تبليغاتX
مطالب علمی و احساسی
قابل توجه بینندگان عزیزی که از این وبلاگ استفاده می کنند

این وبلاگ از تاریخ ارسال اين مطلب  تا تاریخ ۱۰/۰۴/۱۳۸۵ بروز نمی شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 23:22  توسط احمد  | 

در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود.
كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم سراپا تشويق شد. فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما ...
بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود.
بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود.
40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد.
آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است. به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است.
او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم."
داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد"حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟"

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:46  توسط احمد  | 

 
ما خودمان را متقاعد مي کنيم به اين که زندگي بهتر خواهد شد وقتي که ازدواج کنيم و خانواده اي تشکيل دهيم.سپس سر خورده و نا اميد مي شويم  چرا که بچه هاي ما کوچک هستند و به توجه دائمي نياز دارند، پس به اميد آينده بهتري هستيم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجواني رسيدند وما درگير مشکلات آنها هستيم آرزوي گذشتن آنها از سن بحران و فرداي شادتري  را داريم.....به خودمان وعده ميدهيم زندگي بهتري را..............وقتي من و همسرم با هم تلاش کنيم،تا ماشين بهتري تهيه کنيم،تا به مسافرت تفريحي برويم،تا......بالاخره بازنشسته شويم.
حقيقت اين است که هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست.زندگي هميشه پر از درگيري و سعي و تلاش است.چه بهتر قدرت رويارويي با آنها را داشته باشيم و عليرغم تمام مشکلات تصميم بگيريم شاد زندگي کنيم.
 
 
براي مدت مديدي به نظر هر کسي مي رسد که زندگي واقعي را بايد از جائي شروع کرد ،ولي هميشه موانعي سر راه وجود دارد-تجربيات سختي که بايد از سر گذراند --کارهايي که بايد به سرانجام برسد--زماني که بايد صرف انجام کاري شود--قبضي که بايد پرداخت شود سپس...........تازه زندگي آغاز خواهد شد.اين عقايد کمک کرد تا بفهمم ..هيچ جاده اي تا سعادت و خوشبختي نيست بلکه خوشبختي همان راه ولحظه هاي زندگي است که طي مي کنيم.
پس از تمام لحظات زندگيت لذت ببر......کافيست در انتظار بودن براي اتمام تحصيلات يا شروع آن.به دست آوردن پول يا خرج کردن آن ،براي کاري را شروع کردن،براي ازدواج،براي يک روز تعطيل،خريد ماشين جديد،دادن قرضها،براي بهار،تابستان،پاييز وزمستان،براي اول ماه،پانزدهم ماه،براي آهنگي که قراره از راديو پخش بشه،براي مردن ،براي دوباره زنده شدن.......قبل از اينکه تصميم بگيري شاد باشي.
 
 
 
شاد بودن يک سفر طولاني است،نه يک مقصد
هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست..............
زندگي کن و از تمام لحظاتش لذت ببر.
 
آيا به خاطر مي آوري:نام  پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان،پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند.......نسبتاً مشکل است.نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد
 
 
 
تشويقها پايان مي پذيرد..........مدالها را گردوغبار فرا مي گيرد..............و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند.............
ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري :نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند،سه نفر از دوستانت که
در زمان احتياج به تو کمک کرده اند ،يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،يا اسم پنج نفر
از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني.
جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است ،..نيست؟
کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند ،جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزهً
مهمي به دست نياورده اند؛ولي...........آنها کساني هستند که نگران تواند واز تو مراقبت مي کنند؛کساني که مهم نيست چگونه؛
ولي در کنار تو مي ما نند...
مدتي دربارهً آن فکر کن..........زندگي  خيلي کوتاه است........و تو ؛در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟آيا مي داني؟
 
 
 
بگذار تو را ياري کنم.
تو جزو مشهورترين هاي جهان نيستي  ولي در ميان کساني هستي که من به ياد دارم اين اي-ميل را برايشان بفرستم********
 مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه
شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت
دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را
در آغوش گرفت وبه او دلداري داد .سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر در
استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد.
 
 
 
 
کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟
زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد.
کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند*******حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را
آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:45  توسط احمد  | 

 
 
 
 
 
دختران

محيط خانوادگی بعضی وقت ها به حدی
 سخت و غير قابل تحمل می شه که ترک
 خانه برای دخترا تنها راه نجات، به نظر
می رسه. اما دنيای واقعی تو خيابونهای
تهران بيشتر وقتها پر از خطرات و آدمای
 ناجوره که بجای کمک، ازشون سوء
 استفاده می کنن.
 
چرا دخترا از خونه فراری می شن؟
چند نمونه:
ريحان ۱۷ ساله
مشکلم اين بود که از کسانی تو زندگيم
 بد ديدم که انتظارش رو نداشتم.
از کسی که هميشه فکر می کردی
 چون از پوست و گوشت تنش هستی
به تو بد نميکنه. مثل شعر قميشی که
 توش ميگه به ما ياد دادن که به گذشته
 فکر نکنيم و سردی رو پيشه کنيم...
 از بچگی پدر مادرم همديگر رو کتک
می زدن و من می ديدم و نمی فهميدم
چرا. پدرم آدم منطقی بود و مادرم زنی
 بود که پاش به زندان باز شده بود و
پشت شلاق خورده مادرم رو به چشم ديدم.
دختران

تا اينکه از هم جدا شدن و بعد از چند سال
 مادرم پيدا شد و سعی کرد منو به طرف
خودش بکشونه و کاری کنه که من
پيشش برم. بعد از کلی اذيت و آزار پيش
 مادرم ، اون ديگه منو نخواست و پدرم
 هم گفت ديگه حا ضر نيست منو نگهداره
 چون مادرم زندگيشو نابود کرده.
مادرم بعد از سه ماه منو رها کرد. از اين
 موضوع شايد پخته شده باشم ولی دختر
 عصبی شدم و گاهاً از چيزهايی که
 نمی خوام برام اتفاق بيافتن خيلی عصبی
 ميشم. ولی از وقتی به بنياد اميد مهر
 اومدم خيلی تغيير کردم و به رشته
 کامپيوتر که مورد علاقه پدرم بود روی
 آوردم. از لحاظ عاطفی به هيچ کس
نمی تونم دل ببندم. وقتی مادرم، کسی
که ۹ ماه منو توی شکم حمل کرده و
منو بزرگ کرده خيلی راحت به من پشت
 پا می زنه، چطور يک غريبه اين کارو با
من نکنه. عشق و عاشقی خلاصه برای
من نخواهد بود.
دختران

يک دختر افغان
من از خونه فرار نکردم ولی از مشکلاتم
 که فرار کردم. مشکلاتم اين بود که افغان
 بودم و پدر مادرم زور می کردن که بايد
ازدواج کنم. در بين افغانها رسمه که دختر
 تا سن بيست سالگی بايد ازدواج کنه.
مهم نيست با کی و چه شخصيتی. فقط
يک نفر باشه که اسمشو بذارن شوهر.
خواه پيرمرد خواه جوان. احساس می کنی
 چون دختری اضافی هستی.
نه می تونی کار کنی نه پولی دربياری.
 فاميل ميگن شوهر نکرده پس حتماً عيبی
 داشته، يا با هزارتا پسر دوست بوده ديگه
 نمی خواد ازدواج کنه... و منم تنها راهی
 
 که پيدا کردم اين بود که پول دربيارم و با
پولم جواب همه اين حرفها رو بزنم . فکر
فرار در ذهنم نبود و خدا رو شکر در اين
مرکز مشاوره در شش ماه اخير، تغييرات
زيادی کردم و هدفهام رو بهتر شناختم.
 
دختران

 
نازيلا دختر ۱۸ ساله.
شرايط زندگی طوری شد که وارد بنياد
 مهر شدم، به نوعی شانس در زندگی
 به من رو آورد. قبل از اينکه به اينجا بيام
 شرايط خيلی بدی داشتم و اگر تفکراتم
 
را عملی می کردم الان شرايط وحشتناکی
 داشتم. سالها شاهد دعوای پدر و مادرم
بودم. هميشه دلم می خواست محيط گرم
خانوادگی داشته باشم ولی از محبت
 مادری هميشه دور بودم. مادرم هميشه
 روبروی من بود و وقتی بيشتر از هميشه
 اون رو خواستم نداشتمش. برای همين
 اتفاقات خانوادگی پام به زندان باز شد و
يک دوره زندان هم داشتم. می خواستم
 روپای خودم زندگی کنم. يک روز صبح که
از خونه بيرون اومدم تا شب خونه نرفتم و
 شب ديگه نمی خواستم بيرون از خونه باشم.
دختران

برای همين با پليس تماس گرفتم و اونها
گفتن که هيچ کمکی به من نمی تونن بکنن.
 به من گفتن که به مسجد برم و خب منم
 نمی خواستم تو مسجد بمونم. منم که
خيلی عصبانی بودم از اينکه چطور از
 سرنوشت يک دختر می گذرن، با يک
 مغازه دار درگير شدم که با دخالت ماموران
شب رو در بازداشتگاه گذراندم. سيزده روز
 هم به کانون تربيتی فرستادن منو. می
خواستم وارد موج کار بشم ولی افکار
 تيره ای در سرم بود و بدونين در سر
يک دختر می تونه خيلی افکار بدی بايد
باشه که به تن خودش هم بها نده.
دختران

اميد مهر به من کمک کرد که اينطوری نباشم
. چيزی را در من بيدار کرد که روی پای
 خودم بمونم. الان اونقدر قوی هستم
که حس می کنم هيچ نيرويی نمی تونه
جلوی منو بگيره. و من می تونم اونی
 باشم که می خوام ، چيزی که سالهاست
ديگران از من گرفتن. ديگه نمی ترسم که
 حرف بزنم و خجالت نمی کشم که اظهار
نظر کنم. از نظر عاطفی هم در زندگی
 تاثير زيادی داشته و گذشته ترس داشتم
 که اگر راز زندگی ام برملا بشه خيلی
 بد ميشه ولی الان ديگه اون ترس باهام نيست.
خوشبختانه در سالهای گذشته مراکز
زيادی برای حمايت از دختران خيابانی
 تاسيس شده. در تهران به تنهائی چندين
 بنياد مشغول فعاليت هستن. بنياد اميد
 مهر، يکی از بنيادهای خيريه خصوصيه
که با کارآموزی، از دخترها حمايت می کنه.
بنياد اميد مهر ۴ ساله که آغاز به کار کرده
 و تا بحال بيشتر از ۶۰ دختر رو حمايت کرده
 که از اين گروه تابحال ۱۴ نفر کاملا جذب
بازار کار شدن.
دختران

اين بنياد توسط بودجه شخصی اداره
ميشه، دخترهای فراری بين سنين ۱۶ تا ۲۵
سال رو که از خانواده هاشون جدا ميشن
 رو تحت پوشش می گيره و با کارآموزی
در سطح حرفه ای اونها رو به شغل و
حرفه جديد راهی می کنه. تا شش ماه
هم بعد از اتمام دوره اونها رو همچنان
تحت نظر می گيره. اين بنياد توسط
دکتر مرجانه حالتی (روانشناس) و با
بودجه ايشون اداره ميشه. دخترا در
اين بنياد برای اينکه بتونن زندگی مستقل
 و موفقی رو شکل بدن آماده ميشن.
 دخترها به مدت يک سال و سه ماه
در اين بنياد تحت نظر قرار می گيرن
و رشته مورد علاقه خودشون
 ( کامپيوتر، خياطی ، آرايشگری، حسابداری و....)
 رو تا حد تخصصی و حرفه ای دنبال می کنن.
با خانم عشرت قلی پور مدير
اجرائی بنياد اميد مهر صحبت کردم،
 از ايشون پرسيدم در خانواده ايرانی
چه چيزی باعث فرار دختر ميشه؟
 
در خانواده ايرانی زمانی که فرزند
خانواده دختر يا پسر نيازی در خودش
 حس می کنه و اون نياز و خواسته
 رو به خانواده نمی تونه بگه، يا ميگه و
 جوابی نمی شنوه. اينجا عدم گفتگو
 بين پدر و مادر و فرزند پيش مياد و
 فاصله ايجاد ميشه . نمونه دختری که
به تازگی از خانه فرار کرده بود. وقتی
دليل فرار رو پرسيديم به ما گفت که
پدر و مادر بين او و بقيه بچه ها فرق
می ذارن و به او توجه نمی کنن. اينجا
می بينيم که مسائلی به اين ظرافت
باعث فرار ميشه که اصلاً کسی انتظارش
رو هم نداره.
دختران

وقتی دختری در خيابان با پسری
آشنا بشه و رابطه برقرار کنه از
خانواده طرد ميشه و در جامعه ممکنه
 به زندان بره. اين عدم آگاهی باعث
شده که دختر نتونه با پدرش گفتگو کنه
 و حرف زدن دختر با پدر به يک تابو تبديل شده.
خانواده های ايرانی هنوز سنتی هستن،
 آيا اين سنتی بودن تونسته خانواده رو از
 فساد حفظ کنه، يا باعث شده که نيازهای
 جوانان حل نشده بمونه...
اين مسئله هيچ کمکی نکرده، در خانواده
 های ايرانی که گاهاً مادر قادر به بيان
نيازهای خودش نيست، چطور انتظار داريم
 فرزندان بتونن به خواسته هاشون برسن.
 مطالبات دختر در خانواده همه سرکوب ميشه
، خود مادر سرکوب سالهای جوانی رو
همراه داره. بعد از فرار مسلماً از روز اول
 اين دخترا آسيب می بينن. در باندها
و دست چه آدمهايی می افتن. ولی ما
اينها رو در خانواده مطرح نمی کنيم و
 می گيم که همه چيز خوبه و هيچ خطری
 بيرون نيست.
دختران

برای دختران شکارچی هايی هستن که
در خيابان آماده شکار دختران هستند.
برای نمونه دختری از شهرستان برای
معالجه به تهران آمده بود و از روی سادگی
و نادانی به کسی در خيابان اعتماد
می کنه و به خيال خودش که اون طرف
از سر لطف و مهربانی داره کمکش ميکنه
 سوار ماشينش شده بود، و متاسفانه
 اتفاق ناگوار براش رخ داد. وقتی مراجعه
کرد به ما گفت که اگر به شهرش برگرده
 اون رو خواهند کشت!. اگر ايشون در
خانواده مورد حمايت واقع می شد چنين
 اتفاقی نمی افتاد.
دختران در خانواده بيشتر مورد خطر هستن
 چون برای اونها همه چی تعريف شده
است، و اگر دختر از اون حد تعيين شده
 جلوتر بره توسط خانواده ترد ميشه.
شکاف بين پدر و مادر سنتی و فرزند ها
 هر روز بيشتر شده، دلايل زيادی از جمله
 دسترسی دختران به اينترنت، که منظورم
 دسترسی به اطلاعات سطح و نوع زندگی
 ديگر دختران در کشورهای مختلف، حتی
 کشورهای همجوار راحت شده. می بينه
که اونها چه امکاناتی دارن و خودش محرومه
 از چنين امکاناتی و بيان خواسته می کنه
 در خانه و کسی پاسخ نمی ده پس به
 بيرون از خانه مياد تا به مطالباتش برسه.
انقدر خانواده بسته است که نمی تونه
تفکرات مغزی خودش رو بيان کنه.
دختران

توصيه شما به کسی که از خانه فرار
 ميکنه چيه؟
توصيه من اينه که به هيچ عنوان فرار
 نکنن. اما اگر محبور به اينکار شدن خودشون
 رو به بنياد ها و سازمانها مربوطه معرفی کنن
. ما در بنيادهای مختلف مثل بهزيستی
 عواملی و افرادی داريم که اگر دختر
فراری به اونجا مراجعه کنه با ما تماس
 می گيرن و به ما اطلاع ميدن. اما بدونين
 دختری که در خيابان قرار بگيره افق روشنی
 در انظارش نيست. نگاه به دختر فراری نگاه
 کالايی شده، بدون اينکه بدونن چه سختی
هايی رو اينها تحمل کردن.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:46  توسط احمد  | 

 
تكرار تراژدي سوءاستفاده شيوخ عرب از دختران ايراني، اين بار در تهران

ادامه بي‌توجهي مقامات كشور به اعمال و رفتار ديپلمات‌هاي خارجي مقيم ايران، منجر به تكرار تراژدي سوءاستفاده شماري از آنان از دختران ايراني شده است، چنان‌كه برخي ديپلمات‌هاي عرب، با تبديل يكي از ساختمان‌هاي در اختيار خود به حرمسرا، به حيثيت مردم كشورمان تعرض مي‌كنند.

۴ خرداد ۱۳۸۵ - بعد از ظهر ۱۶:۱۹ تعداد بازديد: 28280 كد خبر: ۳۹۷۱۳

خبرنگار «بازتاب» گزارش داد: ادامه بي‌توجهي مقامات كشور به اعمال و رفتار ديپلمات‌هاي خارجي مقيم ايران، منجر به تكرار تراژدي سوءاستفاده شماري از آنان از دختران ايراني شده است، چنان‌كه برخي ديپلمات‌هاي عرب، با تبديل يكي از ساختمان‌هاي در اختيار خود به حرمسرا، به حيثيت مردم كشورمان تعرض مي‌كنند.
عكس تزييني است
بر پايه اطلاعات رسيده به خبرنگار «بازتاب»، خانه سفير يكي از كشورهاي عربي حوزه خليج فارس در منطقه شهرك غرب تهران كه قانونا بايد محل رفت‌وآمد مقامات سياسي و ايجاد روابط ديپلماتيك باشد، به تفرجگاه برخي از كاركنان اين سفارت مذكور و هتك حرمت آنان نسبت به نواميس مردم كشورمان تبديل شده است.

در اين مكان كه دايما شاهد رفت‌وآمد ماشين‌هاي پلاك سياسي سفارت مذكور و مهمانان آن است، هر چند شب يك بار، در كمال امنيت، پارتي‌هاي شبانه با حضور دختران و زنان ايراني برگزار مي‌شود.

آخرين شنيده‌هاي خبرنگار «بازتاب»، حاكي از آن است كه همسايگان اين ساختمان به تنگ آمده‌اند، اما هنوز از برخورد با اين اقدام ديپلمات‌هاي مذكور اطلاعي در دست نيست.


  •   واي بر ما اگر اين خبر واقعي باشه!
    شهدا نرفتن كه اوضاع مملكت اين جوري بشه!

  •  
    + نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:43  توسط احمد  | 

     
                                   همين طوري الكي
    با بچه ها ايستاده بوديم كنار مغازه مش لطف الله.
    جواد داشت سر كوچه را مي پاييد كه تو با دوستت
    بيايي . سعيد يكي از بچه ها صدام كرد رفتيم يه جاي ديگه
    گفت: «اون دختره را يادت هست؟ پرسيدم كدوم دختر؟؟
    «همون دختر خوشگله كه هميشه با دوستاش ميان رد
    مي شن ديگه...همون كه خونه شون نزديك خونه خاله جواد است ديگه.
    يهو از دهنم پريد گفتم «سميه»
    آخه كاراي من و جواد را هيچكي نميدونه...از دهنم پريد
    ديدم نيش سعيد باز شد و گفت:«آره همون دختره كه كوله پشتي داره»
    گفتم خب كه چي؟؟؟سعيد گفت:«ديروز داشت با مادرش مي رفتند يهو يه گربه
    از تو جوب پريد بيرون...نمي دوني پسر سميه چه جيغي كشيد
    فرار كرد رفت مغازه مش لطف الله...
    گفتم ممكنه از گربه مي ترسه كه چي؟سعيد بازم نيشش را باز كرد و
    گفت :«چه خنگ شدي پسر تو كوچه ما گربه زياده يكي را مي گيرم و...
    فهميدم چي ميگه گفتم باشه اما بچه گربه باشه فهميدي؟
    سعيد گفت يه جور بنداز كه روسريش باز بشه .
    پرسيدم واسه چي؟ گفت دلم مي خواد موهاش را ببينم همين
    گفتم باشه....فرداش كه با بچه ها نزديك مغازه ايستاده بودم سعيد با يك بچه گربه اومد
    گربه را گرفتم سعيد گفت بهش شير دادم سير شده ...
    منتظر شديم سميه مثل هر روز با همكلاسيهاش اومدند گربه را قايم كردم پشتم
    يوايشكي رفتم پشت سر دخترا و گربه را پرت كردم رو كوله پشتي سميه
    مي خوام راستش را بهت بگم اول ها دلم مي خواست با اين سميه دوست بشم
    اما بعد كه تو را ديدم همينطوري الكي عاشق تو شدم به نامه من كه
    سميه جواب نداد خوب كاري كردم از گربه مي ترسه بچه گربه را انداختم روي كوله پشتيش و با سعيد فرار كرديم...صداي جيغش را شنيدم رفتيم قايم شديم
    آخ چه كيفي داشت كاش مي تونستم ببينم چي شد فرداش كه رفتيم نزديك مغازه مش لطف الله يهو ديدم گوشم را كسي مي كشه.... مش لطف الله بود گوشم را
    كشيد و بردم تو مغازه با تشر گفت: «تو خجالت نمي كشي پسره لندهور؟»
    مگه چيكار كردم مش لطف الله؟ ديگه مي خواستي چيكار كني من خودم از پشت شيشه ديدم بذار بابات را ببينم... فكر نكردي ممكنه دختر مردم سكته كنه از ترس؟؟
    گفتم «من فقط شوخي كردم به من چه از گربه مي ترسه؟
    داشتم با مش لطف الله جر و بحث مي كردم تو اومدي تو مغازه باز هم دلم هوري ريخت پايين با عشوه گفتي «آقا لطف الله يه آدامس با يه چيپس بديد .»
    راستش دلم خواست من خودم برات بخرم روم نشد من هم گفتم من هم چيپس مي خوام مش لطف الله...  مش لطف الله به من گفت در حالي كه اونطرف مغازه را نشان ميداد «برو پسر هم واسه خودت هم واسه خانم چيپس ور دار آخه من كه گفته بودم اقلا
    قدم از مش لطف الله بلند تر شده اما فكر نمي كنم از تو بلند تر شده باشم....
    رفتم دو تا چيپس برداشتم يكي دادم به تو و گفتم مي خواييد آدامس هم بخرم؟
    عجب چيزي گفتم؟ هميشه با ديدن تو قاطي مي كنم گفتي «من خودم بلدم بخرم»
    واي چه خيط شدم اگه جواد بفهمه مي زنه تو سرم تو چقدر خشن هستي
    من دوست دارم  دختر با لطافت حرف بزنه نه با خشونت اما تو خيلي خيطم كردي
    ضايع شدم پيش مش لطف الله فوري پول چيپسم را دادم و فرار كردم .
     با جواد نقشه كشيديم كه حالت را بگيرم درسته كه خوشگلترين دختر محل هستي اما
    نبايد خيطم مي كردي....اسم دوستت را گذاشتيم چشم بادومي جواد ميگه خيلي از شاعرها راجع به چشم هاي بادومي شعر گفتند به جواد گفتم مي خوام موهاي هر دوشون را كه از پشت روسري بيرون افتاده بگيرم بكشم . جواد گفت
    ول كن پسر باز هم مي خواي يه چيزي بگه؟
    گفتم جواد جون درسته كه من عاشقش هستم اما نبايد به زن رو داد فهميدي؟ اينو بابام گفته....دو بار دنبال تو دوستت اومديم از جلوي خونه سعيد رد مي شديد و مي پيچيديد سمت راست يه كوچه ديگه خوب بود به سعيد گفتم در خونه شون را باز گذاشت
    جواد و سعيد تو دالون خونه موندند من منتظر شدم تو با دوستت اومديد با اون چشم بادومي از جلوي درب خونه كه رد شديد سر پيچ خودم را رساندم پشت سرتون
    گيس هاتون را گرفتم و كشيدم فرار كردم تو خونه صداي جيغ هردو نفرتون را شنيدم كه مي گفتيد  «خدا مرگت بده ذليل مرده ترسيدم... آخ چه خنديديم من و جواد و سعيد
    دستاهامان را زديم به هم خوب روت كم شد؟؟ ديگه حال گيري نكني...ها؟
    اما باز هم بيا با دوستت من و جواد دلمون مي خواد هر روز شماها را ببينيم
    نمي دونم چرا همينطوري الكي.....  
                                          توكلي
     
                 ---
    كسي ما را
    از پشت يك دريچه مي پايد
    براي تماشاي اندوه من
    كوه بايد باشي
    تو گفتي باغ ولي
    من اگر سبز شدم
    به وسعت كوچك باغچه حياط بود
    رو به دريچه كه مي كنم مي خندم
    و پشت به دريچه رو به آينه مي گريم
    كسي هميشه ما را
    از پشت دريچه اي مي پايد
     
    آي......
    اندوه من از آن من است
    تو مرا هميشه سبز ببين...
                                     توكلي
    + نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:38  توسط احمد  | 

     
    "رونالدو" ستاره درخشان خط حمله تيم فوتبال رئال
     مادريد اعتراف كرد كه پيشنهاد ‪ ۱۲۰‬ميليون دلاري
    باشگاه رد بولز نيويورك آمريكا را رد كرده است.
    روزنامه ال‌موندو روز سه‌شنبه به نقل از رونالدو
     نوشت كه او پيشنهاد قرارداد ‪ ۱۰‬ساله باشگاه
     آمريكايي را رد كرده هرچند، فوتبال آمريكا را
     هدف آينده خود اعلام كرد.
    براساس اين گزارش، رونالدو ديروز در يك
     مصاحبه مطبوعاتي در اردوگاه ورزشي
    تيم ملي
     برزيل در سوييس و دريافت پيشنهاد
     باشگاه فوتبال آمريكايي را تاييد كرد
    و گفت كه تا سال ‪ ۲۰۰۸‬ميلادي با رئال مادريد
     قرارداد دارد و در حال حاضر نيز همه
     تمركز فكري او فقط روي جام جهاني است.
    رونالدو در مورد اين كه عده‌اي از افزايش
    وزن وي انتقاد كرده‌اند، گفت:
    افرادي كه به اين مطلب اشاره مي‌كنند
     آگاهي چنداني ندارند چون وي از يك ماه
    پيش مجروح بوده و بيش از يك ماه است
     كه فعاليت ورزشي نداشته است.
    وي همچنين در مورد مسووليت بيش از
     حدي كه بر دوش "رونالدينيو" هموطنش
     در تيم ملي برزيل وجود دارد،
    گفت: در گفت وگويي كه با او داشته از
     رونالدينيو
     خواسته است مسووليتي بيشتر از آنچه
     اكنون دارد را نپذيرد بلكه فقط وارد زمين
     بازي شود و همه چيز را فراموش كند.
     
     
     
     
     
     
    بازار سياه دارو- استقبال از تحريم اقتصادی
    سقط جنين
    در ناصرخسرو120 هزار ريال
     
     
     
     
     
    با آنكه هنوز معلوم نيست محاصره اقتصادی ايران چه اقلامی را شامل خواهد شد، بازار سياه دارو در تهران تشديد شده است. داروهايی همچون «زوبيون»، «فيفول» و «كلسيم» برای خانم‌های باردار، «ميزوپرستول» و «پروستادين» برای سقط جنين،«پلاويكس» برای عمل قلب باز و داروهائی از اين قبيل بارديگر به شبكه زير زمينی ناصر خسروی تهران منتقل شده است. قيمت ها نيز رو به افزايش است. مثلا آمپول های سقط چنين كه تا در همين بازار سياه تا چند هفته پيش 80 هزار ريال بود حالا تا 120 هزار ريال افزايش قيمت پيدا كرده است.

      فكری برای زن و بچه آنها كنيد
    90 هزار زندانی متاهل
    گوشه زندان ها خوابيده اند
     
     
     
     
     
     152 نماينده مجلس در نامه‌ای به رييس جمهور
    حمايت از خانواده زندانيان را خواستار شدند.  
    برابر اعلام سازمان زندان‌ها و اقدامات تأمينی و تربيتی
    كشور از مجموع زندانيان، 90 هزارزندانی متأهل و
     سرپرست خانواده بوده اند كه با تحقيقات به عمل آمده
     70 درصد از خانواده‌های آنها نيازمند كمك‌های مالی اند
    ، به نحوی كه برای تأمين حداقل معيشت زندگی دچار
     بحران شده و تعداد قابل توجهی از فرزندان اين
    خانواده‌ها به دليل مشكلات اقتصادی مجبور به ترك
     تحصيل شده‌اند.
    بر اساس ماده 132 قانون برنامه چهارم توسعه، ‌
    سازمان زندان‌ها موظف گرديده است كه تا پايان
    برنامه، صد در صد خانواده‌های زندانيان نيازمند
    و معدومين را تحت پوشش قرار دهد.
    اين در حالی است كه هيچ‌گونه امكانات و اعتباری
    برای اين امر مهم و حساس پيش‌بينی نگرديده است.
    سازمان زندان‌ها با ايجاد و گسترش 164 انجمن حمايت
    از خانواده‌های زندانيان صرفا 10 درصد از آمار فوق
    را تحت پوشش قرار داده است.

     
     
    مردم تبريز همت كنيد
    خانه پروين اعتصامی
    رو به ويرانی است!
     
    خانه‌ پروين اعتصامی در تبريز رو به ويرانی است.
     هيچ فرد و يا سازمان دولتی و حكومتی متولی خريد
    اين خانه و تبديل آن به موزه پروين اعتصامی نمی شود
    . سازمان ميراث
    فرهنگی می گويد بودجه خريد اين خانه را نداريم.
     شهرداری و نه شورای شهر تبريز نيز از زير اين بار
     شانه خالی می كند. يگانه راه حل باقی مانده مراجعه
     مستقيم به مردم و جمع آوری كمك مالی و خريد اين
    خانه است كه زمزمه آن آغاز شده اما مقامات با هر
    حركتی كه بوی همياری ملی را بدهد  مخالف اند.
    خانه در حال ويرانی است. حتی برای فرو نريختن
     آن نيز دستی به همت از بغل بيرون نمی آيد.
    به شورای شهر پيشنهاد شده كه خانه را خريده
     و تبديل به "خانه فرهنگی” كند و پول خريد را از درآمد
    خانه بردارد. اما جوابی نمی دهند. پيش بينی می شود كه اگر
     خانه را كه پروين اعتصامی دوران كودكی خود را در
     آن گذرانده موزه و يا مركز فرهنگی كنند سالانه يكصد
    هزار نفر از اين خانه بازديد كنند. حتی با پول ورود و
    بازديد نيز می توان چند برابر قيمت خانه را در عرض
     يكسال در آورد، اما ظاهرا مشكل پول و بودجه خريد
     خانه نيست. مشكل پروين اعتصامی است. مشكل زنی
     است كه از كنج خانه سر به عصيان برداشت و از
    حق زن به دفاع برخاست و دراين دفاع به ارتجاع مذهبی
    يورش شعری برد. مشكل اينست!

