريد؟ ع.ك: بله تا حدودي. البته نه مثل قديم چون آن زمان اكثرآ در اردو ها و تيم با هم بوديم ولي خوب الآن در حد تلفن و گه گاهی با هم صحبت مي کنيم... ![]() اي.م.: اما يك مساله مبهم ديگر... در مورد انتقالت به تيم پروجا، آن روز ها مي گفتند كه مربي پروجا زن بوده است و ... داستان چه بود؟ ع.ك: نه مربي شان زن نبود، اسمش يادم نيست ولي يك مرد كچل بود! اين شايعه ها و صحبت ها اصلآ صحت نداشت و دوست ندارم در اين رابطه صحبت كنم. (در آن زمان پس از آنکه علی کریمی در تمرینات پروجا ایتالیا شرکت کرد ، هیات مدیره وقت باشگاه به دلایل نا معلومی با پیشنهاد 2میلیون دلاری گائوچی مخالفت نمود! آن روزها شایع شده بود سر مربی پروجا یک زن است , شایعه ای که از بیخ دروغ بود و برخی همین را علت منع حضور کریمی در ایتالیا از سوی باشگاه عنوان کردند, گرچه بعد ها مشخص شد این مخالفت با انتقال کریمی از کشمکش بین پروین و هیات مدیره سرچشمه می گرفت. شاید علت سکوت کریمی در بازگو کردن آن مسائل به همین اختلافات باز می گردد ) اي.م: اگر قرار باشد تركيب بازيكنان اصلي تيم ملي را تو انتخاب كني، چه افرادي را انتخاب خواهي كرد؟(خودت هم مي تواني جز تيم باشي) ع.ك: در مورد اين قضيه اگر نظري ندهم، بهتر است. چيدن تركيب به نظر شخصي مربي بستگي دارد و اگر در اين رابطه بازيكنان نظر ندهند، بهتر است چون بعضي ها ممكن است از نظرات و صحبت هاي من برداشت اشتباهي بكنند. اي.م: به عنوان بهترين بازيكن آسيا هم انتخاب شدي. از رقيبانت بگو. اعلاء هوبيل و شونسوكه ناكامورا هم در انتخابات بهترين بازيکن ۲۰۰۴ رقيبت بودند، هم در جام آسيا. در جام آسيا چه اتفاقي افتادکه انتخاب نشدی؟ اين جا چه طور؟ ع.ك: در جام ۲۰۰۴ ناكامورا به عنوان بهترين بازيكن انتخاب شد و بازيكن بحريني هم چون فقط يك كفش طلا بيشتر نبود، آن را از آن خود كرد. البته به من قول دادند كه جايزه ام را بفرستند، نميدانم هنوز براي فدراسيون ارسال شده است يا نه. به هر حال اين جوايز براي من مهم نيست و موفقيت تيم برايم خیلي مهم تر است. محيا سلطاني نژاديان: يعني اصلآ در فكر كسب هيچ افتخار يا ركورد خاصي نيستي؟ اینطور سوال خود را مطرح می کنیم که بعد از رسیدن به چنین جایگاهی افتخاری هست که کریمی در فکر فتح قله آن باشد؟ ع.ك: در حدي كه بتوانم مردم كشورم را خوشحال كنم، بله دوست دارم. اين جوايز و افتخارات چيز هاي زودگذري هستند و براي من چندان مهم نيست. علاوه بر اين، چنين عناويني وظيفه بازيكن را سنگين تر مي كنند و نمي شود كه به حساب كسب اين جايزه ها خودت رابه نوعي به بيخيالي بزني. اين عنوان بهترين بازيكن سال هم براي سال 2004 بود و گذشت و تمام شد و رفت و بايد به فكر آينده بود. ايمان موتمني: تا حالا كم اتفاق افتاده است كه در يك بازي كاپيتان باشي، هم در تيم الاهلي هم در تيم هاي ديگر. در الاهلی در بازي آخر فقط بعد از بيرون رفتن علي شاه كاپيتان شدي. با مسئوليت كاپيتاني كنار آمده اي يا اينكه هنوز پذيرفتن آن برايت مشكل است؟(البته در بازی آخر الاهلی برابر الشعب ، کریمی به عنوان سرگروه الاهلی پیشاپیش بازیکنان تیمش وارد میدان شد . بسته شدن بازوبند كاپيتاني تيم الاهلي در این بازی بر بازوي " علي كريمي" بهترين بازيكن سال 2004 آسيا شايد هديه اي بود از سوي مسئولين اين باشگاه به بازيكن ايراني الاهلي براي افتخاري كه اخيرا به آن دست يافته است، اما گویا اين امر براي كريمي چندان خوش یمن نبود.) ع.ك: پذيرفتن اين عنوان و مسئوليت خيلي سخت است. به طور عادي حتي وقتي كاپيتان هم نباشي، فشار و احساس مسئوليت زيادي روي خودت احساس ميكني، ديگر اگر كاپيتان هم باشي... خوب مسئوليت چند برابر ميشود. اي.م: يعني دوست نداري بازوبند كاپيتاني را ببندي؟ ع.ك: خوب گاهي قسمت آدم مي شود كه اين عنوان را قبول كند ولي به هر حال تا جايي كه بتوانم، نمي شوم و قبول نميكنم، چون اين طوري راحت ترم. ايمان موتمني: پنالتي زدن چه طور؟ ع.ك: پنالتي هم مي زنم... يا گل مي شود يا نه! اي .م: بعضي ها معتقدند از اينكه پشت ضربه پنالتي بايستي ترس داري، چون هم در بازي های ملي اتفاق افتاده است كه در اين امر موفق نبوده اي و هم در بازي هاي باشگاهي. ع.ك: همه پنالتي هاي الاهلي را من مي زنم؛ در فينال جام اتحاديه هم موفق شدم چند پنالتي را گل كنم. به هر حال پنالتي شرايط خاص خودش را دارد و بسيار پيش آمده است كه بهترين هاي دنيا هم پنالتي را از دست داده اند. در كل ترسي ندارم. محيا سلطاني نژاديان: به نظر علی کریمی بهترين بازيكن حال حاضر ايران كيست؟ ع.ك: بازيكن خوب زياد داريم و دوست ندارم اسم فرد خاصي را ببرم. بازيكنان آماده و خوبي داريم كه اگر امكانات بيشتري در اختيارشان باشد، مطمنآ نتيجه بهتري خواهيم گرفت. م.س: اینطور که نمی شود! بالاخره یک نفر را می توانید بگویید که...خب بهترين لژيونر چه كسي مي تواند باشد؟ ع.ك: همه لژيونر ها خوب هستند: مهدوي كيا، كعبي و هاشميان. همه بازيكناني كه در خارج از ايران بازي ميكنند، همواره براي تيم باشگاهيشان موثر بوده اند از نظر من همه خوب هستند. ![]() ايمان موتمني: اگر به فوتبال روي نمي آوردي، چه كاره مي شدي؟ ع.ك: تا به حال به اين موضوع فكر نكرده ام. ای.م: خب سوال را اینگونه مطرح می کنیم که بعد از فوتبال چه مي كني؟ ع.ك: فوتبال هميشگي نیست و روزی همه اين دوران تمام مي شود. بايد همان زمان(بعد از اتمام دوران بازيگری فوتبال) با توجه به شرايط ديد چه مي شود كرد... ای.م: مربي گري را انتخاب نمي كني؟ ع.ك: با اینکه به اين موضوع تا به حال فكر هم نكرده ام ولي حالا که بررسی می کنم می بینم بدم هم نمي آيد... ای.م: در مورد آينده "هاوش" و "هيرسا" فكر كرده اي؟ دوست داري آن ها هم به طرف فوتبال بيايند؟ ع.ك: اگر خودشان دوست داشته باشند، چرا که نه؟ ايمان موتمني: اگر بخواهند، كمكشان مي كني؟ ع.ك: به هر حال هر پدري فرزندانش را كمك مي كند تا یشرفت کنند و من هم اگر كمكي از دستم بر بيايد، كه حتمآ. اما شايد هم به رشته اي ديگر علاقه مند باشند... محيا سلطاني نژاديان: "هاوش" يعني فرستاده شده از سوي خدا؟ "هيرسا" چه معنايي دارد؟ ع.