     دکتر رایس در حال خواندن متن پیشنهاد مذاکره به حکومت ایران

     به شرط توقف غنی

    سازی اورانیوم، آمریکا

     

     آماده مذاکره مستقیم

    با جمهوری اسلامی است: رایس
    کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه آمریکا

    در یک کنفرانس مطبوعاتی صبح

     چهارشنبه در واشنگتن اعلام کرد

     آمریکا آماده است با حکومت ایران

    به مذاکره بنیشین

    د، مشروط بر این که ایران بپذیرد

     دست از برنامه غنی سازی اورانیوم

     بردارد. خانم رایس گفت: آمریکا با کمک

     دوستان خود در جامعه بین المللی تمام

     تلاش خود را به کار گرفته تا یک راه حل

    دیپلماتیک برای چالش اتمی ایران پیدا کند،

     اما در عین حال گفت: منافع حیاتی آمریکا و متحدانش در خطر است و واشنگتن با در

    نظرگرفتن اینها همه وارد عمل می شود.

     قرار است فردا پنجشنبه وزرای امور خارجه

    پنج عضو دائمی شورای امنیت و آلمان در وین

     درباره ایران مذاکره کنند. گفته می شود اگر

     چین و روسیه در مقابل برقراری مذاکره

     مستقیم آمریکا با ایران دست از مخالفت های خودشان با تحریم های احتمالی

     شورای امنیت بردارند، جمهوری اسلامی

     دیگر جای چندانی برای چانه زدن های

     سیاسی نخواهد داشت.


    فریبا مودت (رادیو فردا): کاندولیزا رایس

    وزیر امور خارجه آمریکا در یک کنفرانس

    مطبوعاتی اعلام کرد آمریکا آماده است

    با ایران به دور یک میز مذاکره بنشیند،

    مشروط بر این که ایران بپذیرد دست

     از برنامه غنی سازی اورانیوم بردارد.

    خانم رایس گفت: آمریکا با کمک دوستان
     خودش در جامعه بین المللی تمام تلاش
    خود را به کار گرفته تا یک راه حل
    دیپلماتیک برای مساله پیدا کند،
     اما در عین حال گفت: منافع حیاتی
     آمریکا و متحدانش در خطر است و
     واشنگتن با در نظرگرفتن اینها همه
    وارد عمل می شود. کاندولیزا رایس گفت:
     امروز حکومت ایران می تواند یکی از این
     دو راه را انتخاب کند؛ راه کنونی را ادامه
    دهد و به سوی تولید سلاح هسته ای
    گام بر دارد که آمریکا و اروپا توافق کرده اند
     در این
    صورت تحریم های سیاسی و اقتصادی
     علیه ایران اعمال خواهد شد. وی گفت:
    راه دوم این است که جمهوری اسلامی
     برای حل مساله همکاری بیشتری نشان
     دهد و قدم اول تعلیق برنامه های غنی
     سازی و همکاری کامل با آژانس بین
     المللی انرژی اتمی است.
    در همین حال قرار است فردا پنجشنبه
     وزرای امور خارجه پنج عضو دائمی
    شورای امنیت و آلمان در وین درباره
     ایران مذاکره کنند. گفته می شود
     اگر چین و روسیه در مقابل برقراری
     مذاکره مستقیم آمریکا با ایران دست
    از مخالفت های خودشان با تحریم های
     احتمالی شورای امنیت بردارند،
     جمهوری اسلامی دیگر جای چندانی
     برای چانه زدن های سیاسی نخواهد داشت.
     گفته می شود در مذاکرات فردای وین
    هدف وزرای امور خارجه این شش کشور،
     توافق بر روی مشوق های در نظر گرفته شده
     از سوی اتحادیه اروپا است،
    بلکه فهرست تحریم های احتمالی علیه ایران
     نیز در این مذاکرات در نظر گرفته خواهد شد.
    هرچند که هیچگونه ذکری از اقدام نظامی
    علیه ایران به میان نیامده، اما بر اساس
     پیشنهادات جدید، گفته می شود شورای
     امنیت می تواند در آینده بدون توجه
    به مخالفت های روسیه و چین هر اقدامی
    که صلاح می داند از جمله دخالت های
     نظامی علیه ایران را صورت دهد.
     
     

     
     
    + نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:6  توسط احمد  | 

     
    اینجا زمان قرنهاست متوقف مانده است

    روزنامه همشهری

    سه شنبه گذشته زادسر نماینده جیرفت از روستایی سخن گفت که ماموران اطلاعات در زمستان ۸۴ آنرا در ۱۲۰ کیلومتری عنبرآباد کشف کرده بودند، روستایی که مردمش غارنشین و برهنه بوده و با برگ درخت تغذیه می کردند.
    • آنها هنوز مانند انسانهای عصر حجر با آتش، شبهایشان را روشن می کنند، اکثر آنها معنای خودکار و کاغذ را نمی دانستند، در اینجا صحبت کردن از تلویزیون و روزنامه خیلی خنده دار به نظر می رسید، وقتی که روزنامه همشهری را به یکی از آنها نشان دادیم شگفت زده شد.
    ...

     


    گفتگو با یکی از اهالی منطقه
    اگر مریض شوی چه کار می کنی؟
    نمک را در خاکستر می مالم و آن را به پیشانی می زنم.
    مگر خوب می شوی؟
    شاید شدم، شاید هم نشدم.
    وقتی که دندان درد می گیری چه کار می کنی؟
    آهن داغ می کنم و روی دندانم می گذارم اولش درد می گیرد ولی بعد خوب می شود.
    می دانی الان ساعت چند است؟
    ساعت دیگه چیه ،ما کاری به ساعت نداریم.
    پس چطوری وقت را می فهمی؟
    هر وقت شب بشود می خوابیم هر وقت روز باشد بیدار می شویم
    تا حالا شهر رفته ای؟
    می خواهم بروم چه کار کنم، یکی از بچه ها به شهر رفته ولی دیگر برنگشته، اینجا راحت هستیم. خیلی هم به ما خوش می گذرد. می گویند آنجا ماشین زیاد است، ماشین اگر آدم را زیر بگیرد آدم می میرد.
    با حیوانات وحشی مشکلی ندارید؟
    نه. آنها کاری به کار ما ندارند ما هم کاری به آنها نداریم.
    مانی ثابتی _ خبرنگار اعزامی همشهری: شاید در قرن بیست و یکم با این همه شبکه های تلویزیونی و رادیویی و رسانه های چاپی، باور وجود آدمهایی که در لای چرخهای زمان متوقف مانده و هنوز ندانند که در چه دوره ای زندگی می کنند خیلی سخت باشد، اما باور کنید ما آدمهایی را دیدیم که با آنکه چند صد کیلومتر آنطرفتر از ما بودند، ولی در یک فاز زمانی چند قرنی ازما زندگی می کردند.سوژه رفتن به سکونتگاه این مردم هنگامی مطرح شد که سه شنبه گذشته حجت الاسلام زادسر نماینده جیرفت از روستایی سخن گفت که ماموران اطلاعات در زمستان ۸۴ آنرا در ۱۲۰ کیلومتری عنبرآباد کشف کرده بودند، روستایی که مردمش غارنشین و برهنه بوده و با برگ درخت تغذیه می کردند.
    و ما به این ترتیب به عنبرآباد رفتیم، اما وقتی که با فرمانداری و دفتر امام جمعه منطقه هماهنگی کردیم متوجه شدیم که باید کیلومترها در جاده های خلوت بپیماییم تا به غارنشینان قرن ۲۱ که در کوههای پیدن کوئیه ساکن بودند برسیم، پس راه آسفالته عنبر آباد به سمت شرق را پیمودیم و از یکی از راههای خاکی ۲۶ کیلومتر به داخل رفتیم تا رسیدیم به جایی که تعدادی از این مردم آنجا ساکن بودند، به روستای «زاروکی» که یکی از روستاهای پیدن کوئیه بود.
    روستاییان اینجا تنها چند ماهی بود که با جهان امروزی روبرو شده بودند، یعنی از آخرین روزهای اسفند که یک اتفاق آنها را پرتاب کرده بود به دنیای کنونی.... در همان اولین گفتگوها با آنها دریافتیم که آنها هنوز مانند انسانهای عصر حجر با آتش، شبهایشان را روشن می کنند، اکثر آنها معنای خودکار و کاغذ را نمی دانستند، در اینجا صحبت کردن از تلویزیون و روزنامه خیلی خنده دار به نظر می رسید، وقتی که روزنامه همشهری را از کیفمان بیرون آورده و به یکی از آنها نشان دادیم و از روزنامه برایش گفتیم خیلی تعجب کرد و از اینکه چیزی در جهان وجود دارد که اخبار آدمها را در آن بنویسند شگفت زده شد، او حتی نمی توانست روزنامه را درست در دست بگیرد و اصلا عکسهای این آدمها برایشان مفهومی نداشت.
    وقتی از آنها پرسیدیم که می دانند الان چه دوره ای است، همه آنها هاج و واج به یکدیگر نگاه کردند، تنها ریش سفیدشان می دانست که سالهاست شاه از کشور رفته است، اما وقتی که عکسهای شخصیتهای کشوری را به آنها نشان دادیم هیچکدامشان را نمی شناختند آنها حتی مسئولین شهرشان را هم نمی شناختند، فهمیدیم که به جز یک یا دو جوان که دیگر هیچوقت بازنگشته اند هیچکدام از آنها تا کنون به شهر نرفته اند.
    زندگی در پناه صخره ها
    وجود این آدمهای عجیب هنگامی به ثبت رسید که امام جمعه عنبر آباد به همراه فرماندار و گروهی از فرمانداری به منطقه رفته و به گفتگو با این مردم پرداختند.
    امام جمعه شهرستان عنبرآباد که یکی از اعضای نخستین گروهی بوده که به سراغ این مردم رفته است با تأیید وجود روستایی در کوه های منطقه که هنوز فاقد امکانات اولیه زندگی است می گوید: ۲۹اسفند ۸۴ به همراه فرماندار شهرستان و سایر مسئولان پس از طی مسافت طولانی با پای پیاده به آبادی کوچکی رسیدیم که ۵ خانوار در آن زندگی می کردند.
    این آبادی یکی از  آبادی های روستای پیدن کوئیه بود که از مدتها پیش از وجود آن آگاه بودیم ولی نمی دانستیم دقیقا آنها چگونه زندگی می کنند.به گفته وی ساکنان این آبادی با استفاده از شاخه های درخت بادام کوهی برای خود خانه ساخته بودند و در حالی که بسیاری از فرزندان آنها دچار امراض گوناگونی شده بودند اما آنها اصلا هیچ پزشکی را ندیده بودند.
    نماینده ولی فقیه در شهرستان عنبر آباد می گوید: وقتی برای اولین بار به این روستا رفتیم اکثر ساکنان این آبادی کفش ندیده بودند و تلقی درستی هم از آن نداشتند وی در این باره به فیلمی که از آنجا تهیه شده و این نکات را ثابت می کند اشاره می کند. به گفته وی تنها برخی از اعضای این خانواده ها قادر بودند که اعداد را تا ۳ بشمارند.
    وی می افزاید: آنها مفهوم حمام را نمی دانستند و اصلا حمام ندیده بودند، در آنجا زنی را دیدم که از یک سال پیش پاهایش شکسته و دچار عفونت شده بود و نمی توانست حرکت کند اما او برای مداوا از کوه پایین نیامده بود و همانجا در انتظار بهبود مانده بود. وی می افزاید: این عده تا به حال مرکز بخش و شهرعنبر آباد را ندیده بودند و نمی دانستند کجاست.
    حجت الاسلام افشار منش می افزاید: عمده تغذیه این گروه کیسه های آردی بود که فردی خیر هر ماهه برایشان می برد اما آنها غالبا از برگ و میوه درختی به نام انجیروک برای تغذیه استفاده می کردند. افشار منش احتمال وجود آبادی های دیگری از این دست را ممکن دانسته و می گوید: این احتمال وجود دارد که هنوز در این شهرستان آبادی های مشابه دیگری وجود داشته باشد که هنوز ناشناخته باشند.
    آنچه ما آنجا دیدیم
    مردم این روستا چندماهی است که لباسهایی را می پوشند که فرمانداری و هلال احمر و سایر سازمانها برای آنها آورده اند، اما به گفته مسئولان شهر آنها تا چند ماه قبل لباس های مخصوص به خودشان را داشته اند که با لباسهای ما تفاوتهای زیادی داشته است.در آنجا چیزی که بیش از همه توجهم را به خودش جلب می کند، بچه هایی است که سوختگی شدیدی بر روی بدنشان دارند که گوشت اضافی آورده است. وقتی دلیلش را می پرسم یکی از آنها می گوید: بیشتر بچه ها در زمستانها هنگامی  که در کنار  آتش خوابیده اند دچار سوختگی های شدید شده اند که بدون آن که به پزشک مراجعه کنند خودشان خوب شده اند.
    دست یکی از بچه ها سوخته بود. کوچکترین انگشت دستش به کف دست چسبیده بود ولی نتوانسته بودند آنها را از هم جدا کنند.
    از پیرمردی درباره جنگ می پرسم. او حتی نمی داند که جنگی رخ داده و بنابراین متعجب ما را نگاه می کند. او نه عراق را می شناسد و نه می داند جنگی میان ایران و عراق رخ داده است. ما هنگامی  به این منطقه رفته ایم که آنها قبلاً خودرو های دیگری دیده اند و مدتی است هلال احمر و فرمانداری به آنجا آمده اند، اما یکی از آنها به من می گوید: چند ماه قبل وقتی که برای اولین بار ماشینی را دیده آن قدر ترسیده است که به کوهها فرار کرده است.
    هیچ کدام از آنها نمی داند تهران کجاست، اما نکته عجیب این است که آنها با لهجه غلیظ کرمانی صحبت می کنند و حرفهای ما را به خوبی می فهمند. منبع ارتزاق آنها قبلاً کیسه های آردی بوده که فرد خیّری برای آنها می فرستاده، اما هر وقت که غذایشان تمام می شد برگ انجیروک و میوه و برگ درخت بنه را می خورده اند اما اکنون فرمانداری و کمیته امداد برایشان ارزاق می برد. آنها برای رسیدن به آب، هر از چند گاهی تغییر مکان می دهند و از یک نقطه کوهستان به قسمت دیگری می روند.
    به تازگی فرمانداری یک رادیو به آنها داده است که آن را ریش سفید روستا برداشته است. وقتی که از او می پرسم کدام برنامه را بیشتر دوست دارد پاسخ می دهد اخبار را دوست دارم؛ می خواهم بدانم چه می شود.
    اگرچه تعدادی از آنها اکنون در کنار جاده ساکن شده اند و در چادرهایی که هلال احمر و فرمانداری برای آنها برپا کرده اند زندگی می کنند اما تعداد زیادی از آنها هستند که هنوز در ارتفاعات در صخره های کوهها زندگی می کنند و حاضر به پایین آمدن از آن نیستند.
    بررسی ها نشان می دهد که آنها عملاً کپرنشین هستند اما با توجه به سرمای زمستان به صخره ها پناه می برده اند .به مانند غارنشینان زندگی کرده و یک سری چوبهایی را جمع می کرده اند. ما در آنجا ظرف های معمولی و وسایل پخت وپز ندیدیم، ولی آتش روشن بود.
    برگرفته از روزنامه همشهری
    + نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 15:44  توسط احمد  | 


    ایران

    * جمهوری اسلامی ایران
    * رهبر کشور: رهبر جمهوری اسلامی ایران: آیت الله سید علی خامنه ای
    * رئيس دولت: دکتر محمود احمدی نژاد (در ماه اوت جانشين حجت‌الاسلام والمسلمين سيد محمود خاتمی شد)
    * مجازات مرگ: امضاء کرده است
    * دادگاه بين المللی جنايی: ملحق شده است
    * کنوانسيون زنان سازمان ملل متحد و پروتکل اختياری آن: امضاء نکرده است

    در پی محاکمه‌های غير منصفانه در سال‌های گذشته شمار قابل توجهی از زندانيان سياسی، از جمله زندانيان عقيدتی همچنان حبس‌های طويل‌المدت را در زندان می‌گذرانند. در سال ٢٠٠٥، صدها نفر ديگر و بيشتر در ارتباط با نا آرامی‌های مدنی در مناطقی که جمعيت اقليت‌ها زياد است دستگير شدند. نويسندگان سايت‌های اينترنتی و فعالان حقوق بشر از جمله کسانی بودند که به طور خود سرانه و بدون اين که دسترسی به فاميل يا وکيل داشته باشند دستگير شده و غالبا در بدو امر در بازداشتگاه‌های مخفی نگاهداری می‌شدند. اعمال شکنجه همچنان رايج بود. دست کم ٩٤ نفر اعدام شدند از جمله دست کم ٨ نفر که در حين ارتکاب جرم انتسابی کمتر از ١٨ سال داشتند. مجازات شلاق در موارد متعدد به اجرا درآمد. تصور می‌شود شمار واقعی کسانی که اعدام شده یا تنبيهات بدنی در مورد انان اعمال شده به مراتب بيشتر از مواردی باشد که گزارش شده است.

    سابقه

    تا هنگام انتخاب يک رئيس جمهور جديد در ماه ژوئن، بن بست سياسی همچنان ادامه داشت. شورای نگهبان که وظيفه تاييد صلاحيت کانديداهای رياست جمهوری را به عهده دارد و قوانين و سياست‌ها را برای تضمين حفظ اصول اسلام و قانون اساسی بررسی می‌کند ١٠٠٠ کانديدای رياست جمهوری را فاقد صلاحيت اعلام کرد. براساس رويه تبعيض آميز موسوم به گزينش تمام ٨٩ کانديدای زن به خاطر جنسيت کنار گذاشته شدند. گزارش شده که در جريان تظاهرات کسانی که عليه انتخابات شعارمی دادند، عده‌ای دستگير شده‌اند. در جريان انفجارهای بمب قبل ازانتخابات، در حدود ١٠ نفر در تهران و اهوازکشته شدند ودر جريان انفجار يک بمب در ماه اکتبر در اهواز ٦ نفر ديگر به قتل رسيدند. مقامات با مخالفت‌های مسلحانه از جانب کردها و گروه‌های ديگر روبرو شدند.


    انتخاب دکتر محمود احمدی نژاد عضو سابق نيروهای ويژه سپاه پاسداران، به عنوان رئيس جمهور در ماه اوت به کنار گذاشتن کامل طرفداران اصلاحات از روند سياسی انجاميد و سبب تمرکز قدرت در دستگاه آيت الله سيد علی خامنه‌ای رهبر مذهبی کشورشد. در ماه اکتبر رهبر مذهبی ايران بخشی از اختيارات نظارتی خود بر دولت را به مجمع تشخيص مصلحت نظام واگزار کرد که رياست آن با حجت‌الاسلام علی‌اکبر ‌هاشمی رفسنجانی، کانديدای شکست خورده در انتخابات رياست جمهوری بود.

    مسئله حقوق بشر و برنامه هسته‌ای ايران سبب شد که تنش‌ها در روابط ايران با جامعه بين‌المللی، بر سر حقوق بشر و برنامه هسته‌ای ايران افزايش يابد. به خصوص پس از آنکه ايران در ماه اوت اعلام کرد که برنامه غنی سازی اورانيوم برای مصارف غيرنظامی را از سر می‌گيرد. ايران دولت‌های خارجی به خصوص آمريکا و بريتانيا را متهم کرد که نا آرامی‌ها در مناطق مرزی را برمی‌انگيزند. بريتانيا نيز ايران را متهم کرد که به فعاليت‌های ضد بريتانيايی شورشيان در عراق کمک می‌کند. تنش‌های ديپلماتيک سبب شد که مذاکرات ايران و اتحاديه اروپا درباره حقوق بشر به حال تعليق درآيد. در ماه دسامبر مجمع عمومی سازمان ملل متحد قطعنامه‌ای در محکوم کردن ايران در ارتباط با وضعيت حقوق بشر صادر کرد.

    سرکوب کردن اقليت‌ها

    قوانين تبعيض آميز و اجرای آن همچنان عامل ناآرامی‌های سياسی و اجتماعی و نقض حقوق بشر در ايران بخصوص عليه اقليت‌های قومی و مذهبی بود. در ماه ژوئيه گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در مورد حقوق برخورداری از مسکن مناسب، از ايران ديدن کرد. مشاهدات او حاکی از اين بود که در توزيع امکانات و دسترسی برابر به مسکن- آب- وتسهيلات بهداشتی در مناطقی که اقليت‌ها در آنجا زندگی می‌کنند تبعيض گذاشته می‌شود.

    عرب‌ها

    در ماه آوريل، در جريان زد و خورد پليس و تظاهرکنندگان در شهر اهواز و ساير نقاط استان خوزستان، دست کم ٣١ نفر کشته وصدها نفر مجروح شدند. صدها نفر نيز بازداشت شدند. تظاهرکنندگان عليه نامه‌ای شعار میدادند که گفته می‌شد يکی از مشاوران رئيس جمهور نوشته بود و درآن سياست‌هایی به منظور کاهش جمعيت عرب خوزستان پيشنهاد شده بود. البته مشاور رئيس جمهور نامه را جعلی خواند. موج دستگيریها در سراسر سال ادامه داشت بخصوص پس از انفجارهای بمب در اهواز در ماه‌های ژوئن و اکتبر و حملات به تاسيسات نفتی در ماه‌های سپتامبر و اکتبر.

    *دست کم ٨١ نفر در ماه نوامبر، هنگامی که در يک اجتماع فرهنگی عرب که مهابيس خوانده می‌شود، دستگير شدند. از جمله دستگيرشدگان زهرا ناصر- طرفی، مدير مرکز فرهنگی الامجد اهواز بود که به قرار گزارشات قبل از اينکه با پرداخت وثيقه تاهنگام محاکمه آزاد شود، دربازداشت شکنجه و کتک خورده و تهديد به اعدام- تجاوز جنسی و ساير سوء رفتارهای جنسی شده بود .

    ترک‌های آذری

    در پايان ماه ژوئن، عده زيادی از ترک‌های آذری که در مراسم سالانه فرهنگی در قلعه بابک درکليبر، شرکت کرده بودند دستگير شدند. دست کم ٢١ نفر از اين عده به حبس‌های ٣ ماه تا يک سال که بعضی از آنها حبس تعليقی بود محکوم شدند. عده‌ای هم برای ١٠ سال از آمدن به کليبر محروم شدند.

    *عباس ليسانی، يک قصاب ترک آذری، در جريان حادثه قلعه بابک دستگير شد. وی درماه ژوئيه با پرداخت وثيقه آزاد شد. درماه اوت او به یک سال زندان به صورت تبعيد داخلی محکوم گرديد. جرم وی" اشاعه تبليغات" و" مشوب کردن اذهان عمومی" خوانده شد. گفته می‌شود او تقاضای تجديد نظر در حکم را کرده است.

    کردها

    در ماه ژوئن، زد و خورد بين نيروهای امنيتی و کردهايی که اتفاقات عراق را جشن گرفته بودندبه زخمی شدن مامورين پليس و دستگيری دهها تظاهر کننده انجاميد. در ماه ژوئيه، پس از آنکه نيروهای ايرانی شوانه قادری، يک فعال مخالف کرد را به ضرب گلوله کشتند و به قرار گزارشات جسد او را که در پشت يک جيپ به زمين کشيده می‌شد در خيابانها گرداندند هزاران کرد در اعتراض به خيابانها ريختند. به قرار گزارشات نيروهای امنيتی ٢١ نفر را کشته و عده زيادی را مجروح کردند. دست کم ١٩٠ نفر نيز دستگير شدند. در جريان زد خوردهای بيشتر در ماه‌های اکتبر و نوامبر دست کم يک نفر به نام شورش اميری کشته و چندين نفر زخمی وعده‌ای نيز دستگير شدند.

    * دکتر رویا طلوعی، یک فعال حقوق بشر زن و دو روزنامه‌نگار به نام‌های اجلال قوامی و ساعد سعيدی، از جمله کردهايی بودند که در ماه اوت دستگير شدند. تمام دستگيرشدگان با پرداخت وثيقه در ماه اکتبرآزاد شدند و به قرار گزارشات با اتهامات سياسی که می‌تواند مجازات مرگ داشته باشد روبروهستند.

    اقليت‌های مذهبی

    اعضای اقليت‌های مذهبی ايران صرفا به خاطر مذهبشان دستگير شده‌اند.
    *حميد پورمند که ٢٥ سال قبل از اسلام به مسيحيت گرويده بود، در ماه فوريه به اتهام فريب دادن نيروهای مسلح ایران در ارتباط با مذهبش و" اقدامات علیه امنيت ملی" توسط يک دادگاه نظامی به سه سال حبس محکوم گرديد. در ماه مه او از اتهام ارتداد تبرئه شد.
    * دست کم ٦٦ بهايی دستگير شده و در پايان سال هنوز دو نفر از آنان در زندان بودند. مهران کوثری و بهرام مشهدی در ارتباط با يک نامه سرگشاده به محمد خاتمی در نوامبر ٢٠٠٤ به ترتيب به سه سال و يک سال زندان محکوم شدند.

    مدافعان حقوق بشر

    روند ثبت نام برای سازمان‌های مستقل غير دولتی، همچنان مانعی برای نتيجه بخش بودن فعاليت‌های اين سازمانها بود و فعالان حقوق بشر همچنان با خطر اقدامات تلافی جويانه در ارتباط با کارشان روبرو بودند.

    * در ماه ژوئيه، عبدالفتاح سلطانی وکيل دادگستری و يکی از موسسين مرکز دفاع از حقوق بشر، دستگير شد. به قرار گزارشات، وی متهم به فاش کردن" اطلاعات مخفی و محرمانه ملی، در ارتباط با دفاع از يک پرونده جاسوسی شده است. وی تا پايان سال با تماس محدود با خانواده اش وبدون هیچگونه تماسی با وکيلش همچنان در بازداشت بود.

    * اکبر گنجی يک زندانی عقيدتی و روزنامه نگار محققی که دست داشتن مقامات دولتی در قتل روشنفکران و روزنامه نگاران در دهه ١٩٩٠ را برملا کرد، همچنان به گذراندن دوره محکوميت ٦ سال زندان ادامه داد. او در ارتباط با اتهاماتی که مبهم بود از جمله" اقدام عليه امنيت ملی" مجرم شناخته شده بود. در پی اعتصاب غذای وی که در اعتراض به محروم بودن از مداوای پزشکی مستقل در خارج از زندان بود درماه ژوئيه او موقتا از زندان آزاد شد. درماه سپتامبر او به زندان بازگشت و برای ٦ هفته در زندان انفرادی بود. همسر او می‌گويد که اکبر گنجی را نيروهای امنيتی در بيمارستان کتک زده‌اند.

    اعمال شکنجه و تنبیهات ظالمانه- غيرانسانی و خفت‌آور

    در بسياری از زندانها و بازداشتگاه‌ها شکنجه همچنان يک موضوع عادی بود. دست کم ٥ نفر در بازداشت جان خود را از دست دادند. در بعضی از اين موارد شکنجه یا بد رفتاری ممکن است موجب مرگ شده باشد. محروم نگاهداشتن زندانيان سياسی از مداوای پزشگی برای تحت فشار قرار دادن بيشتر آنان به طور فزاينده‌ای ديده می‌شد.

    در ماه ژوئيه در يک گزارش قوه قضاييه، موارد نقض حقوق بشر از جمله شکنجه زندانيان و بازداشتی‌ها با جزئيات شرح داده شد. در اين گزارش گفته شد که تدابيری برای رفع اين مشکلات اتخاذ شده است ولی توضيح بيشتری داده نشد.

    * در ماه سپتامبر، آرزو سيابی شهريور، که عکاس است به اتفاق ١٤ زن ديگر که در مراسم يادبود" کشتاردر زندان" اوين در تهران در سال ١٩٨٨ شرکت کرده بودند دستگير شدند. در اين زندان هزارها زندان سياسی اعدام شده‌اند.آرزو شهريور، را در حين بازداشت از سقف به طور معلق آويزان کرده وبا سيم برق شلاق زده و به او تجاوز جنسی کردند.

    يک مرد اهل شيراز در سال ٢٠٠٤ به اتهام فعاليت‌های همجنس گرايانه به ١٠٠ ضربه شلاق محکوم شد.گفته می‌شود که اين مرد شکنجه شده و نيروهای امنيتی او را تهديد به مرگ کرده بودند.

    دست کم سه مورد حکم قطع عضو به اجرا گذاشته شد. برای دادگاه‌ها صدور حکم مجازات شلاق همچنان يک رويه عادی باقی ماند.

    تازه ترين اطلاعات درباره زهرا کاظمی

    در ماه نوامبر، دادگاه تجدد نظر حکم تبرئه يک مقام وزارت اطلاعات را که متهم به قتل زهرا کاظمی روزنامه نگاروعکاس ايرانی- کانادايی، در حين بازداشت در ژوئيه ٢٠٠٣ شده بود را ابرام کرد. انجام تحقيقات تازه درباره قتل اعلام شد.

    مجازات مرگ

    در سال ٢٠٠٥، دست کم ٩٤ نفر از جمله حد اقل ٨ نفر که هنگام ارتکاب جرم کمتر از ١٨ سال داشتند اعدام شدند. شمار زيادی هم محکوم به مرگ شدند از جمله دست کم ١١ نفر که زمان ارتکاب جرم کمتر از ١٨ سال داشتند. رقم واقعی ممکن است که به مراتب بيشتر باشد. مجازات مرگ همچنان برای جرايمی که با کلمات مبهم توضيح داده می‌شد مانند" فساد در زمين" ادامه داشت.

    * در ماه اکتبر، یک زن طبق گزارشات محکوم به مرگ باسنگسار گرديد اگرچه در سال ٢٠٠٢ صدور حکم سنگسار موقتا متوقف شده بود.

    در ژانويه کميسيون حقوق کودکان سازمان ملل متحد، ايران را ترغيب کرد که بلافاصله اعدام جوانانی که هنگام ارتکاب جرم کمتر از١٨ سال داشتند را به حال تعليق درآورد. با وجود اينکه ايران گفته بود که مجازات مرگ برای مجرمين زير ١٨ سال را موقتا متوقف می‌کند ايمان فرخی در همان روزی که کميسيون به گزارش ايران رسيدگی می‌کرد اعدام شد. هنگامی که گفته می‌شد او يک سرباز را در درگيری کشته، تنها ١٧ سال داشت.

    در پی اعتراضات داخلی و بين المللی، مجازات برخی از زنان و مردانی که هنگام ارتکاب جرمی که به آنها نسبت داده شده بود کمتر از ١٨ سال داشتند لغو شد يا به حال تعليق درآمد.

    آزادی بيان و اجتماعات

    آزادی بيان و اجتماعات همچنان به شدت محدود بود. روزنامه‌نگاران و وبلاگ نويسان بازداشت و زندانی شده و روزنامه‌ها بسته شد. خانواده‌های بازداشتی‌ها يا کسانی که مقامات در تعقيب آنها بودند همچنان با خطر آزار و ايذاء يا ارعاب روبرو بودند.