ك: بله، "هاوش" يعني بنده خدا يا فرستاده شده از سوی خدا، علاوه بر اين نام يكي از پادشاهان ايران باستان هم "جمشيد هاوش" بوده است. "هيرسا" هم يعني پارسا و پرهيزگار. ايمان موتمني: چه قدر فوتبال نگاه مي كني؟ ليگ هاي اروپايي يا ليگ ايران؟ ع.ك: اگر وقت كنم، هر كدام را كه بشود و پخش كنند، تماشا مي كنم. محيا سلطاني نژاديان: رابطه علی کریمی با مطالعه چه طور است؟ ع.ك: بعضي كتاب هايي كه خوشم بيايد را مي خوانم، روزنامه هم اگر وقت شود، مي خوانم. ايمان موتمني: در تيم ملي و الاهلي با كدام بازيكنان بيشتر مأنوس و رفيق هستي؟ ع.ك: در الاهلي كه با همه بچه ها رابطه خوبي دارم و در تيم ملي هم با همه دوستم. یعنی دوست دارم با همه رفیق باشم. اي.م: در اين مدت عربی هم ياد گرفته اي؟ ع.ك: نه! چون هم زبان سختي است و هم اينكه علاقه ای ندارم، براي همين چندان پيگير نشده ام. محيا سلطاني نژاديان: پس با همبازيانت چه طور صحبت مي كني؟ ع.ك: فارسي، عربي... هر طور كه بشود منظور را به طرف فهماند! ايمان موتمني: فارسي را كه بيشتر بازيكنان امارات بلدند، محمد قاسم و چند تن ديگر از همبازي هايت هم ايراني الاصل هستند. ع.ك:بله. 7 يا 8 نفر از آنها فارسي را بلدند. ![]() ايمان موتمني: هنوز کلی سوال مانده که از جادوگر ،پیکاسو ، آقای فوتبال آسیا و ... بپرسیم! اما می دانیم که خسته ای و تا همینجا هم از استراحتت زده ای تا با ما باشی . پس بهتر است همین جا بگوییم ؛خيلي ممنون از اينكه پاسخگوی سوالات ما بودي! ع.ك: من هم از شما ممنونم!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:44 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
واژهء دختر: دختر در زبان سانسکريت "دوهيتر" خوانده ميشود و به معني "دوشندهء شير" است که اين پاژنام از دوران دامپروري و گلهداري آرياييان است. اين واژه در اوستا "دوغذر" و در زبان پهلوي "دوخت" و "دوختر" و در فارسي "دخت" و "دختر" است چنان که در انگليسي نيز "daughter" خوانده ميشود. اما ايرانيان با آنکه پاژنام دختر يا يادگار دوران کهن را در زبان خويش نگاه داشتند در درازناي زمان دو پاژنام زيباي ديگر به او دادهاند: نخست کنيزک به معني "زن کوچولو" که کهنتر از پاژنام "دختر" است. ديگري دوشيزه به معني "دوست داشتني کوچولو" و از همين واژه: "دوشَست" در پهلوي به معني معشوق و "دوشارم" در پهلوي به معني عشق و "دوست" در پهلوي و فارسي. و افزون بر اين در فرهنگ ايراني انبوه نامهاي زيباي گلها و بوي گلها و زيبايي گل و درخت و جان و جهان را که بر دختران ميگذارند با هيچ فرهنگ و هيچ زبان و کشور ديگر نميتوان برابر كرد... (ستايش زن و عشق هنگامي به ادبيات اروپايي ره يافت که اروپاييان در جنگهاي صليبي با فرهنگ ايراني آشنا شدند و اين بوي خوش نيز از گلستان فرهنگ ايران به آن سامان رسيد و نويسندگان و شاعراني که چنين سرايش را آغاز کردند در زبان فرانسوي "Trovbadours" و در زبان آلماني "Minnes:anger" يا "Minnesang" خوانده ميشوند. اروپاييان را گمان برآنست که دورهء جنگهاي صليبي جنگ مسيحيان در برابر اعراب بود و جريان علمي فرهنگي که به دنبال آن به اروپا راه گشود از سوي اعراب مايه گرفته است در حالي که اين نبرد نبرد ميان اروپاييان و ايرانيان مسلمان بوده است و سردار بزرگ اين جنگها صلاحالدين ايوبي پادشاه كُرد و ايراني بوده و بيشتر اين جنگها در غرب کردستان بزرگ روي نموده و جانشين صلاحالدين کُرد به نبردها ادامه دادهاند. و نکته اينجاست که خود اروپاييان هنوز دشمن مسيحيان را "the saladins" ميخوانند و اين نام از نام صلاح الدين سردار ايراني گرفته شده است و آنان که فرهنگ خود را در دورهء جنگها به اروپاييان پيشکش کردند ايرانيان مسلمان بودهاند نه اعراب. و اگر دربارهء همين نکته که ستايش زن و عشق در سرود و نوشتار بوده باشد به شعر و ادبيات عرب بنگريم اثري از آن در سراسر نوشتههاي عربي نمييابيم. و اعراب هنگامي که در شعر خويش به زن اشاره ميکردند منظورشان تنها اندامهاي زن و تنکامگي بوده است و براي آگاهي از اين داستان ميتوانيد به کتاب بزرگ اغاني ابوالفرج اصفهاني بنگريد که بيشتر سرودههاي پيشين عرب در آن گردآوري شده است.) ... و اين همه به نشانهء آزرمي(احترامي) است که در انديشهء ايراني براي دختر روا است و جايگاه والايي که زن هنوز از آن برخوردار است و بوي دلاويز گيسوان اين دلبند زيبا که پسان(پس آن) مادر ميشود و کانون زندگي است چنان در شعر و سرود و ترانهء زبان فارسي پيچيده است که جهانيان را سرمست کرده و بيگمان ميتوان داوري کرد که همهء جهانيان با هم نتوانستهاند اندکي از آن همه ستايش که ايرانيان (و شاعران ايراني که نمايندهء آنانند) دربارهء زن سرودهاند نسبت به زن گفته باشند. و درود بر زن ايراني که بيش از هر چيز و کس در جهان ستايش شده است! فردوسي دربارهء زن نيک چنين ميفرمايد: اگر پـارسا باشد و رايـــــزن ... يکي گــنج باشد پُـرآکنده زن بويژه که باشد به بالا بلـند ... فروهشته تا پاي مشکين کمند خردمند و با دانش و ناز و شرم ... سخن گفتن ِ نيــک و آواي نرم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:23 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:18 توسط احمد
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
قطعنامه هفتاد و دومین کنگره سالانه پن بین المللی در باره ایران • هفتاد و دومین کنگره پن بین المللی با تصویب قطعنامه ی ویژه ای در باره ی ایران، از حکومت جمهوری اسلامی ایران خواست عاملان قتل زهرا کاظمی و دیگر نویسندگان و روشنفکران را شناسایی و عدالت را در مورد آنها اجرا کند؛ تمام زندانیان سیاسی را آزاد کند؛ کلیه مقررات جزایی در مورد بیان مسالمت آمیز نظر را ملغا کند و ملزم و مقید به انجام محاکمات مبتنی بر استانداردهای عدالت و برچیدن شکنجه شود ... هفتاد و دومین کنگره پن بین المللی با تصویب قطعنامه ی ویژه ای در باره ی ایران، از حکومت جمهوری اسلامی ایران خواست عاملان قتل زهرا کاظمی و دیگر نویسندگان و روشنفکران را شناسایی و عدالت را در مورد آنها اجرا کند؛ تمام زندانیان سیاسی ی را آزاد کند؛ کلیه مقررات جزایی در مورد بیان مسالمت آمیز نظر را ملغا کند و ملزم و مقید به انجام محاکمات مبتنی بر استانداردهای