    در ماه اکتبر، دادگاه‌های مطبوعاتی دوباره به راه افتادند که از سه قاضی و يک هیئت منصفه که قوه قضائيه انتخاب می‌کرد تشکيل می‌شد. برخی از تشکيلات روزنامه نگاران از ترکيب هيئت منصفه انتقاد می‌کردند.

    * در ماه ژانويه، محمدرضا نسب عبداللهی، دانشجويی که برای حقوق بشر مبارزه می‌کرد و سردبير يک روزنامه بود به اتهام "توهين به رهبرکشور و پروپاگاندهای ضد دولتی" به ٦ ماه حبس محکوم شد. وی در ماه اوت آزاد شد. همسر باردار او نجمه اميدپرور، در ماه مارس به خاطر گذاشتن پيامی در وبلاگ خود که ظاهرا محمد رضا عبداللهی قبل از دستگيری نوشته بود ٢٤ روز زندانی شد.

    حقوق زنان

    گزارشگر ويژه سازمان ملل متحد در مورد خشونت عليه زنان در ماه‌های ژانويه و فوريه از ايران بازديد کرد. وی از دستگيری خودسرانه شکنجه و بدرفتاری با زنان ازجمله زنان فعال در زمينه حقوق بشر انتقاد کرد و از ايران خواست که یک طرح اقدام ملی برای پيشبرد و حمايت از حقوق بشر که به خشونت عليه زنان پايان دهد را به اجرا بگذارد. وی همچنين بخصوص از قوانين تبعيض آميز و کوتاهی‌ها در اجرای عدالت، که خود موجب در امان ماندن خطاکاران و تثبيت تبعيض و خشونت عليه زنان شده است، انتقاد کرد.

    گزارشگر ويژه سازمان ملل متحد در مورد حق برخورداری از مسکن مناسب ،اعلام کرد که تبعيض عليه زنان در ارتباط با مسکن وجود داشته و برای زنانی که قربانی خشونت هستند خانه‌های امن وجود ندارد.
    + نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 15:43  توسط احمد  | 

     

     

    در ايران در سال ٢٠٠٥، آزادی بيان و اجتماعات همچنان به شدت محدود بود. روزنامه‌نگاران و وبلاگ نويسان بازداشت و زندانی شده و روزنامه‌ها بسته شد. صدها نفر ديگر و بيشتر در ارتباط با نا آرامی‌های مدنی در مناطقی که جمعيت اقليت‌ها زياد است دستگير شدند. نويسندگان سايت‌های اينترنتی و فعالان حقوق بشر از جمله کسانی بودند که به طور خود سرانه و بدون اين که دسترسی به فاميل يا وکيل داشته باشند دستگير شده و غالبا در بدو امر در بازداشتگاه‌های مخفی نگاهداری می‌شدند. اعمال شکنجه همچنان رايج بود. دست کم ٩٤ نفر اعدام شدند از جمله دست کم ٨ نفر که در حين ارتکاب جرم انتسابی کمتر از ١٨ سال داشتند.



    عفو بین‌الملل
    اطلاعیه مطبوعاتی (علنی)
    شماره عطف: AI Index: POL 10/018/2006
    ردیف سرویس خبری: 125
    تاریخ: 23 می‌2006
    تاریخ صدور: 23 مه 2006 ساعت 10 به وقت گرینویچ
    گزارش سال ٢٠٠٦

    تهیدستان و محرومان جهان بهای جنگ با ترور را می‌پردازند

    (لندن) سال ٢٠٠٥ سالی پرتناقض بود، سالی كه در آن نشانه‌های امید برای حقوق بشر از طریق فریبكاری‌ و قول‌های عمل نشده حكومت‌های قدرتمند رو به تحلیل رفت. این امر در گزارش سازمان عفو بین الملل که امروز منتشر شد، بیان شده است.

    آیرین خان، دبیر كل سازمان عفو بین‌الملل، در مراسم نشر گزارش سالانه ٢٠٠٦ عفو بین‌الملل اظهار داشت كه برنامه امنیتی قدرتمندان و امتیازداران، انرژی و توجه جهان را از بحران‌های شدید حقوق بشری در سایر نقاط منحرف کرده است.

    خانم خان اظهار داشت: «حكومت‌ها مشترکأ و به صورت انفرادی نهادهای بین‌المللی را از كار انداختند و منابع عمومی را برای پیگیری منافع محدود امنیتی مصادره كردند، اصول را به نام "مبارزه با ترور" قربانی كردند و در برابر موارد گسترده نقض‌ حقوق بشر چشم‌های‌ خود را بستند. در نتیجه، جهان از طریق فرسایش اصول بنیادین و خسارت سنگینی‌ كه به زندگی و سامان مردم عادی ‌وارد شده بهای‌ بزرگی پرداخته است».

    خانم خان با اشاره به كشمكشی كه هزاران نفر تلفات و میلیون‌ها آواره داشته و جنایات جنگی و جنایات ضد بشریت هم‌چنان به وسیله همه اطراف دخیل در آن ادامه دارد اظهار داشت: «در دارفور، توجهات گهگاهی و اقدام ضعیف سازمان ملل و اتحادیه آفریقا به طور رقت‌انگیزی پایین‌تر از حد نیاز بوده است.»

    در سال ٢٠٠٥، عراق در گردابی از خشونت فرقه‌ای فرو رفت. خانم خان اخطار كرد: «وقتی ‌قدرتمندان آن قدر به خود مغرورند كه استراتژی خود را مورد ارزیابی مجدد قرار نمی‌دهند، سنگین‌ترین بهای آن را تهیدستان و بی‌قدرتان می‌پردازند - در این مورد زنان و مردان معمولی و كودكان عراقی».

    اسراییل و اراضی اشغالی در سال ٢٠٠٥ از برنامه جهانی بیرون افتادند، و این امر به تعمیق اضطراب و ناامیدی فلسطینیان و ترس اهالی اسراییل منجر شد.

    خشونت و شدت حملات گروه‌های مسلح در سال ٢٠٠٥ به سطوح تازه‌ای رسید و قربانی زیادی‌ از جان انسان‌ها گرفت.

    خانم خان گفت: «تروریسم اعمال شده از سوی گروه‌های مسلح توجیه ناپذیر و غیر قابل قبول است. مرتكبان باید به مجازات برسند - ولی از طریق یك دادگاه عادلانه و نه با شكنجه یا بازداشت‌های مخفیانه. متأسفانه، روند فزونی خشونت در اتفاقات مزبور در سراسر جهان در سال گذشته یادآور این واقعیت تلخ است كه "جنگ با ترور" نامؤثر بوده است و تا آن گاه كه حقوق بشر و امنیت انسانی بر منافع محدود امنیت ملی مقدم شناخته نشود هم‌چنان بی‌تأثیر خواهد بود.»

    «ولی نشانه‌های روشن امید در سال ٢٠٠٥ با ناامیدی در كشمكش بوده است.»

    سال گذشته شاهد یكی از بزرگترین بسیج‌های جامعه مدنی در مبارزه علیه فقر و پیكار برای حقوق اقتصادی و اجتماعی بوده است. كنفرانس سران سازمان ملل، كه پیشرفت اجرای اهداف توسعه هزاره را مورد بازنگری قرار داد، قصور ملالت‌بار حكومت‌ها در وعده به قول را به نمایش گذاشت. برای نمونه، حكومت‌ها در مورد حقوق زنان قول لفظی دادند ولی در تأمین اهداف بین‌المللی برای دسترسی برابر دختران به آموزش كوتاهی كردند.

    در ٢٠٠٥، فراخوان اجرای عدالت به یك موفقیت دیگر رسید و دادگاه بین‌المللی جنایی اولین ادعانامه‌های خود را در مورد جنایات ضد بشری و جنایات جنگی در اوگاندا صادر كرد. در آمریكای لاتین، با قرار گرفتن آگوستو پینوشه در بازداشت خانگی و صدور حكم جلب بین‌المللی برای آلبرتو فوجیموری، مصونیت سران گذشته كشورها خدشه برداشت.

    حكومت‌های قدرتمندی از طریق دادگاه‌ها و نهادهای عمومی خود آن كشورها به پاسخگویی فراخوانده شدند. عالی‌ترین دادگاه بریتانیا برنامه حكومت برای استفاده از شواهد به دست‌آمده تحت شكنجه را رد كرد. شورای‌ اروپا و پارلمان اروپا تحقیقات خود را در باره نقش اروپا در برنامه "بازگردانی" آمریكاییان آغاز كردند كه بر اساس آن زندانیان را به صورت غیر قانونی به كشورهایی منتقل می‌كرده‌اند كه خطر شكنجه یا بدرفتاری‌های‌ دیگر در مورد آنان وجود داشت.

    افشاگریهای متعدد، دامنه همكاری حكومت‌های اروپایی را با عمل مجرمانه آمریكاییان برملا كرد كه حاوی نقض ممنوعیت كامل شكنجه و بدرفتاری با زندانیان و واگذاری امر شكنجه به دیگران از طریق انتقال زندانیان به كشورهایی‌ مانند مصر، اردن، مراكش، عربستان سعودی و سوریه بود كه به ارتكاب شكنجه شهرت دارند.

    خانم خان اظهار داشت: «متأسفانه، به جای پذیرش و استقبال از تلاش دادگاه‌ها و قانونگذاران برای بازتأسیس احترام به اصول بنیادین حقوق بشر، برخی از حكومت‌ها به دنبال راه‌های جدیدی برای فرار از تعهدات خود بوده‌اند.»

    بریتانیا برای این كه بتواند افرادی را به كشورهایی‌ كه ممكن است آنان را تحت شكنجه قرار دهند برگرداند از آن‌ها «اطمینان دیپلماتیك» - یا ضمانت روی كاغذ - گرفته است.

    قانون‌گذاری در آمریكا ممنوعیت شكنجه و سایر بدرفتاری‌ها را علیرغم مخالفت رییس جمهور بوش مورد تأیید مجدد قرار داد، ولی در عین حال حق بازداشتی‌های گوانتانامو را مبنی براین كه وضعشان در دادگاه‌های فدرال مورد بازنگری قرار گیرد به شدت محدود كرد.

    خانم خان گفت: «همان طور كه ما باید حملات تروریستی به شهروندان غیر نظامی را به شدیدترین وجه محكوم كنیم، باید در برابر ادعای حكومت‌ها كه می‌توان از طریق شكنجه با ترور مبارزه كرد بایستیم. این ادعاها گمراه‌كننده، خطرناك و نادرست است - نمی‌توان آتش را با بنزین خاموش كرد.»

    «صحبت‌های دوگانه و استانداردهای دوگانه از سوی‌حكومت‌های ‌قدرتمند به این دلیل خطرناكند كه توانایی جامعه جهانی‌ را برای بررسی مشكلات حقوق بشری مانند آن چه كه در دارفور، چچن، كلمبیا، افغانستان، ایران، ازبكستان و كره شمالی می‌گذرد، تضعیف می‌كند. این كار به مرتكبان نقض حقوق بشر در این‌ كشورها و سایر كشورها اجازه می‌دهد كه با مصونیت به كار خود ادامه دهند.

    «وقتی حكومت بریتانیا در مورد بازداشت خودسرانه و بدرفتاری در گوانتانامو خاموشی می‌گزیند، وقتی ایالات متحده ممنوعیت مطلق شكنجه را نادیده می‌گیرد، وقتی حكومت‌های اروپایی در مورد كارنامه خود در بازگردانی، نژادپرستی یا پناهندگی خاموش می‌مانند، آنان اعتبار اخلاقی خود را برای دفاع از حقوق بشر در سایر نقاط جهان زیر سئوال می‌برند.

    «در سالی كه سازمان ملل وقت زیادی‌ برای اصلاح و عضویت نهادهای كلیدی‌ خود مصرف كرد، از توجه به كاركرد دو عضو كلیدی‌ خود - چین و روسیه - باز ماند كه پیوسته اجازه داده‌اند منافع محدود سیاسی و اقتصادی آنان بر نگرانی‌های حقوق بشری در سطح داخلی و بین‌المللی چیره شود.

    «آنان كه بزرگترین مسئولیت در حفظ امنیت جهانی را در شورای امنیت سازمان ملل به عهده دارند، در سال ٢٠٠٥ نشان دادند كه بیش از همه آماده‌اند كار شورای امنیت را مختل كنند و نگذارند تا در مورد حقوق بشر اقدام مؤثری انجام دهد.

    «حكومت‌های قدرتمند به بازی‌ خطرناكی با حقوق بشر دست زده‌اند. كارنامه كشمكش‌های طولانی و موارد فراوان نقض حقوق بشر در برابر چشم همگان قرار دارد.»

    سال ٢٠٠٥ شاهد آغاز تغییری در گرایش عمومی ‌بود. خانم خان تأكید كرد: «فشاری كه اكنون پدیدارمی شود، باید برای‌ این به كار گرفته شود كه مسئولیت بین‌المللی را به عمل تبدیل كند.»

    خواست‌های كلیدی عفو بین‌الملل در سال ٢٠٠٦ عبارتند از:

    سازمان ملل و اتحادیه آفریقا به حل كشمكش در دارفور بپردازند و به نقض حقوق بشر در آن‌جا خاتمه دهند؛
    سازمان ملل مذاکراتی را برای انعقاد یك قرارداد مربوط به تجارت اسلحه برای كنترل تجارت سلاح‌های سبك به عمل آورد تا از كاربرد این سلاح‌ها در ارتكاب نقض حقوق بشرجلوگیری شود؛
    دولت آمریكا اردوی بازداشتگاه خلیج گوانتانامو را ببندد و نام و محل زندانیان "جنگ با ترور" در نقاط دیگر را اعلام كند؛
    شورای جدید حقوق بشر سازمان ملل برموازین برابر احترام به حقوق بشر از همه حكومت‌ها اصرار بورزد، چه در دارفور باشد یا گوانتانامو، چچن یا چین.

    خانم خان اعلام كرد: «اعتبار سیاسی‌ و اخلاقی حكومت‌ها به طور فزاینده‌ای بر اساس موضع آنان در مورد حقوق بشر در داخل و خارج كشورهایشان مورد قضاوت قرار می‌گیرد. بیش از هر موقع، جهان نیاز دارد كه كشورهای دارای قدرت و نفوذ بین‌المللی - اعضای ‌دایمی شورای امنیت سازمان ملل و آن‌هایی كه به دنبال چنین موقعیتی هستند - با مسئولیت و احترام به حقوق بشر رفتار كنند. حكومت‌ها باید از بازی با حقوق بشر دست بكشند.»



    * * *


    یك سال در چشم‌انداز: لیوانی نیمه‌ پر

    نوشته آیرین خان، دبیركل سازمان عفو بین‌الملل

    كریشنا پهادی، یكی از فعالان حقوق بشر در نپال، ٢٨ بار از طرف حكومت دستگیر شده است. موقعی‌كه من او را در یك بازداشتگاه پلیس در کتماندو در فوریه ٢٠٠٥ در فاصله كوتاهی ‌پس از بازداشت بیست و هفتمش دیدم پیام او به طور شگفت‌انگیزی خوش‌بینانه بود. او به من گفت رژیم هر چه كه معترضان صلح‌طلبی ‌مثل او را بیشتر دستگیر می‌كند موضوع حقوق بشر را قوی‌تر می‌سازد. ناآرامی‌های وسیع سیاسی، و محكومیت بین‌المللی اقدامات حكومت نپال، نظر كریشنا را تأیید می‌كند. با محرومیت از هر مطلب خواندنی ‌به جز متون مذهبی، او یك دور كامل بگاواد گیتا را خوانده است و می‌خواست خواندن انجیل و سپس قرآن را شروع كند. او شكی ندارد كه مبارزات او و كسانی مانند او موفق خواهد شد. او گفت، فقط مسئله زمان است.

    كریشنا نگران نیست. من نیز، علیرغم بدرفتاری‌ها و بی‌عدالتی‌ها، خشونت و تجاوزات در سرتاسر جهان كه در گزارش سال ٢٠٠٦ عفو بین‌الملل آمده است، در این احساس با او شریكم.

    منظره حقوق بشر آکنده از قول‌های عمل نشده و قصور رهبری حكومت‌هایی است كه داعیه حمایت از حقوق بشر دارند ولی وقتی به عملكرد و سیاست‌های خود آنان مربوط می‌شود واكنش‌های سركوبگرانه از خود نشان می‌دهند. بدرفتاری‌های شدید در افغانستان و عراق بر بیشتر مباحث مربوط به حقوق بشر سایه افكنده است، چرا كه شكنجه و ترور در یك دور باطل از یكدیگر تغذیه می‌كنند. خشونت و شدت حملات گروه‌های مسلح در این كشورها و سایر كشورها بالا می‌رود و قربانی سنگینی از جان انسان‌ها می‌گیرد.

    در عین حال، یك نگاه نزدیكتر به حوادث سال ٢٠٠٥ به من امید می‌دهد. نشانه‌های روشنی وجود داشت حاكی از این كه پس از پنج سال ممكن است یك نقطه عطف در حملات علیه حقوق بشر به نام مبارزه با تروریسم در چشم‌انداز باشد. در طول یك سال گذشته، برخی از قدرتمندترین حكومت‌های جهان پیام بیداری‌ تكان‌دهنده‌ای در مورد خطرات كم بها دادن به بُعد حقوق بشری در اقدامات خود در داخل و خارج كشور دریافت كردند. زبان دوگانه و فریب آنان در رسانه‌ها برملا شد، از سوی ‌فعالان به چالش كشانده شد و دادگاه‌ها آن را رد كردند.

    من هم‌چنین نشانه‌های دیگری از خوش‌بینی می‌بینم. مجموع كشمكش‌ها در سطح جهان، به شكرانه ابتكارات بین المللی سازندگی صلح، مدیریت كشمكش و جلوگیری از كشمكش، هم‌چنان رو به كاهش است، و این خود به میلیون‌ها انسان در كشورهایی مانند آنگولا، لیبریا و سیرالئون امید بخشیده است.

    اصلاحات نهادی در سازمان ملل برای تقویت تشكیلات حقوق بشری، علیرغم تلاش برخی از حكومت‌های بدبین و «سنگ‌انداز» كه می‌خواستند مانع آن شوند، آغاز شد.

    فراخوان اجرای‌ عدالت در مورد برخی از بدترین جنایات تحت قوانین بین‌المللی در سرتاسر جهان، از آمریكای لاتین تا كشورهای بالكان، نیروی بیشتری یافت. گرچه نظام‌های قضایی فاسد در کشورها، بی‌اثر و سیاست‌زده هم‌چنان مانعی بزرگ در راه اجرای عدالت هستند، در برخی از نقاط جهان جریان امر بر علیه مصونیت از مجازات شروع شده است. در ٢٠٠٥ كشورهای متعددی تحقیقاتی را در باره كسانی كه مظنون به ارتكاب جنایات جنگی و جنایات ضد بشری هستند شروع كردند یا آنان را به محاكمه كشاندند. علیرغم مخالفت آمریكا، پشتیبانی از دادگاه جنایی بین‌المللی افزایش یافته است و مكزیك صدمین كشوری ‌بود كه قرارداد رم مربوط به تأسیس این دادگاه را تصویب كرد. تصمیم شورای امنیت سازمان ملل برای ارجاع مسئله دارفور به دادگاه جنایی بین‌المللی یك رویه مهمی است و رابطه بین امنیت و عدالت را به نمایش می‌گذارد.

    مردم عادی برای خواست تأمین حقوق خود و تغییرات سیاسی‌ به خیابان‌ها ریختند. در بولیوی، فقیرترین كشور آمریكای جنوبی، تظاهرات وسیع جوامع بومی، دهقانان و معدنچیان به استعفای رییس جمهور و انتخاب اولین فرد بومی به ریاست كشور منجر شد. حتی حكومت‌های سركوبگر خود را در برابر تظاهرات عمومی یافتند و مجبور شدند كه امتیازاتی بدهند.

    كسانی خواهند بود كه احساس خوش‌بینی مرا به چالش بكشند. ولی من از این تحولات و، از همه مهمتر، از نمایش فوق‌العاده فعالیت جهانی و همبستگی انسانی از فرای مرزها؛ از انرژی و تعهد اعضای‌عفو بین‌الملل در سراسر جهان؛ از جمعیت عظیمی‌ كه در آستانه كنفرانس سران گروه ٨ برای «به تاریخ سپردن فقر» جمع شدند؛ و از حمایت فراوان مردم عادی از قربانیان سونامی در آسیا، توفان كاترینا در آمریكا و زلزله در كشمیر؛ قوت قلب می‌گیرم.

    از كشاورزان روستایی كه علیه مصادره زمین در چین به اعتراض برخاستند تا زنانی كه در دهمین سالگرد كنفرانس جهانی زنان سازمان ملل بر حق خود تأكید كردند، حوادث ٢٠٠٥ نشان داد كه اندیشه حقوق بشر - همراه با جنبش جهانی مردمانی‌ كه آن را به پیش می‌برند - قویتر و پرتوان‌تر از همیشه است.

    شكنجه و ضد تروریسم

    موقعی كه بمب‌گذاران انتحاری درجولای ٢٠٠٥ درمرکز لندن دست به عملیات زدند، نخست وزیر بریتانیا آقای تونی بلیر با اعلام برنامه‌هایی‌ برای محدود كردن شدید حقوق بشر و نشان دادن این امر به جهان كه «قوانین بازی تغییر كرده است» واكنش نشان داد. لرد ستاین، یك قاضی‌ ارشد بازنشسته قضاییه بریتانیا به نحو مناسبی‌ پاسخ داد: «حفظ حاكمیت قانون بازی نیست؛ و بلكه به دسترسی به عدالت، حقوق بشر بنیادین و ارزش‌های دموكراتیك مربوط است».

    خوش‌بختانه در پارلمان، برخی از مواد بسیار فاحش قوانین پیشنهادی دولت بریتانیا بیرون انداخته شد. دولت دو بار در ٢٠٠٥ در مورد قانون ضد تروریستی خود شكست خورد -این اولین شكست پارلمانی نخست وزیر بلیر در دوره ٩ ساله حكومتش بود.

    قوه قضاییه نیز با حكومت بریتانیابه مقابله برخاست. مجلس اعیان که عالیترین دادگاه كشوراست، موضع دولت را مبنی بر این كه می‌تواند از اطلاعات به دست‌ آمده زیر شكنجه در كشورهای خارجی به عنوان مدرك در دادگاه‌های بریتانیا استفاده كند رد كرد. در یك مورد دیگر، دادگاه تجدید نظر ادعای‌ دولت را مبنی بر این كه نیروهای بریتانیایی در عراق مشمول قوانین حقوق بشری داخلی و بین‌المللی نمی‌شوند رد كرد. دادگاه هم‌چنین حكم صادر كرد كه روند بررسی در مورد مرگ‌ زندانیان عراقی در دست افراد نیروهای مسلح بریتانیایی شدیدا كمبود دارد.

    در آمریكا، ادعاهای حكومت ‌بوش مبنی بر این كه در جنگ علیه تروریسم می‌تواند خود را از ممنوعیت شكنجه و بدرفتاری استثنا كند به صورت مشابهی زیر سئوال رفت. یك اصلاحیه قانونی‌ بر ممنوعیت شكنجه و رفتار خشن، ناانسانی و تحقیركننده همه زندانیان از سوی مقامات و كارگزاران آمریكایی، هر جا كه باشند، تأكید كرد. نه فقط رییس جمهور تهدید كرد كه لایحه را وتو خواهد كرد و بلكه معاون رییس جمهور سعی كرد كه آژانس اطلاعاتی مركزی (سیا) را از قانون مستثنا كند. سیا خود به كاربرد «آب سواری» (غرق كردن مصنوعی) به عنوان یك وسیله بازجویی اذعان كرده است، و دادستان كل ادعا كرد كه آمریكا می‌تواند با بازداشتیان در خارج كشور، اگر تبعه آمریكا نباشند، بدرفتاری‌ كند.

    در نهایت، رییس جمهور بوش كوتاه آمد و مجبور شد از مخالفت با لایحه دست بردارد. ولی این لایحه نیشی در دُم داشت و یك اصلاحیه آن بازداشتیان گوانتانامو را از حق تجدید نظر احضار به دادگاه فدرال محروم كرد و آنان را از تقاضای بازنگری در یك دادگاه در مورد شرایط بازداشت یا رفتاری كه با آنان می‌شود باز داشت. در عین حال، كوتاه آمدن علنی ‌رییس جمهور نشانه‌ای از فشارهایی‌ بود كه از سوی بخش‌هایی از درون آمریكا و متحدان آن كشور در خارج بر حكومت وارد می‌شود.

    حكومت‌های اروپایی در برابر گزارش‌هایی كه از نقش آن‌ها به عنوان همكاران پایین رتبه آمریكا در «جنگ با ترور» یكی پس از دیگری‌ پرده بر می‌داشت ناراحت شده بودند. پس از گزارش مطبوعات، حاكی از آن كه احتمالأ بین حكومت آمریكا و برخی از حكومت‌های اروپایی در مورد «پایگاه‌های سیاه سیا» - مراكز مخفی بازداشت كه بنا به ادعا در قلمرو اروپا ایجاد شده - همدستی‌ وجود داشته است، یك اعتراض عمومی‌ ایجاد شد. شواهد روزافزونی كه نشان می‌داد زندانیان به صورت غیرقانونی از طریق فرودگاه‌های اروپایی به كشورهایی منتقل ‌شده‌اند كه در آن جا در خطر شكنجه هستند («بازگردانی فوق‌العاده») نیز محكومیت عمومی وسیعی را به دنبال داشت.

    خواست بسته شدن مركز بازداشت خلیج گوانتانامو با نداهای سازمان ملل، نهادهای مختلف اروپایی، و رهبران سیاسی و عقیدتی، از جمله شخصیت‌های برجسته آمریكایی، كه فشارهای تازه‌ای وارد می‌كردند، تكانه بزرگتری یافت. چیزی كه قبلا صدای تنهای عفو بین‌الملل در برهوت بود اكنون به نقطه اوج صداهای محكومیت علیه فاحش‌ترین نماد سوء استفاده از قدرت آمریكا تبدیل شده بود. این امر عزم ما را بر ادامه مبارزه تا هنگامی كه دولت آمریكا اردوی گوانتانامو را ببندد و واقعیات مربوط به مراكز مخفی بازداشت تحت كنترل خود را برملا كند و حق بازداشتیان را برای محاكمه بر مبنای استانداردهای بین‌المللی یا آزادی آنان بپذیرد تقویت كرده است.

    تحولاتی كه من نام بردم به معنای آن نیست كه حمایت از اقدامات محدودكننده از بین رفته است و یا تعرض به حقوق بشر به نام مبارزه با تروریسم محو شده است. آمریكا كاربرد انواع خاصی از شكنجه یا بدرفتاری را به طور قاطع رد نكرده است. هم‌چنین آمریكا از انجام یك تحقیق مستقل در باره نقش مقامات عالیرتبه آمریكایی در بدرفتاری‌هایی كه در زندان ابوغریب عراق و جاهای دیگر رخ داده است، علیرغم شواهد روزافزون دال بر دخالت مقامات بالا، خودداری كرده است.

    موقعی كه دادگاه‌های‌ بریتانیا حكم كردند كه بازداشت خارجیان بدون اتهام یا محاكمه خلاف قانون است، حكومت این كشور بلافاصله قانونی‌ گذراند تا بتواند افراد را عملا در خانه به صورت ‌بازداشت نگاه دارد. حكومت هم‌‌چنان تلاش دارد تا برای بازگرداندن افراد به كشورهایی‌ كه ممكن است آنان در آن‌جا با شكنجه روبرو شوند «اطمینان دیپلماتیك» بگیرد.

    «ارزش صادراتی» «جنگ با ترور» نیز پایین نیامده است. با تأیید ضمنی ‌یا صریح آمریكا، كشورهایی مانند مصر، اردن و یمن هم‌چنان به بازداشت بدون اتهام یا محاكمه افراد مظنون به دست داشتن در تروریسم ادامه می‌دهند.

    آنچه كه در ٢٠٠٥ با سال‌های پیشین تفاوت كرده این است كه، به شكرانه كار مدافعان حقوق بشر و دیگران، برخورد عمومی تغییر كرده است و این به نوبه خود حكومت‌های آمریكا و كشورهای اروپایی را به موضع دفاعی كشانده است. مردم دیگر آماده نیستند كه استدلالات باطل را مبنی بر این كه كاهش آزادی‌ها امنیت ما را بالا می‌برد بپذیرند. حكومت‌ها از سوی قانون‌گذاران، قاضیان و تریبون‌های عمومی به طور روزافزون تحت مؤآخذه قرار می‌گیرند. این نكته بیشتر و بیشترجا می‌افتد كه نادیده گرفتن حقوق بشر و حكومت قانون به جای این كه «جنگ با ترور» را به پیروزی برساند فقط نفرت ایجاد می‌كند و جوامعی را كه هدف این اقدامات قرار می‌گیرند به انزوا می‌كشاند، وسیله سوء استفاده افراطی‌ها شده و امنیت مشترك ما را به خطر می‌اندازد.

    خطوطی، گرچه شكننده، كشیده می‌شود. صداهایی بلند می‌گردد. این از یك نقطه عطف در بحث، و برخوردی اصولی‌تر در مورد حقوق بشر و امنیت در آینده، امید می‌دهد.

    بر خلاف اظهار نخست وزیر بریتانیا، قواعد بازی‌ عوض نشده است. حكومت‌هایی كه با این قواعد اساسی بازی می‌كنند نه به امنیت و نه به حقوق بشر خدمت می‌كنند.

    ما باید هم‌چنان و با شدیدترین عبارات ممكن، حملات جبونانه و وحشیانه گروه‌های‌ مسلح به شهروندان غیر نظامی را محكوم كنیم. با شدتی برابر، ما باید در برابر استراتژی‌های احمقانه و خطرناك حكومت‌ها كه به دنبال آنند تا با كاربرد شكنجه با ترور مبارزه كنند بایستیم.

    ابتكارات اصلاحی

    نارضایی روز افزون و انتقادهای شدید از تشكیلات حقوق بشر سازمان ملل نهایتا باعث شد كه حكومت‌ها اصلاحات مهمی را به عنوان بخشی از یك بازاندیشی نقش سازمان ملل در اداره جهانی آغاز كنند.

    كشورهای عضو سازمان ملل موافقت كردند كه بودجه دفتر كمیسیونر حقوق بشر سازمان ملل را دو برابر كنند و نقطه كانونی كار آن را بیشتر بر حفظ حقوق بشر از طریق حضور در صحنه متمركز كنند.

    كشورهای عضو تصمیم گرفتند كمیسیون حقوق بشر سازمان ملل را كه اعتبار خود را از دست داده است به دور اندازند و به جای آن شورای ‌حقوق بشر را بنشانند كه از سوی مجمع عمومی ‌سازمان ملل انتخاب می‌شود و در برابر آن پاسخگو است و می‌تواند همه كشورها و از جمله و در درجه اول اعضای‌ خود را زیر نظر بگیرد. گرچه سازش‌هایی در این مورد صورت گرفت، این پیشنهاد فرصت مهمی برای بهبود تشكیلات حقوق بشری سازمان ملل ایجاد می‌كند. متأسفانه به هنگام نوشتن این گزارش، به دلیل خودداری آمریكا از حمایت از شورا با این توجیه كه «کمبودهای» زیادی‌ دارد، آینده آن در‌هاله‌ای از ابهام فرو رفته است. یك كشور، هرچه قدر هم كه قدرتمند باشد، نباید مجاز باشد كه یك توافق وسیع جهانی را تضعیف كند. من امیدوارم كه سایر حكومت‌ها در برابر فشار آمریكا مقاومت كنند، از قطعنامه حمایت كنند و كار شورا را به راه اندازند.