عدالت و برچیدن شکنجه شود هفتاد و دومین کنگره پن بین المللی که از ۲۲ تا ۲٨ مه ۲۰۰۶ (۱ – ۷ خرداد ۱٣٨۵) در برلین برگزار شد، در موارد چندی به ایران پرداخت: ۱ – کنگره نامه ای را با امضای تمام اعضای هیئت مدیرهء پن بین المللی و نیز امضای دیگر نمایندگان حاضر در کنگره برای آیت الله خامنه ای ارسال کرد که آزادی فوری رامین جهانبگلو را در آن خواستار شد. ۲ – کنگره در تأیید جمع بندی کارگاه مسائل خاورمیانه از دولت ایران خواست که امکان سازماندهی، تجمع و بیان آزاد نظر را برای گروه های مستقل از جمله کانون نویسندگان ایران فراهم آورد. ٣ – کنگره در قطعنامهء مربوط به قوانین جزایی توهین و اهانت که شامل کشورهای متعددی می شود، از جمله متذکر شده که اجماع جهانی قوانین مربوط به توهین و اهانت را با آزادی بیان ناسازگار می داند و این اجماع باعث شده که تاکنون کشورهای متعددی این گونه قوانین را ملغا کنند. در ادامهء همین قطعنامه، کنگره: با ابراز نگرانی از این که به رغم این اجماع بین المللی چندین کشور به محاکمهء نویسندگان و روزنامه نگاران به خاطر اهانت به دولت، نهادهای دولتی یا نمادهای ملی ادامه می دهند، از جمله مکزیک ... و ایران که در آن دانشجو و نویسندهء داستان های کوتاه مجتبی سمیعی نژاد به جرم «اهانت به رهبر» زندانی شده است؛ خواستار لغو این ¬ گونه قوانین شد. ۴ – خانم کارین کلارک، رئیس کمیته نویسندگان در بندِ پن آلمان و پن بین المللی، در هنگام ارائه گزارش سالانه خود به کنگره، پیامی را که ناصر زرافشان از زندان به کنگره داده بود، خواند و از کنگره خواست که او را مجاز به پاسخ دهی کند. کنگره نیز با درخواست خانم کلارک موافقت کرد. ۵ – کنگره هم چنین قطعنامه ای را به شرح زیر دربارهء ایران به تصویب رسانید: قطعنامه در باره ایران همایش نمایندگان پن بین المللی در هفتاد و دومین کنگره در برلین از ۲۲ تا ۲٨ مه ۲۰۰۶: - با ابراز نگرانی شدید از فقدان پیشرفت در شناسایی و محاکمه عوامل مسئول در شکنجه و قتل عکاس روزنامه نگار ایرانی – کانادایی زهرا کاظمی، به رغم این که سفیر ایران در انگلستان در فوریه ۲۰۰۵ تأیید کرد که دولت در قتل او مسئول بوده است؛ - با اظهار ناراحتی از این که هنوز عدالت در مورد آمران قتل های زنجیره ای نویسندگان و روشنفکران ایرانی در اواخر دههء ۱۹۹۰ اجرا نشده است؛ - با ابراز نگرانی از این که در حال حاضر ۲۹ نویسنده از جمله امیر عباس فخرآور، اکبر گنجی، رامین جهانبگلو، سیامک پورزند و ناصر زرافشان به خاطر استفاده قانونی از حق آزادی بیان، اجتماع و ایجاد انجمن در بازداشت به سر می برند یا محکوم شده اند یا تفهیم اتهام شده اند؛ - با ابراز نگرانی شدید از این که در بن بست جاری هسته ای، رژیم اسلامی از اوضاع برای افزایش سانسور و سرکوب رسانه ها بهره برداری می کند؛ - به علاوه با ابراز نگرانی از این که نویسندگان، روزنامه نگاران و اشخاص دیگری که برخلاف حق آزادی بیان بازداشت شده اند، در حضور قضات شکنجه شده اند، هفته ها در سلول انفرادی به سر برده اند و از حقوق اولیهء قانونی محروم شده اند؛ - با توجه به این که ایران دارای بیشترین تعداد روزنامه نگاران زندانی در خاورمیانه است، حق آزادی بیان و محاکمهء عادلانه آنها را نقض می کند و غالباً مدت های طولانی آنها را در حبس انفرادی نگهداری می کند؛ - به علاوه با توجه به این که قوه قضاییه ایران شمار فزاینده ای از روزنامه های مستقل را تعطیل کرده و مقامات ده ها روزنامه نگار و روشنفکر را احضار و طبق مفاد دست وپاگیر قانون مطبوعات و قانون مجازات محاکمه کرده اند؛ - و هم چنین با ابراز نگرانی از سانسور رو به رشد اینترنت در کشور که در طی آن هزاران صفحهء اینترنتی سانسور شده اند، روزنامه نگاران اینترنتی مورد آزار قرار گرفته اند و به شرکت های تأمین کنندهء خدمات اینترنتی دستور داده شده که یا کارشان را تعطیل کنند یا تحت کنترل دولت قرار بگیرند؛ و نیز با ابراز نگرانی از حمله به چندین وبلاگ نویس که نوشته هایشان را در اینترنت قرار می دهند از جمله نویسندهء برجستهء اینترنتی آرش سیگارچی که به ۱۴ سال زندان محکوم شد و حبس او در مرحلهء تجدید نظر در فوریهء ۲۰۰۵ به سه سال کاهش پیدا کرد؛ - با محکوم کردن جو خودسانسوری ناشی از سرکوب نظام یافتهء افرادی که نظریات انتقادی یا مخالفشان را علیه اعتقادات رسمی مذهبی و سیاسی ابراز می کنند؛ از دولت ایران می خواهد: • عاملان قتل زهرا کاظمی و دیگر نویسندگان و روشنفکران را شناسایی و عدالت را در مورد آنها اجرا کند؛ • تمام زندانیانی را که در تناقض با مادهء ۱۹ میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی – که ایران از امضا کنندگان آن است – بازداشت شده اند آزاد کند؛ • قانون مطبوعات و قانون مجازات را مورد بازبینی قرار دهد و کلیه مقررات جزایی در مورد بیان مسالمت آمیزنظر را ملغا کند؛ • مقامات قضایی و نیروهای امنیتی را ملزم و مقید به انجام محاکمات مبتنی براستانداردهای عدالت و برچیدن شکنجه کند؛ • تحقیقات جامعی در مورد زندان های سری انجام دهد و امکان دسترسی کامل به آنها را برای ناظران بین المللی فراهم کند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:12 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
يك جمعه خفن
![]() هوا گرم شده بود پيرهن آستين كوتاه پوشيده بودم. تو فكر يه نقشه براي عكس انداختن از سميه بودم...تا مدرسه ها باز بود خانوم با همكلاسي هاش رفت و آمد مي كرد حالا كه تعطيل شده فقط با مامانش مياد بيرون...دختر
ترسو...بجه ننه...اصلا همه دخترا بچه ننه هستند
من كه نخواهم گذاشت خواهر كوچولوم بچه ننه بشه خودم هميشه باهاش مي رم بيرون سال ديگه ميره دوم دبستان پدر سوخته داره مثل مامان خوشگل مي شه هيچكي نبايد اسمش را بدونه اسم من رو هم هيچكي نبايد بدونه به دختراي اين دوره زمونه نمي شه اطمينان كردحتما اسم من رو با اسم پسراي ديگه مي خوان تو دفترچه شون بنويسند... رو كه بهشون بدم حتما عكسم را هم مي خوان دكي... خانومارو باش فكر
مي كنند من نمي فهمم من كه خودم بچه ننه نيستم بعضي وقتا با مامان مي ريم بيرون تا خريد اي مامان را بيارم زن كه نمي تونه بار بياره....