    من از حمایت حكومت‌ها برای تغییر تشكیلات حقوق بشری سازمان ملل قوت قلب گرفته‌ام. این امر با توجه به این كه بسیاری از برنامه‌های بلندپروازانه و آینده نگر دبیر كل سازمان ملل برای اصلاح سازمان ملل - از جمله پیشنهادهای مربوط به توسعه عضویت شورای امنیت، تقویت منع گسترش اسلحه و مجهز كردن بهتر سازمان ملل برای اقدام در جلوگیری مؤثر از نسل‌كشی‌ها - رد شده یا به كلی‌ به هم خورده است، اهمیت بیشتری می‌یابد.

    من هم‌چنین از برخی از موفقیت‌های دیگر سال گذشته كه كمتر در خبرها آمده است قوت قلب گرفته‌ام. سازمان ملل پیش‌نویس یك میثاق در مورد محافظت همه انسان‌ها از ناپیدا شدن اجباری را برای برخورد به مسئله دستگیری‌ها، بازداشت‌ها، شكنجه و غالبا مرگ زندانیانی كه به صورت‌ اعلام نشده به دست عوامل دولتی انجام می‌شود، تكمیل كرد. عفو بین‌الملل كه ٣٥ سال پیش پیكاری برای دفاع از «ناپدیدشدگان» را آغاز كرد از این اقدام مهم در حفظ حقوق بشر استقبال می‌كند.

    سازمان ملل یك گزارشگر مخصوص برای مسئله حقوق بشر و شركت‌های فرا‌ملیتی و سایر سازمان‌های بازرگانی منصوب كرد. گرچه شركت‌ها می‌توانند نیرویی مثبت برای توسعه اجتماعی و اقتصادی باشند، ولی همان طور كه از خشونت‌های برخاسته به دلیل منافع نفتی و معدنی در جاهایی‌ مانند دلتای‌ نیجر، جمهوری دموكراتیك كنگو و سودان و یا از آمادگی صنعت اطلاعات و فنآوری برای همراهی‌ با سیاست‌های محدود كننده آزادی ‌بیان كشور چین بر می‌آید، اثر برخی از عملیات بازرگانی بر حقوق بشر بسیار مخرب است. در عین حال، تركیبی قدرتمند از منافع سیاسی‌ و بازرگانی موفق شده است در برابر تلاش‌های بین‌المللی برای پیشبرد حساب دهی قانونی بازرگانی در مورد حقوق بشر مقاومت كند. علیرغم بحث‌های پر سر و صدایی كه در حول هنجارهای سازمان ملل در مورد بازرگانی و حقوق بشر مطرح است، مسئله حساب‌دهی شركت‌ها هم‌چنان به صورت قاطع در برنامه بین‌المللی باقی است. با استفاده از تجربه هنجارها، در حال حاضر كار اصلی عبارت از این خواهد بود كه موازین و اصول حقوق بشری بین‌المللی مشخصی برای عاملان شركت‌ها تعیین شود.

    حرف و واقعیت

    هر نهادی به اندازه اراده سیاسی كسانی كه آن‌ها را اداره می‌كنند قدرت پیدا می‌كند. غالبا حكومت‌های قدرتمند نهادهای سازمان ملل و منطقه‌ای را برای پیشبرد منافع ملی محدود خود به كار می‌گیرند. ایالات متحده یك نمونه برجسته آن است، ولی متاسفانه تنها نمونه نیست. كارنامه روسیه در قفقاز و آسیای مركزی، یا همكاری فزاینده چین با تعدادی از سركوبگرترین حكومت‌های‌ آفریقا شواهد این مدعا است.

    كشورهایی كه در شورای امنیت سازمان ملل بزرگترین مسئولیت را در حفظ امنیت جهانی دارند در ٢٠٠٥ نشان دادند كه از جمله آنانی هستند كه حاضرند بیش از دیگران كار شورای امنیت را مختل كنند و نگذارند كه این شورا اقدام مؤثری در مورد حقوق بشر انجام دهد. نمونه شاخص این امر موضع‌گیری آمریكا و بریتانیا در مورد عراق، و روسیه و چین در مورد سودان بود. آنان گویا این درس تاریخ را به فراموشی‌ سپرده‌اند كه راه تقویت امنیت جهانی از احترام به حقوق بشر می‌گذرد.

    دورویی‌ گروه ٨ به خصوص در ٢٠٠٥ برجسته بود. حكومت‌های گروه ٨ ادعا كردند كه از بین بردن فقر در آفریقا را در صدر برنامه خود قرار داده‌اند، در حالی‌ كه خود هم‌چنان از صادركنندگان عمده اسلحه به حكومت‌های آفریقایی هستند. شش کشور از اعضای‌گروه ٨ جزو ده كشور بالای صادرکننده اسلحه در سطح جهان هستند، و همه هشت كشور مقادیر زیادی اسلحه معمولی یا اسلحه‌ سبك به كشورهای‌ در حال توسعه صادر می‌كنند. این امر باید مسئولیت خاصی بر دوش گروه ٨ بگذارد كه نظامی مؤثر برای كنترل انتقال اسلحه در جهان ایجاد كند. اما، علیرغم فشار از طرف حكومت بریتانیا، رهبران گروه ٨ در كنفرانس سران در گلینیگل در مورد نیاز به یك قرارداد تجارت اسلحه توافق نكردند.

    با این وجود، فراخوان برای ‌یك قرارداد جهانی به منظور كنترل سلاح‌های سبك دست كم از حمایت ٥٠ كشور در جهان برخوردار شده است. پیام این پیكار، كه مشتركا به وسیله عفو بین‌الملل، آكسفام و شبكه جهانی اقدام در مورد سلاح‌های سبك رهبری می‌شود، روشن است: تجارت اسلحه خارج از كنترل است و باید به فوریت تحت كنترل درآید.

    در مورد نهادهای منطقه‌ای، من از این كه اتحادیه اروپا عمدتا در باره حقوق بشر خاموش می‌ماند متأسفم. این اتحادیه اگر وقتی با سوء رفتار حقوق بشری به وسیله شریكان تجاری‌ خود روبرو می‌شود سر خود را مشتركا زیر برف كند یا چشمانش را در برابر سیاست‌ها و كردارهای اعضای‌ خود در مورد پناهندگان و پناهجویان و مبارزه با تروریسم ببندد، نمی‌تواند اعتبار حقوق بشری‌ خود را حفظ كند و یا مواضع بالای اخلاقی را اشغال نماید. اتحادیه باید اراده بیشتری برای مقابله با كوتاهی‌های وحشتناك روسیه در مورد حقوق بشر در چچن از خود نشان دهد، و باید هم‌چنین در برابر فشارهای بازرگانی برای رفع تحریم اسلحه به چین مقاومت كند. این تحریم در ابتدا پس از سركوب خشونت‌بار میدان تیانامن در سال ١٩٨٩ برقرار شد تا تعهد اتحادیه اروپا را به ترویج حقوق بشر در چین به نمایش بگذارد. تا موقعی كه حكومت چین عقب‌نشینی‌های قابل ملاحظه‌ای در زمینه حقوق بشر نكرده است این تحریم نباید برداشته شود.

    اتحادیه آفریقا چهارچوب پیشرفته‌ای در مورد حقوق بشر ایجاد كرده است و نقش مهمی در حل بحران توگو بازی كرد، ولی متأسفانه از ظرفیت و اراده سیاسی برای‌ انجام تعهداتش به صورت پیوسته برخوردار نیست. در اثر محدودیت‌های لجستیكی، و سركشی حكومت سودان و میلیشیای مسلح از رعایت قوانین بین‌المللی، ناظران حقوق بشری اتحادیه آفریقا نتوانسته‌اند در دارفور منشأ اثری باشند. اتحادیه هیچ جرأتی برای حل وضع بسیار وحشتناك حقوق بشر در زیمبابوه از خود نشان نداد. هم‌چنین، اتحادیه نتوانست نیجریه یا سنگال را به همكاری با تلاش‌هایی كه برای به محاکمه کشاندن رﺆسای جمهور پیشین لیبریا و چاد، چارلز تیلور و حسن حبره در جریان بود وادارد. رهبران آفریقا وقتی ازهم‌بستگی آفریقایی به عنوان وسیله‌ای برای جلوگیری انجام عدالت و حسابرسی همدیگر به كار می‌گیرند، به خود و مردم آفریقا خدمتی نمی‌كنند.

    در برابر رخوت بنیادی و همچنین كوتاهی حكومت‌ها،این افكار عمومی هستند، چه در آفریقا، اروپا یا جاهای دیگر، که از حكومت‌ها تعهد قویتری در مورد حقوق بشر در داخل كشور و خارج آن می‌طلبند. به شكرانه كار داعیان حقوق بشر و دیگران، و فشار افزاینده افكار عمومی، جامعه بین‌المللی مجبور می‌شود حقوق بشر را به عنوان چهارچوبی كه در درون آن باید امنیت و توسعه تصور شود و به مرحله اجرا درآید، بپذیرد. بدون احترام به حقوق بشر، نه امنیت و نه توسعه هیچ‌یك نمی‌تواند دوام بیاورد.

    هم در سطح بین المللی و هم منطقه‌ای، حقوق بشر به تدریج به عنوان معیاری‌ برای ارزیابی اعتبار و موقعیت نهادها و كشورها شناخته می‌شود. این یكی از دلایلی بود كه كشورهای عضو انجمن ملل جنوب شرقی آسیا (آسه آن) در برابر این كه میانمار به ریاست این سازمان برسد ایستادند. به همین دلیل بود كه اتحادیه اروپا نهایتا تصمیم گرفت كه ممنوعیت فروش اسلحه به چین را لغو نكند. از همین رو است كه هند در برخوردش با نپال، حقوق بشر را یكی از عناصر آن قرار داده است.

    هم از نظر اصولی و هم به دلایل عملی، باید به حقوق بشر به عنوان یك عنصر اساسی استراتژی‌های جهانی و منطقه‌ای نگریست و نه به عنوان یك گزینه اضافی برای اوقات خوب. من شكی ندارم كه وقایع ٢٠٠٥ نشان داد كه اعتبار سیاسی و اخلاقی حكومت‌ها به طور روزافزونی با معیار موضع آنان در مورد حقوق بشر در داخل و خارج كشور سنجیده خواهد شد. یكی از مهمترین دست‌آوردهای جنبش حقوق بشر در دوران‌های اخیر همین است.

    چالش‌های روشنی در پیش است. حملات وحشیانه گروه‌های مسلح، افزایش بی‌ثباتی در خاورمیانه، خشم و انزوای روزافزون جوامع مسلمان در سراسر جهان، درگیری‌های فراموش شده در آفریقا و نقاط دیگر، افزایش نابرابری و فقر خیره‌كننده - همه این‌ها گواهی از دنیای خطرناك و جدا شده‌ای است كه در آن حقوق بشر روزانه در معرض تهدید است. ولی به جای این كه مأیوس شویم، من معتقدم این چالش‌ها انگیزه عمل را بیشتر هم خواهد كرد.

    در تنظیم برنامه خود برای ٢٠٠٦، عفو بین‌الملل و میلیون‌ها عضو و پشتیبان آن از موفقیت‌های برجسته جنبش حقوق بشر و ایمان مردم عادی به قدرت حقوق بشر قوت قلب می‌گیرند. ما در عفو بین الملل این قدرت را دست كم نمی‌گیریم. ما آن را برای مبارزه با كسانی كه ترس و نفرت را عرضه می‌كنند، و برای به چالش كشاندن كوته‌بینی قدرتمندترین رهبران جهان، و برای به محاسبه كشاندن حكومت‌ها، به كار می‌گیریم.

    پیوند به: اطلاعیه مطبوعاتی گزارش سالانه ٢٠٠٦ عفو بین‌الملل


    + نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 15:41  توسط احمد  | 

     
      من دعات مي كنم
     
    داشتيم با مامان مي رفتيم مدرسه تا مامان از آقا معلم فيزيك
    برام دو نمره بگيره تا تجديد نشم...آخه اگه تجديد بشم بابام
    ناراحت مي شه . حتما مثل هميشه با فرياد مي گه
    ( اين پسر الدنگ همش بجاي درس خوندن  سر و ته اش را كه
    ميزني سر كوچه ايستاده...واسه چي؟ معلوم نيست بعد هم ممكنه
    كتك هم بزنه ميدونم مامان نمي گذارد...اما به بابام نميشه اطمينان كرد .
    آره داشتيم مي رفتيم به مدرسه تو از روبرو اومدي... واي خدا چه با ناز
    و عشوه راه مي رفتي . مثل هميشه دلم هوري ريخت پايين چرا؟؟ نميدونم
    ياد اون روز افتادم به جواد گفته بودم موتور سيكلت داداشش را بگيره و بياد
    گرفت يادش داده بودم چيكار كنه چنان ويراژي جلوت داد كه هول شدي
    كتابات ريخت زمين من هم دويدم كتاب ها را برداشتم تندي نگاه كردم
    اسمت را فهميدم «ماندانا»كتاب ها را كه دادم دستت انگشتم سر خورد رو انگشتت خدا مرا ببخشد چه كار حرومي اتفاق افتاد . چه صداي نازي داري گفتي
    مرسي...چنان گفتي كه الكي دلم لرزيد از اون موقع وقتي نگاهت افتاد تو نگاهم
    بيخودي و الكي عاشقت شدم . حتما گناه كردم خدا هم نمي بخشه
    راستي اگه بيفتم تو جهنم چي؟؟؟ تو جواب مي دي؟؟ آخه به تو مربوط نبود
    من بيخودي عاشق شده ام نه تو ...اما اگه تو هم؟؟؟؟ واي خدا جون اگه بشه
    اون وقت من جام تو بهشته آخه يه خواننده مي خونه «اون كه يارش خوشگله
    جاش تو بهشته..»مگه نه؟   مامان تشر زد بهم «حواست كجاست به جنب بايد برم
    باشگاه...تو اومدي از كنار مامان رد شدي...راستي ديدي مامانم چه خوشگله؟؟
    مثل خودت خوشگله من كه خيلي دوستش دارم اگه ناراحت نشي يه كمي از تو بيشتر آخه مامانمه...بابام يه روز گفت مامانت پسر سليقه منه...فهميدي از همه دختراي محل خوشگل تر بود البته من هم بد نبودم....ها....
    چه پزي ميده بابام اگه تو را ببينه ميفهمه سليقه من چيه؟؟؟ اون چشم ها
    اون صدا...
    اون خنده...اون راه رفتن... راستش با جواد تصميم گرفتيم اسم همه دختراي محل را بدونيم...جواد گفت بعدا اگه از هر كدوم يه  عكس هم گير بياريم عالي
    ميشه مي چسبونيم تو دفترچه ... گفتم حالا باشه براي بعد . نمي دونم عكس تو را چه جوري بايد گير بيارم . بعدا با جواد يك نقشه اي مي كشيم ....آقا معلم كه نمره نداد سه ماه تابستون بايد بشينم خر بزنم يعني
    خر خوني كنم چاره نيست....وقتي رسيديم خونه...مامان با مادر جواد و مادر هاي ديگه
    رفتند باشگاه . مامانم از چند وقت پيش  نمي دونم چي چي نيسم شده تو كه چي چي نيسم نيستي كه؟؟ آهان يادم اومد فمينيسم حتما يه نوع ورزش كاراته است چون
    هفته اي يه بار ميره باشگاه اما من براي اين كه زودتر بزرگ بشم واليبال و بسكت بازي مي كنم تا مثل اون آقاهه دم خونه هنگامه قدم بلند بشه...هنگامه هم تو محل ماست
    يه روز داشتم از كوچه شون رد مي شدم...خونه همه دختراي خوشگل محل را من و جواد مي شناسيم...ديدم يه آقاهه قد بلند و شيك پوش جلوي پنجره خونه هنگامه ايستاده
    ديدم هنگامه اومد پشت پنجره يك كاغذ بزرگ را چسباند به شيشه
    رويش نوشته بود من اسمم هنگامه است از اونجا فهميدم...اون روز كه اسمت را فهميدم
    همان روز كه گناه بزرگ مرتكب شدم انگشتت را لمس كردم اسم تو را هم تو دفترچه نوشتم تا حالا سه نفر شديد   سميه كه وقتي همكلاسيش صداش كرد...راستي
    اول فكر مي كردم تو محله ما نيست بعد فهميدم خونه شون نزديك خونه
    خاله جواد است دو تا كوچه بالا تر...تو نترس نگران نباش من و جواد با بچه هاي ديگه
    اجازه نمي ديم پسراي محل هاي ديگه بيان اي جا يا خداي نكرده به تو نگاه چپ كنند
    راستش تو شدي سومي  سميه...هنگامه...ماندانا يعني چي ماندانا...
    روم نميشه
    از مامان بپرسم.... جواد هم مي دونم عاشق شده چون هر وقت با اون دوستت...همون دختر كه ابروهاي پيوسته داره با چشمهايي بادومي مثل
    ژاپني ها....
    از جلوي ما رد مي شيد مي بينم جواد چه جوري به دوست تو نگاه مي كنه
    آخرش به من گفت بعد هم گفت كه بعد از نماز دوست تورا دعا مي كنه
    من هم تو را دعا مي كنم كه بموني تا من بزرگ بشم مثل اون آقاهه...
    يه روز مامانم گفت دعاي بچه ها زود مستجاب مي شه
    دختر اختر خانوم همسايمون ده سالشه اسمش ترمه است صداش كردم
    پرسيدم ترمه جان نماز مي خوني...جواب داد«خب آره»
    گفتم پس بعد از نماز من را دعا كن كه زودتر بزرگ بشم باشه؟؟؟
    پرسيد «واسه چي؟؟؟»
    گفتم وقتي بزرگ شدي مي فهمي...قبول كرد . حالا من واليبال و بسكت بازي مي كنم
    ترمه هم دعام مي كنه من هم تو را دعا مي كنم كه بماني تا من بزرگ بشم
    يادت باشه بمون تا من بزرگ بشم آخه من عاشقت شدم همين طوري الكي مثل جواد
    حالا با جواد داريم نقشه مي كشيم اسم دوست تو را بفهميم با اين كه تو محل ما نيستند .
    يه شب من و جواد ساعت ده شب اومديم نزديك خونه شما در خونه شما چكش مسي داره من پاييدم جواد يواشكي نخ بست به چكش نخ را كشيديم تا سر كوچه بعد با كشيدن نخ در خونه شما را زديم...دلم مي خواست تو بيايي در را باز كني تا من موهات
    را ببينم از بد شانسي بابات اومد...در همين وقت يك پير زن كه گذري بود چادرش گير كرد به نخ و چادر آويزان شد به نخ...حيوونكي پير زن ترسيد شروع كرد بسم الله
    گفتن و فوت كردن به اطراف من و جواد نخ را رها كرده در رفتيم....حيوونكي پير زن
    فكر كرد جن ها چادرش را كرفته اند . من كه ناراحت شدم اين را بهت مي گويم تا بفهمي چقدر عاشقت هستم پس از خدا بخواه كه بموني تا من بزرگ بشم كارت دارم
    حتا اگه از من بزرگ تر باشي كه فكر نمي كنم قيافه ات نشون ميده همسن
    من هستي خجالت مي كشم از مامانم بخوام كه از مادرت بپرسه كه
    چند سال داري....باشه  يادت نره چي خواستم؟؟؟؟      توكلي
     
     
        -----
    نام شما كنار باغچه جا مانده است
    با كلاف كاموايي آبي رنگ
    روي ميز چوبي كنار حوض
    منتظر دستاني كه با شبنم وضو مي گيرند
    عطر اذان كه مي ريزد
    نام شما به گوش تمام بنفشه هاي باغچه آشناست
    كلاف آبي كاموا باز مي شود
    و ماهي ها ي قرمز حوض به سطح آب مي آيند
    من مي دانستم شما درياييد
    اما حوض خانه ما كوچك است
    و گنجايش دستان شما را ندارد
    نام شما براي باغچه آشناست
    و شما پشت شيشه پنجره
    جا مانده ايد
    بعد از نماز....          توكلي

     
    + نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:46  توسط احمد  | 

     
     
     
    آيا ميدانستي 50 درصد جمعيت جهان هيچگاه در طول حيات خود از تلفن استفاده نكرده است؟
     
    آيا ميدانستي که مزه سيب، پياز و سيب زميني يكسان ميباشد و تنها بواسطه بوي آنهاست كه طعم هاي متفاوتي مي يابند؟
     
    آيا ميدانستي که آدولف هيتلر گياهخوار بوده است؟
     
    آيا ميدانستي سالانه 500 فيلم در امريكا و 800 فيلم در هند ساخته ميشود؟
     
    آيا ميدانستي که فيلها قادرند روزانه شصت گالن آب و دويست و پنجاه كيلوگرم يونجه مصرف كنند؟
     
    آيا ميدانستي که از 294 کشور جهان، صد و بيست کشور آن مجازات اعدام را ندارند؟
     
    آيا ميدانستي قلب انسان بطور متوسط صد هزار بار در سال ميتپد؟
     
    آيا ميدانستي که يك كوه آتشفشان قادر است ذرات ريز و گرد و غبار را تا ارتفاع پنجاه كيلوكتري به فضاي اطراف پرتاب كند؟
     
    آيا ميدانستي که كانگوروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند؟
     
    آيا ميدانستي بزرگترين مجسمه بودا در چين قرار دارد که بلندای آن چهارصد و شانزده متر و پهنای آن شصت و هشت متر ميباشد؟
     
    آيا ميدانستي که در عطسه ي کنترل نشده از طرف يك شخص بيمار پنج هزار قطره های ريزی که حاوی ويروس ميباشد در فضا پخش ميشود؟
    + نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:45  توسط احمد  | 

    یا لطیف
     
    عشقی جدا از معشوق
     
    روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
    شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
    شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"
    شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."
    شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"
    + نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:38  توسط احمد  | 

     
     
    عشق
    خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم . ديدم تمام اشکهايم را براي بدست آوردنت ريخته ام!
    نفس
    زندگي را دوست دارم نه در قفس     بوسه را دوست دارم نه در هوس       تو را دوست دارم تا آخرين نفس
    دل
    واسهء شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي...اما واسه اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي ...&
    عشق
    عشق بيماري است که تنها درمان آن جواب مثبت از طرف معشوق است
     
    هم نفس
    سرمايه ي عمر آدمي يک نفس است    آن يک نفس از براي يک هم نفس است    گر نفسي با هم نفسي هم نفس است     آن يک نفس از براي يک عمر بس است
    عشق
    دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخواي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم   
    سعي كن
    سعي کن آن چيزي که دوست داري به دست بياوري ، وگرنه مجبور خواهي شد آن چيزي که بدست آوردي دوست بداري 

    جوانمردي
    مردي زني خواست . پيش از آنکه زن به خانه ي شوهر آيد . وي را آبله بر آمد و يک چشم وي نا بينا شد . مرد نيز چون آن بشنيد گفت : مرا چشم درد آمد . پس از آن گفت نابينا شدم . آن زن را به خانه ي وي آوردند و ۲۰ سال با آن زن بود . انگاه زن بمرد . مرد چشم باز کرد . گفتند : اين چه حال است ؟ گفت : خويشتن نابينا ساخنه بودم تا آن زن از من اندوهگين نشود . گفتند: تو بر همه ي جوانمردان سبقت کردي
    اشک
    هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
    دوستت دارم
    دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
     
    اوج
    هميشه به ياد داشته باش در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد اگر آسمان زندگيت ابري ست به اين دليل است که روح ات به اندازه کافي اوج نگرفته است.
    دوست
     کسي رو انتخاب کن که انقدر دلش گنده باشه که براي اينکه تو دلش جا بشي مجبور نشي خودت رو کوچک کني 

    نگاه
    نگاه اولت بر من اثر کرد نگاه دومت ديوانه ام کرد نگاه سومت عاشق ترو کرد نگاه آخرت خاکسترم کرد.
    فريب
    به او گفتم: مرا دوست داري؟گفت: بلهگفتم: مثلاً چقدر ؟گفت: به اندازه ستاره هاي آسمون به آسمون نگاه کردم، ديدم هوا ابري است.....!!
      روياي شيرين
    دقايقي تو زندگي هستن که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که مي خواي اونو از تو روياهات بکشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش کني.
    سخاوت
    سخاوت را از ابر بياموزيم که ذره ذره آب مي شود تا زمين تشنه را سيراب کند.
    آهاي
    آهاي مواظب جلوي پاتون باشيد يه وقت روشني و نور زندگي چشمتونو نزنه  اونوقت دست اندازها و رو هم نمي بينيد مي افتيد تو چاه.
    زندگي
    با کسي زندگي نکن که مي توني باهاش زندگي کني با کسي زندگي کن که بدون اون نميتوني زندگي کني
    خدايا
    خدايا به هرکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتراست به هرکه دوست تر داري بچشان که دوست داشتن از عشق برتراست
    عفو
    افراد ناتوان هرگز نمي توانند عفو كنند عفو و بخشش خصلت افراد قوي و تواناست
    دوست
    دوستاي خوب مثل ستاره ها ميمونن . حتي وقتي نمي بينيشون خيالت راحته که سر جاشون نشستن
    محبت
    هرگز نمي توانيد کسي را مجبور به دوست داشتن خود بکنيد زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آيينه اي از کردار و اخلاق خود شماست !
    غفلت
    آب اين رود به سرچشمه نمي آيد باز بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز
    عشق
    عشق مثل قايقي هست که در اعماق دريا غرق ميشود ولي دوست داشتنمثل قايقي هست که رو اين دريا آرام به حرکت ادامه ميدهد پس دوست داشته باشيم نه عاشق شويم
    عشق
    از بچه گي به من گفتند همه را دوست بدار . حالا که فقط دل به يکي بسته ام مي گويند فراموشش کن
    وعده
    بي شرمانه ترين محبت وعده اي است که به واقعيت نمي انجامد
    محكوم
    دستم بوي گل ميداد مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند اما هيچکس فکر نکرد که شايد من گلي کاشته باشم
    مراقب باش
    مراقب افكارت باش .......... چون افكارت گفتارت را مي سازد

    مراقب گفتارت باش .......... چون گفتارت اعمالت را مي سازد

    مراقب اعمالت باش ......... چون اعمالت عادت هايت را مي سازد

    مراقب عادت هايت باش ........ چون عادت هايت شخصيتت را مي سازد

    مراقب شخصيتت باش ......... چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد
    يك حقيقت
    موفقيت حاصل تصميمات درست است که براساس تجربه کسب مي شوند و تجربه به دنبال تصميم گيريهاي نادرست شکل ميگيرد
    قسمت
    آنكه را كه دوست مي داري،آزادش بگذار اگر قسمت تو باشد، به تو برمي گردد  اگر نه ، بدان از همان ابتدا از ان تو نبوده است.
    محبت
    محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نميدارد
    بيست روش براي ارامش
    ١- به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد.
    ٢- بيشتر بخنديد.
    ٣- کمتر گله کنيد.
    ٤- با تلفن کردن به يک دوست قديمي، او را غافلگير کنيد.
    ٥- هديه‌هايي که گرفته‌ايد را بيرون بياوريد و تماشا کنيد. شايد برايتان قابل استفاده باشند.
    ٦- دعا کنيد.
    ٧- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنيد.
    ٨- هر از گاهي نفس عميق بکشيد.
    ٩- لذت عطسه کردن را حس کنيد.
    ١٠- قدر اين که پايتان نشکسته است را بدانيد.
    ١١- زير دوش آواز بخوانيد.
    ١٢- با بقيه فرق داشته باشيد.
    ١٣- کفشهايتان را عوضي پايتان کنيد و به خودتان  بخنديد.
    ١٤- به دنياي بالاي سرتان خيره شويد.
    ١٥- با حيوانات بازي کنيد.
    ١٦- کارهاي برنامه‌ريزي نشده انجام دهيد. براي انجام آن  در همين آخر هفته برنامه‌ريزي کنيد!
    ١٧- براي کاري برنامه‌ريزي کنيد و آن را درست طبق  برنامه انجام دهيد. البته کار مشکلي است!
    ١٨- از تناقضات لذت ببريد.
    ١٩- دستان خود را در آسمان تکان دهيد.
    ٢٠- در حوض يا استخري که ماهي دارد شنا کنيد، کنار  آنها.
    غرور
    غرورت را براي كسي كه دوستش داري بشكن ولي دل كسي را كه دوستش داري به خاطر غرورت نشكن
    محبت
    چرا در جست و جوي محبت هستيد ، خود خالق و باعث محبت باشيد.
    دشمن
    دشمن خويش را ببخش اما او را دوست خود ندان.
    تصميم
    اگر تصميم داشته باشي به زودي موفق خواهي شد زيرا ادمي ساخته افكار خويش است و فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيد
    آداب طنز
    شوخى و طنز موجب صميميت ميان شما و طرف مقابلتان مي شود اگر:
    ۱- هرگز با ارزشها و آرمانهايش شوخى نكنيد.
    ۲- طنز شما کنايه آميز نباشد.
    ۳- در لابلاى صحبت‏هاى جدى مطرح شود.
    ۴- تؤام با ظرافت و دقت باشد.
    ۵- زياده روي نشود.
    بگذار هر روز
    بگذار هر روز ، رويايي باشد باور نكردني ،‌بگذار هر ووز عشقي باشد ‍،‌دچارشدني ، بگذار هر روز بهانه اي باشد حيات بخشيدني .
    درس زندگي
    زندگي به من آموخت که چگونه فکر کنم ، ولي فکر کردن به من نياموخت که چگونه زندگي کنم
    غصه
    غصه مي خوردم کفش ندارم يکي را ديدم پانداشت
    اميد
    گذشته را فراموش کن، حال را درياب و نگاهت را به دريچه آينده بدوز فردا در انتظار توست...شتاب کن.
    شکست را چگونه تعريف مي کنند؟
    گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي!
    گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.

    گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.
    گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.

    گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.
    گفت نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.

    گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.
    گفت : نه شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.

    گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي
    گفت: شکست يعني من هنوز کامل نيستم.

    گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي.
    گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.

    گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!
    گفت : نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.
     