مامانم ميگه من دلاور هستم پهلوون هستم
عيبي نداره تا حالا با اين حرفا خرم كرده باهاش برم بيرون هر چي مي خره بارم كنه ...باشه مامانم است غريبه كه نيست اما دخترا همه شون بچه ننه هستند بخصوص اين دختر خوشگله سميه...به من تلفن نزد ترسو خانوم...از مامانش ترسيده...اگه تلفن مي زد خدا را چه ديدي شايد عاشقش مي شدم....خب عكس چي شد؟؟
تو اين فكرها بودم كه رسيدم خونه درب حياط باز بود داخل شدم مامان داشت شيشه پنجره ها را تميز مي كرد....داد زدم...مامان...مامان.... مامانم سرش را از پنجره بيرون آورد و گفت...«درد بي درمون و مامان چرا داد مي كشي پسر؟؟؟؟بازم مامان نفرينم كرد باشه مامانمه ديگه رفتم تو اطاق گفتم مامان خانوم... ماندانا خانوم گفت از شهره جون وقت گرفته فردا يادت نره؟؟؟مامان از روي چهار پايه پريد پايين و با خنده گفت «خوب شد يادم انداختي دلاور....
بايد برم به خانوم هاي ديگه زنگ بزنم براي فردا....
مامان خانوم شهره جون ديگه كيه؟؟؟
آي شيطون درست داري مثل بابات مي شي
شهره جون دوست مانداناست آرايشگاه داره فردا قراره خانوم هاي باشگاه بريم آرايشگاه هم جلسه بر قرار كنيم هم به خودمون برسيم....
مامان؟؟ چيه پسرم؟؟ منم مي تونم بيام؟؟ پسرم اونجا جاي مردا نيست همه دختر و خانوم هستند.... تورو خدا ماماني من كه كاري ندارم فقط درس مي خونم...مامان فكري كرد و گفت «باشه فردا جمعه است بابات قراره بره خونه مامان جونش كه الهي بگم... مامان حرفش را قطع كرد و ادامه داد باشه پسرم تو هم بيا بچه را هم مي برم اونجا بشين مواظب خواهر كوچولوت باش...مامان با خنده گفت مواظب باش مبادا زل بزني تو چشمهاي دخترا چشمهات رو از كاسه در ميارم فهميدي.؟...مامان همانطور كه زمزمه مي كرد «شده عين باباش درستتون
مي كنيم» رفت كه تلفن به مامان هاي ديگه بزند.
من و جواد هر دو ماه از مامانامون پول
مي گيريم مي ريم آرايشگاه تو مدرسه بايد موهامون كوتاه باشه ما كه دختر نيستيم؟؟؟
حتما مامان مي خواد موهاشو كوتاه كنه حتما همه خانوم ها مي خوان موهاشون را مثل ما مردا كوتاه كنند...واي نه... حيف نيست؟؟ ...
جمعه كه شد مامان يه لباس خوشگل تن خواهرم كرد...داره مثل خودش خوشگل مي شه بايد مواظبش باشم تا دانشگاه تا آخر عمرش....يه كتاب برداشتم رفتيم خيابون دوم سر در آرايشگاه نوشته بود «آرايشگاه سيب سرخ»
يعني چي؟ اينم شد اسم از مامان پرسيدم گفت
يعني همون سيبي كه حوا و آدم خوردن ديگه پسرم... باز هم نفهميدم.. اين زنايي كه دانشگاه رفته هستند چه حرفايي مي زنند؟
از يه عالمه پله رفتيم بالا درب آرايشگاه را كه مامان باز كرد...واي خدا جون چه خبره اين همه دختر و خانوم خوشگل؟؟؟ياد حرف بابا افتادم راست مي گفت...مش لطف الله هم راست مي گفت ما تو مملكت چقدر دختر خوشگل داريم
اگه خدا بجاي يه دل صد تا دل مي گذاشت تو سينه ام من هم هر كدوم را تقديم مي كردم به اين دختراي خوشگل...تو با غزال هم بوديد سلام دادم محلم نگذاشتي داشتيد به هم ديگه ور
مي رفتيد هيچ كدوم روسري نداشتيد ...واي خدا چه موهايي دارند اين دخترا؟؟؟مامانم رفت همه دخترا را با ماما ن ها را ماچ كرد و با يه دختر خيلي خيلي خوشگل اومد نزديك من و رو كرد طرف دختر خوشگه و گفت اين دلاور پسرم است...واي چه چشمهايي داره اين دختر....
مثل اين كه سگ توش بستند ميگيره دختره خنديد اشاره كرد به ته سالن...من و آبجي كوچولوم رفتيم نشستيم روي صندلي اون دختره شهره جون بود...كتابم را باز كردم مقابلم از زير چشم به دختراي خوشگل داشتم نگاه
مي كردم از دست تو خيلي دلخور بودم....جواب سلامم را ندادي...دختر خوشگل بي معرفت...
داشتم يواشكي زير چشمي ديد مي زدم كه...
آبجي كوچولوم پيرهنم را كشيد گفت «نيگا داداشي اون خانومه؟؟» سرم را بلند كردم سميه بود با مامانش...چه مامان خوشگلي داري تو سميه؟ اما به خوشگلي مامان من نمي رسه بي خودي پز نده... مامانم رفت جلو با مامانت روبوسي كرد تو هم روسريت را كشيدي ..انداختي رو جا لباسي...واي خدا چه موهاي خوشگل و بلندي داري؟؟؟موهاي ماندانا بلند نيست...حيف... اما موهاي تو چه خوشگلند
بي خودي نبود كه اول مي خواستم عاشق تو بشم معلوم نيست اگه به من تلفن مي زدي حتما عاشق تو مي شدم ديگه منت اين مانداناخانوم را نمي كشيدم....مامان روپوشت را در آورد يه نگاهي به سرتا پايت انداخت و گفت...« واي سميه جون چه بزرگ شدي تو دختر... بعد رو كرد طرف مامانت و ادامه داد «چه تيكه اي شده دخترت...خوش بحالت...بنظرم رسيد هيكلت از هيكل ماندانا و غزال خوشگلتره....البته نه از هيكل مامانم...خب تو بايد هم سن من باشي
وگرنه من اول تو را انتخاب نمي كردم...چشمت كه افتاد به من ديدم نيشت تا بناگوش باز شد اومدي طرف من و خواهرم..دستي به سر خواهرم كشيدي و گفتي..«چطوري كوچولو...چرا ديگه پيش من نيومدي خيلي منتظر شدم.... يعني چي؟؟؟يعني منتظر بودي يه نامه ديگه برات بنويسم؟؟؟؟خب مي خواستي تلفن بزني...خانوم خوشگه به من چه...داشتم به صورت خوشگلت نگاه مي كردم با خنده گفتي سلام آقا پسر
جواب دادم داشتم يه جورايي مي شدم مثل اين كه يكي داشت دلم را مي چلوند...مگه ميشه؟؟؟ خب بابام از اول عاشق مامانم شد تا حالا من چي؟بايد به جواد بگم كه «جواد جون من
مي خوام عشقم را عوض كنم نمي خوام سميه فكر كنه من از اون مرداي خيانت كار هستم...