    شوخي
    بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند... و گنجشکها جدي جدي مي ميرند... آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند... و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق مي شوم
    تکرار لحظات
    اي کاش تکرار لحظات تکرار با تو بودن بود
    زندگي
    زندگي صحنه زيباي هنرمندي ماست.هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود.صحنه پيوسته بجاست.خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
    ذهن ما
    اين ذهن ماست که ما را شاد -- بدبخت يا سعادتمند غني يا فقير ميسازد
    عشق
    عشق يعني چشماتو ببندي بري تو رويايي که ديگه دوست نداشته باشي بازشون کني
    چرا ؟
    چرا وقتي مي خواهيم بريم توي رويا ! چشمها مونو مي بنديم ؟

    وقي مي خواهيم گريه کنيم ؟

    وقتي مي خواهيم فکر کنيم ؟

    وقتي مي خواهيم تصور کنيم ؟

    وقتي مي خواهيم کسي را بوس کنيم ؟

    به اين دليل هستش که , قشنگ ترين چيزهاي توي دنيا قابل ديدن نيستن !!!
    گمشده
    ديروز تمام خاطرات با تو بودنم را دور ريختم  و امروز هر چه مي گردم خودم را پيدا نمي کنم  
    تاثير
    هميشه مهمترين تاثير را برخورد دفعه اول مي گذارد‬‎.
    حقيقت
    در زندگي انسان دو بار با حقيقت روبرو ميشه :1:عشق و2:مرگ
    دوست
    دوست واقعي کسي است که دست تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند
    شادترين افراد
    شاد ترين افراد لزوما بهترين رو ندارن اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
    عشق و نفرت
    انسان به همان اندازه كه مي تواند عاشق كسي باشد . مي تواند از او متنفر هم شود
    خنده
    روز گمشده زندگي شما روزي است كه در ان حتي يك بار هم نخند يده ايد
     
    باران
    مي دوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه اين که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببين
    آموخته ام
    آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
    غم
    غم عالم مخور اي دل که عالم غم نمي ارزد به غمگين گشتن يک دل همه عالم نمي ارزد
    عاشق
    عاشقت گشتم/ گفتي عاشقان ديوانه اند/ عاقبت عاشق شدي/ ديدي تو هم ديوانه اي
    زندگي
    زندگي جدولي هست که جايزه ي پر کردن خانه هاي آن مرگ است
    زندگي،مرگ،عشق،جدايي،ياده تو
    زندگي اجبار است ....مرگ انتظار است.....عشق يک بار است .....جدايي دشوار هست ياد تو تکرار هست.
     
    يه حرف دوستانه
    عشق مثل آبه،ميتوني تو مشتت قايمش كني آخرش يه روزي مشتتو باز ميكني،ميبيني همش رفته بي اينكه تو بفهمي  اما دستت پر از خا طرست
    سكوت
    گرچه سکوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد کمي با من حرف بزن !
    محبت
    يک کلام محبت آميز مي تواند تمام فصل زمستان را گرم کند
    از خودت بپرس
    آدمها خيلي نميتونن از هم دور بشن بالاخره يه چيزي جا ميمونه که مجبورن برگردن و برش دارن
    كاش
    كاش بودي تادلم تنها نبود،منتظر درفكر فردا ها نبود - كاش بودي تا كه يادپنجره،درفراق عشق توتنها نبود
    غرور
    بهتر است غرورتان را به خاطر کسي که دوستش داريد از دست بدهيد تا اينکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهيد !!
    تو
    تو ممکن است در تمام دنيا بک نفر باشي اما ممکن است براي يک نفر تمام دنيا باشي
    موفقيت
    از تمام نيروهاي خود براي رسيدن به موفقيت استفاده كنيد . براي ان وقت بگذاريد . فكر كنيد . مطالعه كنيد . مشورت كنيد و با اطمينان تصميم بگيريد . تمامي افكارهاي منفي از قبيل ترس . حسادت . تنفر . انتقام . حرص. و طمع . خرافات . و خشم را از خود دور كنيد .بخشي از اوقات خود را براي استراحت . تفكر . تنش زدايي و تمرين ارامش رواني . عظلاني اختصاص دهيد.
    خواستن توانستن است
    اراده كردن و خواستن يك ميل دروني است . كه عمل به ان موفقيت را به بار خواهد اورد . شما به شرط داشتن اراده قوي و مقاومت و شكيبايي موفق به انجام هر كاري خواهيد بود
    عشق
    عشق با يک لبخند شروع ميشه با يک بوسه رشد ميکنه و با اشک تموم ميشه.روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شکل ميگيره.نميشه تا وقتي که دردها و رنجها رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري
    توجه - توجه
    .روزي پسر كوچكي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خيلي ذوق زده شد .اين تجربه باعث شدكه او بقيه روزهاي عمرش هم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگيش 296سكه1سنتي /48سكه 5سنتي/19سكه10سنتي/16سكه 25سنتي/2نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده پيدا كرد.يعني جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن اين ثروت او زيبايي دل انگيز 31396طلوع خورشيد /درخشش 157رنگين كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.
    او هيچگاه ابرهاي سفيدي را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند نديد.و پرندگان در حال پرواز /درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزيي از خاطرات او نشد.
    يادم باشدحرفي نزنم كه دلي بلرزد...خطي ننويسم كه آزار دهد کسي را يادم باشد ...... يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....وتنها دل ما دل نيست....يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب....دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم....يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم....و براي سياهي ها نور بپاشم....يادم باشد از چشمه.....درسِِ خروش بگيرم.....و از آسمان درسِ پـاك زيستن.........يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد........بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند ..... يادم باشد 
    يادم باشه
    يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم بياري كه هميشه به يادتم و يادت هيچوقت از يادم نميره. اين رو يادت نره
    يه مثل جالب
    آنچه را يك نفر بداند، هيچ كس نمي داند؟  ولي اگر دو نفر بدانند، همه كس مي دانند.!
     
    زمانه
    زمانه به من آموخت؛ که هر شيرين زباني مهربان نيست
    يه نكته جالب
    اگر دو عبارت "خسته ام" و "حالم خوش نسيت" را از زندگي خود پاک کنيد، نيمي از بي حالي و بيماري خود را مداوا کرده ايد
    اميد
    هرگز اميد را از کسي سلب نکن، شايد اين تنها چيزي باشد که دارد
     
    احتياط
    يادمان باشد از امروز خطاي نکنيم.گر چه در خود شکستيم صداي نکنيم.يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پاي نکنيم.
    وقت
    اگر پنج دقيقه وقت براي نوشتن داريد آن را صرف تراشيدن مداد خود نكنيد
    شناخت
    شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم
     
    دوستي
    اهميتي نداره که از کدامين نقطه اغاز مي کني مهم ان است که انرا کجا به پايان مي بري
     
    دوستي
    بدترين شکل تنهايي ان است که در کنار او باشي وبداني که هرگز به او نخواهي رسيد
    اگه
    اگه اولش فكر آخرش نباشي آخرش فكر اولش مي افتي
    دستت
    دستت را بزار رو قلبت اين ساعت عمرت كه داره تيك تيك مي كنه . جالبه هموني كه بهت زندگي ميده برات شمارش معكوس را شروع كرده
    نكته جالب
    تو برگ به آب انداز کوچک مشمار آن را     شايد که نجات افتد زنبور غريقي را
    اين حرف منه
    هميشه تو زندگي آدما يه چيزايي هست كه هرچي سعي مي كنن نمي تونن اونارو عوض كنن
    دروغ
    گاهي دروغ همان کاري را مي کند که يک چوب کبريت با انبار باروت مي کند
    در زندگي 3راه رو دنبال کن
     *دوست داشتن رو براي يک تجربه * عاشق شدن روبراي يک هدف  *فراموش شدن رو براي قبول واقعيت 
    يه نصيحت دوستانه
    همواره به دنبال زيبايي دروني باشيد  زيبايي ظاهري هيجان انگيز اما زود گذر  هر کسي به اندازه درک و فهم خودش مسائل را برداشت مي کند, از کسي زياد توقع نداشته باشيد
    قيافه
    قيافه ارث آدماست ولي قلب براي خود آدماست
    عشق
    اگر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است.دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد.به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست
    هديه
    مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند  مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود.
     
    شرط‌هايي براي دوست وجود دارد
    1)ظاهر و باطنش براي تو يکي باشد.

    2)خوبي تو را خوبي خود،و بدي تو را بدي خود به حساب بياورد.

    3)مال و مقام رفتار او را نسبت به تو تغيير ندهد.

    4)چيزي از آنچه برايش مقدور است از تو منع نکند.

    5)تو را در سختي‌ها رها نکند.

    عشق يعني
    عشق يعني،زندگي در يك بهشت
    عشق يعني،انتهاي سر نوشت
    عشق يعني،قطره اشك صدف
    مستي و رقص سماواتي دف
    عشق يعني،گريه هاي چشم خمار
    بوسه هاي مهر بر لب يار
    عشق يعني،شور آتش در نفس
    ضجه هاي زندگي كنج قفس
    عشق يعني،موج بر درياي مهر
    نور لبخند ستاره در سپهر
    عشق يعني،شمع دل افروختن
    همچو پروانه در آتش سوختن
    عشق يعني،معرفت يعني شعور
    عشق يعني،اشك خونين در ميان چشم كور
    عشق يعني،علت آوارگي
    بي ريا بودن،صفا و سادگي
    عشق يعني،اسب وحشي بي سوار
    عشق يعني،همچو مجنون در گريز از روزگار
    عشق يعني،سينه اي آغوش راز
    عشق يعني آنچه بر هر كس نياز
     
    جسارت عشق
    اگر در زندگي جرات عاشق شدن را نداري لااقل جرات معشوق شدن را داشته باش!
    هيچ چيز
    هيچ چيز به خودي خود خوب يا بد نيست ، فکر ما آن را خوب يا بد جلوه گر مي سازد .
    زندگي دو روز است
    زندگي دو روز است روزي با تو و روزي بر تو   پس روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه بر توست اندوهگين مباش  در همه حال به اين بيانديش كه مي توانست بدتر از اين هم باشد
    شطرنج عشق
    تو بازي شطرنج عاشقي، من و تو هر دو قانون بازي رو زير پا گذاشتيم. من به خاطر تو، همه رو از صفحه دلم کيش کردم و تو با انتخاب سياه ترين مهره دلت، تو يه حرکت منو جلوي همه مات کردي.
    آرزو ميكنم
    آرزو مي کنم به اندازه کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي !  به اندازه کافي بکوشي تا قوي باشي! به اندازه کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني! و به اندازه کافي اميد تا خوشحال بموني !!
    كتاب زندگي
    آدمي مثه يه کتاب نخونده مي مونه تا وقتي اين کتاب ارزش داره که تمام صفحاتش خونده نشده باشه چون به محض خونده شدن قديمي و کسالت آور ميشه پس هميشه سعي کن کتاب زندگيت رو تند تند براي همه ورق نزني
    قورباقه كر
    چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ٬ به زودي خواهيد مرد .
    بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ٬ اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
    وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند
     
    قلب
    اينو بدون كه تو زندگي فقط يه قلبه كه براتو مي زنه اونم قلب خودته
    بهترين دوست
    بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور شدي حس کني که بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي .....
    اعتبارهرگز اعتبار خودتان را در بي اعتبار ساختن ديگران مجوييد
    دنيا
    همه دنيا يه جاده است من و تو مسافرهاشيم قدر امروز رو بدونيم شايد فردا نباشيم.
    دور زدن ممنوع
    زندگي جاده يک طرفه اي است که در پايان ان نوشته اند دورزدن ممنوع
    اگر
    اگر بهترين دوستم نيستي لا اقل بهترين دشمنم باش اگر غمخوارم نيستي لا اقل بزرگترين غمم باش.هر چه هستي بهترين باش چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند پس در بدترين خاطره هايم بهترين باش.
    نكته هاي زندگي
    تقدير خود را در چهره ديگران مبين.
    آنجه با سخاوت بدهي به تو باز خواهد گشت.
    قهرمان باش بي آنكه توجه كسي را جلب كني.
    هر جا كه ايستا ده اي شادي سبز كن
    و گاه براي جلب توجهي كوچك همه حرمت مان را از دست مي دهيم
    آرزو
    هميشه براش بهترين ها رو آرزو مي کردم. ولي او رفت و بهترين آرزوها رو براي هميشه با خودش برد.
    فقط خودت
    شعله عشقي که تو دلم بود رو هيچ کس نتونست خاموش کنه. اما تو، تو جشن تولد هوسهاي رنگارنگت، با يه فوت، سرد و بي نورم کردي.
    قناعت
    قصه مي خوردم کفش ندارم يکي را ديدم پا ندارد
    دوست
    من از خدا يك گل خواستم اون به من يك باغ داد . من از خدا يك درخت خواستم اون به من جنگل داد . من از خدا يك دوست خواستم او تو رو به من داد
    اراده
    مهم اين نيست که چند بار زمين مي خوريم ، مهم اينست که با چه سرعتي برخواسته و به راهمان ادامه مي دهيم . زندگي
    از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم.
    راز
    رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟
    سه چيز سخت است
    سه چيز خيلي سخت: 1-فولاد  2-الماس  3-خويشتن شناسي
    love
    اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيااحتمالا بهت احتياج دارم
    عشق از نه عنصر اصلي تشكيل شده است
    بردباري :« عشق بردبار است » ،
    مهرباني: « مهربان است »،
    سخاوت: « عشق در آتش حسد نمي سوزد » ،
    فروتني: « غرور ندارد » ،
    ظرافت : « عشق اطوار نا پسنديده ندارد » ،
    تسليم : « نفع خود را خواهان نيست » ،
    تسامح : « خشم نمي گيرد » ،
    معصوميت:«سوء ظن ندارد » ،
    صداقت : « از ناراستي شاد نمي شود ، اما با راستي به شعف مي آيد .»
    شما ميتوانيد
    شما نمي توانيد ديگران را مجبور كنيد كه دوستتان داشته باشند ولي مي توانيد به كسي تبديل شويد كه دوستش مي دارند
    شخصيت
    - مراقب افکارت باش,چون افکارت گفتارت را ميسازد. 2- مراقب گفتارت باش, چون گفتارت اعمالت را ميسازد. 3- مراقب اعمالت باش, چون اعمالت عادت هايت را ميسازد. 4- مراقب عادت هايت باش, چون عادت هايت شخصيتت را ميسازد. 5- مراقب شخصيتت باش, چون شخصيتت سرنوشتت را ميسازد
    دوست و دشمن
    هميشه با دشمنت به گونه اي باش كه از تو كينه اي به دل نداشته باشد و با دوستت طوري رفتار كن كه از تو نقطه ضعفي نداشته باشد
    زمان
    هيچ کس نميتواند به عقب برگردد و از نو شروع کند اما همه مي توانند از همين حالا شروع کنند و پايان تازه اي بسازند
    زمان
    هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند،‌ نگذارن.
    حاصل زندگيتولد با گريه .کودکي بازي.جواني با شهوت. عشق با لذت.ازدواج با حماقت. گذشت زمان با سرعت. تکرار تا ابديتتر تا ابديت
    طلب عشق
    يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم.................... گرچه در خود شكستيم،صدائي نكنيم................... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند................... ***طلب عشق ز هر بي سر و پائي نكنيم
    ... عشق و
    بدترين درد اين نيست كه  عشقت بميره
    بدترين درد اين نيست كه  به اوني كه دوستش داري نرسي
    بدترين درد اين نيست كه  عشقت بهت نارو بزنه
    بدترين درد اينه كه  عاشق يكي باشي و اون ندونه
    معرفتمعرفت در گراني است به هر کس ندهندش 
    پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش
    عالم بي عمل
    زماني نصيحت کن هنگامي که خود به آن عمل کني
    زماني محبت بياموز که خود معناي محبت را آموخته باشي
    به کسي عشق را توصيف کن هنگامي که عاشق باشي
    زماني دروغ را بد بدان که خود صادق باشي
    متكيمتکي به خودت باش و روي پاي خودت وايسا چون بعضي وقتا کسي نيست که وقتي آدم زمين مي خوره بلندش کنه
    عشق
    هنگاميکه از جاده هاي شب عبور ميکني
    هرگز در اين انديشه مباش که خورشيد براي تو بيگانه طلوع خواهد کرد
    و قلبي که به هوس گفت : دوستت دارم
    بدان که هرگز معني لغت عشق را نخواهد داشت
    هر كسهر کس مانند ماه نيمه پنهاني دارد که آن را هرگز به ديگران نشان نمي دهد
    سرنوشت
    افکار به اهداف منجر ميشوند،اهداف در عمل آشکار ميشوند،اعمال عادات را شکل ميدهند ،عاداث خصوصيات ما را ميسازند ،و سرنوشت ما را رقم ميزنند ترايان ادواردز
    دوست داشتن
    دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم.
     
    وقت شادي و غم
    وقتي مي خواي بخندي اينقدر آروم بخند که غم از خواب بيدار نشه و وقتي داري گريه مي کني آروم گريه کن که شادي نا اميد نشه
    آسان و سخت
    به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
    ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.

    به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد
    ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد.

    به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم
    ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم.

    به راحتي ميشه کسي را بخشيد
    ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد.
    دوست داشتن
    دوست داشتن هميشه گفتني نيست    گاه نگاه است و سکوت
    جواني
     جواني را دوست دارم بخاطر نادانيش   گل را دوست دارم بخاطر زيبايش  شب را دوست دارم بخاطر تنهايش تورا دوست دارم ولي نمي دانم چرا؟
    وابستگي
    وابستگي به هر چيز انسان را كور مي كند و هاله اي موهوم از جذابيت به آزادي انسان مي بخشد.
     
    وقتي
    وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
    وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
    وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
    وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
    وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت
    لبخند ميزنه
    وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا
    ميگرفت
    وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات
    گم ميشد
    وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

     
     
    ***
    + نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:34  توسط احمد  | 

     
    ازدواج و عشق
    روزی، سرانجام روزی، مردان و زنانی بر خواهند خواست تا قله های کوهستانی را برای ملاقاتی با شکوه، استوار و آزاد بپيمايند، و آماده اند برای دريافت روح يکديگر، برای قسمت کردن و لذت بردن از تشعشعات زرين خورشيد عشق هر چقدر تزيينی، هر چقدر روياپردازانه و هر چقدر هوشی شاعرانه. کسی قادر نخواهد بود توان آفرينی های اين چنين نيرويی را در زندگی مرد و زن پيش بينی کند. اگر روزی جهان، حقيقت دوستی و يگانگی را ، و نه ازدواج را، از درونش متولد سازد، آنزمان عشق انرژی دهنده آن خواهد بود
    نويسنده: اما گلدمن - مترجم: ملکرخ عابدی
    اخبار روز: www.iran-chabar.de
    جمعه ٢۶ اسفند ١٣٨۴ – ١۷ مارس ٢٠٠۶