ماندانا هم بره واسه خودش يه عاشق ديگه پيدا كنه...اصلا از كجا معلوم شايد هم پيدا كرده...آخه ديگه خيلي بزرگ شده ممكنه
همين روزها عروسي كنه اونوقت من چيكار كنم
مرد نبايد به عشق اولش خيانت كنه؟؟
چه خوشگل مي شي وقتي مي خندي؟؟؟
نشستي پهلوم يه مجله زنونه برداشتي
پرسيدي: تو اومدي اين جا چيكار؟ بعد باخنده ادامه دادي حتما مي دونستي من با مامانم ميام
مگه نه؟؟؟ نخير هم نمي دونستم اومدم خواهرم را مراقبت كنم....باخنده گفتي آره...ديدم داري چه جوري به دخترا نگاه مي كني مامان راست
مي گه شما مردا همتون حيز هستيد مامان
مي گه شما هارا بايد درست كرد...آ...قا...نخير هم ما مردا درست هستيم شما دخترا ترسو و بچه ننه هستيد.... دهه اگه درست هستيد چرا ديگه برام نامه ندادي....ترسو...ترسيدي بابام بفهمه؟؟
من كه از بابات نمي ترسم كه؟؟؟مي خواستي تلفن بزني تا من باز هم برات نامه بنويسم...
اوهو... زن كه نبايد زود جواب بله بده آقا پسر ...ما دخترا خودمون مي دونيم كه به شما مردا نميشه اطمينان كرد..من بايد مي فهميدم كه تو
حتما دوسم داري...بهم خيانت نمي كني بعد...فهميدي؟؟؟ واي خدا جون چي داري مي گي نكنه با نامه من تو هم درد بي درمون گرفتي؟؟؟
حالا بايد چيكار كنم؟؟ از اون طرف ماندانا كه عاشقم شده از اين طرف تو...بايد انتخاب كنم....
اول بايد بفهمم چه اندازه دوسم داري ...
از كنارم بلند شدي دست انداختي مچ دست چپم را گرفتي با خنده گفتي...خوبه...خوبه... آقا خجالتي..من تشنه شدم بريم براي من آب ميوه بخر زود باش بلند شو.. داشتم از حال مي رفتم
اگه از جام بلند مي شدم از ذوق مي افتادم زمين...سه مي شد...ناسلامتي من مرد هستم
نبايد جلوي يه دختر وا بدم بابا م چي ميگه؟؟؟
درسته كه تو خوشگلي اما من مرد ضعيفي نيستم كه خودم را جلوي يه دختر ضعيف نشون بدم..اما...مچ دستم تو دست سفيد و خوشگل توست مثل اين كه يه آتيش از مچم رفت...رفت... قلبم را آتيش زد...از جام بلند شدم همانطور كه مي رفتيم نزديك مامانت پرسيدي:«اگه گفتي
نامه ات را كجا قايم كردم؟؟من چه ميدونم حتما آتيشش زدي مگه نه؟؟نخير آقا مگه ما دخترا به قول مامانم مثل شما مردا بي وفا هستيم...
مچ دستم را ول كردي با كف دستت زدي به سمت چپ سينه ات ادامه دادي... اينجا قايم كردم
آقا پسر...توي قلبم....چي مي شنيدم؟؟ اين همه مدت اين دختر خوشگل عاشق من بوده..من چيكار كردم؟؟ رفتم الكي عاشق ماندانا شدم و اين دختر خوشگل را اذيت كردم..خدا من را ببخشه راست مي گند دخترا ما مردا خيلي
بي معرفت هستيم بايد تلافي كنم...باز هم مچ دستم را گرفتي به مامانت كه داشت با مامان من حرف مي زد گفتي...مامان...مامان من تشنه شدم ما با هم مي ريم آب ميوه بخوريم..مامانت به من نگاهي انداخت و خنديد و چشمكي به مامان من زد و گفت
باشه سميه جون يه مرد دلاور همراهت هست من تو رو بدستش مي سپرم بعد به من گفت «مواظب دخترم باش باشه؟؟ پس چي خانوم من و بچه هاي محل هميشه مواظب دختراي محل هستيم...مامانم پرسيد ببينم دلاور پول داري
بايد از الان ياد بگيري با يه دختر كه مي ري بيرون خودت بايد دست تو جيبت كني...آره مامان دارم... پس بريد آب ميوه بخوريد واسه خواهرت هم بخر زود بياييد باشه؟؟؟ باشه مامان....دستم را كشيدي تو راه پله ها دستت سر خورد انگشت هات گره خورد تو انگشت هام
زانو هام شروع كردند به لرزيدن فكر كردم الانه است كه بيفتم پايين...تو مي خنديدي شونه ات
به شونه ام مي خورد...واي خدا جون من
مي خوام واسه يه دختر خوشگل آب ميوه بخرم
واي چي ميشه ....پرسيدم مي دوني سميه من مريض هستم؟؟ چه مرضي؟؟ من درد بي درمون دارم واگير داره ...يعني چي؟؟؟
از مامانت بپرس باباي جواد گفته هر كي عاشق مي شه درد بي درمون مي گيره من مي خوام بزرگ شدم دكتر بشم.. واي الهي تو هم
مي خواي دكتر بشي؟؟؟خب آره چطور مگه؟؟؟ خب من هم مي خوام دكتر بشم...راست مي گي سميه؟ آره بخدا... بگو به جون مامانم...خب بجون مامانم... پس خوب شد دختر با هم دكتر مي شيم اين درد را درمان مي كنيم چطوره؟... چي مي گي پسر اگه عشق درد بي درمونه من كه نمي خوام خوب بشم...وا..واسه چي خيلي درد داره...ها
ناز كردي سرت را انداختي پايين و با ناز گفتي
آخه من عاشق تو شدم پسر...تو پسر خوبي هستي مامان خوبي هم داري....اما يادت باشه اگه به من خيانت كني بعد ناخن هايت را نشانم دادي گفتي با اين ناخن ها چشمهات را بيرون مي كشم... گفتم نه بخدا ما مردا اينطوري نيستيم
به بابام نيگاه كن فقط عاشق مامانم بوده و بس من هم مثل بابام هستم...ممكنه بعضي وقتا شيطنت كردم امااگه به يه دختر دست عشق و عاشقي دادم پاش ايستادم سميه جون تو نگران نباش... چه خري بودم آب ميوه در ليوان يك بار مصرف و ما گرد جهان مي گرديم... ماندانا هر چي مي خواد بگه به من كه بقول جواد نگفت كه عاشقم هست اما اين دختر خوشگل عاشقم شد و بهم گفت..پس مثل اين كه بايد از نو شروع كنم باشه عيبي نداره ضرر را از هر كجا جلوش را بگيرم منفعته....مگه نه؟ ازاين روز به بعد تو تنها عشق من خواهي شد من هم تنها عشق تو...تو دختر خوشگلي هستي سميه خانوم...خانوم خانوما...