    مقدمه مترجم:
    ((اما گلدن)) در 27 ژوئن 1869 در ليتوانيا که آنزمان بخشی از روسيه بود به دنيا آمد . او در سنين جوانی وارد آمريکا شد هنگاميکه جنبش های کارگری در حال اوج گيری بود . اعتصابات کارگری برای 8 ساعت کار در شيکاگو که عمدتا از نفوذ بينش آنارشيسم بهره می گرفت توسط دولت آمريکا در منطقه هی مارکت شديدا سرکوب شد و چهار کارگر آنارشيست در ارتباط با آن اعدام شدند . و اما گلدمن نوجوان از آن لحظه بدفاع از جنبش آنارشی برخاست . او در مقاله ای بنام " درسهای اوليه آنارشيسم " مينويسد طرفداران استبداد و حکومتگری آگاهانه آنارشی را بعنوان هرج و مرج طلب و بی بند و بار لقب ميدهند تا کمونهای خود گردان مردمی را پوچ و تشنج زا جلوه دهند ، در حاليکه واژه آنارشی ريشه اش از يونان قديم به مفهوم ايستادگی و تسليم ناپذيری در مقابل سلطه قدرت می باشد . پس بی دليل نبوده که حتی کمونيست های حزبی و دولتی بمانند لينن و استالين و مائو از آن وحشت داشتند و نميتوانستند حضور مناسبات شورايی و کمونهای همسايگی خودگردان و خود انگيخته را برتابند .
    از مقاله عشق و ازدواج اما گلدمن نزديک به يک قرن ميگذرد و نسل های بسياری از زن و مرد در جهت انديشه های او تا کنون گام برداشته اند . زنی که بر حقايق تلخ زندگانی زنان در اين جوامع مردسالار واقف بود و چون پرنده ای سبکبال دريای آزادی را درنورديد تا آنرا به آيندگان مژدگانی دهد . از اينرو زنانی که بر انديشه مبارزاتی اما گلدمن آشنا شدند همگی بر اين باور بودند که او آنگونه زنی بود که چندين قرن از نسل خويش فراتر می زيست آنگونه که شايد ما فروغ فرخزاد را داشته ايم اما هر کدام به سبکی متفاوت برای آزادی زن و رهايی انسان از بند های کليشه ای تعبد و از خود بيگانگی کوشيدند .
    البته خواننده توجه کند که اين روند مالکيت کالايی در عرصه کنترل بر هويت زنان و زندگی زيستی ما جدا از تاريخ سلطه ايدئولوژِی مدرنيسم و ليبراليسم غربی نبوده جايی که اما گلدمن در برجسته کردن مناسبات عاشقانه آنرا بخوبی به نقد ميکشد . مناسبات بيمارگونه کنترل و سلطه گری اساسا ريشه در بينش و عمل کرد اصول گرايان دولت ساختار دارد که در جهت کنترل بر توليد زندگی زيستی ( اقتصادی ، فرهنگی ، جنسی ، نژادی و غيره ) مردمان و طبيعت ما بر آمده اند . اين انحصار طلبی قدرت حزبی و فرقه ای مدرن که در چهار چوب اخلاق گرايی قانون ، حکومت و دولت، اشکارا به تخريب و آلوده کردن تمام هستی زندگی زيستی و مناسبات همسايگی اکوزيستی عاشقانه بر آمده ، طبعا مقاومت رو به رشد جنبش های ميليونی جهانی را در برابر اين تخريب گرايی بی عاطفه اش روز بروز وسيع تر و جدی تر ميکند . از اين جهت اما گلدمن عليه کليت اين نظام کنترل حکومتی يعنی استبداد ، استثمار و استعمار سر به شورش گذاشت . آوازه مبارزاتش آنچنان گستردگی ای داشت که حتی حاکمان حزب بلشويک روسيه با وجود اعمال سيستم ترس و کنترل بر انقلاب شورا ها و آنارشيستها و منتقدين انروز، هنوز جرات نميکردند به اما گلدمن و دلداده مبارزش آلکساندر برکمن صدمه ای وارد آورند . گرچه لنين و ديگر شرکای ارباب حکومتی اش با زيرکی تمام به آندو پيشنهاد بالاترين مقام های نخبگی کشوری را دادند اما اين دو آزاديخواه عاشقتر از آن بودند که فريب عنوان های پوشالی و مريضگونه را بخورند و سرکوب خشک کمونيسم دولتی را عليه شورا های کارگری و دهقانی و کمونهای مردمی و آزاد انديشان بپذيرند، انگونه که حتی در زير چکمه های آهنين قدرت طلبی و اقتدار گرايی حزب بلشويک و حکومت قانون اصول گرايی اش ،آندو بدفاع از شورا ها و کمونهای خودگردان برآمدند . حزب در اکتبر 1917 تحت عنوان نظارت بر امپرياليستهای شکست خورده ، در واقع قلب شوراهای انقلابی خودگردان روسيه را نشانه رفت و ديکتاتوری سرخ را آفريد تا آنجا که اوايل سال 1921 آخرين تپش جنبش شورايی که در حماسه کرونشتات شکل گرفت را با رياست ژنرال تراتسکی معروف به "لرد تراتسکي"و زينوويف، علی رغم اعتراضات حتی يک سوم از اعضای خود حزب بلشويک که خطر سازمان مخفی چکا را هم بالای سر خود حس کرده بودند ، کاملا به خون کشاند و سرمايه داری بور کراتيک دولتی را جايگزين شوراهای خودزيستی کمونها کرد و اين دقيقا همان چيزی بود که باکونين در سالهای دوران مارکس و بعدها اما گلدمن در باره ديکتاتوری سرخ ( پرولتاريا ) پيش بينی کرده بودند . ديکتاتوری ای که در امتداد قدرت گيری اش توسط همان ساختار اقتدارگرايی لنينی تقريبا تمامی اعضاء اصلی يعنی "خودي" حزب را با نظارت استالين تار و مار کرد . مثل معروف اما گلدمن در واکنش به ديکتاتوری حزب اينگونه بود " در انقلابی که من نتوانم در آن برقصم آن انقلاب من نيست ". از اين نظر بازنگری اين رويداد در تاريخ اردوگاه بردگی جهانی کمونيسم دولتی حائز اهميت است . اما گلدمن حتی اين شانس را يافت که در جنبش جنگ داخلی اسپانيا عليه فرانکو ديکتاتور شرکت داشته باشد و توطئه ها و سياستهای احزاب استالينی اسپانيا ( بمانند حزب توده ايران )را به نقد کشد .
    اما گلدمن در واقع اسطوره و سمبلی از حماسه آفرينی بود چنانکه مبارزات خستگی ناپذير او در ايالات متحده آمريکا زبانزد همگان بود . او جنگ های امپرياليستی را که ستمی مضاعف بر زندگی زنان و کودکان و رنجی بيشتر بر زندگی زحمتکشان بود شديدا محکوم کرد و برای آزادی زنان حتی در انتخاب حق بارداری زبان و نوشتاری توانمند و طوفان خيز داشت ، آوازه او آنگونه بود که ميليونها نفر به او عشق ميورزيدند و ميليونها نفر از او می ترسيدند .
    براستی نميتوان انکار کرد که ما امروزه در آغاز قرن 21 با چنان نسلی از زنان در جنبش آزاديخواهی جهانی روبرو هستيم که توانمندانه اهميت حضور عاشقانه زيستن را بر بسياری از ما مردان متجلی ساخته اند و اين شکوفايی دامنه اش گسترده تر از آن است که بتوان بر آن چشم پوشيد و خوشا به آنان که در گلزارش بذر افشانی ميکنند .
    ازدواج و عشق
    تصورات عمومی مردم بر اين است كه عشق و ازدواج هم معنی اند و از انگيزه های يكسانی سر چشمه ميگيرد. و نياز های انسانی را بطور مشابهی پاسخ می دهند و اين موضوع بمانند بسياری از ديگر تصورات عام مردمی نه تنها تكيه بر واقعيت درست بلكه بر پايه خرافه ها واقع شده است .
    ازدواج و عشق هيچ اشتراكی با هم ندارند ، در واقع مثل فاصله دو قطب ، متضاد يكديگر . بدون شك برخی از ازدواج ها محصول عشق بوده اند البته نه صرفاً به بخاطر اينكه عشق می توانست حضورش را تنها از طريق ازدواج قراردادی ابراز دارد بلكه ترجيحاً باين خاطر كه معدود افرادی قادر بودند درحصار ازدواج رابطه شان را رشد دهند. امروز ديگر اكثريت زيادی از زنان و مردان بر اين باورند كه ازدواج چيزی بجز يك تظاهر مسخره نيست و آنها فقط برای اجتناب از قضاوت مردم تسليم آن ميشوند(1). به هرحال اين هم حقيقت دارد كه اگر برخی از اين ازدواج ها بر مبنای عشق و عاشقی در حيطه ازدواج همچنان ادامه يابد ، اما من بايد تأكيد كنم كه تداوم اين عاشقی بر پايه حضور عشق است و نه ازدواج .
    به عبارت ديگر اساساً اين اشتباه ست كه عشق را نتيجه ازدواج بدانيم .خيلی بندرت از معجزاتی شنيده ميشود كه دو نفر تازه بعد از ازدواجشان درعشق افتاده باشند . اما با مشاهده ای دقيقتر در می يابيم كه اين صرفاً برآمده از همان تنظيمات زناشويی است آنهم از يك وضعيت اجتناب ناپذير . مطمئن در كنار هم بودن فقط بخاطر عادات عرفی با يك رابطه خود انگيخته كه مملو از شور وزيبايی عاشقانه باشد دنيايی فاصله دارد وطبعاً در نبود اين صميميت آزاد عاشقانه است كه ازدواج در واقع اثباتی ست بر تحقير كردن زندگی يك زن ومرد .
    اصولاً ازدواج بمانند يك قرارداد اقتصادی و يا صندوق بيمه ميماند كه تنها تفاوتش با بيمه عمر در اين است كه ازدواج تعهدات بيشمار و دقيقتری را لازم دارد ، در شرايطی كه بازده آن در مقايسه با سرمايه گذاری بيمه عمر خيلی ناچيز و كم اهميت تر بشمارمی آيد. در يك قرارداد بيمه عمر فرد مقدار معينی پول می پردازد و هر زمان هم كه بخواهد آزادانه فسنحش ميكند ، ولی در ازدواج پاداش زن همان دريافت شوهر می باشد اما بخاطر آن بايد اسمش ، آزادی اش ، ارزش های شخصی اش و تنها زندگی ای كه دارد را واگذار كند آنهم تا آنزمان كه مرگ آنرا پايان دهد. تازه ازدواج ، زن را مادام العمر چه در هويت فردی و چه اجتماعی اش مثل يك وصله زايد ولی مصرفی وابسته ميسازد. البته مرد هم خساراتی می پردازد اما هنگاميكه مرد ميدان فعاليت گسترده تری دارد ازدواج او را باندازه يك زن محدود نميكند هر چند اگر مرد در زمينه اقتصادی زنجير سنگين تری را برخود حس كند . اينجا آن شعار دنته در مورد ((دوزخ)) با موضوع ازدواج كاملاً مناسبت پيدا ميكند وقتيكه او می گويد " اينجا جايی است كه هر كس پاگذار همه اميدش را بايد فراموش كند". ازدواج يك شكست است و تنها يك ابله قادر به انكار آنست. فقط با نگاهی كوتاه به آمارهای طلاق هر كسی می تواند در قالب ازدواج ، شكست تلخ را بفهمد . حتی اين بحث اصول گران يا مقيد كه گويا با قوانين شل تر طلاق و ايجاد فضای باز تری برای زنان باز آنها نمی توانند منكر اين واقعيت شوند كه : 1- از هر دوازده ازدواج يكی به طلاق منجر ميشود.2- افزايش طلاق از سال 1870 از 28 نفر به 73 نفر برای هر صد هزار نفر جمعيت 3- از سال 1867 كه روابط خارج از مناسبات زناشويی بعنوان يك زمينه مكفی برای طلاق محسوب شد آمار طلاق 8. 270 درصد افزايش يافت .
    اضافه بر اين آمار نفس گير ، تازه منابع وسيع و نوشتارهای ادبی غم انگيزی وجود دارد كه واقعيت اين موضوع را روشن تر ميكند . رابرت هريك در كتاب ((با همديگر)) پيرو در ((نيمه راه)) يوجينی والتر در "پرداخت كامل" و منابع بيشماری از ديگر نويسندگان درباره يكنواختی و نا بار آوری وخفت بار بودن قاعده ازدواج به بحث پرداخته اند و همينطور اين واقعيت كه ازدواج تا چه حد در درك همدلانه و همجوشی عاشقانه بی كفايت و ناتوان است .
    يك دانشجوی آگاه به مسائل اجتماعی از اين توجيهات مصنوعی عامه پسند در مورد پديده ازدواج خشنود نخواهد بود . او با كندكاوی عميق تر و ژرف بينانه تر به درون زندگی جنسی ، می خواهد بداند چرا سنت ازدواج به فاجعه خشم ميشود.
    ادوارد كارپنتر می گويد، پشت سر هر ازدواج ، زندگی مادام العمر دو سكی نهفته است ، فضای زندگی ای كه از شخصيت آن دو فاصله ميگيرد و زن و مرد بصورت بيگانه ای درآن باقی می مانند، چرا كه ديوار غير قابل نفوذی از خرافات ، سنت ها و عادات ازدواج ، آنها را از يكديگر جدا می كند بی آنكه اين سنن از پتانسيل رشد دانش و ارزش های شخصيتی آنهابرای يكديگر برخودار باشد همان چيزيكه از فقدانش ، ارتباط يك جفت محكوم به شكست است.
    هنريك ايبسن كه از تمامی اين رياكاری های خفت بار اجتماعی متنفر است شايد او اولين كسی بود به اين حقيقت بزرگ واقف شد :اينكه نورا شوهرش را ترك می كند نه بر اساس انتقادهای احمقانه ای كه گويا او از مسئوليت هايش خسته شده بود و يا ازحس نياز به حقوق زنان اينكار را كرده بود ، بلكه به اين خاطر كه او هشت سال با بيگانه ای زندگی كرد و برايش فرزندانی بدنيا آورد . آيا هيچ چيز از اين تحقير آميز تر و شرم آورتر ، آن هم برای زندگی های طولانی كه بصورت دو غريبه باهم در آن بوده اند؟ پس برای زن ضروری نيست كه چيزی بيشتر درباره مناسباتش با مرد بداند، جز پس انداز كردن در آمد او؟ برای آگاهی يك زن، آيا همين پس كه چگونه از خودش ظاهری پسنديده نشان دهد؟ ماهنوز از آن اسطوره مذهبی كه زن را خالی از روح و جان مايه زندگی ميدانست رها نگشته ايم ، يعنی زن صرفاً زايده ای از مرد بود و از پهلوی او بيرون آمد آنهم بمناسبت رفاه آن آقازاده كه بحدی قوی بود كه از سايه خودش هم می ترسيد .
    شايد بخواهند بما القا كنند كه كيفيت نامرغوب ماديت زن از آنجايی است كه جوهره پيدا يشش پست تر بوده است . يعنی زن جان مايه ندارد و ديگر چه چيز بيشتری لازم است که راجع به او بدانيم ، پس به هر صورت يعنی زن از همان ابتدا روح زندگی نداشته است . و حال به هر اندازه كه اين جان مايگی زن كمتر ، او از داشتن دارايی بيشتری بعنوان يك زن آماده برای ازدواج بحساب می آيد وچه راحترهم جذب شوهرش ميشود . تا از اين طريق تابعيت برده و ارانه زن به جنس برتر ، ساختار ازدواج را برای مدت طولانی ای بتوانند دست نخورده باقی گذارند . اما اکنون که زن به ارزش های وجوديش پی می برد ، در واقع بگونه ای توانسته آگاهی اش را خارج از مقام اربابش رشد دهد و اين چهار ديواری مقدس ازدواج را بتدريج زير سئوال ببرد طوريکه ديگر هيچگونه زاری ملتمسانه ای قادر به نجات آن نيست .
    از نوزادی به دختران گفته می شود که ازدواج هدف نهايی آنهاست . بنابراين آموزش و تربيت آنها در اين جهت غايی سوق داده ميشود . مانند حيوانات زبان بسته ای که پروارشان ميکنند تا آماده ذبح شوند. شگفت آور اينکه ، تازه همين دختران باز هم مجاز نيستند باندازه يک مرد بازرگان معمولی که از تجارتش با خبر است آنها هم از همين وظايف زناشويی و مادرانه خود از پيش آگاه باشند زيرا اين برای يک دختر بی حيايی و گناه محسوب ميشود . اگر که بخواهد در باره ی روابط زناشويی اش بداند ، وای بر من ! برای اينهمه تناقص گويی های محترمانه که تنها با گرفتن قول ازدواج ، همان چيزی که تا به آن حد زشت و گناه آلود وانمود ميشد حال آنرا به پاک ترين و مقدس ترين قرارداد جنسی تبديل می کنند بی آنکه جسارت انتقاد و سئوالی در کار باشد . و اين دقيقا طرز برخورد اکثر آنهايی است که هنوز ازدواج را ملاک قرار ميدهند (2). دختری که بناست در آينده به يک زن شوهر دار و مادر مبدل شود در يک نا آگاهی کامل از ارتباط با بدنش بسر می برد ، آنهم تازه به عنوان مهمترين دارايی اش که بزودی بايد آن را در يک ميدان رقابت سکس عرضه کند . بدين وسيله زن وارد يک زندگانی طويل مدت با مردی ميشود که فقط از آن شوکه ميشود ، شوکی دفع کننده و عصبانيتی فراسوی اندازه ها ، آنهم بخاطر طبيعی ترين سلامت غريضی سکس . با اطمينان ميتوان گفت که درصد بالايی از ناکامی ها ، شوربختی ها، اندوه ها و فشار های جسمی حاصل شده در زناشويی از چنين چشم پوشی بزهکارانه ای در باره ی سکس صورت گرفته است. همان چيزی را که آنها بعنوان بزرگترين مقدساتشان جلوه ميدهند . و اصلا اين اغراق نيست وقتی من می گويم بيش از يک خانه شکسته شده، آنهم فقط بر اين واقعيت غم انگيز .
    هر چقدر اگر زن آزاد باشد و به اندازه کافی بالغ در شتاختن رازگونگی سکس آنهم بدون سوگند به کليسا و دولت ، باز او کاملا متناسب همسری يک مرد " خوب " نيست . مرد خوبی که مغزی خالی و جيبی پر پول دارد . آيا چه چيزی ظالمانه تر از اين طرز تفکر که يک زن بالغ برخوردار از سلامت طبيعی ، مملو از عاطفه عاشقانه زندگی بايد ميل طبيعی اش را منکر شود ، شور انگيز ترين اشتياقش را خفه کند ، سلامتش را نديده گيرد ، روح زنده اش را خورد کند ، نگاهش را خاموش سازد و از ژرفترين و شکوفنده ترين تجربه سکس بر حذر بماند تا آنزمان که مرد " خوب " بدرگاهش آيد و او را بعنوان زن شوهردار با خود ببرد ؟ اين دقيقا معنی ازدواج است . چطور ممکن است که پايان چنين قراردادی شکست نباشد ؟ و اين تازه يکی از علل مهمی است که تفاوت ازدواج با عشق را نشان ميدهد .
    ما در يک دوره ی تجربه ی عملی قرار گرفته ايم . آنزمان که رمئو و ژوليت جسورانه بخاطر عشقشان عقوبت پدران را پذيرا شدند . و آنزمان که عشق پنهانی گوچن در چشم همسايگان پرده فرو افکند ديگر سپری شده است . اگر بندرت جوانانی شانس خوش گذارنی عشقی را زير نظر بزرگترهايشان کسب کرده باشند آنهم با آن نصحيت ها و هشدار ها تا به سر " عقل " آيند .
    کاشتن اين درس اخلاق در ذهن دختران ، که نه آنکس که در دل تو شور عاشقانه می افکند ، بلکه او چقدر می ارزد ؟ و اين همان مهمترين و تنها بت الهی واقع بينی و زندگی يک آمريکايی ست . آيا آن مرد وضعش خوب است ؟ آيا او از پس مخارج زنش بر می آيد و اين تنها چيزيست که ازدواج را مجاز ميشمارد ، همان چيزی که بتدريج در ذهن يک دختر پر ميشود . روياهای يک دختر به يک بوسه و نور مهتاب نيست ، به صدای خنده و اشک هم نيست ،بلکه به آرزوهای خريد اجناس و چانه زنی است . اين بی جان مايگی و حقارت از عناصر ذاتی نهاد رسمی ازدواج است . اين تنها ايده آلی است که دولت و کليسا آن را تاييد ميکنند به اين خاطر که ساده ترين راهی است که دولت و کليسا ميتوانند بر زندگی مرد و زن کنترل داشته باشند .
    بدون شک مردمانی هم هستند که عشق را ورای دلار و پول می بينند . در ضمن اين موضوع هم حقيقت دارد که که حالا طبقه ای از سر ضرورت اقتصادی مجبور است تا از خودش حمايت کند . تغيير بزرگی در زندگی زنان بوجود آمده ، عامل نيرومندی که همه چيز را بهم ريخنه ، پديده ای که در همين مدت کوتاه سبب شد که زنان وارد عرصه صنعتی شوند . شش ميليون زن کارمزدی ، بله 6 ميليون زن که در حقوقی برابر با مرد استثمار ميشوند ، غارت ميشوند ، و حال اعتصاب ميکنند ، بله حتی گرسنگی ميکشند . آيا بيش از اين ! ای لرد بزرگوار ؟ بله 6 ميليون کارگران مزدی که در هر گام زندگی ، چه از بالاترين کار فکری تا سخت ترين بردگی در معادن و يا در خطوط راه آهن ، بله حتی کار آگاه ها و پليس ها ، اوه ، يقينا آزادی ما کامل شده است !
    با همه اين هنوز ، تنها تعداد انگشت شماری از لشکريان زن دارای کارمزدي، همانند مردان شغلشان را بعنوان يک مسئله دائمی در نظر ميگيرند . اهميتی ندارند که مردان چه اندازه فرتوت و شکننده شده باشند ، آنها آموخته اند مستقل و خودکفا باشند . اوه ، کيست که نداند هيچکس در چنين اقتصاد مشقت آوری نميتواند مستقل باشد . اما هنوز ، حتی فقير ترين مردان ما از سر بار ديگری شدن تنفر دارند آنهم به هر قيمتی .
    زنان موقعيت کارشان را بصورت انتقالی می بينند تا با اولين پيشنهاد اردواج از آن دست بکشند و به اين جهت سازمان دهی زنان بی اندازه دشوار تر از مردان است . " چرا من به اتحاديه بپيوندم ؟ من بزودی ازدواج ميکنم و دارای خانه ميشوم . " آيا اين همان پندی نيست که از کودکی به دختر داده اند که حواست به هدف نهايی باشد ؟ اما او بزودی در می يابد که خانه هر چند به بزرگی زندان کارخانه نيست اما در و پنجره آن يک تکه تر و محکم تر است و او در نقش نگهبانی وفادار و مفيد ظاهر ميشود که برايش راه گريزی از شوهر نيست. و غم انگيز ترين قسمت اينکه خانه داری نه تنها او را از بردگی مزدی آزاد نميسازد فقط بر وظايفش می افزايد .
    بر طبق آخرين آماری که به دست کميته کار و دستمزد ، و تمرکز جمعيت رسيده نشان ميدهد که تنها ده درصد از کارگران مزدی در شهر نيويورک مزدوج هستند . تازه با کمترين حقوق فقيرانه در مقايسه با ديگر کشور ها و هنوز مجبور به جان کندن اند . اضافه بر اين وضعيت اسفناک و خانه داری طاقت فرسا ديگر چه چيزی برای حمايت از جلال و شکوه يک خانه باقی ميماند ؟ در واقع حتی دختری از يک طبقه ی متوسط هم در ازدواج خودش نميتواند از داشتن خانه حرفی بزند زمانيکه اين مرد است که عرصه زندگی زن را تعيين می کند . اين مهم نيست که آيا شوهر مهربان است يا خشن . آنچه را که من آرزو ميکنم در اينجا ثابت ميکنم اين است که برای يک زن هنوز داشتن يک آشيانه تنها از اقتدار شوهر بر می آيد . و سرانجام زن به خانه شوهر پا می نهد . بتدريج در گذر سالها ،او از چشم انداز زندگانی و دلدادگی خالی و باريک ميشود آنگونه که او به وجود خودش و پيرامونش بی تفاوت می شود . آنقدر شگفت انگيز نيست که بزودی آن غر زدن ها ، سخن چينی ها ، ترحم ها و پرخاش گری های تحمل ناپذير لانه جويد ، همان چيز هايی که مرد را از خانه فراری ميدهد ، و زن قادر نيست برود حتی اگر بخواهد جايی برای رفتنش نيست . تازه در همين دوره کوتاه آغاز زندگی زناشويی او تمام قوای ذهنی و فعاليتی خود را کاملا تسليم ميکند چيزيکه باعث ميشود ارتباط بين هر زن معمولی را باجامعه بيرون از خانه اش قطع کند . او کم کم به کشش های جذاب سيمايش بی توجه ميشود ، حرکاتش بهم ريخته و در تصميم گيری وابسته ، ترس از ابراز نظراتش ، احساس سنگينی و بی حوصلگی همان چيزهايی که مرد را به سمت تنفر از زن و حقير شمردن او به پيش ميراند . چه اعجاب انگيز ، تحمل اين چنين فضای به وجد آورنده ی زندگی ، آيا اينطور نيست ؟
    اما کودک ، چطور ميتوان حمايتش کرد ؟ اگر برای ازدواج نبود ؟ بعد از همه اينها ، آيا اين از با اهميت ترين مسئله زندگی نيست ؟ اينهمه رياکاری و دو رويی ! که ازدواج، کودک را حمايت ميکند و هنوز هزاران کودک درمانده و بی پناه .
    بله ازدواج کودک را حمايت می کند و هنوز خيل عظيم کودکان پرورشگاهی و بازداشتگاه های جوانان که گنجايش اينهمه جمعيت را ندارد و مراکزی چون " جامعه منع خشونت به کودکان " به اندازه ای سرشان شلوغ است که قادر به نجات اينهمه کودک قربانی شده از روابط " عاشقانه " والدين نيست و تازه آنها را مثلا زير نظر سازمانهای " جامعه گری " اسکان ميدهند تا از مراقبت "عاشقانه" اينها برخوردار شوند و اوه ازدواج ، چه فکاهی مسخره ای !
    ازدواج ممکن است دارای اين قدرت باشد که " اسب را به آب نزديک کند" اما هرگز توانسته که او را مجبور به نوشيدن کند ؟ قانون ميتواند پدر را بازداشت کند و لباس محکومين تنش کند ، اما آيا هرگز توانسته به گرسنگی کودک خاتمه دهد ؟ اگر والدين از کار بيکار باشند ، يا اگر مرد هويت دو رويش را مخفی نگاه دارد آنوقت ازدواج چه کمکی ميکند ؟ ازدواج ممکن است محرکی برای قانون که با اجرای عدالت، مرد را به پشت ميله های زندان کشاند ، اما کار و نيروی مرد در اختيار دولت قرار ميگيرد و اين چه خدمتی به کودک او ميکند . آنچه برای کودک باقی ميماند تنها آن خاطرات آزار دهنده فقدان پدر است .
    تحت عنوان حمايت از زن ، در درون ازدواج ، طلسم اسارت زن نهفته است . نه اينکه اينجا واقعا حمايتی در کار است ، بلکه اين نوع طرز برخورد ، فرد را به شورش وا ميدارد ، آنهم اين چنين بی حرمتی و توهينی به زندگی که تا به اين اندازه ميخواهد شکوه انسانی ما را پست جلوه دهد ، چنين نهاد رسمی انگل زايی برای هميشه بايد محکوم شود .
    اين ساختار پدر سالاری مشابه همان سرمايه داريست . حق آفرينش را از انسان می دزدد بدنش را مسموم ميکند و رشد طبيعی اش را مختل ميسازد تا او را در نا آگاهی ، فقر و وابستگی نگه دارد . آنگاه اين بنگاه خيريه را برای مقاصدش نهاد سازی ميکند تا بازمانده های شخصيت انسانی را پايمال کند .
    نهاد رسمی ازدواج زن را به زايده ای تبديل ميکند که کاملا وابسته بماند . او را در جدال زندگی اش فلج ميسازد ، آگاهی اجتماعی اش را می خشکاند ، تخيلاتش را از کار می اندازد و آنموقع حمايت سرورانه خويش را بر او فرو ميکند که در حقيقت اين چيزی جز يک دام برای تحقير کردن ويژگی های شخصيت های انسانی نيست .
    اگر زندگی مادرانه با ارزش ترين شکوفايی طبيعت زن است ديگر چه حمايتی بالاتر از همان عشق و آزادی مادرانه برای نجاتش ميتواند لازم باشد ؟ موسسه ازدواج چيزی جز خوار شمردن و تجاوز به زندگی زن و فاسد ساختن پويايی او نيست . آيا نهاد ازدواج به زن حکم نميکند که تو در صورت اجرا ی فرامين من حق زندگی کردن داری ؟ آيا ازدواج زن را محکوم به خفه شدن نميکند ، بی هويتش نمی شمرد ، شرم زده اش نميکند اگر که او نپذيرد که حق مادرانه اش را بايد خريداری کند آنهم با به حراج گذاشتن زندگانی اش ؟ آيا ازدواج سلطه احکام کليسا بر زندگی مادرانه نيست که آنرا از وسوسه نفرت انگيز و جباريت شيطانی زن می پندارد ؟ اگر هنوز مادرانگی و مادر شدن بخواهد از آزادی اختيار در عشق ورزی از سر اشتياق و عواطف خود انگيخته ای باشد ، آيا آنها تاجی خاردار بر سر اين زن بيگناه نميگذارند که بر روی آن با حروفی خونين حک شده ، ای عجوزه پليد حرامزاده ؟ پس اگر ازدواج از چنين تقوا و پرهيزی سخن می گويد که آنها مدعی آنند ، بنابراين در ديدن اين همه تجاوز به زندگی مادرانه ، ازدواج را بايد از عرصه عشق برای هميشه خارج کرد
    عشق ، استوارترين و عميق ترين عنصر زندگيست . نويد دهنده اميد ، شادی و مشوق عشق ورزی است. احکام و قوانينی قراردادی را بر نمی تابد و ايستادگی ميکند .عشق نيرومند ترين عنصر نقش آفرين انسان سرنوشت ساز است . چطور اين چنين نيروی طوفنده ای با ازدواج هم معنی ميشود که از ميراث دولت و کليسای بيچاره آمده است و ازدواج از علف هرز آن می باشد .
    آزادی در عشق ؟ مگر عشق چيزيست غير از آزادی ! آدميان مغز ها را خريده اند ، اما همه آن ميليون ها نفر در خريدن عشق شکست خوردند . مرد بدن ها را در کنترل گرفت اما تمام قدرت های روی زمينی قادر نگشتند عشق را مهار و رام کنند . مرد تمام ملت ها را تسخير کرد ، اما با همه قشون نظامی اش در تسخير عشق ناتوان ماند . مرد جان مايه معنوی زندگانی را زندانی کرد و به دست و پايش قفل و زنجير زد ، اما باز در برابر عشق عاجز و بيچاره ماند . بر بالای تخت و سريرش با مدالهای طلا و پر ستيژدار فرمان ميراند اما او همچنان حقير و بی مايه است مگر آنگاه که عشق از کوچه اش گذر کند .
    اما اگر عشق آشيانه يابد کلبه کوچکی را از گرمايش درخشان ميکند و به زندگی رنگ می بخشد . بنابراين عشق آنگونه قدرت جادويی دارد که حتی گدا را شاه ميکند . بله ، عشق در آزاديست که خود را بی هيچ دفاعی در تماميتش و وسعتش اهدا ميکند . تمام قوانين جزايی و تمام دادگاه های سراسر جهان قادر به کندنش از زمينش نيستند ، آنجا که عشق ريشه دوانده باشد . و اگر جايی که زمينش بارآور نيست پس ازدواج چطور آنرا به ميوه خواهد رساند ؟ بمانند آخرين تلاش نا اميدانه در لحظه مرگ بر آن زندگی های از دست رفته .
    عشق به محافظ نياز ندارد . عشق در حمايت خود عشق است تا زمانيکه عشق به زندگی جان می بخشد
    هيچ کودکی بی پناه و گرسنه نمی ماند و هيچ کودکی برای ميل عاطفی اش تشنه نمی ماند . من اين را بعنوان يک حقيقت ميدانم . من زنانی را ميشناسم که در آزادی مادر شدند آنهم با مردانی که عاشقشان بودند . کودکان کمی هستند که در زندان ازدواج ، از شادی و نياز دلجويی بهره ای برده باشند و يا به آنها بخوبی رسيدگی شده باشد و اين تنها از چنين فداکاری مادرانه آزاد و از قابليت پرورش عاشقانه اش بر می آيد .
    مدافعين آتوريته و سلط کنترل از اينکه آزادی مادرانگی حضور پذيرد سخت در هراسند چرا که آنها طعمه خود را از دست ميدهند و زن در دامشان نخواهد ماند و آنوقت چه کسی ديگر به جنگ برود ؟ چه کسی برايشان ثروت و پول درست کند ؟ چه کسی برايشان پليس و زندانبان بدنيا آورد اگر زنان در برابر زايش اينگونه نسل سازی نژاد پرستانه طبقاتی ايستادگی کنند و آنرا نپذيرند ؟ نژاد ، نژاد ! فرياد هايی که از حلقوم پادشاه ، رئيس جمهور ، سرمايه دار و کشيش بر ميخيزد که نژاد بايد محافظت شود و زنان تا حد يک ماشين جوجه کشی پست و خوار شوند تا موسسه ازدواج بعنوان دريچه اطمينان عليه بيداری خطرناک سکس جنسی زنان بکار گرفته شود . اما اينهمه تلاش های وحشيانه در حفظ وضعيت اسارت بار زنان بی نتيجه است . اينهمه احکام کليسايی و حملات ديوانه وار قانون گذاران بی نتيجه است . زور قانون ديگر بی فايده است . زنان ديگر نميخواهند در اين توليد زايش نسل سازی بيمار گونه ناپايدار ، شکننده و منسوخ شده سهيم باشند ، نسلی که نه استقامت دارد و نه شهامت اخلاقی که بتواند اين زنجير فقر و بندگی را پاره کند . اما بجای آن زنان شوق داشتن فرزندان کمتر ولی بهتری را دارند ، فرزندانی که در عشق به دنيا آمده باشند و در عشق هم تربيت شوند ، عشقی از فرايند انتخابی آزاد و نه از اجبار بمانند سنت ازدواج . اخلاق گرايان دروغين ما هنوز بايد بياموزند که درک عميق از مسئوليت پذيری برای فرزند همان عشق به آزادی است که سرچشمه اش در پستان مادر جان ميگيرد . زن ترجيح ميدهد پويايی مادرانه را هميشه در پيش گيرد تا اينکه بخواهد کودکان زندگانی را در فضايی بار آورد که فقط مرگ و نابودی را تنفس کنند . اگر او مادر ميشود آرزو دارد که عميق ترين و بهترين ارزش های انسانی اش را در رشد فرزندش اهدا کند . به همراه فرزند باور شدن يک انگيزه مادريست و او بخوبی ميداند از اين منش رفتاری است که زن ميتواند به سازندگی حقيقی شخصيت مرد و زندگی مادرانه ياری رساند .
    ايزبن حتما دارای آن فراتر بينی از يک مادر بود زمانيکه توانست خانم آلونيگ را با يک بررسی هوشمندانه به تصوير کشد ؛ خانم آلوينگ مادر ايده آلی بود زيرا او آموخت که بدور از عواقب شوم ازدواج رشد کند او زنجير هايش را پاره کرده بود و با روحی آزاد و اوج گيرنده کوشش کرد تا شخصيت استوار و انرژِی دوباره اش را بازيابد هر چند که ديگر بسيار دير بود که او شادی زندگی اش يعنی دلبرش را نجات دهد . اما آنقدر دير نبود که درک کند عشق در زندگانی تنها علت وجود زيبای زندگانيست . کم نبودند بمانند خانم آلوينگ که مجبور شدند به بهای سنگينی از اشک و خون ريختن ها به اين جان مايه زندگی دست يابند و حال هرگز ديگر اين تجملات سطحی ، مسخره و بی محتوا ازدواج را نخواهند پذيرفت . آنها دريافتند که حضور عشق در چرخه ی زندگی چه برای يک لحظه و يا تا ابديت تنها دليل پويايی ، شورانگيزی و شکوفايی نسل جديد و دنيای جديد خواهد بود .
    در اوضاع محدود حال حاضر ما ، عشق حقيقتا برای بيشتر مردم ما نا آشناست. در اين سو تفاهم ها و پرهيز ها ، عشق بندرت ريشه ميگيرد و اگر هم گاهی جوانه ای زند بزودی کم رنگ و پژمرده ميشود . جوهره حساس عشق ، سنگينی اينهمه فشار های روحی ، پرخاشگری های زخم زننده و روزانه خورد شدن ها و پايمال شدنها را نميتواند تحمل کند . روح عشق ظرافتش پيچيده تر از آن است که بخواهد خودش را با بند و بست ها و رشته های خزنده مخوف بافت اجتماعی موجود منطبق سازد . عشق ميگريد ، فغان ميکند و رنج می برد . در دل همه آنهاييکه در اشتياق آنند و اما هنوز فاقد آن توانايی برای اوج گرفتن بسوی قلعه عشق هستند .
    روزی ، سرانجام روزی ، مردان و زنانی بر خواهند خواست تا قله های کوهستانی را برای ملاقاتی با شکوه ، استوار و آزاد بپيمايند، و آماده اند برای دريافت روح يکديگر، برای قسمت کردن و لذت بردن از تشعشعات زرين خورشيد عشق هر چقدر تزيينی، هر چقدر روياپردازانه و هر چقدر هوشی شاعرانه، کسی قادر نخواهد بود توان آفرينی های اين چنين نيرويی را در زندگی مرد و زن پيش بينی کند. اگر روزی جهان، حقيقت دوستی و يگانگی را ، و نه ازدواج را ، از درونش متولد سازد ، آنزمان عشق انرژی دهنده آن خواهد بود.

    ياداشتهای مترجم:
    1) در اينجا لازم است بگويم که بسياری از ازدواجهای نسل آگاه و آزاده امروز بخصوص در غرب، نه تنها تسليم به داوری های مردم نيست بلکه واکنشهای تاکتيکی ايست به تناقضات دست و پا گير سيستم بسته. اعتبارات حقوقی کنترل که حکومت سياسی شهروندی با اراده قانون بر جامعه تحميل ميکند. عرصه های وسيعی چون انتخاب زندگی عاشقانه، اقامت، مهاجرت، شغل، ماليات، تامين حقوق اجتماعي، آموزش و ده ها موضوع ديگر را در بر ميگيرد که انسان ناچارا از بستر رفع همين تناقضات پيچيده ، راه کارهای رهايی را ميابد.
    2) به نظر من جشن و مهمانی سمبليک در تنوعی مبتکرانه و آزادانه برای پيوندی عاشقانه هيچگونه مناسبتی با ساختار ازدواج رسمی ندارد.

    + نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:32  توسط احمد  | 


     فقط يك دقيقه
      اين نوشته را تقديم مي كنم به همه ناشنوايان عزيز
     
    بالاخره دل بدريا زدم و وقتي اومدي پشت پنجره
    با اشاره سلام دادم و اسمت را پرسيدم
    بهتر است شيشه را پاك كني تا دست هاي مرا خوب ببيني
    با اشاره گفتي نامت هنگامه است ..چقدر زيبا...
    راستش نوشته خيلي خوندم... فهميدم كه خدا هم
    مثل من و تو ناشنواست حرف هم نمي زند
    حالا مي فهمم وقتي با مادرت ميري بيرون چه هنگامه اي
    توي اين مردم بپا مي شه حيف كه صداشون را نمي شنوم
    با لب خوني مي فهمم كه فرياد مي زنند (واي چه خوشگله اين دختر)
    راست مي گم به همون خداي كر و لال ... تو خيلي خوشگلي
    اگه نمي شنوي اگه نمي توني حرف بزني خوب من هم نمي تونم
    هميشه از خدا خواستم فقط يك دقيقه زبونم را باز كنه
    گوشهاي تو را باز كنه و من بهت بگم چقدر دوستت دارم
    حالا دارم برات مي نويسم اما نوشتن دوستت دارم كجا تا گفتنش
    از زبان من و شنيدنش با گوشهاي تو... تو خيابون به لب هاي مردم نگاه
    مي كنم
    چرت و پرت مي گويند حتا يك بار نديدم بهم بگويند دوستت دارم
    اما خودت كه مي دوني وقتي پشت شيشه پنجره هستي
    من با اين دستها فرياد مي زنم دوستت دارم...اگه خدا همون خداي كر و لال
    اجازه بده فقط يك دقيقه زبون من باز بشه گوشهاي تو باز بشه
    اون وقت تموم فرشته ها هم خواهند شنيد كه من فرياد مي زنم دوستت دارم
    يه جايي خوندم  موزيك و موسيقي كهكشاني هم هست
    بعضي ها مي شنوند چقدر دلم مي خواد با هم بشنيم تو يك
    اطاق پنجره را هم باز كنيم شب ها گوش هامون هم باز باشه
    موسيقي كهكشان را بشنويم يا حداقل صداي پيانو يا ويالون
    را بشنويم اقلا من صداي تو را بشنوم يا اقلا تو بشنوي من چه جوري بهت مي گويم دوستت دارم.... ميدونم و ميدونم كه ميدوني چقدر صدا اطراف ما هست
    پس چرا خدا نمي خواد ما هم بشنويم چرا خدا نمي خواد ما هم
    با صداي خودمون بگيم  آهاي خدايا چيزي بگو ما هم بشنويم
    يا اقلا با دست هات براي ما حرفي بزن ما اشاره دست ها را مي فهميم
    اقلا لبهايت را بگذار ببينيم و بفهميم چه مي گويي؟؟؟
    فقط يك دقيقه نه بيشتر تو كه مي فهمي چه مي گويم اين واژه ها را كه
    مي فهمي
    با اشاره دست از پشت شيشه اطاقت بگو كه تو هم دوستم داري....
    تو خيلي خوشگلي اگه نمي توني حرف بزني اگه نمي توني بشنوي
    عوضش خيلي خوشگلي اگه خدا خواسته من و تو مثل خودش ناشنوا و لال باشيم
    حتما حكمتي تو كارش داره....   دلم مي خواد لب هايت را بخوانم كه مي گويي
    (منم دوستت دارم) به همون خداي كر و لال قسم.....  توكلي

     
    + نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 12:51  توسط احمد  | 

     
     

    کودکان کار؛ کودکان تنهایی

     

    کودکان نباید کار کنند. باید از خانواده ها چه از نظر مالی و چه از نظر اجتماعی حمایت شود تا مجبور نشوند کودکان را سرکار بفرستند. حمایت اجتماعی در جامعه حاکم است و مددکاری اجتماعی ضعیفی داریم. وضعیت اقتصادی عده ای از خانواده ها خیلی بحرانی است. الآن قانون هایی تقویت شده که به کودکان سنین پایین اجازه کار نمی دهند و این قانون ها برای خانواده هایی از این دست، بیشتر مشکل ایجاد کرده است ...


    پنج‌شنبه  ۲٨ ارديبهشت ۱٣٨۵ -  ۱٨ می ۲۰۰۶

    روزنامه ایران: موضوع کودکان کار یک مسأله اجتماعی است و نمی توان از یک جنبه بررسی اش کرد. مسائل مختلفی دست به دست هم می دهند که یک کودک، کودک کار می شود.
    واقعیت این است که کودکان نباید کار کنند. باید از خانواده ها چه از نظر مالی و چه از نظر اجتماعی حمایت شود تا مجبور نشوند کودکان را سرکار بفرستند. حمایت اجتماعی در جامعه حاکم است و مددکاری اجتماعی ضعیفی داریم. وضعیت اقتصادی عده ای از خانواده ها خیلی بحرانی است. الآن قانون هایی تقویت شده که به کودکان سنین پایین اجازه کار نمی دهند و این قانون ها برای خانواده هایی از این دست، بیشتر مشکل ایجاد کرده است. پیش از این بخشی از مشکلات مالی مخصوصاً در خانواده های بی سرپرست، به وسیله کودکان حل می شد و با تصویب این قانون بدون آنکه حمایتی صورت بگیرد، خانواده ها را آسیب پذیرتر کرده است.
    این کودکان مجبورند به طور غیرقانونی با شرایط بد و نامناسب کار کنند و این فرصت سوءاستفاده را برای کارفرماها فراهم می کند. NGO های فعال در این زمینه باید تحت نظارت دولت قرار بگیرند و قانونمند شوند. از طرفی بخش حمایتی از خانواده های بی سرپرست باید فعال تر و گسترده تر باشد.
    در محیط کار محدودیت سنی وجود ندارد و سن کودکان کار روزبه روز کمتر می شود. وقتی نمی توان از خانواده ها حمایت کرد، باید کارفرماها را زیرنظر گرفت تا کار متناسب با سن و توانایی های کودک از او بخواهند و دستمزد کافی بدهند. باید به آن روزی برسیم که دیگر کودک کار نداشته باشیم.
     
    نیمی از روز، گذشته! گرمای هوا توی ذوق می زند اما خورشید خواب هست و نیست. مادر، آرام شیرش می دهد و می خواباندش. صدای خنده بچه ها از حیاط می آید. کسی دنبال کسی می دود و کسانی دیگر به دنبال او. از ایستگاه مترو به طرف بازار پارچه فروشان، زندگی طور دیگری است. خیلی بالاتر از جنوب شهر، منطقه ۱۲ پایتخت، مرکز تهران و نزدیک قلب اقتصادی کشور. حاشیه بازار بزرگ، پذیرای همه چیز هست. خانه های قدیمی و زهوار در رفته، کوچه مرغی ها که وضعشان معلوم است و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را آن جا حراج می کنند، شلوغی و ترافیک که با دود و هوای آلوده مخلوط می شود و نفس ها را تنگ می کند و آنچه بیش از همه اینها در کوچه پس کوچه های مولوی پیدا می شود، کودکان! کودکان باربر، کودکان واکسی، کودکان قند شکن، کودکان کارگر در کوره های آجر پزی، کودکان فال فروش، کودکان زباله گرد در خیابان ها، همان کودکان کار.
    یکی می گفت هر کاری، انگیزه می خواهد. اما گاهی کارها با هیچی هم شروع می شوند، ادامه پیدا می کنند و به یک جای خوب می رسند، شاید جایی درست روبروی شمع های سوخته، قفل ها و سنجاق های نذری یک سقاخانه در انتهای کوچه افتخاریان. انگیزه خیلی از کارها هم یک قصه کوتاه ندارد که بگویند این هم انگیزه اش. داستان کودکان کار، بلند تر از این حرف هاست: «با هیچی، کار را شروع کردیم و اولش هم تنهای تنها بودیم. الآن دوستان زیادی داریم و حداقل امکانات را.» حرف برای گفتن زیاد است حتی اگر زهرا بناء ساز، مدیر عامل انجمن حمایت از کودکان کار، حرفی برای گفتن نداشته باشد: «ما ۵ نفر بودیم. فکر کردیم که حتما نباید منتظر دولت باشیم تا کاری انجام دهد. شروع کردیم تا کار را واگذار نکرده باشیم به دیگران. سال ،۸۱ انجمن ما با هدف حمایت از کودکان کار و خیابان و کودکان در معرض آسیب به ثبت رسید. از دی ماه کار را شروع کردیم و از اردیبهشت ،۸۲ بخش آموزش فعال شد».
    پسرکی چشم بادامی، چیزی را در خاک باغچه جست وجو می کند. از وقتی افغان ها به وطنشان برگشتند، تنها نیمی از اعضای انجمن باقی مانده اند. اما هنوز هم تعداد زیادی از بچه ها که روی ایوان ایستاده اند، افغانی به نظر می رسند.
    نرده های ایوان سایه انداخته اند روی ژاله. کاغذ رنگی ها، بی حال روی صندلی ها افتاده اند. بچه ها اسم زیرزمین را ژاله گذاشته اند، کلاس فوق برنامه. هدف اصلی، آموزش است. اینکه حقوق کودکان کار را به مردم بیاموزند و این فرهنگ را همه گیر کنند. قبلاً تصور کودک کار وجود نداشت. همه، همان کودکان خیابانی بودند و انجمن های غیر دولتی، هیچ وجه تمایزی برای کودک کار و کودک خیابانی قایل نمی شدند. ترکیب واژه های کودک و کار را مطبوعات و رسانه ها به فرهنگ لغت آوردند و اسمش را گذاشتند کودکان کار: «سازمان بهزیستی به ثبت انجمن کمک کرد و سرانجام سازمان ها و NGO های دولتی و غیر دولتی توانستند کودک کار را در کنار کودکان خیابانی بیاورند. قبل از ما انجمن های بوده و ما اولین هم نبودیم. با سایر انجمن ها هم رابطه داریم و به هم کمک می کنیم. اما نه مثل خارج از کشور.» انجمن حمایت از کودکان کار، مستقل است و هزینه هایش را خود تأمین می کند: «در این دو سال فهمیدیم آموزش نباید داوطلبانه باشد. کار با کودک است و نیرو ها باید کارآزموده باشند و بابت خدمات حقوق بگیرند. کلاس های مختلف برای نیروها می گذاریم. آشنایی با رفتار کودکان کار و خیابان، رفتار با کودک و غیره. نیرو ها دوره می بینند. چون برای کمک به بچه ها می آیند و باید رفتار صحیح را آموزش دهند. سال اول نهضت همکاری می کرد و به معلمان حقوق می داد. اما دو سالی می شود که همکاری نمی کنند. معلم ها از نهضت می آیند ولی حقوقشان را ما می دهیم.»
    صدای گریه دخترک بلند است. معلم اما جدی است: «همه بروید بنشینید... نه! تو همینجا بمان!» پسرک چشم بادامی که انگار از جست وجو در خاک ها خسته شده و دنبال شیطنت های تازه تری است، سرش را پایین می اندازد و زیر چشمی معلم را می پاید: «تو فکر کردی چون چاق است نمی تواند زندگی کند؟ نمی تواند روی پای خودش بایستد؟ خوشت می آید یکی به تو بگوید چاقالو؟ معذرت بخواه!» پسر زیر لب عذر خواهی می کند و غائله به خیر و خوشی تمام می شود.
    آموزش، از پیش دبستانی شروع شده و تا اول راهنمایی ادامه پیدا می کند. کلاس ها از ۷ صبح تا ۴ عصر است و کلاس چهارم نهضتی است و از پنجم تا اول راهنمایی کتاب های آموزش و پرورش. بیشتر بچه ها کار می کنند و بعد از کلاس سر کار می روند و این تحصیل مانعشان نیست: «خانواده ها درس خواندن بچه ها را دوست دارند. اگر هم خانواده ای برایش مهم نباشد، به این دلیل است که آگاهی ندارد. بیشتر آنها از نظر فرهنگی عقب تر از عامه مردم هستند و مسائل زیادی باعث شده دنبال درس نباشند. بچه ها درس خواندن را دوست دارند. کار کردن آن چیزی نیست که آنها می خواهند، این را زندگی به آنها تحمیل کرده.»
    روی سر در کلاس آرایشگری نوشته اند: «با حمایت دولت استرالیا» امروز کلاس آرایشگری تعطیل است. بچه ها برای کلاس موسیقی در «ژاله» جمع شده اند. به علت شرایط بد کاری و رفتارهای نادرست کارفرماها، بسیاری از کودکان کار، اعتماد به نفس خود را از دست می دهند و این عامل در بزرگسالی به آنها آسیب می رساند: «وقتی بچه ای، توانایی نقاشی کشیدن دارد و می تواند عکاسی کند، در انجمن به این استعداد و توانایی اش پی می برد و از اینکه کاری غیر از کارهای دیگران می تواند انجام دهد، اعتماد به نفس پیدا می کند. بچه ها می توانند از این حرفه ها کسب درآمد هم بکنند. ولی فعلاً در این مورد حرکتی نکرده ایم. کارگاه، هزینه زیادی دارد. اینها جزو برنامه آینده ماست.» مددکار، مشکلات بچه ها را شناسایی می کند و با کمک خودشان و امکانات جامعه، برطرفش می کنند: «آموزش مادران هم داریم. بدون آگاهی دادن و آموزش خانواده نمی شود فرهنگ بچه ها را بالا برد. جلسه داریم با خانواده و اگر کودک مشکلی دارد با خانواده مطرح کرده و حل می کنیم».
    برای عضو شدن، کودک، اول به بخش آموزش مراجعه می کند. پس از آن به مددکار ارجاع داده می شود و با خانواده کودک ارتباط برقرار می کنند و پرسشنامه می دهند. اگر شناسنامه نداشت، برایش فراهم می کنند و موارد کودک آزاری و بد سرپرست و مشکلات کاری کودکان در ارتباط با کارفرما ها شناسایی می شوند. بعد از آن کودک و خانواده اش می توانند از خدمات انجمن استفاده کنند: «برای آمدن به اینجا کسی را مجبور نمی کنیم. اگر در خیابان با کودکان کار برخورد کنیم فقط به آنها می گوییم چنین انجمنی هست و خدمات می رسانند. تصمیم با خود کودک است که مراجعه کند یا نه. خودش انتخاب می کند. کمک مالی هم به خانواده ها نمی کنیم. فقط در موارد خیلی خاص این کار انجام می شود و این کمک ها هم به صورت آذوقه و پوشاک است».
    در اتاق مددکاری باز است. مادر ها تازه رسیده اند و زیر آفتاب گرم بهاری با هم خوش و بش می کنند! همهمه با گرما قاطی شده است. شماره هر کس را که صدا می زنند، به اتاق مددکاری می رود. امروز پزشک برای معاینه به انجمن آمده است: «پزشکان داوطلبانه همکاری می کنند. هم پزشکانی که اینجا می آیند و هم پزشکانی که ما بچه ها را نزدشان می بریم. بچه ها و خانواده ها ویزیت می شوند و اگر مشکلی داشته باشند به مددکاری ارجاع می دهند تا به درمان قطعی برسند. بیشتر بچه ها افغان هستند و حتی بیمه امداد هم ندارند. چون مخاطرات آنها زیاد است و کسی حاضر نیست بیمه کند».
    بچه ها در حیاط همسایه که انجمن به تازگی خریده است بازی می کنند. جایی کوچکتر از حیاط اصلی اما ساختمانش همان اندازه قدیمی. کتابخانه انجمن بزرگترین اتاق این حیاط است و چیزی حدود ۱۳۲۱ جلد کتاب دارد. تعدادی از بچه ها در کتابخانه، کتاب می خوانند، تعدادی کاردستی درست می کنند و بقیه، کلاس نقاشی دارند. صدای معلم در صدای در هم و بر هم بچه ها گم می شود: «سلام.» یکی از بچه ها خانه ای کشیده است که یک ایوان کوچک دارد و سایه نرده های ایوان افتاده است روی کلاس ژاله: «وقتی برگشتم افغانستان، یک خانه می سازم مثل اینجا! اسم زیرزمینش را می گذارم ژاله.» روی میز خبرنامه ها مرتب و منظم روی هم قرار گرفته اند. صفحه ها زیاد ورق نمی خورند تا برسند به خبر شرکت کردن بچه های بم در مسابقات نقاشی کوبه ژاپن: «بعد از زلزله در بم هم فعال بودیم. تا پایان سال ۸۴ بیشتر تمرکزمان در کاهش آسیب های روحی ناشی از زمین لرزه بوده. کلاس های مختلفی داریم برایشان. نقاشی، ورزش، موسیقی. کلاس ها موفق بوده. مخصوصا بخش موسیقی که در دومین سالگرد زلزله کنسرت برگزار کردند. کلاس های ورزشی هم خوب بود و مسابقاتی برگزار شد و در روحیه شان تأثیر داشت. کلاس ها برای مادران هم بود. گردش هم می بردند و همچنان فعال است.»
    حامیان انجمن دوست ندارند نامشان را کسی بداند. می خواهند مانند آدم های عادی باشند. بهزیستی از سال ۸۲ تا الآن حدود ۲۰ میلیون کمک کرده و این مبلغی است که پایان هر سال به همه NGO های آسیب های اجتماعی داده می شود و در برابر هزینه ها، مبلغی به حساب نمی آید.
    یکی از بچه ها در حالیکه چیزی را در دستش می فشارد دم در ایستاده است: «برای خورشید خریده ام، از آن بادکنک ها! فقط برای او خریده ام.» یک دستش را به کمر می زند و دست دیگرش را فرو می کند توی جیب شلوارش. بی توجه به گلایه های که برای خرید هدیه می کنند، دماغش را بالا می کشد و می رود، درست مثل آدم بزرگ ها.
    - خوب! آخرش چه؟ بچه ها که از انجمن بروند، چه کار می کنند؟ می توانند به زندگی عادی برگردند؟ چه تأثیری رویشان گذاشته اید؟
    گویا این سوال خبرنگاران، همیشه خانم بناء ساز را آشفته می کند: «من نمی دانم چرا همه این سوال را می پرسند. این همه حرف می زنیم چرا توجه نمی کنید. بچه ها آسیب دیده اند و دوره طولانی طول می کشد تا به زندگی طبیعی برگردند. اعتماد به نفس آنها بالا رفته اما در بخش زندگی که نمی شود با دو سال آموزش، ۱۵ سال زندگی و آسیب را اصلاح کرد. در بخش زندگی نیاز به زمان داریم. برای دیدن تغییرات باید صبر کنیم. با همه اینها انجمن به کمک همه مردم نیاز دارد، شاید بتوانیم بخشی از مشکل کودکان کار را حل کنیم.»
    چیزی نمانده تا غروب! اما خورشید، تازه بیدار شده. مادر می رود تا دوباره به کودکش مشغول شود. نسیم خنک گرمای هوا را تعدیل کرده. حالا حتماً بچه ها سر کار هستند. باز مسیر پارچه فروشان، جوی های آب؛ خسته و خاک آلود، آسمان که نارنجی اش مایل به خاکستری شده و مترو. پله ها تا رسیدن به راهرو کوتاهند. یکی از مأمورین با پسرک ژنده پوشی کلنجار می رود: «اجازه نداری سوار شوی. برو پی کارت بچه.» پسرک، تلاش می کند خودش را از دستان درشت مأمور خلاص کند: «من بلیت دارم. به خدا! با پول این فال ها خریده ام. ایناهاش!» و بلیت مقوایی از دستش می لغزد و با فال ها پخش می شود کف سالن. مأمور بازو های پسرک را محکم می گیرد و کشان کشان می بردش سمت در خروجی: «مگر نمی گویم مردم ناراحت می شوند از دیدن تو.» چشم های بادامی پسرک، خیره به مقوای نارنجی دور می شوند و ناخن ها را خشم می کشد روی سنگ ها. صدایش در گوشم می پیچد و خاموش می شود. انگار که بگوید: «کودکی ام را پس بده».
     
    + نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:2  توسط احمد  | 

     

     

    رشد و شکوفایی‌ هر ملتی‌ در گرو خلاقیت‌ افراد آن‌ ملت‌ است‌، و در جوامعی که در آن تقلید و دنباله روی از سنتها، آداب و عادات هزار ساله پیشینیان رایج و مرسوم است، خلاقیت جائی برای بروز پیدا نمی کند و بدون خلاقیت و نو آوری رشدی صورت نخواهد گرفت ...

    ۲۰۰۶

     خلق را تقلیدشان بر باد داد     ای   دو صد لعنت بر این تقلید باد
    آنکه او از پرده تقلید رست       او به نور حق ببیند آنچه هست  
    (مولانا)
     
    رشد و شکوفایی‌ هر ملتی‌ در گرو خلاقیت‌ افراد آن‌ ملت‌ است‌، و در جوامعی   که در آن تقلید و دنباله روی از سنتها، آداب و عادات هزار ساله پیشینیان رایج و مرسوم است، خلاقیت جائی برای بروز پیدا نمی کند و بدون خلاقیت و نو آوری رشدی صورت نخواهد گرفت. بعبارت دیگر دنباله روی یعنی درجا زدن و پیشرفت یعنی حرکت و این دو همانگونه که پیداست در تقابل با یکدیگر قرار دارند و بهمین علت است که انتظار پیشرفت در جوامعی که مردمان آن سفت و سخت به آداب و عادات خود چسبیده اند، انتظاری   عبث است.
    در این نوشتار با ذکر چند مثال، بگونه ای اجمالی خواهیم دید که چگونه امروزه پیروی از آداب و رسومی   که اجداد ما در راستای رفاه و آسایش بیشتر خود بوجود آورده اند، باعث سلب آرامش و آسایش ما شده و می شوند*:
    رسم سوغات بردن: این رسم بزمانی   مربوط می شود که‌ به دلیل نبودن وسایط نقلیه سریع، مسافرتها نه تنها طولانی تر بلکه به ندرت صورت می گرفت. بعلاوه عدم استطاعت مالی مانع از آن می شد که افراد بتوانند به فراوانی و به راحتی سفر کنند. همین شرایط نیز باعث می گردید که کالاهای تولید شده در نقاط مختلف جهان بیشتر در محل تولید خود یافت شوند. در چنین شرایطی هم دادن سوغات و هم گرفتن آن که نشان از شهر و دیاری   دور با مردمانی متفاوت داشت، حادثه ای خوشایند و هیجان‌ انگیز بود.
    اما امروزه که مسافرت‌ها سریع تر، فراوان تر و کوتاه‌ مدت‌ تر شده است، بیشتر کالاها در همه مناطق دنیا یافت می شود و بضاعت‌ خرید نیز برای‌ همگان‌ تقریبا بالاتر رفته، دیده می شود که این رسم به قوت خود باقی مانده و بصورت یک وظیفه خود را بر کسانی تحمیل می کند که بهر دلیلی بیشتر به مسافرت می روند. چرا که علاوه بر نگرانی عبور کالاها از گمرک، مشکل می توانند هدیه ای بیابند که تازگی داشته و رضایت خاطر و هیجانی در دریافت کننده آن بوجود آورد.
    در مدت اقامتم در خارج از کشور بسیاری از هموطنان را دیده ام که هر چند گاه یکبار برای دیدن اقوام خویش به وطن می روند و نگرانی تهیه سوغات، خوشی دیدار دوستان و فامیل را در آنان تحت الشعاع خود قرار می دهد. این عزیزان از چند ماه مانده به رفتن مترصد یافتن فروشگاههائی می شوند که قیمت اجناس را پایین آورده اند. بعلاوه این مسئله که میزان آبرو و هم چنین مقدار علاقه به اشخاص در جامعه ما، با قیمت سوغات خریداری شده اندازه گرفته می شود به مشکلات حاصل از انجام این رسم می افزاید. این عزیزان چمدانها را با هر زحمت و مرارتی هست پر می کنند و با هزار دلهره و مشکل از گمرک رد می   نمایند. در داخل کشور نیز در بسیاری از مواقع آنطور که خود شاهد بوده ام به دیدار مسافر می آیند، نه از روی   عشق و دلتنگی   که رسم است و نمی   شود نرفت، و هدیه ای برای   او می برند، نه با عشق و مهر که رسم است و نمی   شود نبرد، و از مسافر دعوت به شام و ناهار می کنند، نه از روی   طیب خاطر که رسم است و نمی   شود نکرد. و دوباره چمدانها از هدیه های دریافتی که به " سرراهی" معروف است پر می شود و بر می گردد. صرف نظر از گله ها و دلخوری ها از کم یا زیاد بودن و یا نامناسب بودن هدیه ها و سوغاتها، بسیاری   از کالاهای برده و آورده شده در هر دو سوی مرز پس از مدتی بدور ریخته می شود و آنکه در این میان بهره می برد همان فروشندگان کالا   می باشند و بس.
    ***
    هدیه‌ دادن‌ کار زیبایی   است‌ اگر به‌خاطر عشق‌ و محبت‌ صادقانه‌ باشد و نه‌ به‌خاطر به‌جا آوردن‌ رسم‌. کاری‌ که‌ با عشق‌ انجام‌ می‌شود پاداشش‌ در لذتش‌ نهفته‌ است‌، توقع‌ به‌دنبال‌ نمی‌آورد و ذهن‌ ما را از درگیر شدن‌ در یک‌ معامله‌ می‌رهاند.
    رسم اقامت مسافر در منزل دوستان و اقوام: وجود فقر از یک طرف و نبود مسافر خانه و هتل از طرف دیگر باعث می شده است که مسافر به منزل اقوام و آشنایان وارد شده و در آنجا اقامت گزیند. طبیعتا کسانی که جا و فضای کافی برای مسافر داشته و امکانات مالی   آنها اجازه پذیرائی را به آنها می داده است، همیشه از این همجواری لذت کافی می برده اند. اما این میزبانی برای کسانی که جا و امکانات کافی نداشته و ندارند چندان آسان نبوده و نیست. این عمل نیز در شرایطی که هتل و مسافر خانه ای در شهر نباشد و یا اگر باشد شرایط مادی مسافر اجازه این کار را ندهد و یا جای میزبان وسیع و وضع مالی او چنان باشد که متحمل فشارهای کمر شکن نشود بسیار خوب، انسانی‌ و دلپذیر است‌. اما در وضعیتی‌ که‌ میزبان‌ جای‌ کافی‌ ندارد و مسافر از امکانات‌ مادی‌ خوبی‌ برخوردار است‌ و هتل‌های‌خوب‌ و مناسب‌ هم‌ دراختیار است‌، عقل‌ سلیم‌ حکم‌ می‌کند که‌ میزبان‌ و مهمان‌ رنجی‌ را که‌ نباید و نشاید تحمل‌ نکنند، بلکه‌ به‌ پاس‌ داشتن‌ این‌ نعمت،‌ از در جوار هم‌ بودن‌ بدون‌ تحمیل کردن خود بر یکدیگر لذت‌ ببرند. اصولا این تفکر غلط در بین ما رایج است که محبتمان را به یک شخص با میزان زحمتی که برای او می کشیم محک می زنیم حتی   اگر نیازی نیز به تحمل این زحمت نباشد.
    براستی ما تا کی بایستی   شاهد صحنه هائی باشیم که میزبان در غیاب مسافر و یا مهمان خود، از تنگی جا و فشارهای   وارده بر خود و خانواده اش شکایت می کند، اما همین شخص هنگامی   که مهمانش می خواهد آنها را ترک کند، با قیافه تاثر بار از او می خواهد که لطف کرده و چند روز بیشتر بماند؟ و تا کی   باید شاهد باشیم اشخاصی که تمایل به رفتن به هتل دارند مجبور شده اند با همسر و فرزندانشان در یک اطاق کوچک در منزل خویشانشان اقامت کنند، چرا که اقوام رفتن آنانرا به هتل توهین به خود تلقی کرده اند؟
    انجام‌ یک‌ رسم‌ اجتماعی‌ بایستی‌ آرامش‌، آسایش‌ و لذت‌ هر دو طرف‌ را در پی‌ داشته‌ باشد. اگر در انجام‌ آن‌ فقط‌ آسایش‌ یک‌ طرف‌ نیز حاصل‌ شود، رنج‌ طرف‌ دیگر به‌ هدر نرفته‌ است‌. اما انجام‌ یک‌ رسم‌ که‌ آسایشی برای کسی بهمراه نداشته باشد به‌ معامله‌ای‌ می‌ماند که‌ در آن هر دو طرف‌ متضرر شده‌اند.
    رسم به دیدار مسافر رفتن و دعوت کردن از او برای   شام یا ناهار: یکی   از رسمهای خوب ما به‌ دیدار مسافر رفتن‌ و دعوت‌ کردن‌ از او است. این رسم نیز به زمانی بر می   گردد که اولا مسافرت کار آسانی نبود و سفری که امروزه در یک یا چند ساعت با هواپیما صورت می گیرد به زمانی بس طولانی گاه شش ماه تا یکسال احتیاج داشت. و ثانیا فقر و بیماری   و حوادث دیگر باعث می شد که سالم بر گشتن یک مسافر از سفر حادثه ای بزرگ تلقی   شود. بدیدن مسافر می رفتند تا از شهر و دیار و از مردمانی دیگر و از تجارب و خطراتی که با آن مواجه بوده است بشنوند. سوغاتهای از آب گذشته را بگیرند و برای   وارد نشدن فشار مالی به او هدیه ای جایگزین آن کنند.
    از طرفی از آنجا که هنوز یکی از عمده ترین و سالمترین سرگرمی های جوامع سنتی و منجمله جامعه ما معاشرت می باشد،   مردم از هر بهانه ای چون آمدن یک مسافر، به‌دنیا آمدن‌ یک‌ نوزاد، خریدن‌ یک‌ خانه‌ و گاهی‌ تخم‌ گذاری‌ یک‌ مرغ‌! برای دیدار یکدیگر   استفاده می کنند. آمدن همسایه ها، دوستان میزبان و سایر اقوام به دیدار مسافر کاری بسیار مطلوب است، بخصوص اگر امکانات‌ تفریحی‌ چون‌ تلویزیون‌، سینما، تئاتر و گردشگاه‌های‌ مختلف‌ و آثار و مناطق‌ دیدنی‌ چندانی نیز وجود نداشته باشد.   دعوت مسافر به شام و ناهار توسط ملاقات کنندگان نیز اقدامی بسیار زیبا و انسانی محسوب می شود، چرا که علاوه بر اینکه باری به اندازه یک شام یا ناهار از دوش میزبان که به خاطر حفظ آبروی خود فشار زیادی را نیز متحمل می شود، بر می دارد، موجب گردهم آیی آنها در مکانی دیگر و احتمالا آشنائی با افراد بیشتری می شود. بدیهی است انجام این اعمال در هر زمان و هر کجا که چنین شرایطی برقرار باشد بسیار نیکو و قابل تقدیر است.
    اما متاسفانه امروز شاهدیم که علی رغم بزرگتر شدن شهرها، گرفتارتر شدن خانواده ها، شاغل بودن زنان و کوچکتر شدن خانه ها و بسیاری دیگر از تغییرات این رسم همچنان بقوت خود باقی است. رسمی که بدلیل تغییر شرایط به جای لذت و خوشی، نگرانی برای یک طرف بهمراه می آورد و مزاحمت برای طرف دیگر.
    در مدت اقامت خود در سیدنی استرالیا بارها شاهد بوده ام که شخصی پس از سالیان دراز دوری، به دیدار یکی از بستگان نزدیکش آمده است. دوستان میزبان بدون اینکه مسافر را دیده باشند، یکی یکی و دوتا دوتا و گروهی به دیدار او آمده اند و آنها را به شام و ناهار دعوت کرده اند، و با این کار نه تنها مانع از آن شده اند که میزبان و مسافر یا مسافرانش فرصت کافی برای تجدید خاطرات گذشته داشته و از بودن با یکدیگر لذت ببرند، بلکه فرصت دیدار از مناطق دیدنی شهر را نیز از مسافر گرفته اند. فرصتی که در بسیاری از مواقع امکان بدست آمدن مجدد آن پیش نخواهد آمد. دیدار کنندگان نیز از روی ناچاری و فقط باین دلیل که بدیدار مسافر رفتن رسم است و نشان احترام به چنین کاری دست زده اند. مسافرانی را دیده ام که شکایت کرده اند که دیدار کنندگان حتی فرصتی که آنان بتوانند   با ساعت و زمان جدید خود را مطابقت داده و از خستگی و خواب آلودگی بدر آیند را نیز به آنان نداده اند، باین دلیل که زودتر بدیدن مسافر رفتن نیز نشان احترام بیشتر به مهمان و میزبان اوست.
    از طرف دیگر در حالیکه گاهی از این دیدارها   و دعوتها در عذابیم اگر یکی از دوستان با لطف خود نخواهد باعث ناراحتی بیشتر ما شود یعنی به دیدار مسافر ما نیاید، این عمل او را بی احترامی به خود به حساب آورده و از او دلگیرمی شویم. در اینجا باز خود را در یک دایره بسته اسیر می بینیم. دایره ای که مانند سایر دوایر اسارتمان فقط بدلیل احترام تلقی شدن بعضی گفتارها و رفتار بوجود آمده است.
    رهایی از این اسارت بصورت انفرادی شهامتی می طلبد که در توان همگان نیست، چرا که به متهم شدن به عدم رعایت احترام و سپس منزوی شدن فرد می انجامد. اما بطور حتم می توانیم   این تحول فرهنگی را در محدوده کوچک دوستان نزدیک و اقوام صمیمی با توافق قبلی به اجرا در آوریم. شاید روزی این گروههای کوچک بهم بپیوندند و این فشار اجتماعی از روی دوش بسیاری برداشته شود.
    اگر به‌ جا آوردن‌ آداب و رسوم هزاران ساله اجدادی برای‌ ما ایجاد زحمت‌ و نارضایی‌ خاطر می‌کند بایستی بدانیم که‌ تاریخ‌ مصرف‌ آن‌ گذشته‌ است‌.  
    اطعام پس از درگذشت عزیزان: این‌ رسم‌ نیز مانند بیش‌تر رسوم‌ ما دلایلی‌ انسانی‌ داشته‌ و دارد. اما امروزه دیده می شود که در بسیاری از مواقع   این رسم نیز از محتوا خالی‌ و به‌ قید و بندهای‌ دست‌ و پاگیر اجتماعی‌ تبدیل شده‌ است‌.
    توضیح اینکه مرگ‌ یک‌ فرد بهانه‌ای‌ بوده‌ است‌ برای‌ خانواده‌های‌ مرفه‌ یا نسبتاً مرفه‌ که‌ مساکین‌ را که تعدادشان نیز در کشور فقیری چون کشور ما کم نبوده است، اطعام‌ نمایند. این عمل نیکو با توجه‌ به‌ باورهای‌ مذهبی‌ در جامعه‌ ما که‌ در آن دعای‌ خیر افراد اطعام‌ شده‌ از گناهان‌ متوفی‌ کم‌ کرده‌ و در عذاب‌ آخرت‌ او تخفیف‌ می‌دهد، حتی باعث‌ می‌شده‌ که‌ خانواده‌ها پولی‌ را برای‌ این‌کار ذخیره و یا حتی قرض‌ کنند و عده‌ای‌ مستمندتر از خود‌ را اطعام‌ نمایند. اکنون‌ در بسیاری‌ موارد شاهدیم‌ که‌ این‌ مراسم‌ نه‌ دیگر با اطعام‌ مساکین‌ در ارتباط‌ است‌ و نه‌ شاید کسی‌ به‌ دعای‌ خیری‌ در جهت‌ کم‌ کردن‌ گناهان‌ متوفی‌ چندان‌ اعتقادی‌ داشته‌ باشد. بلکه این اعمال را بدلیل حفظ فرهنگ و آداب و رسوم و به بیان دیگر از ترس حرف مردم و نهایتا حفظ آبروی خویش انجام می دهیم. و از آنجا که مردم‌ نیز میزان‌ علاقه‌ بازماندگان‌ به‌ متوفی‌ را در‌ تعداد بیش‌تر مدعوین‌ و میزان‌ بیش‌تر اغذیه‌ و اطعمه می دانند گاه دیده می شود که غم‌ فقدان‌ عزیزان‌، تحت‌الشعاع‌ نگرانی‌ برای‌ برگزاری‌ یک‌ مراسم‌ آبرومند‌ قرار می گیرد.
    همانگونه که مشاهده کردیم فشارهای حاصل از پیروی از آداب و رسوم هزاران ساله را ما خود بر یکدیگر وارد می کنیم. بعبارت دیگر نه دولتها و سیستم های حکومتی در این مسئله نقشی دارند و نه جای پای   ابر قدرتها را در آنها می توان دید. تنها کمی   تفکر ما را به این نتیجه ساده می رساند که با تغییر شرایط اجتماعی، در آداب و رسوم نیز باید تغییراتی حاصل گردد. تغییری که فقط و فقط بدست خود ما می تواند صورت گیرد.
    + نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:0  توسط احمد  | 

     
    طغيان زنانه در قلب تهران
    بهمن هدايتی چند تا عكس از خانمی در تهران گرفته كه سر به شورش برداشته. يعنی يكباره لچك و حجاب را در اوج بگير بگير بد حجابی از سرش برداشته و درخيابان راه افتاده است. سوار اتوبوس و مترو هم شده: مرگ يكبار، شيون هم يكبار!
    راستی اگر همه زن هائی كه دراين گرمای هوا از حجاب به عذاب آمده اند روسری ها را بردارند و بزنند به سيم آخر چه می شود؟ به پير و پيغمر قسم، اين شكل و شمايل ساده اما بی حجاب، بسيار نجيبانه تر و با حجاب تر از تصاويری است كه از نيمه حجابی ها، با موهای رنگی و چند رنگی در تهران گرفته می شود. اگر دست از سر مردم بردارند، ماجرا به همين حدود خاتمه می يابد. بندرت و بسيار بندرت در خيابان های كشورهای اروپائی زنانی با آن آرايشی يافت می شوند كه درتهران يافت می شوند. فشار روی جامعه و تحميل چادر و روسری كار را خراب تر از آن كرده كه فكرش را می كردند و تازه مجلس رفته است دنبال لباس فرم اسلامی.
    ایران اتمی در یک نگاه - گداها را می گیرند!