اما ديگه بچه ننه نباش ترسو هم نباش من باهات هستم از چي مي ترسي؟؟ مگه من مردم كه كسي بخواد بهت چپ نيگا كنه؟؟؟با هم مي ريم رستوران...سينما...جاهاي خوب...خوب هرچي خواستي من برات مي خرم آخه من مرد هستم
از اون مرداي غيرتي...فهميدي؟؟ واي كه چه جمعه خفني بود اين جمعه؟؟بايد از اول شروع كنم...... توكلي
----
براي تو خواستم باغچه را
و آن حوض كوچك
با كاشي هاي آبي
زلال آب
و فواره اي كه به هواي تو مي پرد
براي تو خواستم آن درخت اقاقي
كاج هميشه سبز
شاخه هاي پر از شكوفه گيلاس
گلهاي ياس سپيد آويخته
از بلنداي ديوار
شمعداني هاي كنار باغچه
آن اطاق و طاقچه قديمي
و آيينه سنگي و قاب عكس خالي
براي تو خواستم
اين خانه و اين دل
پنجره به هواي تو
رو به هواي تو باز مي شود
شمعداني ها
از طنين صدايت
قد راست مي كنند
بوي ياس مي ريزد از دهانت
اقاقي پوست مي اندازد
كاج غبار مي تكاند
گيلاس ها
از گوشهاي كوچكت مي آويزند
پاهاي برهنه ات را
در پاشويه بگذار
از آسمان ستاره بچين
و انگشتانت را به بازي ماهي هاي حوض
رها كن
براي تو خواستم اين همه را كه
براي تو باشد
اما......
تو چه مي خواستي براي من
اين همه انتظار؟؟؟؟ توكلي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:10 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:16 توسط احمد
|
|
||||
|
|
|
|
|
من هم تو را دعا مي كنم
امروز كه داشتم از مدرسه برمي گشتم تو و مامانت رو ديدم كه داشتين از روبرو مي اومدين . واي چه مامان خوشگلي داري درست عين مامان خودم . فكر كنم داشتين مي رفتين طرف مدرسه تو . حتما" تو هم مثل من مي رفتي كارنامه ات رو بگيري . آخه منم امروز كارنامه ام رو گرفتم . شاگرد اول شدم . حتما" اگه بفهمي خيلي خوشحال مي شي كه عاشق يه شاگرد اول شدي . تا ديدم داري از روبرو مي آيي دلم هوري ريخت . اول خواستم خودم رو برات بگيرم و به قول مامان ناز كنم ، ولي بعد فكر كردم حالا كه بهت زنگ نزدم و جواب نامه ات رو هم ندادم ، اگه بخوام اخم هم بكنم اونوقت ديگه مطمئن مي شي كه دوستت ندارم . به خاطر همين يه لبخند كوچولو زدم كه بفهمي دوستت دارم . ولي تو اصلا" حواست به من نبود ، انگار داشتي جاي ديگه رو نگاه مي كردي . اول فكر كردم چون با مامانت هستي نمي خواي من رو نگاه كني كه مامانت نفهمه عاشق شدي . اما بعد كه ديدم نيشت تا بنا گوش بازه برگشتم پشت سرم رو نگاه كردم . واي ... خداي من ! يه دختر ديگه پشت سر من بود ، همون دختر كلاس بالايي يه كه من اصلا" ازش خوشم نمي آد ، آخه خيلي خودش رو مي گيره . اسمش چي بود ؟ آها ... ماندانا . اه اه اه از اون بچه هاي لج در آره . خانم ناظم مدرسه مون هم خيلي دوستش داره . هميشه مي گه مدرسه ما به امثال شما افتخار مي كنه . آخه فكر كنم اونم شاگرد اول كلاسشونه . خب باشه ، منم شاگرد اولم . خانم ناظم هم دوستم داره . تازه فكر كنم از اونم خوشگل تر باشم . مامانم كه هميشه مي گه تو از همه دختراي عالم خوشگل تري . داشتم چي مي گفتم ؟ آها ... آره داشت با همون ناز و عشوه هميشگي اش مي اومد . تو هم چنان غرق نگاه كردن به اون بودي كه اصلا" من رو نمي ديدي . واي خداجون .. اگه عاشق اون شده باشي چي ؟؟ ولي نه ، تو كه عاشق من بودي . آدم كه نمي تونه عاشق دو نفر باشه ، حتما" بايد فقط عاشق يه نفر باشه . تازه اون دختر كلاس بالايي يه ، يعني فكر كنم از تو هم بزرگتر باشه ، خب آدم كه عاشق بزرگتر از خودش نمي شه . تازه فكر كنم اين دختره الكي الكي خودش رو چسبونده به تو . وگرنه تو كه اصلا" محلش نمي ذاري . خودم ديدم اون روز كه اون دوستت با موتور پيچيد جلوش چه جوري با ناز و عشوه كتابهاش رو ريخت زمين كه تو مجبور بشي براش جمع كني . بعد هم با همون صداي مثل سوت قطارش گفت مرسي ... فكر كرده با اين كارهاش مي تونه تو رو عاشق كنه . نمي دونه تو قبلا" عاشق شدي ، اونم عاشق من ...
كاش من يه كم بزرگتر بودم و مي تونستم باهات حرف بزنم . آخه اگه يه كم بزرگتر بودم اونوقت مامانم هي نمي گفت بچه رو چه به اين حرفا . تو بايد درس بخوني بري دانشگاه . آخ ... اگه الان من بزرگ بودم و دانشگاه مي رفتم ، اونوقت مامان ديگه هيچ بهونه اي نداشت . اصلا" بايد از امشب همه ش سر نمازهام دعا كنم كه زودتر بزرگ بشم . تازه بايد تو رو هم دعا كنم . آخه نمي شه كه من بزرگ بشم و تو كوچيك بموني . اونوقت ديگه نمي تونم عاشقت بشم . اصلا" مي تونم دعا كنم هر دو تامون با هم دانشگاه . اونم يه دانشگاه . اينجوري ديگه راحت مي تونيم باهم حرف بزنيم . آره ، حتما" بايد دعا كنم . تازه مي تونم به ترمه دختر دوست مامان هم بگم برامون دعا كنه . آخه اون بچه است . خدا هم كه مي دوني بچه ها رو بيشتر دوست داره و دعاهاشون رو زودتر مستجاب مي كنه . تو خودت هم بايد دعا كني . اگه دو تايي دعا كنيم حتما" خدا زودتر بزرگمون مي كنه . يادت نره ها ... از امشب سر هر نماز . باشه ؟؟
سميه
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:11 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 17:22 توسط احمد
|
|
|||||||||
|
|
|
|
|
Great boy picking the colors to prepare the PEPSI
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 17:11 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
يادم باشد فردا را جلو بياندازم
و ساعت را كوك كنم رويه چه وقت! فردا باران بگيرد بيايد تا نزديكي هاي عصر و برگردد يادم باشد اگر اهسته قدم بردارم ديرتر شب مي شود و افتابگردانها چند دقيقه دير تر لال مي شوند چيز هاي ديگر هم ياد باشد يادم باشد يادم باشد دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 23:14 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
|
|
باي...باي خوشگله
![]() نميدونم شما دخترا چرا اينجوري هستيد؟
يا به شاگرد اول شدنتون پز مي ديد...يا افه
مياييدكه... آره من نامه ات را گذاشتم تو قلبم
دكي... فكر كردي نمي دونم؟؟من بابام يه عالمه
كتاب هاي عشق و عاشقي خونده... يه عالمه
شعر هاي عشق و عاشقي بلده.. من خودم يه عالمه فيلم و سريال عشق و عاشقي از تلويزيون نگاه كردم... فكر كردي نمي دونم كه قلب جيب نداره اونوقت تو تو آرايشگاه افه ميايي كه
اولين نامه من را گذاشتي تو قلبت...مگه قلب جيب داره؟ اگه داشت بابام كه اين همه كتاب عشق و عاشقي خونده بهم مي گفت مگه نه؟ جواد مي گه نمي شه به اين دخترا اعتماد كرد.... ساعت يازده صبح بود اداره ها تعطيل بودند بابام خونه بود مامانم رو كرد طرف بابا و گفت: برو آقا خدا را شكر كن كه زني مثل من گيرت اومد...بابا پرسيد مگه چي شده؟؟؟ مامانم گفت امان از دختراي امروزي ديروز تو آرايشگاه
اين دختره ماندانا با اين كه دختر تحصيل
كرده اي است خوشگل هم هست.... با ما خانوم هاي باشگاه هم براي درست كردن شما مردا هم صداست تعريف مي كرد كه صبح مامانش گفته بوده كه يك تخم مرغ بذاره آب پز بشه...ماندانا خانوم هم گذاشته و رفته نشسته به كتاب خوندن... كه تخم مرغ سوخته و بوي گندش خونه رو پر كرده بعد خانم چيكار كرده؟...
بلند شده اسپري حشره كش زده كه مامانش نفهمه... واقعا كه؟...بابام با خنده گفت.... اين يعني فمينيست ديگه خانوم جان چرا ايراد مي گيري؟؟
شما زنا خودتون را علاف كرديد بيخودي
باشگاه درست كرديد در حالي كه از قديم گفتند
«تا دختر آشپزي نكرده باشد...علم و هنرش
نهفته باشد» به اين ماندانا خانوم بگو دختر جان
خداي فمينيست هم باشي راه قلب مرد از شكمش مي گذره...اول قلب مرد را بايد تسخير كنيد
بعدفهميدي خانوم؟... حالا بگو ناهار چي داريم؟؟؟
مامان با عصبانيت گفت؟؟؟فمينيست آ...قا به
شيكم ختم نمي شه خيلي مسايل را بايد شما آقايون ياد بگيريد وگرنه....وگرنه چي خانوم؟؟؟
بهترين آشپزها كه مرد هستند و بهترين خياط ها كه مرد هستند...بهترين راننده ها كه مرد هستند... ديگه شما زنا حرفي هم داريد؟؟؟
مامان گفت جا انداختي آقا نگفتي بهترين
عاشق ها هم حتما مرد هستند...بابا گفت: خب معلومه مگه نديدي مجنون بدبخت آواره كوه و بيابون شد اما ليلي خانوم چيكار كرد...هيچي
شوهر كرد و رفت سر خونه زندگيش يه ناهار
هم واسه مجنون بدبخت درست نكرد ...حالا چي شد اين ناهار خانوم جان؟ من كه هميشه عاشقت بودم و هستم ديگه حرفي هم هست؟؟؟مامان رو كرد طرف من و باخنده گفت: تو عاشق باش آقا
من عاشق اين پسر هستم... خودم تربيتش
مي كنم كه از روي معده عاشق نشه.... بعد مامان ادامه داد «بلند شو پسرم بلند شو برو يه سطل ماست بخر بيار مي خوام امروز غذاي سنتي مورد علاقه بابات را درست كنم «آبدوغ خيار»
من كه مونده بودم مامان و بابا چي مي گويند؟
مامان يعني مي خواست بگه كه عشق بابام آبدوغ خياريه؟؟؟داشتم از اطاق خارج مي شدم كه مامان گفت «يادت نره به مش لطف الله
بگو مامان گفت اگه ماست شيرين نباشه ميام خالي مي كنم توي اون كله كچلت...يادت نره پسر خدا بيامرز بلقيس يه روز خوش نديد از دست اين مرد دق كرد و مرد ...هي پخت و گذاشت جلوي اين مرد شكمو.......امان از دست شما مرداي شيكمو معلوم نيست كي مي خوايد درست بشيد؟...ديروز تو جلسه اولين كار ما خانوم ها اين شد كه جلوي شيكم شما ها را بگيريم...مگه مي شه؟ چه حرف هاي
مسخره اي....«راه قلب مرد از شيكمش
مي گذره؟؟؟ واه...واه همشون باندازه يه استخر معده دارند و با درازاي جاده چالوس زبون... برو پسرم
ما خانوم ها درستتون مي كنيم....داشتم قاطي مي كردم بابام گفته بوده كه تو دانشگاه
end عاشقا بوده...چرا؟ چون مامانم خوشگلترين دختر دانشگاه بوده...درست است كه نامه هاي بابام را نگر داشته اما هيچوقت مثل تو دختر خوشگل واسه بابام افه نيومده كه...آره نامه هات را تو قلبم گذاشتم...چون ميدونسته بابام اند عاشقاست...حرف نداره من هم وقتي بزرگ شدم حالا كه با تو تو راه پله هاي آرايشگاه دست عشق و عاشقي دادم اند عاشقاي دنيا مي شم حالا ببين. بذار سبيل هام در بياد يه تارش را
مي كنم بهت ميدم كه بذاري لاي دفترجه ات تا بفهمي قول مرد يعني چي؟ من و بابام اند عاشقا هستيم...وقتي با دختري دست عشق و عاشقي داديم تمومه... تا آخرش ايستاديم مي خواد فمينيست باشه يا نباشه شاگرد اول باشه يا نباشه..عشق كه اين حرف ها را نمي فهمه....
جواد را سر راه ديدم داشت مي رفت مغازه مش لطف الله... چيزي مي خواي بخري پسر؟؟ آره جواد جون مامانم گفته يه سطل ماست بخرم
جواد خنديد و گفت پس شما هم امروز آبدوغ خيار داريد مگه نه؟؟؟ خب آره جوادجون مگه چيه؟؟؟
نزديك مغازه ديدم تو از مغازه بيرون اومدي..واي چه خوشگل شده بودي...به جواد گفته بودم كه عشقم را عوض كردم...جواد هم مي خواد عشقش را عوض كنه من اون دوست تو را بهش گفتم همون كه هميشه با تو هست...
بايد اسمش را ازت بپرسم....جواد پسر خوبيه
ما دو تا تو محل حرف نداريم مي دونيم كه
همه دختراي محل پر پر مي زنند كه عاشق ما باشند اما ما رو نمي ديم... وقتي از جلوي مدرسه دخترونه رد مي شيم مي بينيم دخترا چه جوري نگاهمون مي كنند.... روشون نميشه حتما
از ماماناشون مي ترسند وگرنه....
تو هم يه سطل ماست خريده بودي... من از دختراي شجاعي مثل تو خوشم مياد....
دختر بايد نترس و شجاع باشه مثل تو
اما افه نياد...چشمت كه به من افتاد خنديدي...
واي چه دندونايي داري چه خوشگل مي شي وقتي مي خندي.... خدايا چرا من احمق بودم؟؟؟؟
دختر به اين خوشگلي را ول كرده بودم همين طوري الكي عاشق ماندانا شده بودم؟؟
تو كجا ماندانا كجا؟؟؟ ماندانا هم خوشگله اما سايزش به من نمي خوره سايز تو به من
مي خوره...تازه اين تو بودي كه با شجاعت
خيلي مردونه و نترس تو راه پله آرايشگاه با من دست عشق و عاشقي دادي... چه خوشگل راه مي ري؟؟؟با سطل ماست تو دستت مثل اين كه
داري مي رقصي و راه مي ري... اومدي طرف من كه چشمم افتاد به سعيد..اين پسر ديوونه...