     
     
    ***
    + نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 17:37  توسط احمد  | 

     
     
    يه نگاهي بندازم...واي خدا جون چه بلنده هفت طبقه
    اي بابا تو هم كه اون پايين ايستادي... خوب شد اومدي...
    بهت كه گفته بودم خودم را فقط براي تو خواهم كشت
    تا بفهمي چقدر دوستت دارم... آهاي نگاه كن
    من هستم عاشقت شناختي؟ ديگه تموم شد. تمومش مي كنم خودم را مي اندازم پايين
    مي خواستم تو اطاق خودم را دار بزنم راستش ترسيدم
    طناب پاره بشه سقف بريزه بعد بابام مجبورم كنه اين همه راه
    برم تا محله ديگه گچ بخرم و بيام سقف را گچ بگيرم
    بعد دستم را بگيره ببره پيش حسن مكانيك دوستش... تو كه
    ميدوني من حوصله كار كردن ندارم درس هام ميمونه... تو مكانيكي هم آنقدر صدا هست
    كه نميشه صداي آهنگ را از  گوشي شنيد يا درس خوند ..در ضمن بابا حتما بهم ناهار و شام نميداد و ميگفت پسر گشنگي نكشيدي تا عاشقي يادت بره....
    گوش كن ديگه تحمل ندارم مي خوام خودم را فقط بخاطر تو بندازم پايين
    خوبه...خوبه بيخودي گريه نكن به صورتت چنگ ننداز آرايشت
    پاك مي شه من كه پول ندارم برات روژ گونه و روژ لب بخرم
    تو هم كه هر روز وقتي مياي بيرون بايد آرايش كرده باشي .
    آهاي دختر خوشگل نيگا كن مي خوام خودم را بندازم از اين بالا
    پايين بذار وقتي مردم گريه كن به صورتت چنگ بنداز حالا زوده
    وقتي موهات را مي كشي و زار ميزني مواظب باش آرايش موهات خراب نشه
    خودت گفتي تازه آرايشگاه بودي مگه نه؟؟؟
    خوبه...خوبه... نشين رو علف ها روپوشت كثيف مي شه
    وقتي خبرنگارها اومدند بگو كه من بخاطر تو خودم را
    انداختم رو آسفالت خيابون يادت نره وقتي من مردم
    مي فهمي چقدر عاشقت بودم آخه تو خيلي خوشگل هستي
    ديگه گريه نكن حرف گوش كن برو عقب كنج اون ديوار اونور خيابون
    نمي خوام له شدن منو ببيني برو...برو...
    اي بابا چي دارم مي گم امتحان هاي آخر سال نزديك
    شده از بس درس خوندم مثل اين كه قاطي كردم
    اصلا واسه چي اومدم پشت بوم؟؟؟ آهان بابا
    ملحفه هارو شسته داده پهن كنم رو بند به من چه؟؟
    من فقط يه عاشق هستم رخت شور كه نيستم
    زورت به مامان نمي رسه به من مي گي رخت هارو
    پهن كنم...بايد زودتر برم پايين ناهار حاضره
    ناهارم را بخورم بشينم درس رياضي بخونم...آهاي
    با تو هستم دختر خوشگل محل .. درسم كه تموم شد من سر كوچه
    هستم با بچه ها بازم بيا  مي خوام ببينمت....باشه؟؟؟؟
            توكلي
     
     
        ------
    در آنسوي خيابان بي عابر
    آنسويِ بي روشنايي
    اندازه قدم هاي شما
    اين سوي خيابان
    تا پشت آن ميز لق
    با دو صندلي كهنه
    با خاطره هايي دور
    اين سو بمانيد
    تا عابري بيايد و آسمان را
    گمان باران باشد
    زير درخت بيد
    پشت ميز لق
    با دو فنجان قهوه
    مجنون خواهيم شد
    خنده مي گيرد عابر را
    به عمق دلگير فنجان من نگاه كنيد
    از آينه هاي بزرگ و روشن بگوييد
    و از گنبدي طلايي
    و از زندگي كه نذر شما كرده ام
    و بگوييد چند سال است مرده ام
    مرا ميان دوست داشتن خود دفن كنيد...         توكلي
     
    + نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 23:38  توسط احمد  | 


    امريكا
    شما به رئيس‌جمهور امريكا می‌گوييد "مادرت رو..."، ولی هيچ اتفاقی نمی‌افتد، شما معروف می‌شويد و دربارهء آن كتاب می‌نويسيد و ميليون‌ها دلار درآمد كسب می‌كنيد. اما بعد از آن، رئيس‌جمهور از شما شكايت کرده و دادگاه شما را مجبور می‌کند که بابت غرامت، همه‌ء پولتان را به رئيس‌جمهور بدهيد!

    انگلستان
    شما به نخست‌وزير انگلستان می‌گوييد "مادرت رو..."، نخست وزير هم به شما می‌گويد "مادر خودت رو..."!

    فرانسه
    شما به رئيس‌جمهور فرانسه می‌گوييد "مادرت رو..."، ميليون‌ها نفر از مردم به خيابان‌ها می‌ريزند و در حمايت از شما به رئيس‌جمهور می‌گويند "مادرت رو..."! رئيس‌جمهور هم دربارهء جريحه‌دار شدن احساساتش شعری می‌سرايد و در روزنامه‌ها و راديو و تلويزيون منتشر می‌كند!

    ژاپن
    شما به نخست‌وزير ژاپن می‌گوييد "مادرت رو...". نخست وزير به شما می‌گويد: "ببخشيد، ولی فكر نكنم مادرم از شما خوشش بياد."!

    آلمان
    شما به صدراعظم آلمان می‌گوييد "مادرت رو...". پليس به سراغ شما می‌آيد و می‌گويد "لطفاً با مادر صدراعظم كاری نداشته باشيد."!

    سوئد
    شما به نخست‌وزير سوئد می‌گوييد "مادرت رو...". از مردم رأی‌گيری می‌شود كه آيا شما مادر نخست‌وزير را... يا نه! اگر رأی مثبت داده شود، شما مادر نخست‌وزير را...! اگر رأی منفی داده شود، نخست‌وزير دست شما را در مقابل دوربين‌های تلويزيونی می‌فشارد و برای شما آرزوی موفقيت می‌كند!

    تركيه
    شما به رئيس‌جمهور تركيه می‌گوييد "مادرت رو...". رئيس‌جمهور اسلحه‌اش را در می‌آورد و به شما شليک می‌كند. اگر شما كُرد باشيد، رئيس‌جمهور مورد تشويق قرار می‌گيرد! وگرنه او را به دادگاه می‌برند، ولی او در بين راه فرار می‌كند و به يونان پناهنده می‌شود!

    سوئيس
    شما به نخست‌وزير سوئيس می‌گوييد "مادرت رو...". منشی دفتر نخست‌وزير، شماره تلفن مادر نخست‌وزير را به شما می‌دهد تا شخصاً با خودش هماهنگ كنيد!

    هند
    شما به نخست‌وزير هند می‌گوييد "مادرت رو...". نخست‌وزير شما را دعوت می‌كند و می‌گويد كه مادرش فوت شده و شيشهء خاكستر جسد مادرش را به شما نشان می‌دهد و براي شما آواز می‌خواند و گريه می‌كند. وقتی به خانه برمی‌گرديد، خانواده‌تان را پيدا نمی‌كنيد و سالها به دنبال خانوادهء خود از اين شهر به آن شهر آواره می‌شويد و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی می‌ميريد و از داستان زندگی شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايی ساخته می‌شود!

    كانادا
    شما به نخست‌وزير كانادا می‌گوييد "مادرت رو...". نخست وزير به مادرش خبر می‌دهد. مادر نخست وزير مقاله‌ای فمينيستی در روزنامه چاپ می‌كند و تبعيض جنسی را به شدت مورد انتقاد قرار می‌دهد و از شما می‌خواهد که پدر نخست‌وزير را مورد خطاب قرار دهيد!

    كلمبيا
    شما به رئيس‌جمهور كلمبيا می‌گوييد "مادرت رو..."، بعد وصيتنامه‌تان را می‌نويسيد و در اولين فرصت خودتان را دار می‌زنيد. چند روز بعد جسد شما را در حالی که طناب دار بر گردنتان است و با گلوله سوراخ سوراخ شده و با اسيد سوزانده شده‌ايد، پيدا می‌کنند. پزشک قانونی جسد شما را لاشهء سگ تشخيص داده و در حومه‌ء شهر دفن می‌كند.

    چين
    شما به نخست وزير چين مي‌گوييد "مادرت رو...". نخست وزير هم به طور لفظی شما و خانواده‌تان را...! سپس خانوادهء شما به کرهء ماه تبعيد می‌شوند!

    ايتاليا
    شما به  نخست‌وزير ايتاليا می‌گوييد "مادرت رو...". روزنامه‌ها خبر رسوايی مادر نخست‌وزير را چاپ می‌كنند و مافيا بخاطر شهوت شما، به شما پيشنهاد همكاری در زمينهء تجارت پورنوگرافی می‌كند!  نخست‌وزير هم برای تلافی، يك بازی دوستانه بين تيم محبوب خودش و تيم محبوب شما ترتيب می‌دهد و داور بازی را می‌خرد و تيم محبوب شما را با نتيجه‌ء مفتضحانه‌ای شكست می‌دهد!

    روسيه
    شما به رئيس‌جمهور روسيه می‌گوييد "مادرت رو...". فردای آن روز شما دچار سانحه شده و در يک تصادف اتومبيل كشته می‌شويد. به خانوادهء شما اطلاع داده می‌شود كه شما در حال مستی رانندگی ‌كرده‌ايد و شدت تصادف چنان بوده كه بدن شما تكه‌تكه شده است!

    عربستان
    شما به رئيس‌جمهور عربستان می‌گوييد "مادرت رو...". همه به شما می‌خندند، چون عربستان رئيس‌جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود می‌شويد و اين دفعه به پادشاه عربستان می‌گوييد "مادرت رو...". همه از خنده دست می‌کشند و پادشاه هم زبان شما را قطع می‌كند!

    ايران
    شما به رئيس‌جمهور ايران می‌گوييد "مادرت رو..."؟!!! متأسفم دوست من، ديگر دير شده! خيلی وقت است كه رئيس‌جمهور نه تنها مادرت را، بلكه خودت و خواهر و برادر و پدر و اقوام و همسر و فرزندانت را...!

    خبر نداری!!...

     

     

    منبع :

    نگاهی دست و پا شکسته

    این اسم وبلاگی هستش که این مطلب رو ازش برداشت کردم

    http://brokenview.persianblog.com/

     

    + نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 15:8  توسط احمد  | 

     
     
     
    ليلین اسپلاند
    ليلين اسپلاند به ندرت درباره غرق کشتی تايتانيک صحبت می کرد
    آخرين آمريکايی که از حادثه غرق شدن کشتی تايتانيک، جان سالم به در برده بود، در سن ۹۹ سالگی درگذشته است.
    کشتی تايتانيک در تاريخ ۱۵ آوريل سال ۱۹۱۲، در اثر برخورد با يک کوه يخ شناور در اقيانوس اطلس غرق شد.
    ليلين گرترود اسپلاند، که آمريکايی است هنگام حادثه غرق شدن کشتی تايتانيک ۵ سال داشت. او تنها کسی بود که جزئيات تراژدی غرق کشتی را به ياد داشت.
    دو زن ديگری که از سرنشينان کشتی تايتانيک بوده اند و هنوز زنده هستند اکنون در بريتانيا زندگی می کنند. ولی اين دو هنگام حادثه، کودک شيرخواره ای بيش نبودند و در نتيجه از جزئيات وحشتناک غرق کشتی چيزی به ياد ندارند.
    غرق کشتی هنگامی اتفاق افتاد که ليلين اسپلاند، به اتفاق پدر و مادر و ۴ برادر خود از سوئد به آمريکا باز می گشت. در اين حادثه ۱۵۰۳ مسافر از جمله پدر و سه برادر ليلين جان خود را از دست دادند.
    خانم ليلين از صحبت کردن درباره غرق تايتانيک پرهيز می کرد و به ندرت خاطرات آن شب هولناک را شرح می داد.
    اما مادر او اندکی پس از آنکه به اتفاق دو فرزندش پا به ساحل گذاشت ماجرای غرق شدن کشتی را شرح داد و گفت چگونه شاهد برخورد کوه يخ شناور به کشتی بوده است.
    ليلين اسپلاند هرگز ازدواج نکرد و بيشتر عمر خود را در ورسستر، در ايالت ماساچوست آمريکا گذراند.
    او که به عنوان يک منشی کار می کرد زودتر از موقع بازنشسته شد تا به مادر سالخورده اش که می گفت هرگز بزرگترين تراژدی زندگی اش را فراموش نخواهد کرد، کمک کند.
    + نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 14:59  توسط احمد  | 

     

     

    حسادت همانگونه که گفته شد یعنی خوشحال نشدن از موفقیت دیگران. لازم به ذکر است که این احساس نه در مورد موفقیت همگان، بلکه بیشتر در مورد موفقیت کسانی است که ممکن است با ما مقایسه شوند و موفقیتشان به تحقیر ما منجر گردد ...


     

     سالها پيش يکی از همکارانم داستانی را برايم نقل کرد که در مقدمه يک کتاب آلمانی نوشته شده بود. اين کتاب در باره ايرانيان و اين داستان در مورد نظرتنگی و بدخواهی هموطنی بود که خدمت بزرگی در حق يکی از افراد قدرتمند و با نفوذ آلمانی می کند. آن فرد قدرتمند از آن ايرانی ميخواهد که در ازای خدمت خود از او چيزی بخواهد، هر چه که باشد. اما شرطی برای او قايل می شود و آن اينکه هر چه که او طلب نمود دو برابر آن را به همسايه ايرانی او خواهد داد. هموطن ما مهلتی می خواهد تا فکرهايش را بکند و بگويد که چه می خواهد. پس از يک هفته تعمق و تفکر به نزد آلمانی باز می گردد و از او می خواهد که يکی از چشمهايش را کور کند تا بدين ترتيب همسايه اش مطلقا نابينا شود.
     
    در اين نوشتار کوتاه به بررسی علتی اصلی حسادت می پردازم، علتی که ويژگيهای مخرب ديگری را نيز باعث می گردد. قبل از شروع، ذکر دو نکته را لازم می دانم. يکی اين که وقتی خصوصيتی را به قوم يا جامعه ای منتسب می کنيم، معنای آن اين نيست که تمامی افراد آن ملت دارای آن ويژگی هستند، بلکه مقصود اينست که بيشتر افراد آن جامعه واجد آن می باشند. بنابراين من در اين مقاله   نظر به شخص شما ندارم بلکه نظر به افرادی دارم که واجد اين ويژگيها   هستند و شما بطور حتم در زندگی خود با آنان برخورد داشته و داريد . ديگر اينکه وقتی ويژگی خاصی را به ملتی منتسب می کنيم، به اين معنا نيست که ساير ملل از آن خصلت مطلقا بری هستند. همانطور که می دانيم بسياری از ويژگيها به نوعی در تمامی انسان ها وجود دارد. اين محيط است که آنها را تشديد کرده يا تخفيف می دهد. محيط مناسب منجر به رشد خصوصيات مثبت شده و مجالی به رشد ويژگيهای منفی نمی دهد و محيط نا مساعد عکس آن را عمل می کند.
    اما حسادت چيست و چگونه اين ويژگی مخرب در ما انسانها شکل می گيرد و رشد می نمايد. ويژگی که آقای سيد ابراهيم نبوی در کتاب دائره المعارف ستون پنجم خود از آن بعنوان موتور حرکت تاريخ در ايران نام برده اند.  
    حسادت يعنی مکدر شدن از موفقيت ديگران و گاه حتی به شعف آمدن از شکست آنان.   يکی از مهمترين علل رشد اين پديده در جوامع انسانی مقايسه شدن افراد با يکديگر است. مقايسه‏هايى كه معمولاً به بهترى و بدترى، مهترى و كهترى انسانها و بدنبال آن به تحسين و يا تحقير آنان مى‏انجامد.
    در ادبيات ما مولانا يکی از کسانی است که با استناد به يکی از اسطوره های مذهبي، به مذموم بودن عمل مقايسه کردن اشاره می کند.   آنجا که شيطان تنها فرشته‏اى است كه از امر خداوند مبنى بر سجده كردن به انسان سر باز می زند و اينگونه استدلال می کند كه آدم از جنس خاك و او از جنس آتش ساخته شده و آتش از خاك برتر است. در دفتر اول مثنوی چنين می خوانيم:
      اول آن   ‏كس   كين   قياسك‏ها   نمود            پيش    انوار    خدا     ابليس   بود
      گفت نار از خاك بى‏شك بهتر است‏           من ز نار و او ز خاك اَكدر است‏
    ***
      انسان براى رشد و شكوفايى نيازمند اعتماد به نفس است كه آن نيز از طريق تشويق بجا و به‏موقع به‏ويژه در زمان كودكى و نوجوانى حاصل مى‏شود. نياز به تشويق، توجه و مطرح شدن نيازى است طبيعى كه در تمامى انسان‏ها كم و بيش وجود دارد و همين نياز انگيزۀ پيشرفت انسان در زمينه‏هاى مختلف زندگى بوده و هست. تشويق و توجه كافى در زمان كودكى مى‏تواند به تعديل اين نياز در بزرگسالى كمك نمايد و تحقير و سرزنش در زمان کودکی به اين نياز شدت می دهد.
    با يک نگاه می توان ديد كمتر كسى در ميان ما يافت مى‏شود كه مورد مقايسه های مکرر با ديگران قرار نگرفته   و به‏خاطر نقاط ضعفش تحقير و سرزنش نشده باشد. اين مقايسه‏ها معمولاً از کودکی در بين خواهران و برادران و همچنين بچه‏هاى هم سن و سال و در مدرسه بين شاگردان شروع شده و در بزرگسالى نيز به گونه‏اى نامرئى اما مستمر ادامه مى‏يابد. با توجه به اين كه اكثر اوقات كسانى در اطراف ما هستند كه در يك يا چند مورد از ما قابل‏تر و موفق‏ترند، هميشه موردى براى مقايسه شدن و بهانه‏اى براى مورد سرزنش و تحقير قرار گرفتن پيدا مى‏شود و كسى را نيز از آن گريزى نيست.   يك روز نقطۀ قوت ما را به رخ ديگرى مى‏كشند و او را تحقير مى‏كنند و كينۀ ما را در دل او مى‏نشانند و روز ديگر نقطۀ قوت ديگرى را به رخ ما مى‏كشند، ما را تحقير و كينۀ او را در دل ما مى‏نشانند و با هزار تأسف در بيشتر اوقات اين كار را -چه مادر و پدر و چه معلمان- با نيّت خير و در جهت ترغيب ما به بهتر شدن، انجام مى‏دهند.
    با توجه به اين كه مقايسه از كودكى شروع مى‏شود و اثرات مضر و مخرب خود را در همان زمان بر ما مى‏گذارد، تعديل آن نيز بايستى از زمان كودكى و از خانه و مدرسه شروع شود. توجه ويژه جوامع مدرن به كودكان و آموزش و پرورش آنان نشان از درك اهميت نقش كودكان در ساختن آينده جامعه دارد. اهميت ويژه‏اى نيز كه اين جوامع به امنيت اقتصادى و آسايش فكرى مادران و معلمان مى‏دهند به خاطر ايفاى نقش سازنده و اساسى است كه آنان در تربيت كودكان به‏عهده دارند و اين در حالی است که تبعيض سنی در کشورهای سنتی و عقب مانده باعث می شود که به کودکان اهميت چندانی ندهند و گاه حتی آنانرا معادل حيوانات قلمداد کنند و بهمين ترتيب زنان را نيز که سر و کارشان با کودکان است چه در نقش مادر و چه معلم ناچيز و بی ارزش بيانگارند.
     
    ويژگيهای مخرب حاصل از عمل مقايسه:
     
    حسادت و كارشكنى:
    حسادت همانگونه که گفته شد يعنى خوشحال نشدن از موفقيت ديگران. لازم به ذکر است که اين احساس نه در مورد موفقيت همگان، بلكه بيشتر در مورد موفقيت كسانى است كه ممكن است با ما مقايسه شوند و موفقيتشان به تحقير ما منجر گردد. اين مقايسه باعث می شود که نه تنها افراد از فراهم آوردن امكاناتى كه بتواند همكارانشان را به موفقيتى برساند ابا نمايند، بلكه از راه‏هاى گوناگون حتى مانع پيشرفت آنها هم بشوند (چوب لای چرخ گذاشتن و سنگ اندازي).
    بطور حتم شما هم شاهد بوده ايد كسانى كه در ممالك پيشرفته به موفقيت‏هايى در زمينه‏هاى مختلف علمى، ادبى، هنرى و يا اجتماعى نايل مى‏شوند در هنگام دريافت جايزه و يا در هنگام مصاحبه، موفقيت خود را همواره مديون همراهى و كمك‏هاى افراد مختلفى چه همکاران و چه دوستان دور و نزديک هستند. در حاليکه افراد موفق در کشورهای غير دموکراتيک نه تنها معمولا از همراهی و کمک همکاران ديگرشان محرومند   بلکه در بسياری از اوقات با کارشکنی های مکرر از همه جوانب مواجه می شوند.
    عيب‏جويى از ديگران: از عيب‏جويى از ديگران معمولا بعنوان يک وسيله دفاعی استفاده می شود، بدين معنی که با اين کار در مقايسۀ احتمالى با آنان (كه يا توسط خودِ ما و يا ديگرى صورت مى‏پذيرد) پيروز بيرون آييم. بعنوان مثال وقتی متواليا از همسر و فرزندان ديگران تعريف نموديم و آنها را برخ همسر و فرزندان خود کشيديم، همسرو فرزند خود را مترصد يافتن عيب و ايراد در آنان خواهيم نمود تا بتوانند ارجحيت آنها را در چشم ما مخدوش نمايند و در مقايسه های بعدی با آنها پيروز شوند.
    انگشت گذاردن روى ايرادهاى جزئى از كارِ كسانى كه به‏هرحال كارى مى‏كنند و بزرگ كردن آن ايرادات، تمايل در لطمه‏زدن به حيثيت سياسى - اجتماعى و علمى ديگران از طريق نظرات و نقدهاى غرض‏آلوده و ترور شخصيت نيز كه در سطوح بالاتری از جامعه صورت مى‏گيرد مى‏تواند ريشه در همين پديده داشته باشد.
    احساس رضايت از كوچك شدن ديگران: اغلب اوقات مشاهده مى‏شود كه عيب گرفتن از يک شخص و كوچك نمودن او باعث رضايت كس يا كسانى مى‏شود كه در همان زمينه به فعاليت مشغولند. اين احساس رضايت را معمولاً هم وقتى يكى از فرزندان مورد انتقاد و يا شماتت والدين قرار مى‏گيرد در چهره بقيه خواهران و برادران مى‏توان ديد و هم هنگامى كه رئيس به كارمندى انتقاد يا اعتراض مى‏كند در چهرۀ ساير كارمندان. حتی بسياری از ادبا و نويسندگان ما نيز که خود را تافته جدا بافته از مردم می دانند و داعيه رهبری فرهنگی مردم را دارند   از اين احساسات منفى مصون نيستند. آنها نيز در همين دايره مقايسه و رقابت و حسادت اسيرند اما در سطح ديگري.
    از بين رفتن اعتماد به نفس و احساس حقارت: با توجه به اين‏كه اعتماد به نفس از طريق تشويق بجا در انسان به‏وجود مى‏آيد وقتى مورد مقايسه و تحقير قرار گرفتيم به‏تدريج اعتماد به نفس خويش را از دست خواهيم داد.
     
    نياز به شنيدن تعريف و تمجيد و مطرح شدن:
    بدون شک مقايسه و مورد تحقير قرار گرفتن‏هاى متوالى زخم‏هايى در روح به‏وجود مى‏آورند. هر زخمى مرهمى طلب مى‏كند و مرهم زخم حقارت، شنيدن تعريف و تمجيد و جلب توجه و مطرح شدن است. توجه به يک نکته خالی از فايده نيست و آن اينکه نياز به شنيدن تعريف و تمجيد سكه‏اى است كه روى ديگر آن عدم تحمل انتقاد است و اين‏دو با هم نسبت معكوس دارند. يعنى هر چه افراد جامعه‏اى تحمل بيشترى براى پذيرش انتقاد داشته باشند، به‏همان ميزان كمتر از تعريف و تمجيدهاى افراطى و ستايش‏هاى اغراق آميز و دروغين خوشحال مى‏گردند و بالعكس افرادى كه تحمل كمترى براى شنيدن انتقاد دارند، لذت بيشترى از شنيدن تعريف و تمجيد مى‏برند.
    تلاش در كسب چيزهاى افتخارآميز و احترام‏آور: از آن‏جايى كه انسان نيازمند احترام و تأييد ديگران است به دنبال كسب چيزهايى مى‏رود كه در جامعه ملاك ارزش و احترام است. با توجه به اين‏كه ثروت و به دنبال آن موقعيت اجتماعی معيار ارزش در جوامع غير دموکراتيک است، اكثريتى به دنبال آن مى‏روند. فراهم نبودن شرايط و امكانات برابر براى همگان باعث مى‏شود كه عده‏اى از راه‏هاى نادرست و با فدا نمودن ارزش‏هاى انسانى به كسب اين ارزشها بپردازند.   عدم موفقيت دراين راه باعث بوجود آمدن احساسات منفى چون كينه، نفرت، سرخوردگى، يأس و پوچى در افراد اين جوامع می گردد . در اينجا ممكن است گفته شود كه در جوامع مدرن نيز مردم به دنبال همين چيزها هستند. اين درست است اما صحبت در اين‏جا بر سر انگيزۀ تلاش انسان‏هاست. از آن‏جايى كه در جوامع مدرن احترام اشخاص ارتباط چندانى با ثروت و مقام و موقعيت آنها ندارد، يعنى كسى به خاطر نداشتن ثروت زياد يا نداشتن تحصيلات عاليه و يا داشتن مشاغلی که با معيارهای جامعه طبقاتی ما پايين قلمداد می شود، مورد تحقير قرار نمى‏گيرد، مردم غالباً براى بهره‏بردارى و لذت هر چه بيشتر از نعمات زندگى به دنبال ثروت می روند و معمولا براى ارضاى علايق خويش به دنبال كسب علم مى‏روند. طبيعتا وقتى علاقه انگيزۀ كسب علم باشد عالمى كه محصول آن است پربارتر و نتيجتاً مؤثرتر به حال جامعه است. اما هنگامى كه فرار از تحقير يا تفاخر به ديگران انگيزۀ تحصيلات عالى گرديد نتيجه آن به‏وجود آمدن مدرك‏دارانى است بدون علم و متخصصينى بى‏علاقه كه مدرك و عنوانشان بيشتر به درد همان احترام کاذب اجتماعى‏ و به نحو اولی به درد فخر فروشی شان به ديگران مى‏خورد و كمتر به درد مردم جامعه‏اى كه در آن زندگى مى‏كنند.
     
    كتمان، تظاهر، دروغ و تقليد:
    ترس از مقايسه شدن با ديگران و مورد تحقيرقرار گرفتن باعث مى‏شود كه افراد علاوه بر تلاش در بالارفتن از پله‏هاى هرم اجتماعى، به كتمان ناداری های مادی و علمی خود پرداخته و يا تظاهر به داشتن آنها نمايند. اصطلاحاتى چون قمپز در كردن، خالى‏بندى، پز عالى، جيب خالى و... در همين رابطه مورد استفاده قرار می گيرد. اين ترس هم چنين باعث می شود که مردم صورت خود را با سيلى سرخ نگاه داشته و به تقليد از سبك زندگى كسانى بپردازند كه در سطوح بالاترى بوده و مورد تقدير و توجه جامعه هستند.
    به‏علاوه در جوامعى كه افتخار و ننگ يک فرد افراد خانواده و فاميل را نيز تحت تاثير قرار می دهد، دروغ گفتن