از پشت درختد با تير كمون نشونه گرفت طرف تو... مثل اين كه آدم بشو نيست... يهو ديدم سطل ماستت تركيد و ماست ريخت رو زمين
جيغ كشيدي بقول بابام از اون جيغ هاي بنفش...
نشستي رو پا لب و لوچه ات جمع شد تا خواستي بزني زير گريه سعيد فرار كرد اومدم طرفت بالاي سرت كه ايستادم نگاهي كردي آروم شدي و باز هم خنديدي... واي..خدا اين همه خوشگلي را چرا دادي به اين دختر..
پس دختراي ديگه چي؟؟ اونام گناه دارند....
مگه نگه همه خوشگلي هارو تو يكي احتكار كردي..مگه نه؟؟؟از جات بلند شدي چشمهات را دوختي تو چشم هاي من و گفتي...
كاريش نكردي پسر؟؟؟ اين طوري مي خواي از من مراقبت كني؟؟ مامان راست مي گه كه شما مردا حرفتون حرف نيست... نه بخدا سميه جون
حسابشو مي رسم اين پسره ديوونه است
كاري مي كنم كه اسم خودش را هم يادش بره
چه برسه به اسم تو...خنديدي و گفتي
خب خودت گفته بودي...
آره من از دهنم پريده بود....ادبش مي كنم آره
گفته بودم كه من مرد غيرتي هستم حالا ببين.
باز هم خنديدي رفتم يه سطل ماست
از مش لطف الله خريدم دادم بهت...براي خودم هم خريدم خوب شد پول داشتم وگرنه خيلي سه مي شد...ماست را گرفتي و گفتي...
از ماست مرسي از آب ميوه هم مرسي...مردا كه امروز آبدوغ خيار خوردند بايد بقول مامانم قدر عافيت را بفهمند... بعد دست چپت را تكون دادي
با اون صداي خوشگلت گفتي «باي..باي پسر
يادت نره..ها؟؟؟؟يادم ميمونه چقدر دلم مي خواد ببينم تو چطوري آشپزي مي كني؟؟؟
اگه يه روز دلمه برگ مو بتوني درست كني كه
ديگه حرف نداري..خوشگل خانوم
مي خواي بقول بابام فمنيست باشي يا نباشي
البته همين كه عاشق من هستي مي ارزه به همه
دلمه هاي عالم... باي....باي..خوشگله توكلي
-----
شكل تو هيچ كجا نيست
باور كن
شكل تو مثل....آه
مثل.....حسرت
مثل.....
آه...چه مي گويم؟
شكل تو همين....
همين چيزي كه مرا شاعر كرده است
باور نمي كني؟
بنشين مقابلم
تا ببيني كه
ديوانه ام.... توكلي
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 23:12 توسط احمد
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 23:9 توسط احمد
|
|
|||
|
|
|
|
|
همينطوري الكي كه نميشه دروغ گو
امروز كه داشتيم با همكلاسي هام از مدرسه بر مي گشتيم ، يكدفعه نمي دونم از كجا پيدات شد ، از پشت سر يه بچه گربه رو انداختي رو كوله پشتي ام و با دوستت فرار كردين . خيلي ترسيده بودم . كم مونده بود سكته كنم . اگه بچه ها نمي بردنم مغازه مش لطف الله و بهم آب قند نمي دادن حتما" سكته مي كردم . اينقدر دلم مي خواست به بابام بگم كه بگيره يه فصل كتكت بزنه ولي دلم نيومد . آخه چرا اينكار رو كردي ؟ مگه نمي دونستي من از گربه مي ترسم . نگفتي يه وقت سكته مي كنم مي ميرم ؟ آخه آدم كه با عشقش اينكار رو نمي كنه . من كه مي دونم اينا همه ش زير سر اون دوست بي ريختت است . همون كه امروز باهات بود وقت انداختن بچه گربه . همون كه موقع فرار سعيد صداش كردي . همون كه تازگي ها همه ش موقع رد شدنم از كوچه نگاهم مي كنه . فكر كرده من ازش خوشم مي آد . نمي دونه كه من عاشق توام . اسمم رو هم بلده . اصلا" نمي دونم از كجا اسمم رو فهميده . نكنه تو بهش گفته باشي ، ولي نه... آدم كه اسم عشقش رو به كسي نمي گه . فقط تو دل خودش نگه مي داره . يادت باشه يه وقت از دهنت نپره اسمم رو به پسراي محل بگي ، آبروم مي ره ها ... اصلا" دوست ندارم كسي اسمم رو بدونه . تو هم چون عاشقم شدي ، منم دوستت دارم ناراحت نمي شم كه اسم كوچكم رو صدا كني . داشتم چي مي گفتم ؟ آها ... من كه فكر مي كنم همه ش زير سر اون دوستته . حتما" فهميده من عاشق تو شدم و از اون خوشم نمي آد خواسته تو رو از چشم من بندازه كه عاشق اون بشم . آخه اون مي دونه من چقدر از گربه مي ترسم . ديروز كه داشتيم با مامان از خونه خاله اينا برمي گشتيم يهو يه گربه از تو جوب پريد جلو پام . همچين جيغ كشيدم كه به قول مامان هفت تا كوچه اونورتر هم شنيدن . همون موقع هم اون دوستت كه امروز باهات بود داشت از تو كوچه رد مي شد . ولي من مطمئنم كه بهت نگفته من اينقدر از گربه مي ترسم . اگه گفته بود كه تو اينكار رو نمي كردي . شايدم اينكار رو كردي كه روسري من بيفته وبتوني موهام رو ببيني . خب اگه اينجوري باشه اشكال نداره . ولي فكر نكردي روسري ام كه بيفته بجز خودت همه پسراي محل هم موهام رو مي بينن . اونوقت خدا منو مي فرسته جهنم . ديگه از اين كارها نكني ها ... حالا اين دفعه چون عاشقم هستي ، منم دوستت دارم اشكال نداره . راستي ندا مي گفت ديروز ديده كه اون دختره ماندانا رو كلي ضايع كردي . مي گفت موهاشو كه از روسري اومده بوده بيرون محكم كشيدي . خوب كاري كردي ، حقش بود . آخه مش لطف الله مي گفت اونروز تو مغازه با تو خيلي با خشونت حرف زده . مي دوني كه كدوم روز رو مي گم ؟ همون روز ك همش لطف الله به خاطر انداختن بچه گربه رو كوله پشتي ام تو رو دعوا كرده بود . درسته كه من از اينكه دعوات كرده بود ناراحت شدم ولي بالاخره يكي بايد بهت مي گفت كه كارت زشت بوده . مش لطف الله مي گفت تو مي خواستي براش آدامس بخري . ولي من باور نكردم ، اصلا" اگرم مي خواستي بخري حتما" اتفاقي بوده يا شايد داشتي براي خودت مي خريدي دو تا برداشتي . دختره گنده خجالت نمي كشه . همه ش مي خواد يه جوري جلب توجه كنه . حتما " با تو با خشونت حرف زده كه تو فكر كني خيلي بزرگ و خانومه و بيشتر عاشقش بشي . ولي تو هم خوب حالشو گرفتي . ديگه نبينم تو مغازه بخواي براش آدامس بخري ها ... يه وقت فكر مي كنه تو عاشقش شدي . اگرم خواستي آدامس بخري فقط بايد براي من بخري فهميدي ؟ از اين به بعد هم ديگه منو نترسون ، باشه ؟؟
سميه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 23:6 توسط احمد
|
|
||